eitaa logo
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
120 دنبال‌کننده
28 عکس
0 ویدیو
2 فایل
هویت‌ـבزـבیـבه‌شـבه|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚 «من‌همانم‌که‌همانم‌را‌از‌من‌گرـ؋ـتنـב؛ وآنها‌هماننـב‌که‌هماننـבشان‌پشت‌نقاب هایی‌از‌جنس‌ـבروغ‌پنهان‌شـבه...!» >روایتے از جنـایت‌و‌انتقام... >کپی؟به‌هیچ‌وجه... 𝓣𝓱𝓮 𝔀𝓻𝓲𝓽𝓮𝓻: 𝓗𝓮𝓵𝓶𝓪 𝓘𝓭: @yur111m
مشاهده در ایتا
دانلود
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| -جـ.جناب! حسابی متعجبم! چطور خبردار شد؟ دسته کلید داخل دستش رو بالا آورد و چرخوند. +تلاش بیهوده نکن،،همه‌ی درب های باغ عمارت،،قفل شدن.یعنی موشی مثل شما،،هرگز نمیتونه عبور کنه. نگاهی به درب انداختم. ارتفاعش خیلی بلنده. تلاش هم کنم،،نمیتونم خودم رو بالا بکشم. این باغ،،چند تا درب دیگه هم داره.درب هایی که جناب بهشون اشاره کرد. +خب نگفتی نیکدختم،،کجا با این عجله؟ نگاهم به میله ی آهنی کنار درب افتاد،،نگهبانی که قبلاً داشتیم از این استفاده می‌کرد،،شاید به من هم کمکی کنه،،نه؟ سریع نگاهی به جناب انداختم که درحال نگاه کردن به من بود و من،،سریع به سمت اون میله‌ی سنگین و سفت رفتم و اون رو در دستانم قرار دادم. جناب متعجب نگاهم کرد و من،،سریع به سمت میله رفتم و قبل از اینکه متوجه بشه،،ضربه ای محکم به گردن جناب،،وارد کردم و بیهوش افتاد روی زمین. عذاب وجدان خیلی وحشتناکی سراغم اومد. بعد از چند لحظه مکث،،به سمت دسته کلید رفتم و همه ی کلید هارو امتحان کردم تا اینکه،،درب با کمک آخرین کلید باز شد و من،،از عمارت بیرون زدم و به قولی..فرار کردم. دویدم و دویدم. بدن درد عذابم میداد،،مخصوصا داخل این هوای سرد رامسر که بارونی هم هست. این هوا برای انسانی مثل من مریض،، خیلی برای ریه‌ها ضرر داره و خطرناکه.پس گوشه‌ی کتم رو جلوی راه نفسم گرفتم که هوای گرم جریان داشته باشه،،نتیجه هم داشت خوشبختانه. تند تند اشک میریختم و می‌دوییدم تا اینکه از پا افتادم و گوشه ای،،پخش زمین شدم. با صدای بلند فریاد زدم که خودم رو تخلیه کنم.این حس،،نمیدونستم حس خوشحالی‌ست یا ناراحتی.. برای جناب خیلی نگران بودم.ولی امیدوارم فقط بیهوش شده باشه و اتفاق بدتری نیوفتاده باشه. متوجه گذر زمان نشدم. متوجه نشدم چند ساعت یا چند دقیقه همونجا افتاده بودم. ولی درد،،لحظه‌ای از بدنم خارج نمی‌شد. مدام سوالی رو از خودم می‌پرسیدم: چرا اینکارو کردی؟ چرا اینکارو کردی؟ چرا اینکارو کردی؟ چرا اینکارو کردی؟ نمی‌دونم که این سوال،،اتفاقی بود که برای جناب افتاد،،یا برای فرار بود. الان،،در همین لحظه،،میدونم که چه کار اشتباهی کردم. ویروس،،بدنم رو تقریبا بی‌جون کرده بود. همونجا،،کم‌کم خوابم برد. نمی‌دونم از هوش رفتم یا خوابم برد.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| نمی‌دونم از هوش رفتم یا خوابم برد. من،،از وقتی که فرار کردم وارد جنگل شده بودم. این رو هم نمی‌دونم که مسیر رو اشتباه رفتم یا درست.ولی وقتی وارد جنگل شدم،،جنگل تاریک و خیلی سرد بود،،مخصوصا وقتی که پخش زمین شده بودم و به خواب فرو رفتم. نور کم جون خورشید باعث شد بیدار بشم. هوای اطرافم گرم بود. شاید داخل عمارتم؟ شاید دیشب خدمتکار ها من رو برگردونده باشن عمارت. چشم‌هام رو به سختی باز کردم و دیوار چوبی روبه‌روم به چشمم خورد. اینجا عمارت نیست. مطمئنم. خب خوشبختانه موفق شدم که فرار کنم،،چون هیچ جای اینجا شبیه عمارت نیست. بلند شدم و پارچه‌ای از روی پیشانی‌ام افتاد. تب داشتم؟ نسبت به دیشب یه‌کم بهترم. از روی تخت بلند شدم و از درب،،خارج شدم. چه فضای سرسبزی! چشم‌هام رو بستم و نفسی عمیق کشیدم. این هوا،،برای من تازگی داشت. تازگی‌ای که یک عمر تجربه‌ش نکردم. +بهتری؟ چشم‌هام باز شد و روبه اون دختر برگشتم. یه دختر تقریبا جوان و خوشگل. تی‌شرت مشکی با شلوار لی پوشیده بود. من،،این لباس هارو فقط از دور دیده بودم.وقت‌هایی که میرفتم دبیرستان.تازه دبیرستانم با عمارت فاصله‌ای نداشت. برای همین حسرت پوشیدن یک لباس راحت غیر از پیرهن،،به دلم مونده بود. اون دختر،،نگاهی به خودش انداخت و از من پرسید: +چیشده؟چرا اینطوری نگاه میکنی؟ -بهترم. بعد از چند لحظه مکث،،دختر دستش رو روبه من دراز کرد و گفت: +من اسمم ملیکائه،،خوشحالم بهتری. دست دادم بهش و لبخندی زدم. -منم نیکدخت هستم. +با دیدن لباست شگفت زده شدم.خیلی نوستالژی و قشنگه،،خیلی دوست داشتم همیشه لباسی که تنت هست رو بپوشم.از عروسی یا مهمونی فرار کردی؟ متعجب شدم. -نه،،این لباس خونگی منه،،مگه شما اینا رو داخل عروسی میپوشین؟ اون هم متعجب شد. +چه زندگی‌ای داری تو؟مگه حبس بودی؟ سری تکون دادم. +باید باهم حسابی حرف بزنیم و آشنا بشیم.واقعا کنجکاوم. دستم رو کشید که من رو ببره داخل،،مانع این کار شدم و گفتم: -قبلش باید همه‌چیز رو برام تعریف کنی.درمورد دیشب،،کسی دنبالت نکرد؟ +اینجا توضیح بدم؟ سری تکون دادم. نفسی گرفت و شروع کرد؛ +دیروز نزدیک غروب رفته بودم داخل جنگل که هیزم جمع کنم،،شب که داشتم خارج میشدم تورو دیدم که به نظر اومد مریض شدی،،چون رنگت بدجور پریده بود،،من چون دکترم و داخل شهر کار میکنم متوجه بیماریت شدم و بهت دارو تزریق کردم. یکم فکر کردم. سرش رو کج کرد،نگاهم کرد و گفت: +خب،،،،نمیخوای تو برای من تعریف کنی؟ با جدیت نگاهش کردم. -نه. بعد از گذشت چند ثانیه گفتم: -ممنون بابت اینکه نجاتم دادی،،اگر کمکم نمی‌کردی قطعا میمردم. وارد همون اتاقی شدم که خواب بودم و کیفم که غرق در گِل بود رو برداشتم.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| وارد همون اتاقی شدم که خواب بودم و کیفم که غرق در گِل بود رو برداشتم. به سمت در اون اتاق چوبی رفتم که ملیکا جلویم رو گرفت. +کجا؟ مکث کردم.چی باید بگم؟ -ام...ام...من... اخمی کرد. +فکر نمیکنم بخوای بری خونه. -درسته. +پس کجا میری؟ -توی شهر. +شهر کسی رو داری؟یکم دوره ها!اینجا جنگل و دریائه تا شهر مسیر طولانی‌ای درپیش داریا. فکرم مشغول شد. حرفش راسته. ولی هیچی نمی‌دونم،،بایدبرم؟نبایدبرم،؟ فکر میکردم فقط باید برم داخل شهر.ولی نه کسی رو دارم نه جایی.اینجا به این خوبی. -مشکلی نداره بمونم؟ +معلومه که نه.من که از خدامه. ولی من حس خوبی به این زن ندارم. احساس میکنم باید برم. احساس میکنم موندن اینجا خطرناکه.ولی اون به من کمک کرد. (پرش زمانی:شب) -ممنونم میلی ندارم. +وا تو مریض شدی دختر!بدنت نیاز داره،،علاوه بر بیماریت،،تو به انرژی نیاز داری تو یه دختری! لبخندی به زور زدم. این غذا بوی خوبی نمی‌داد و دوباره حسم پافشاری کرده بود که از اینجا برم و به این دختر اعتماد نکنم. -نه نمی‌خورم می‌خوام استراحت کنم. بهانه آوردم که دور بشم از این غذا. نهار هم خودم به چیزی از کیفم برداشتم و خوردم. +باشه گرسنه‌ت شد صدام کن. -باشه. وارد اون اتاق شدم و شمع رو خاموش کردم که وانمود کنم خوابم. روی تخت دراز کشیدم و چشم‌هایم خیره به سقف چوبی بود. تقریبا یک ساعت گذشته بود که صدای مکالمه‌ای توجهم رو جذب کرد. بلند شدم و آروم سمت در رفتم و گوشم رو به در چسبوندم. صداها کم و خفه بودن ولی تونستم چیزی متوجه بشم. +ماری؟ماریا؟ -احسان،،اومدی؟تویی؟ +آره،،دختره اینجاس؟اسمش چیه؟ -نیکـ؟چی بود؟فکر‌کنم نیکدخت؟ +خوشگله؟ -خیلی،،خیلی جذابه.خوب شد بهت اطلاع دادم.میبریش خونه‌ت؟ +آره فعلا ازش استفاده میکنم برای خوشگذرونی بعدش میدمش دست بچه ها. چی؟؟چی میگن این دوتا؟احسان کیه؟ نکنه منو میخواد بفروشه؟ اسمش ملیکا نبود،،ماریا بود؟ باید فرار کنم؟ +بیهوشش کردی؟ -نه سعی کردم بهش غذا بدم که توش داروی بیهوش کننده ریخته بودم ولی نخورد،،مریضه بهش دارو تزریق کردم بهتر بشه،،الانم خوابه وقت خوبیه برای اینکه ببریش. نقشه داشت برام؟ چه کنم؟ حسم راست می‌گفت باید میرفتم. الان چطوری فرار کنم؟ آها فهمیدم.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| آها فهمیدم. روی تخت دراز کشیدم و خودم رو به خواب زدم. صدای در که آروم باز شد رو متوجه شدم.واکنشی نشون ندادم. صدای نفس کشیدن به من نزدیکتر می‌شد تا جایی که دو دست مردونه زیر پاهام و کمرم قرار گرفت و من رو بلند کرد. حتما همون احسانه. همونی که میخواد ازم برای لذت استفاده کنه.کور خونده من قوی‌تر و زرنگ تر از ظاهرمم. همچنان درحال راه رفتن بود و وقتی فکر میکنم رسید به ماشینش که در رو باز کرد و خیلی آروم من رو داخل ماشین گذاشت و دوباره اون صدای مکالمه‌ی آروم و خفه به گوشم خورد. +دمت گرم ماری،،خیلی خوشگل و جذابه.به بهترین نحو ازش استفاده میکنم. -ایول.افراد دیگه هم که پیدا کردم بهت خبر میدم. چه مرد بد ذات و آشغالی. واقعا متاسفم برای این جامعه. ولی من نقشه ی خودم رو دارم. خیلی بی سر و صدا وارد ماشین شد و حرکت کرد. قراره وسط راه بلند بشم و وقتی ماشین رو نگه داشت،،یه ضربه به گردنش میزنم دقیقا عین جناب وقتی که درجا بیهوش شد،،از ماشین میزنم بیرون و به سمت شهر حرکت میکنم. رامسر کلا سه نقطه داره از دید من: دریا،جنگل،شهر و من دقیقا در دومین مکان قرار دارم و نمی‌دونم سر و تهش کجاست. چند دقیقه از حرکت گذشت که چشم باز کردم و خودم رو توی یه خونه و روی تخت دیدم. جانم؟ نکنه خوابم برده؟ ای‌وای‌! نقشه‌م شکست خورده.لعنت. بلند شدم و سمت پذیرایی رفتم. وقتی در اتاق رو باز کردم با دیدن مردی که روی مبل نشسته قفل شدم. چرا بیداره؟ الان شبه. خوشتیپ و خوش هیکل و خوش قیافه‌ست. این بود احسان؟ چرا جذابه؟فکر میکردم همچین آدمای بد ذاتی خیلی بیریخت باشن. پیراهن مشکی پوشیده بود. نگاهش به من افتاد و حس سنگینی رو احساس کردم. حس سنگینی یک نگاه همیشه آزارم داده. ولی اینبار نه. +خوبی؟ گیج شدم. -جان؟ +کاری باهات کرد؟ با لکنت جواب دادم. -ن.نمیدونم.م خواب بـ.بودم.مریضم. منظورش رو متوجه نشدم. این همون فردی نبود که من رو خرید؟ قطعا نیست چون گفت:کاری باهات کرد؟ نگاهم به پشت مبل افتاد. جیغی زدم. اون سریع بلند شد و سمتم اومد. انگاری یه انسان پشت اون مبل مرده بود! پاهاش از پشت مبل معلوم بود و خون اطرافش بود. اون مرد که نمی‌دونم اسمش چیه دو دستش رو کنار بازو هام گرفت و سعی کرد آرومم کنه. یعنی کار اون بوده؟کشتن اون..آدم؟ وقتی به خودم اومدم فهمیدم داخل اتاق نشستم و اون مرد جلوم زانو زده و تند تند اشک میریزم. من..از چیزی مطمئن نیستم ولی چرا انقدر وحشت داشتم؟ @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| من..از چیزی مطمئن نیستم ولی چرا انقدر وحشت داشتم؟ اشک‌ریختنم متوقف شد و نفس‌نفس زنان،،اطرافم رو دوباره نگاه کردم. حتی نمی‌دونم اینجا کجاست! حتی نمی‌دونم چطوری فرار کنم! حتی نمی‌دونم الان که از عمارت خارج شدم چه غلطی باید کنم! نگاهم به مردی که جلویم زانو زده بود افتاد. ضربان قلبم آروم و قرار نداشت. -اون...مـ.مرد چـ.چـ.چش شـ.شده؟ رنگ عصبانیت به چهره‌اش برگشت و نگاهی به در اتاق انداخت. +فقط بیهوش شده. یاد جناب افتادم. یعنی الان داخل عمارت چه خبر شده؟ -اگر بیهوشه فـ.فقط...پس چرا اطرافش خـ‌.خون بود؟ نفسی از روی عصبانیت کشید و گفت: +چقدر سوال می‌پرسی!!!! بلند شد و از اتاق...خارج شد. مگه چه کاری کردم که عصبی شده؟ من که کاری نکردم. از روی تخت بلند شدم. انگاری شوک به بدنم وارد شد. باید بجنبم! باید به سمت شهر حرکت کنم. وای. کیف کولی‌م داخل اون کلبه جا مونده! چرا من آخه؟ سریع به سمت درب خروج حرکت کردم. صدای عصبی‌ای کاری کرد وایسم. +کجا؟ برگشتم سمتش. -فکر نمیکنم به شما مربوط باشه. بلند شد و سمتم اومد. +میفهمی داری چی میگی؟من جونتو نجات دادما!! -آره کاملا میفهمم.من شما رو اصلا نمی‌شناسم پس صلاح نمی‌دونم هرچیزی رو بگم. برگشتم و قدمی برداشتم،،بعدش وایسادم و برگشتم سمتش. -بعدشم من از شما نخواستم که نجاتم بدین. آخرین حرفم رو زدم و از اونجا خارج شدم. وارد راهرو شدم. داخل فیلم‌ها دیده بودم که ساختمون ها چطوریه.پس خداروشکر گیج و گم نشدم. به سمت آسانسور رفتم. فکر میکنم اولین باره که سوار آسانسور میشم.البته فکر کنم. چیزی از قدیم به یاد ندارم زیاد. در باز شد و واردش شدم. دکمه‌ی [G] همکف رو زدم و در بسته شد. چه فضای تنگ و خفه‌ای. چشم‌هایم رو بستم و سعی کردم فراموش کنم داخل آسانسور هستم. از فضای بسته خیلی وحشت دارم. چون خاطره‌ی وحشتناکی دارم. احساس نفس تنگی گرفتم تا اینکه.. @shahdokhtegomshodeh
زندگی‌خیلی‌کوتاه‌تر‌از‌اونیه‌که‌بخوای به‌حرف‌دیگران‌اهمیت‌بدی‌ زندگی‌کن‌و‌عاشق‌خودت‌باش! @shahdokhtegomshodeh
شروع‌کردن‌ترسناکه ولی‌حسرت‌کشیدن‌برای‌شروع‌نکردن ترسناک‌تره @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| احساس نفس تنگی کردم تا اینکه در آسانسور باز شد و تا خواستم خارج بشم فهمیدم طبقه ی دهم وایساده. مگه طبقه چندم بود اون خونه؟پونزدهم؟ حتما یکی دکمه رو زده و رفته. خیلی باید منتظر بمونم اینم از شانس بد من. یکم نفس گرفتم و در دوباره بسته شد. چشم هام سیاهی رفت و سرگیجه گرفتم. خیلی حالم بد شد. احیانا بخاطر ویروسه؟ نه. بعد از اون روز هیچوقت نتونستم توی فضای تنگ به سر ببرم. +این چیه برای من آوردی؟ با گریه و بغض گفتم: -قول میدم سری بعد بهترین نمره رو کسب کنم جناب! من،،دختری پونزده ساله که پدرم مرا داخل اتاقی تنگ و تاریک شاید هم انباری حبس کرد. +بهترین نمره به دردم نمیخوره،،چرا انقدر معدلت بده؟هاااا؟جواب بده!!!!! اشک‌هایم با تندترین سرعت روی صورتم جاری میشدن،،در همین حین جناب در آنجا را بست و رفت. چرا باید بخاطر یک نمره انقدر سختی را پشت سر بگذارم؟ بله. بجای 20 ،،نوزده گرفته بودم برای معدل پایان ترم. اون شب،،شب وحشتناکی برای من بود. بعد از اون چشم که باز کردم دکتر بالای سرم بود و اونجا متوجه شدم از فضای بسته و تنگ،،فوبیا دارم. چشم‌هایم رو بستم و فقط منتظر بودم سریعتر به طبقه ی همکف برسم. صدای باز شدن در اومد و چشم‌هایم رو باز کردم. بالاخره. دراومدم و به سمت درب خروج رفتم. (عمارت)(از زبان راوی) حدودا نیمه شب است و تمام خدمتکاران،، در عمارت دنبال نیکدخت میگردند. بانو هیوآ با همسرش داخل اتاقشان هستند و دکتر،،کنار همسر هیوآ،،نشسته است. دکتر لب به سخن باز کرد: +خطر خیلی جدی‌ای رو رد کردن ایشون. هیوآ،،با چهره ای نگران و آشفته روبه دکتر کرد و پرسید: -مگه مـ.مـ.ممکن بود چـ.چه اتفاقی بـ.بیوفته؟؟؟؟ دکتر نفسی کشید و گفت: +با این ضربه ای که دیده ممکن بوده ایشون قطع نخاع یا حتی منجر به مرگ ایشون بشه! هیوآ،،صدای گریه‌ش بالا رفت و گفت: -چـ.چطور ممکنه؟ +الان ایشون گردنشون شکسته و خیلی سریع باید به بیمارستان منتقل بشه،،چرا زودتر خبر ندادین؟همون شبی که آسیب دید چرا مارو خبر نکردین؟ هیوآ،،میون گریه هایش با عصبانیت گفت: -اون دیشب آسیب دیده خـ.خدمتکارای مـ.مـ.ما تازه امروز فهمیدن،،فکر کـ.کردم خوب میشه. دکتر نفسی از روی عصبانیت کشید و گفت: +باید همین الان به بیمارستان منتقل بشه خیلی خطرناکه. دکتر اورژانس جلوی درب عمارت را خبر کرد و پزشکان به سمت اتاق رفتند و جناب رو به ماشین اورژانس رساندند. بانو هیوآ همراه همسرش به سمت بیمارستان حرکت کردند. گیسو،،آشفته و گریان،،گوشه ای نشسته و اطرافش را نگاه میکرد،،با خودش زمزمه کرد: +نیکدخت،،چرا رفتی؟نکنه کار تو بود که با همسر هیوآ اینکارو کردی؟ اشک هایش بیشتر جاری شد و زمزمه کرد: +مگه من برات غریبه بودم بی معرفت؟چرا به من نگفتی کجا میری؟؟؟این چه کاری بود که کردی دختر؟ گیسو اشک هایش را پاک کرد و با حالت جدی بلند شد و روبه تمام خدمتکارانی که در باغ قصر دنبال نیکدخت میگشتند،،فریاد زد: +خدمتکارااااااااان!!!!!همه جمع بشن!!! فریادش را دوباره تکرار کرد تا همه با بالاترین سرعت به سمت گیسو حرکت کردند. وقتی همه ی افراد جمع شدند،،با صدای رسا و بلند گفت: +الان هیوآ و همسرش از عمارت بیرون رفتند و حالا حالا ها قرار نیست برگردند.پس،،من بهتون اجازه میدم که از عمارت خارج بشین و دنبال نیکدخت بگردید.هرکسی نیکدخت رو پیدا کنه،،پانزده میلیون پاداش میدم شخصا. بعد از کمی مکث گیسو سخنش را ادامه داد: +منتظر چی هستین؟؟؟برید!!! یک خدمتکار با چهره‌ای نگران گفت.. @shahdokhtegomshodeh