#ازدواج_اجباری
(پارت 22)
‹الکس›
بعد از اینکه به امیلی پیام دادم و گفتم بیا خونه انقدر م.....ش....رو..ب خوردم که هوش از سرم رفته بود.چشمای امیلی از تعجب کرد شده بود اصلا هیچی نمیفهمیدم سریع رفتم سمتش و بغلش کردم و سفت توی بغلم فشارش دادم و گفتم:دلم برات خیلی تنگ شده بود قلب من!
یه نگاه بهش انداختم لپاش سرخ شده بود....گفتم:امشب رو تخت من میخوابی!
خنده یه کوچیکی زد اما زود خندش محو شد و گفت:الکس تو....الان م....س.....تی نمیفهمی چی میگی من میرم بخوابم....
دستش رو گرفتم و گفتم:نه من میفهمم چی میگم.
سریع بغلش کردم و گذاشتمش روی تخت و برق و خاموش کردم و کنارش دراز کشیدم تا خواست حرف بزنه جلوی دهنش رو گرفتم و گفتم:هیس...هیچی نگو قلب من امشب نمیزارم از پیشم بری.
هردومون روی تخت دراز کشیدیم.....بغلش کردم و اون توی بغلم خوابش برده بود.زیر لب گفتم خیلی دوست دارم.
صبح شد بیدار شدم و یاد دیشب افتادم پوزخندی به خودم زدم تا خواستم بلند شم امیلی دستش رو روم انداخت و بغلم کرد منم بغلش کردم و با اینکه بیدار بودم دراز کشیدم و به صورت بی نقصش نگاه کردم که بیدار شد............
#ازدواج_اجباری
(پارت 23)
‹امیلی›
بیدار شدم و دیدم الکس رو بغل کردم لپ هام سرخ شده بود نمیدونم این حسی که الان داشتم چی بود یه من عا....عا...عاشق شده بودم؟
الکس گفت:امیلی خیلی دوست دارم حاضرم بخاطرت حتی جون بدم.........
تا خواستم چیزی بگم یکدفعه در باز شد.....اوه خدایا....اون اینجا چیکار میکردها؟..........پدر الکس بود.
از جا پریدم و بلند شدم سلام کردم الکس گفت:پدر اینجا چیکار میکنی؟
پدرش که خیلی عصبانی بود گفت:الکس ازت یه کار خواستم.....بهتم گفتم در عوضش بهت شرکت رو میدم اما تو انگار واقعا عاشق شدی قول و قرارامون یادت رفته.......پس خودم وارد عمل میشم
به من نگاهی انداخت و دوباره شروع به حرف زدن کرد:امیلی عزیزم بیا پیش من امروز رو توی خونه ی من باش قول میدم بعدش ببرمت پیش پدرت بیا عزیزم....
پدرم؟......شاید داشت راست میگفت .
یک قدم سمتش برداشتم که همون موقع الکس گفت:نه امیلی نرو داره دروغ میگه.......
پدرش گفت:امیلی.....فکر کردی الکس عاشقت شده ها؟هه نه اون فقط دنبال پوله حرفش رو باور نکن.
تا خواستم یه قدم دیگه سمت پدر الکس بردارم الکس داد زد و گفت:نه امیلی دروغ میگه من.....من...عاشقتم.....حتی حاضر دنیا برای تو بسوزه امیلی من تا ابد عاشقت میمونم.
انگار قند تو دلم آب شده بود سریع رفتم سمت الکس و بغلش کردم.....الکس هم سفت فشارم داد و سر پدرش داد زد و گفت:برو بیرون اون گول حرف های تو رو نمیخوره عوضی!
پدرش بیرون رفت و محکم در رو بست الکس بهم گفت:حالت خوبه قلب من؟نمیزارم کسی ترو ازم بگیره حتی پدرم فهمیدی.
لبخندی بهش زدم..........
الکس بهم گفت: امیلی من میدونم تو از اینکه مافیام ناراحتی ولی......
وسط حرفش پریدم و گفتم:تو نمیتونی از اینکار استعفا بدی من...من......سعی میکنم باهاش کنار بیام.
لبخندی بهم زد که از کل دنیا برام با ارزش تر بود...
نمیدونم چرا....چجوری...چطور ولی من عاشقشم شدم
#ازدواج_اجباری
(پارت 24 آخر)
‹الکس›
هر روز حسم بهش بیشتر میشد و نمیتونستم عاشقش نباشم. من و امیلی هر آخر هفته باهم به یه جا میرفتیم و خوش میگذروندیم هر وقت که دوست داشت اون رو پیش پدرش میبردم تا باهاش وقت بگذرونه پدر خودم هم بعد از چند ماه تصمیم گرفت به کانادا بره و فعلا برنگرده من الان بدون شک میتونستم بگم که خوشبخت ترین آدم جهانم حالا که امیلی دوستم داشت هیچ غمی نداشتم ، سعی میکردم زیاد بحث مافیا بودنم رو وسط نیارم تا هردومون خوشحال باشیم و من و امیلی بهترین زندگی رو برای خودمون ساختیم...........
پایان!
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رمانی که دارم براتون مینویسم🎵
اصکی نشه وگر نه برخورد میکنم❌
رمان رو آمار 60میفرستم☀️
#اد_امیلی
https://eitaa.com/RomanEliza