eitaa logo
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
120 دنبال‌کننده
28 عکس
0 ویدیو
2 فایل
هویت‌ـבزـבیـבه‌شـבه|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚 «من‌همانم‌که‌همانم‌را‌از‌من‌گرـ؋ـتنـב؛ وآنها‌هماننـב‌که‌هماننـבشان‌پشت‌نقاب هایی‌از‌جنس‌ـבروغ‌پنهان‌شـבه...!» >روایتے از جنـایت‌و‌انتقام... >کپی؟به‌هیچ‌وجه... 𝓣𝓱𝓮 𝔀𝓻𝓲𝓽𝓮𝓻: 𝓗𝓮𝓵𝓶𝓪 𝓘𝓭: @yur111m
مشاهده در ایتا
دانلود
گآه‌خوشحآل،گآه‌غمگینم. گآه‌ترسیده،گآه‌بی‌پنآهم. گآه‌تنها،‌گآه‌با‌دوستانم. گآه‌مرا‌نمیخواهند،گآه‌نمیخواهمشان! رمآن‌زیبآمون:شآهدخت‌گمشده🍂 تآریخ‌شروع:1405/1/5 @Romanhelma
>نیکدخت< <شخصیت‌اصلی‌‌> [17ساله] @shahdokhtegomshodeh
>گیسو< <دخترخاله/بهترین‌دوست‌نیکدخت> [16ساله] @shahdokhtegomshodeh
>آهو< <خدمتکارنیکدخت> [19ساله] @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| نسیم ملآیمی صورتم رو قلقلک دآد. پلک‌هآم از هم فاصله گرفتند و سقف اتاق به چشمم خورد. لبخندی زدم و با خوشحآلی و نشآط فرآوون‌،،لحآفم رو کنآر زدم و بلند شدم. با پیرهنم دور اتاق چرخیدم و بآ نشآط،پنجره رو کاااااامل بآز کردم. به هوآی قشنگ رامسر،،لبخندی زدم و سلآمی کردم. به بآغ عمارت،،به گل‌هآی بآغ،سلآمی کردم و از ته دلم خندیدم. صدآم،،کل بآغ رو در آغوشش گرفته بود. کسی در زد و وآرد شد. +بانو نیکدخت؟ برگشتم و با آهو،،بهترین خدمتکآرم مواجه شدم. با چهره‌ای خندآن و کلی ذوق گفتم: -جآنم،،آهو جآنم؟ لبخندی زد و اونجا متوجه شدم نشآطم به او هم منتقل شده. +بانو هیوآ گفتن بیام و برای صرف صبحآنه خبرتون کنم! -بیآ بآ هم برقصیم! با چهره‌ای متعجب پرسید: +من؟با شمآ برقصم؟ قبل از اینکه حرفی بزنم،،سمتش رفتم،،دستآی لطیفش رو گرفتم و شروع کردم به رقص با او. خوشحآل شد و خنده‌ای از ته دل کرد. دستآی ظریفش در دستآنم بود. میچرخوندمش و میچرخیدم. تا جآیی رقصیدیم که نفسمون بند اومد. با لبخندی و لحن صمیمی‌ای گفتم: -خوش‌گذشت،،نه؟ با خنده‌ گفت: +حسابی انرژی گرفتم بانو،،ممنونم! و با پیرهنش،،تعظیمی کرد. من هم همینکآر رو کردم و ادآمه دادم: -به بآنو هیوآ هم بگو دخترت بآید آماده بشه برآی روز خوب دیگه‌ای. +حتمآ. از اتآق رفت بیرون و بآ رقص،،به سمت کمد پیرهن‌هآم،،رفتم. پیرهنی به رنگ سفید/قهوه‌ای تنم کردم و به سمت اتاق غذآخوری،،از پله‌هآی عمارت به سمت پآیین حرکت کردم. درحآل پایین اومدن از پله‌هآ،،آهنگی رو با صدآی بلند و بدون خش،،خوندم. خدمتکآرای عمارت،،ایستادن و با لبخند،،مرا تمآشا میکردند! @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| خدمتکارای عمارت،،ایستادن و با لبخند،،مرا تماشا میکردند! وقتی به پایین پله‌ها رسیدم آهنگ خوندن رو به اتمام رسوندم و به سمت اتاق غذاخوری رفتم. وقتی وارد شدم،،با پدر و مادرم که با لبخند به من نگاه میکردند،،مواجه شدم. -سلامی میکنم بر پدر و مادر قشنگممم!صبحتون بخیر بانو،،صبحتون بخیر جناب. و تعظیمی کردم. بانو هیوآ[مادرم]لب به سخن باز کرد. +و همینطور سلامی بر تو بانو نیکدخت،،روزت به شادی. پدرم هم بلافاصله لب به سخن باز کرد. +دختر قشنگم،،صبح تو هم بخیر،،منتظرت بودیم که با صدای خنده‌هات در باغ و آواز خوندنت در عمارت،،متوجه اومدنت شدیم. دوباره تعظیمی کردم و روی یک صندلی نشستم. آهو وارد شد و اومد سمت من. +بانو،،چی میل دارین؟ با لبخند نگاهم میکرد. لبخندی زدم. مادرم لب به سخن باز کرد. +خدمتکار،،عجیبه انقدر خوشحال و سرزنده‌ای‌! لب به سخن باز کردم. -بانو هیوآ؟چرا خوشحالی صبحگاهیم رو به هم میزنی؟خدمتکار؟ایشون اسمش آهوست! به مادرم بیشتر اوقات میگم(بانو هیوآ) و به پدرم هم میگم جناب. خیلی علاقه ای به گفتن-پدر و مادر-ندارم. اونها از آهو خوششون نمیاد.چون برای اونها کار نمیکنه.برای من کار میکنه،،البته از حق نگذریم خود بانو و جناب هم چندین خدمتکار دارن. بانو هیوآ لبخندی زد و لب به سخن باز کرد: +معذرت می‌خوام آهو،،چطور انقدر سرزنده‌ای؟ آهو لب به سخن باز کرد: +وقتی بانو نیکدخت خوشحالن،،منم خوشحال میشم. قبل از شروع بحث،،گفتم: -لطفا چای سبز بیار برام. +حتما. شروع به خوردن صبحانه کردم که مادرم لب به سخن باز کرد: +چه اتفاقی افتاده؟خیلی سرزنده‌س! -لطفا بیخیال شو بانو. با لحن لوس و دخترونه‌ای گفتم: -نگو که میخوای دختر خوشگلت رو ناراحت کنی بانو!! خندید و گفت: +چشم بانو،،بفرمایید میل کنید. -خیلی متشکرم بانو هیوآ. لبخندی بر لبم ماندگار شد و صبحانه‌م رو خوردم. در همین حین آهو،،چای سبز رو آورد و نوشیدم. -وای آهو!چه خوش عطر و خوش طعم شده،،مرسی! لبخندی به لبش ماندگار شد و از اتاق بیرون رفت. -من صبحونم تموم شد،،میرم داخل باغ قدمی بزنم. بانو هیوآ لبخندی به لبش آورد و گفت: +هوا یکم سوز داره،،آسمون میخواد گریه کنه پس زودی بیا داخل. -حتتتتما.! @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| -حتتتتما! در عرض سه/چهار دقیقه صبحونه‌م رو به اتمام رسوندم و به سمت باغ عمارت،،حرکت کردم. از همه جای این عمارت،،بیشتر عاشق این باغم. حوضی که با فواره‌ش وسط باغه ،گل‌هایی که کنار قدم‌هام داخل خاک کاشته شدن ،هوای ابری که نشونه ی یک بارون حسابیه. برای یک دقیقه،،چشم هام رو بستم.از هوایی که بوی رز،،نرگس و لاله پر شده بودن،،نفسی عمیق گرفتم. و در نهایت،،تمام حس و تمرکزم رو گذاشتم برای باد خنکی که به صورت و بدنم میخورد و از اعماق وجودم،،خوشی رو احساس کردم. عادت روزانه‌م بود،،گردش توی باغ. متاسفانه جناب اجازه نمیده به جز دبیرستانم،،بیرون باشم.میگفت این عمارت به این بزرگی،،باید فقط در عمارت و خونه‌ی خودمون بچرخیم. یه روزی،،یکی از خدمتکارای تقریبا میانسالمون،،نوه‌اش مریضی شدیدی گرفت و بیمارستان بستری شد.وقتی شب اون روز وارد عمارت شد،،پدرم،،اون رو داخل زیرزمین حبس کرد و در نهایت،،اخراجش کرد. من واقعا از این حرکت پدرم ناراضی و عصبی بودم،،وقتی عصبانیتم رو بروز دادم،اون هم مرا حبس کرد در اتاق خودم. چون من انسان خاکی و خوش‌قلبی‌ام،،تحمل ندارم کسی به کسی دیگه زور بگه یا کتکش بزنه.برای همین،،تمام خدمتکارای عمارت،،من رو خیلی دوست دارن. نمی‌دونم. خودشون میگن. چون طوری که من با اونها رفتار میکنم،،بانو هیوآ و جناب رفتار نمیکنند! با یاد اون خدمتکار میانسالمون،،کمی عصبی و ناراحت شدم. ولی سعی کردم فراموش کنم. قدم اول رو برداشتم. قدم دوم رو برداشتم. قدم سوم رو برداشتم. قدم چهارم رو برداشتم. برای قدم پنجم..پاهایم،،حرکت نکردن. دیگه تحمل حبس شدن در عمارت رو نداشتم،،من از وقتی چشم به جهان باز کردم،،داخل عمارت بودم. خسته شدم. از اینکه خدمتکار ها باید کارهام رو انجام بدن. خسته شدم از اینکه باید داخل این باغ تکراری،،قدم بردارم. و در نهایت،،دلم یک زندگی معمولی میخواد.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| و درنهایت،،دلم یک زندگی معمولی میخواد. زندگی ای که خودم غذا بپزم. زندگی ای که خودم رشته ی تحصیلی‌م رو انتخاب کنم،،نه اینکه جناب اجبارم کنه به جای عکاسی که عاشقشم،،برم علوم تجربی که ازش متنفرم رو بخونم. پدرم انسان خوش‌قلب و مهربونی‌ایه. ولی حرف،حرف خودشه. به قدم زدن ادامه دادم که متوجه شدم ریه‌هام میسوخت. روی زمین سرد افتادم و کم‌کم آسمون رعد و برق زد و بارون شروع شد. به قول گیسو:بغض آسمون شکست! هوا سرد بود و خیلی سردم شد،،مخصوصا وقتی که بارون شروع شد. متوجه گذر زمان نشدم. پلک هام از هم فاصله گرفتن و چشمام باز شد. داخل اتاقم بودم و گیسو،آهو،بانو‌هیوآ و یه نفر که بهش می‌خورد دکتر باشه کنارم جمع شده بودن. گیسو گفت: +نیکدخت چیشدی دختر؟خوبی؟ و کمکم کرد بلند شدم و نشستم. گفتم: -چه اتفاقی افــ.. گلویم سوخت و نتونستم ادامه‌ی حرفم رو بگویم. بانو هیوآ لب به سخن باز کرد: +دکتر میگه ویروس گرفتی،،خیلی هم شدیده و باید استراحت کنی.بانو نیکدخت،،گفتم زودی بیا داخل که. چشمام هام رو بستم. الان وقت مریض شدن نیست. با صدای جناب که از دوردست میومد سمت اتاق،،به خودم اومدم. جلوی چارچوب در ایستاد و گفت: +نیکدختم؟دخترکم؟چی شدی نفسم؟ لبخندی به زور زدم و گفتم: -خوبم جناب،،نگران نباشین! بانو هیوآ لب به سخن باز کرد: +نه خیرم،،دکتر گفت ویروس خیلی بدی گرفته باید حسابی استراحت کنه،،نیکدخت،،من که گفتم زودی بیا داخل! کلافه شدم. برای همین نمی‌خواستم مریض باشم. چون از دور زدن توی باغ و خوردن غذاهای معمولی محروم میشم و انگاری منو داخل اتاقم حبس میکنند و فقط سوپ میدن دستم. -بانو‌هیوآ!من حالم خوبه. هیوآ با لحن عصبی گفت: +بانو‌ نیکدخت!همینجا میمونی تا کاملا خوب بشی،،ما اینکار رو برای خودت انجام می‌دیم،،پس دخترم،،به ما اعتماد کن! کلافه دراز کشیدم و به رویدادهای امروز فکر کردم. بانو هیوآ چرا دست از سرم برنمی‌داره،،من اینطوری بیشتر کلافه میشم. -چشم‌ بانو،،میتونم یکم بخوابم؟ گیسو لب به سخن باز کرد: +آره بانو‌هیوآ،،بیاین یکم تنهاش بزاریم تا استراحت کنه. بانو‌هیوآ همراه گیسو و دکتر از اتاق بیرون رفتن و فقط جناب و آهو و من داخل اتاق موندیم. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| جناب سمتم اومد و کنارم نشست. +می‌خوام با نیکدختم خصوصی حرف بزنم. آهو سریع سری تکون داد و در یک لحظه،،از اتاق بیرون رفت. -جناب؟چیزی شده؟ +عزیزم،،میدونم چیزی رو از من پنهون می‌کنی،،باهام راحت باش و فقط بگو. نگاهم رو به لحافم دوختم. ای کاش می‌تونستم بگم،، من از قوانین اینجا خستم. من از حبس شدن داخل عمارت خسته‌م. من از رسمی حرف زدن داخل خونه ی خودم،،خسته‌م. من از نداشتن حق انتخاب خسته‌م. ولی نباید این جملات به زبون من میومد. حتی برای خودم هم که شده. به جای همه‌ی اونها،،فقط انکار کردم: -فقط خسته‌م بخاطر بیماری. +خب،،میدونی چیزی که من می‌خوام بهت بگم اینه که..یه خواستگار برات جور کردم خوشگلم،،ولی چون مریض شدی گفتم بندازنش عقب که بیشتر بتونی استراحت کنی،،میدونی بالاخره ۱۷ سالت شده نیکدختم،،وقتشه ازدواج کنی و بری سر خونه زندگیت. بعد از شنیدن حرف جناب،،درحدی تعجب و استرس داخل وجودم بود که حرفی به ذهنم نیومد که به جناب بگم. +میزارم استراحت کنی عزیزکم. جناب از اتاق رفت بیرون و من بودم و افکارم. فکر فرار از عمارت به ذهنم رسید.خیلی با جدیت بهش فکر کردم.این تنها راه رسیدن به آرزوهامه. سر سفره‌ی عقد اگر جواب نه بگم بعدش باید فقط دنبال معجزه باشم در مقابل پدرم. هوا روبه تاریکی رفت و شب شد. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| هوا روبه تاریکی رفت و شب شد. همچنان به حرفی که جناب بهم زد فکر کردم. جناب،،حتی نظر هم نپرسید ازم. بله. همینه که میگم حق انتخاب ندارم. ازدواجی که حتی اسم اون پسر رو هم نمی‌دونم. طرف هر آدمی می‌تونه باشه. مشروب خور. دزد. یا حتی شاید آدم خوبی باشه. که احتمالش کمه. پس من،،فرار رو به قرار ترجیح میدم. اگر امشب از عمارت بزنم بیرون بهتره یا بزارم فردا شب؟ احساس میکنم هرچه زودتر انجامش بدم،،کارم راحتتره. از آینده‌م خبری ندارم،،شاید فردا اتفاقی افتاد و تا همیشه اینجا حبس شدم. با فکر حبس شدن تا آخر عمر،،لرزه‌ای به تنم افتاد. حتی اگر هم ازدواج کنم،،شاید مثل جناب،،اجازه بیرون رفتن نده و خیلی بهم زور بگه! ولی چه کنم؟ مریضی خیلی وحشتناکی گرفتم. بدنم درد می‌کنه،،ولی من میرم از اینجا،،شاید این تنها فرصت فرار باشه.نباید بعدا حسترش رو بخورم و به سر خودم بزنم. میزارم،،وقتی همه به خواب فرو رفتن،،از اینجا بیرون میزنم. نگهبانی‌ای هم فعلا درکار نیست. بهتره به آهو هم چیزی نگم،،ممکنه اذیتش کنن. تقریبا شش ساعت دیگه میتونم از عمارت فرار کنم. پس بهتره کمی وسیله بردارم. با سختی،،از روی تخت بلند شدم و سمت کمد اتاق،،رفتم. کیف کولی‌ام رو برداشتم و وسایل ضروری‌ای داخل گذاشتم،،چیزاهایی مثل چراغ قوه،،کاتر،،یک پیرهن سبک و ساده‌ی مشکی و چیزهای دیگه.. روی زمین،،نشسته بودم و کیف کولی‌ام جلوم بود. درحال فکر کردن بودم که چه چیزهایی رو از قلم انداختم که با باز شدن در شوکی بهم وارد شد.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| قبل از اینکه در کامل باز بشه،،گوشه ی پیرهنم رو سریع روی کیف انداختم. بانو هیوآ. -بانو هیوآ؟نمیشه یه دری بزنی بانو؟نمیدونی من یه دخترم و نیاز به تنهایی دارم؟راحت در رو باز میکنی؟ هیوآ طوری که انگار خیلی متعجب شده گفت: +چرا روی زمین نشستی؟بعدشم چه طرز رفتار با مادرته؟ کلافه نفسی عمیق کشیدم و بعد از مکث کردن گفتم: -وقتی میگم می‌خوام تنها باشم برای همینه بانو،،نمیخوام وقتی وارد میشی سوال پیچم کنی،،گفتم که،،میخوام تنها باشم.دلیل نشستن روی زمین هم جز چیزهایی بود که عرض کردم بانو!! بانو هیوآ مشکوک شد بهم. نباید انقدر تند پیش میرفتم. متأسفانه فهمید کاسه‌ای‌زیر‌نیم‌کاسمه‌. +بلند شو از روی زمین.اون چیه زیر پیرهنت قایم کردی؟من مادرتم،،باید همه چیز رو بهم بگی،،حق هم نداری توی صورتم وایسی! احساس میکنم نقشه‌ام شکست خورد. درحال فکر کردن بودم که بفهمم چطوری ماجرا رو جمع کنم که بانو هیوآ سمتم اومد. خیلی ترسیده بودم. دستم رو گرفت که بلندم کنه و منی که درحال مقاومت کردن بودم بدنم کم آورد و بلند شدم. با جیغ گفتم: -بانو‌هیوآ ولم کن بدنم دددددرد میکنهههه. اشک هام جاری شد.بدنم کم آورده بود و بشدت درد داشتم. با اینکه بلند شده بودم،،ولی باز هم پیرهنم روی کیف‌کولی بود و چیزی از اون معلوم نبود. بانو هیوآ عصبی شد و تا خواست لب باز کنه که غر بزنه بهم،،با صدای بلند جناب هردو برگشتیم سمت در. +هیوآ؟چه کار میکنی؟بیا کنار ببینم!! بانوهیوآ طوری که انگار هول شده،،با لکنت حرف زد: +مـ.مـ.مـن هی.هی.هیچچچ.کـ‌.کـ... جناب سمت ما دونفر اومد و توی صورتش غرید: +گفتم از اینجا برو! و بانوهیوآ با لرز از اتاق،،خارج شد. شدت درد بدنم بیشتر شد و اشک‌هایم تند تند جاری میشدن. جناب،،دستاش رو کنار دو بازویم گرفت و خم شد و گفت: +درد داری دخترکم؟ با بغض سری تکون دادم. فکر نمیکنم امشب وقت فرار باشه. +بیا روی تخت بشین. خواست که مرا به سمت تخت ببرد که خودم رو عقب کشیدم و گفتم: -نمیخوام. جناب لبخندی تلخ زد و گفت: +بدنت کم میاره،،بیا بشین دخترم.. همونجا،،کنار کیف‌کولی‌م که زیر پیرهنم بود نشستم و جناب هم در اتاق رو بست و جلویم نشست. +خوابت میاد،،بهتره بری سمت تختـ.. با صدای عصبی و بلندی گفتم: -نمیخوام!کاری به کارم نداشته باش!! جناب با چهره‌ای ناباور،،از اتاق خارج شد و من با بدنی بی‌جون و مریض،،سمت تختم رفتم و کیف رو زیر تخت،،قایم کردم. بعد از گذشت چند ثانیه،،به خواب عمیقی فرو رفتم. چشم‌هایم باز شدن. ساعت رو نگاهی کردم و با دیدن 2:34 شوکی بهم وارد شد و سریع بلند شدم. چراغ اتاق رو روشن کردم و یک کت بافت سفید رنگ،،روی پیرهنم پوشیدم و کولی رو برداشتم. در اتاق رو با دقت و بدون سروصدا بستم و با احتیاط از پله‌های عمارت پایین رفتم. اگر صدایی ایجاد کنم،،کارم تمومه. وقتی به پایین پله‌ها رسیدم،،به سمت درب عمارت که روبه باغ باز میشه،،رفتم‌درب رو باز کردم و خارج شدم. از اینجا به بعد،،میتونم بدوم. دویدم،،دویدم،،دویدم تا رسیدم به درب اصلی. نفسی عمیق کشیدم و دستم رو به دستگیره ی درب بزرگ و سنگین بردم. دستگیره رو چرخوندم،،باز نشد. ضربان قلبم بالا رفت و با صدای کسی سریع برگشتم: +تلاش بیهوده نکن دخترکم.. @shahdokhtegomshodeh
همیشه اون فردی باشین که برای هرچیزی که میخواد،،به سخت ترین شکل تلاش می‌کنه و بعدا نتیجه تلاش‌هاش رو میبینه! @shahdokhtegomshodeh