eitaa logo
𝑅𝑜𝓂𝒶𝓃 𝐸𝓁𝒾𝓏𝒶
59 دنبال‌کننده
21 عکس
37 ویدیو
1 فایل
رمان عاشقانه؟🍬 رمان ؋ـانتزے ؟🍬 رمان בارک؟🍬 رمان ماـ؋ـیایی؟🍬 همش همینجاست!🪷 کپی؟؟ عزیزم هرچے خواستے برـבار!💓 ولے بـہ شرط اینکـہ قبلش بـہ من پیام بـבے و بگے💭
مشاهده در ایتا
دانلود
(پارت 22) ‹الکس› بعد از اینکه به امیلی پیام دادم و گفتم بیا خونه انقدر م.....ش....رو..ب خوردم که هوش از سرم رفته بود.چشمای امیلی از تعجب کرد شده بود اصلا هیچی نمی‌فهمیدم سریع رفتم سمتش و بغلش کردم و سفت توی بغلم فشارش دادم و گفتم:دلم برات خیلی تنگ شده بود قلب من! یه نگاه بهش انداختم لپاش سرخ شده بود....گفتم:امشب رو تخت من می‌خوابی! خنده یه کوچیکی زد اما زود خندش محو شد و گفت:الکس تو....الان م....س.....تی نمیفهمی چی میگی من میرم بخوابم.... دستش رو گرفتم و گفتم:نه من میفهمم چی میگم. سریع بغلش کردم و گذاشتمش روی تخت و برق و خاموش کردم و کنارش دراز کشیدم تا خواست حرف بزنه جلوی دهنش رو گرفتم و گفتم:هیس...هیچی نگو قلب من امشب نمیزارم‌ از پیشم بری. هردومون روی تخت دراز کشیدیم.....بغلش کردم و اون توی بغلم خوابش برده بود.زیر لب گفتم خیلی دوست دارم. صبح شد بیدار شدم و یاد دیشب افتادم پوزخندی به خودم زدم تا خواستم بلند شم امیلی دستش رو روم انداخت و بغلم کرد منم بغلش کردم و با اینکه بیدار بودم دراز کشیدم و به صورت بی نقصش نگاه کردم که بیدار شد............
(پارت 23) ‹امیلی› بیدار شدم و دیدم الکس رو بغل کردم لپ هام سرخ شده بود نمیدونم این حسی که الان داشتم چی بود یه من عا....عا...عاشق شده بودم؟ الکس گفت:امیلی خیلی دوست دارم حاضرم بخاطرت حتی جون بدم......... تا خواستم چیزی بگم یکدفعه در باز شد.....اوه خدایا....اون اینجا چیکار میکردها؟..........پدر الکس بود. از جا پریدم و بلند شدم سلام کردم الکس گفت:پدر اینجا چیکار میکنی؟ پدرش که خیلی عصبانی بود گفت:الکس ازت یه کار خواستم.....بهتم گفتم در عوضش بهت شرکت رو میدم اما تو انگار واقعا عاشق شدی قول و قرارامون یادت رفته.......پس خودم وارد عمل میشم به من نگاهی انداخت و دوباره شروع به حرف زدن کرد:امیلی عزیزم بیا پیش من امروز رو توی خونه ی من باش قول میدم بعدش ببرمت پیش پدرت بیا عزیزم.... پدرم؟......شاید داشت راست می‌گفت . یک قدم سمتش برداشتم که همون موقع الکس گفت:نه امیلی نرو داره دروغ میگه...‌‌.... پدرش گفت:امیلی.....فکر کردی الکس عاشقت شده ها؟هه نه اون فقط دنبال پوله حرفش رو باور نکن. تا خواستم یه قدم دیگه سمت پدر الکس بردارم الکس داد زد و گفت:نه امیلی دروغ میگه من.....من...عاشقتم.....حتی حاضر دنیا برای تو بسوزه امیلی من تا ابد عاشقت میمونم. انگار قند تو دلم آب شده بود سریع رفتم سمت الکس و بغلش کردم.....الکس هم سفت فشارم داد و سر پدرش داد زد و گفت:برو بیرون اون گول حرف های تو رو نمیخوره عوضی! پدرش بیرون رفت و محکم در رو بست الکس بهم گفت:حالت خوبه قلب من؟نمیزارم کسی ترو ازم بگیره حتی پدرم فهمیدی. لبخندی بهش زدم.......... الکس بهم گفت: امیلی من می‌دونم تو از اینکه مافیام ناراحتی ولی...... وسط حرفش پریدم و گفتم:تو نمیتونی از اینکار استعفا بدی من...من......سعی میکنم باهاش کنار بیام. لبخندی بهم زد که از کل دنیا برام با ارزش تر بود... نمیدونم چرا....چجوری...چطور ولی من عاشقشم شدم
(پارت 24 آخر) ‹الکس› هر روز حسم بهش بیشتر میشد و نمی‌تونستم عاشقش نباشم. من و امیلی هر آخر هفته باهم به یه جا می‌رفتیم و خوش میگذروندیم هر وقت که دوست داشت اون رو پیش پدرش می‌بردم تا باهاش وقت بگذرونه پدر خودم هم بعد از چند ماه تصمیم گرفت به کانادا بره و فعلا برنگرده من الان بدون شک میتونستم بگم که خوشبخت ترین آدم جهانم حالا که امیلی دوستم داشت هیچ غمی نداشتم ، سعی میکردم زیاد بحث مافیا بودنم رو وسط نیارم تا هردومون خوشحال باشیم و من و امیلی بهترین زندگی رو برای خودمون ساختیم........... پایان!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اینم پایان رمانمون😭
دارم براتون رمان جدید مینویسم💕
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رمانی که دارم براتون مینویسم🎵 اصکی نشه وگر نه برخورد میکنم❌ رمان رو آمار 60میفرستم☀️ https://eitaa.com/RomanEliza
🍒ناشناس چنلمون🍒
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا