>شاهدختگمشده<
#part_12
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
من..از چیزی مطمئن نیستم ولی چرا انقدر وحشت داشتم؟
اشکریختنم متوقف شد و نفسنفس زنان،،اطرافم رو دوباره نگاه کردم.
حتی نمیدونم اینجا کجاست!
حتی نمیدونم چطوری فرار کنم!
حتی نمیدونم الان که از عمارت خارج شدم چه غلطی باید کنم!
نگاهم به مردی که جلویم زانو زده بود افتاد.
ضربان قلبم آروم و قرار نداشت.
-اون...مـ.مرد چـ.چـ.چش شـ.شده؟
رنگ عصبانیت به چهرهاش برگشت و نگاهی به در اتاق انداخت.
+فقط بیهوش شده.
یاد جناب افتادم.
یعنی الان داخل عمارت چه خبر شده؟
-اگر بیهوشه فـ.فقط...پس چرا اطرافش خـ.خون بود؟
نفسی از روی عصبانیت کشید و گفت:
+چقدر سوال میپرسی!!!!
بلند شد و از اتاق...خارج شد.
مگه چه کاری کردم که عصبی شده؟
من که کاری نکردم.
از روی تخت بلند شدم.
انگاری شوک به بدنم وارد شد.
باید بجنبم!
باید به سمت شهر حرکت کنم.
وای.
کیف کولیم داخل اون کلبه جا مونده!
چرا من آخه؟
سریع به سمت درب خروج حرکت کردم.
صدای عصبیای کاری کرد وایسم.
+کجا؟
برگشتم سمتش.
-فکر نمیکنم به شما مربوط باشه.
بلند شد و سمتم اومد.
+میفهمی داری چی میگی؟من جونتو نجات دادما!!
-آره کاملا میفهمم.من شما رو اصلا نمیشناسم پس صلاح نمیدونم هرچیزی رو بگم.
برگشتم و قدمی برداشتم،،بعدش وایسادم و برگشتم سمتش.
-بعدشم من از شما نخواستم که نجاتم بدین.
آخرین حرفم رو زدم و از اونجا خارج شدم.
وارد راهرو شدم.
داخل فیلمها دیده بودم که ساختمون ها چطوریه.پس خداروشکر گیج و گم نشدم.
به سمت آسانسور رفتم.
فکر میکنم اولین باره که سوار آسانسور میشم.البته فکر کنم.
چیزی از قدیم به یاد ندارم زیاد.
در باز شد و واردش شدم.
دکمهی [G] همکف رو زدم و در بسته شد.
چه فضای تنگ و خفهای.
چشمهایم رو بستم و سعی کردم فراموش کنم داخل آسانسور هستم.
از فضای بسته خیلی وحشت دارم.
چون خاطرهی وحشتناکی دارم.
احساس نفس تنگی گرفتم تا اینکه..
@shahdokhtegomshodeh
هدایت شده از [ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
زندگیخیلیکوتاهترازاونیهکهبخوای
بهحرفدیگراناهمیتبدی
زندگیکنوعاشقخودتباش!
@shahdokhtegomshodeh
هدایت شده از [ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
شروعکردنترسناکه
ولیحسرتکشیدنبرایشروعنکردن
ترسناکتره
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_13
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
احساس نفس تنگی کردم تا اینکه در آسانسور باز شد و تا خواستم خارج بشم فهمیدم طبقه ی دهم وایساده.
مگه طبقه چندم بود اون خونه؟پونزدهم؟
حتما یکی دکمه رو زده و رفته.
خیلی باید منتظر بمونم اینم از شانس بد من.
یکم نفس گرفتم و در دوباره بسته شد.
چشم هام سیاهی رفت و سرگیجه گرفتم.
خیلی حالم بد شد.
احیانا بخاطر ویروسه؟
نه.
بعد از اون روز هیچوقت نتونستم توی فضای تنگ به سر ببرم.
+این چیه برای من آوردی؟
با گریه و بغض گفتم:
-قول میدم سری بعد بهترین نمره رو کسب کنم جناب!
من،،دختری پونزده ساله که پدرم مرا داخل اتاقی تنگ و تاریک شاید هم انباری حبس کرد.
+بهترین نمره به دردم نمیخوره،،چرا انقدر معدلت بده؟هاااا؟جواب بده!!!!!
اشکهایم با تندترین سرعت روی صورتم جاری میشدن،،در همین حین جناب در آنجا را بست و رفت.
چرا باید بخاطر یک نمره انقدر سختی را پشت سر بگذارم؟
بله.
بجای 20 ،،نوزده گرفته بودم برای معدل پایان ترم.
اون شب،،شب وحشتناکی برای من بود.
بعد از اون چشم که باز کردم دکتر بالای سرم بود و اونجا متوجه شدم از فضای بسته و تنگ،،فوبیا دارم.
چشمهایم رو بستم و فقط منتظر بودم سریعتر به طبقه ی همکف برسم.
صدای باز شدن در اومد و چشمهایم رو باز کردم.
بالاخره.
دراومدم و به سمت درب خروج رفتم.
(عمارت)(از زبان راوی)
حدودا نیمه شب است و تمام خدمتکاران،، در عمارت دنبال نیکدخت میگردند.
بانو هیوآ با همسرش داخل اتاقشان هستند و دکتر،،کنار همسر هیوآ،،نشسته است.
دکتر لب به سخن باز کرد:
+خطر خیلی جدیای رو رد کردن ایشون.
هیوآ،،با چهره ای نگران و آشفته روبه دکتر کرد و پرسید:
-مگه مـ.مـ.ممکن بود چـ.چه اتفاقی بـ.بیوفته؟؟؟؟
دکتر نفسی کشید و گفت:
+با این ضربه ای که دیده ممکن بوده ایشون قطع نخاع یا حتی منجر به مرگ ایشون بشه!
هیوآ،،صدای گریهش بالا رفت و گفت:
-چـ.چطور ممکنه؟
+الان ایشون گردنشون شکسته و خیلی سریع باید به بیمارستان منتقل بشه،،چرا زودتر خبر ندادین؟همون شبی که آسیب دید چرا مارو خبر نکردین؟
هیوآ،،میون گریه هایش با عصبانیت گفت:
-اون دیشب آسیب دیده خـ.خدمتکارای مـ.مـ.ما تازه امروز فهمیدن،،فکر کـ.کردم خوب میشه.
دکتر نفسی از روی عصبانیت کشید و گفت:
+باید همین الان به بیمارستان منتقل بشه خیلی خطرناکه.
دکتر اورژانس جلوی درب عمارت را خبر کرد و پزشکان به سمت اتاق رفتند و جناب رو به ماشین اورژانس رساندند.
بانو هیوآ همراه همسرش به سمت بیمارستان حرکت کردند.
گیسو،،آشفته و گریان،،گوشه ای نشسته و اطرافش را نگاه میکرد،،با خودش زمزمه کرد:
+نیکدخت،،چرا رفتی؟نکنه کار تو بود که با همسر هیوآ اینکارو کردی؟
اشک هایش بیشتر جاری شد و زمزمه کرد:
+مگه من برات غریبه بودم بی معرفت؟چرا به من نگفتی کجا میری؟؟؟این چه کاری بود که کردی دختر؟
گیسو اشک هایش را پاک کرد و با حالت جدی بلند شد و روبه تمام خدمتکارانی که در باغ قصر دنبال نیکدخت میگشتند،،فریاد زد:
+خدمتکارااااااااان!!!!!همه جمع بشن!!!
فریادش را دوباره تکرار کرد تا همه با بالاترین سرعت به سمت گیسو حرکت کردند.
وقتی همه ی افراد جمع شدند،،با صدای رسا و بلند گفت:
+الان هیوآ و همسرش از عمارت بیرون رفتند و حالا حالا ها قرار نیست برگردند.پس،،من بهتون اجازه میدم که از عمارت خارج بشین و دنبال نیکدخت بگردید.هرکسی نیکدخت رو پیدا کنه،،پانزده میلیون پاداش میدم شخصا.
بعد از کمی مکث گیسو سخنش را ادامه داد:
+منتظر چی هستین؟؟؟برید!!!
یک خدمتکار با چهرهای نگران گفت..
@shahdokhtegomshodeh
هدایت شده از [ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
همشون ادعان،،فکر نکن بهشون.
@shahdokhtegomshodeh
هدایت شده از [ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
همهچیدرستمیشهفقطیهکوچولو
تحملکنرفیق:))))
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_14
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
یک خدمتکار با چهرهای نگران گفت:
-آخه بانو،،ما،،باید حتما از خود جناب و بانو هیوآ دستور بگیریم.
گیسو نگاهی خشمگین به او انداخت و خدمتکار،،سرش را پایین آورد و ادامه داد:
-شرمنده بانو،،ولی شما صاحب اینجا نیستید و حداقل من،،نمیتونم از شما دستور بگیرم.
گیسو خشمگینانه گفت:
+خودت داری بهم میگی بانو دربهدر شده!!!بعدشم نیکدخت بانوی دوم این عمارته که گمشده!برای اون هم که شده باید هرکاری کنید!!
خدمتکاری دیگر با شجاعت و بدون هیچ ترسی گفت:
-بانو نیکدخت گم نشدن،،فرار کردن که من بهشون افتخار میکنم که فرار کردن!بانو نیکدخت خیلی اینجا سختی کشیده بود!
در همان حین،،همهمه ای بلند شد میان دو گروهی که بعضی طرف گیسو بودند و بعضی طرف نیکدخت.
گیسو که پریشان شده بود،،رو کرد به آهو و گفت:
+تو میدونی نیکدخت کجاست،،میدونم که میدونی!
صدای همهمهی افراد با شنیدن حرف گیسو ساکت شد.
آهو،، اضطرابی گرفت و گفت:
-نه به جان خودم گیسو خانم!به ارواح خاک مادرم اصلا خبر ندارم!تـ.تازه تعجب هم کردم که بانو نیکدخت بدون اینکه چیزی به من بگن رفتن!
گیسو قانع شده رو کرد به خدمتکاران و برای آخرین بار گفت:
+من دیگه بهتون گفتم.هرکسی میخواد بره بیرون دنبال نیکدخت بگرده میتونه بره!پاداش هم میدم من پس خوددانید!
و وارد عمارت شد و روی صندلیای نشست.
همان خدمتکاری که با شجاعت تمام حرفی را زد،،میان جمعیت به افراد گفت:
-به حرف اون توجه نکنین!بانوهیوآ و جناب اگر بفهمن ما رفتیم بیرون،،دیگه هیچوقت نمیتونیم این خوشی رو ببینیم!من با تمام وجودم به بانو نیکدخت افتخار میکنم که دنبال زندگی خودش رفته،،ولی گفته باشم به حرفش گوش نکنین عمرا بهتون پاداش بده.
بعضی از خدمتکاران به نشانه ی تأیید سری تکان دادند و خدمتکاری دیگر گفت:
+کی گفته؟؟بانو گیسو بهترین دوست بانو نیکدخته!بانو نیکدخت به بانو گیسو اعتماد داره،،پس ما هم باید اعتماد داشته باشیم.
و همچنان بحث بین خدمتکاران ادامه پیدا کرد تا جایی که آهو خانوم با صدای رسا و بلند گفت:
-بس کنید!!چه خبرتونه؟؟
همه با صدای آهو ساکت شدند و به او توجه کردند.
-هم بانو نیکدخت هم گیسو خانم بهترین افرادن!اینا به کنار،،قانونی که بانوهیوآ و جناب که صاحب این عمارت هستن و ما سالیان سال هست که پیششون کار میکنیم برامون گذاشتن اینه که به هیچ عنوان از عمارت خارج نشیم مگر خود جناب بهمون دستور بده.گیسو خانم صاحب اینجا نیست و نمیتونیم از ایشون دستور بگیریم!پس بیاین به دستوری که بهمون داده عمل کنیم و داخل عمارت رو بگردیم،،احتمالش هم هست که بانو فرار کرده باشه ولی بیاین احتمالات رو در نظر بگیریم.
بعد از سخن آهو خانوم،،تقریبا همه ی افراد به گشتن ادامه دادند و با حرف آهو،،قانع شدند..
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_15
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
خود آهو خانوم هم داخل اتاق نیکدخت رو گشت که ببیند سرنخی پیدا میکند یا خیر.
(بیمارستان)
هیوآ گریان بیرون از اتاقی که همسرش در آن است،،نشسته بود.
دکتر از اتاق بیرون آمد و هیوآ سمتش رفت.
+چیشد دکتر؟
دکتر با حالتی غمناک گفت:
-متاسفانه همسرتون قطع نخاع شده.
هیوآ شوکه شد و بعد از چند لحظه مکث لب به سخن باز کرد:
+دکـ.کتر او..اومد گفت گـ.گردنش شکسـ.ته چـ.چه خبره؟؟؟
دکتر با حالت تاسف ادامه داد:
-شما دیر خبر دادین که شوهرتون ضربه خورده و هم وقتی با میله ی فلزی و محکم اونم به گردن ضربه خورده خیلی وحشتناکه.شما دکتر معمولی رو خبر کردین برای همین ایشون متوجه قطع نخاع شدن همسرتون نشده.
هیوآ شوکه روی زمین افتاد و با حرف دکتر سرش رو بالا آورد:
-از کجا مطمئنین با میله ی فلزی ضربه خورده؟شاید چوبی بوده؟
+مطمئنم فلزی بوده چون کنارش بود.
دکتر از کنار هیوآ رد شد و هیوآ،،در اشک هایش غرق شد و با فکر اینکه دخترش،،شاهدختش ممکنه باعث این کار بوده باشه،،عصبی شد.
پرستار سمت هیوآ رفت و او را سمت اتاقی برد و داروی آرامبخش برایش تزریق کرد.
چند لحظه بعد هیوآ به خواب عمیقی فرو رفت.
و بله،،جناب عمارت،،قطع نخاع شده و دقیقا به دست دخترش،،بهترین دخترش،،تک دخترش،،شاهدختش قطع نخاع شده.یعنی زندگی پدرش را سرنگون کرد.
ولی خود شاهدخت،،خود نیکدخت،،هیچ خبری از پدرش ندارد!
همچنان در عمارت،،خدمتکاران بدون هدف پرسه میزنند چون در عمارت،،هیچ اثری از نیکدخت پیدا نکردند.
و همینطور گیسو،،به نمایش ملکه بودنش ادامه میدهد و دستور میدهد.
با فرار یک انسان،،یک زندگی نابود شد،،با دفاع یک انسان،،یک زندگی داغون شد،،خودش فرار را به قرار ترجیح داد و این زندگی را نخواست با تمام وجودش..
@shahdokhtegomshodeh