>شاهدختگمشده<
#part_13
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
احساس نفس تنگی کردم تا اینکه در آسانسور باز شد و تا خواستم خارج بشم فهمیدم طبقه ی دهم وایساده.
مگه طبقه چندم بود اون خونه؟پونزدهم؟
حتما یکی دکمه رو زده و رفته.
خیلی باید منتظر بمونم اینم از شانس بد من.
یکم نفس گرفتم و در دوباره بسته شد.
چشم هام سیاهی رفت و سرگیجه گرفتم.
خیلی حالم بد شد.
احیانا بخاطر ویروسه؟
نه.
بعد از اون روز هیچوقت نتونستم توی فضای تنگ به سر ببرم.
+این چیه برای من آوردی؟
با گریه و بغض گفتم:
-قول میدم سری بعد بهترین نمره رو کسب کنم جناب!
من،،دختری پونزده ساله که پدرم مرا داخل اتاقی تنگ و تاریک شاید هم انباری حبس کرد.
+بهترین نمره به دردم نمیخوره،،چرا انقدر معدلت بده؟هاااا؟جواب بده!!!!!
اشکهایم با تندترین سرعت روی صورتم جاری میشدن،،در همین حین جناب در آنجا را بست و رفت.
چرا باید بخاطر یک نمره انقدر سختی را پشت سر بگذارم؟
بله.
بجای 20 ،،نوزده گرفته بودم برای معدل پایان ترم.
اون شب،،شب وحشتناکی برای من بود.
بعد از اون چشم که باز کردم دکتر بالای سرم بود و اونجا متوجه شدم از فضای بسته و تنگ،،فوبیا دارم.
چشمهایم رو بستم و فقط منتظر بودم سریعتر به طبقه ی همکف برسم.
صدای باز شدن در اومد و چشمهایم رو باز کردم.
بالاخره.
دراومدم و به سمت درب خروج رفتم.
(عمارت)(از زبان راوی)
حدودا نیمه شب است و تمام خدمتکاران،، در عمارت دنبال نیکدخت میگردند.
بانو هیوآ با همسرش داخل اتاقشان هستند و دکتر،،کنار همسر هیوآ،،نشسته است.
دکتر لب به سخن باز کرد:
+خطر خیلی جدیای رو رد کردن ایشون.
هیوآ،،با چهره ای نگران و آشفته روبه دکتر کرد و پرسید:
-مگه مـ.مـ.ممکن بود چـ.چه اتفاقی بـ.بیوفته؟؟؟؟
دکتر نفسی کشید و گفت:
+با این ضربه ای که دیده ممکن بوده ایشون قطع نخاع یا حتی منجر به مرگ ایشون بشه!
هیوآ،،صدای گریهش بالا رفت و گفت:
-چـ.چطور ممکنه؟
+الان ایشون گردنشون شکسته و خیلی سریع باید به بیمارستان منتقل بشه،،چرا زودتر خبر ندادین؟همون شبی که آسیب دید چرا مارو خبر نکردین؟
هیوآ،،میون گریه هایش با عصبانیت گفت:
-اون دیشب آسیب دیده خـ.خدمتکارای مـ.مـ.ما تازه امروز فهمیدن،،فکر کـ.کردم خوب میشه.
دکتر نفسی از روی عصبانیت کشید و گفت:
+باید همین الان به بیمارستان منتقل بشه خیلی خطرناکه.
دکتر اورژانس جلوی درب عمارت را خبر کرد و پزشکان به سمت اتاق رفتند و جناب رو به ماشین اورژانس رساندند.
بانو هیوآ همراه همسرش به سمت بیمارستان حرکت کردند.
گیسو،،آشفته و گریان،،گوشه ای نشسته و اطرافش را نگاه میکرد،،با خودش زمزمه کرد:
+نیکدخت،،چرا رفتی؟نکنه کار تو بود که با همسر هیوآ اینکارو کردی؟
اشک هایش بیشتر جاری شد و زمزمه کرد:
+مگه من برات غریبه بودم بی معرفت؟چرا به من نگفتی کجا میری؟؟؟این چه کاری بود که کردی دختر؟
گیسو اشک هایش را پاک کرد و با حالت جدی بلند شد و روبه تمام خدمتکارانی که در باغ قصر دنبال نیکدخت میگشتند،،فریاد زد:
+خدمتکارااااااااان!!!!!همه جمع بشن!!!
فریادش را دوباره تکرار کرد تا همه با بالاترین سرعت به سمت گیسو حرکت کردند.
وقتی همه ی افراد جمع شدند،،با صدای رسا و بلند گفت:
+الان هیوآ و همسرش از عمارت بیرون رفتند و حالا حالا ها قرار نیست برگردند.پس،،من بهتون اجازه میدم که از عمارت خارج بشین و دنبال نیکدخت بگردید.هرکسی نیکدخت رو پیدا کنه،،پانزده میلیون پاداش میدم شخصا.
بعد از کمی مکث گیسو سخنش را ادامه داد:
+منتظر چی هستین؟؟؟برید!!!
یک خدمتکار با چهرهای نگران گفت..
@shahdokhtegomshodeh
هدایت شده از [ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
همشون ادعان،،فکر نکن بهشون.
@shahdokhtegomshodeh
هدایت شده از [ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
همهچیدرستمیشهفقطیهکوچولو
تحملکنرفیق:))))
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_14
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
یک خدمتکار با چهرهای نگران گفت:
-آخه بانو،،ما،،باید حتما از خود جناب و بانو هیوآ دستور بگیریم.
گیسو نگاهی خشمگین به او انداخت و خدمتکار،،سرش را پایین آورد و ادامه داد:
-شرمنده بانو،،ولی شما صاحب اینجا نیستید و حداقل من،،نمیتونم از شما دستور بگیرم.
گیسو خشمگینانه گفت:
+خودت داری بهم میگی بانو دربهدر شده!!!بعدشم نیکدخت بانوی دوم این عمارته که گمشده!برای اون هم که شده باید هرکاری کنید!!
خدمتکاری دیگر با شجاعت و بدون هیچ ترسی گفت:
-بانو نیکدخت گم نشدن،،فرار کردن که من بهشون افتخار میکنم که فرار کردن!بانو نیکدخت خیلی اینجا سختی کشیده بود!
در همان حین،،همهمه ای بلند شد میان دو گروهی که بعضی طرف گیسو بودند و بعضی طرف نیکدخت.
گیسو که پریشان شده بود،،رو کرد به آهو و گفت:
+تو میدونی نیکدخت کجاست،،میدونم که میدونی!
صدای همهمهی افراد با شنیدن حرف گیسو ساکت شد.
آهو،، اضطرابی گرفت و گفت:
-نه به جان خودم گیسو خانم!به ارواح خاک مادرم اصلا خبر ندارم!تـ.تازه تعجب هم کردم که بانو نیکدخت بدون اینکه چیزی به من بگن رفتن!
گیسو قانع شده رو کرد به خدمتکاران و برای آخرین بار گفت:
+من دیگه بهتون گفتم.هرکسی میخواد بره بیرون دنبال نیکدخت بگرده میتونه بره!پاداش هم میدم من پس خوددانید!
و وارد عمارت شد و روی صندلیای نشست.
همان خدمتکاری که با شجاعت تمام حرفی را زد،،میان جمعیت به افراد گفت:
-به حرف اون توجه نکنین!بانوهیوآ و جناب اگر بفهمن ما رفتیم بیرون،،دیگه هیچوقت نمیتونیم این خوشی رو ببینیم!من با تمام وجودم به بانو نیکدخت افتخار میکنم که دنبال زندگی خودش رفته،،ولی گفته باشم به حرفش گوش نکنین عمرا بهتون پاداش بده.
بعضی از خدمتکاران به نشانه ی تأیید سری تکان دادند و خدمتکاری دیگر گفت:
+کی گفته؟؟بانو گیسو بهترین دوست بانو نیکدخته!بانو نیکدخت به بانو گیسو اعتماد داره،،پس ما هم باید اعتماد داشته باشیم.
و همچنان بحث بین خدمتکاران ادامه پیدا کرد تا جایی که آهو خانوم با صدای رسا و بلند گفت:
-بس کنید!!چه خبرتونه؟؟
همه با صدای آهو ساکت شدند و به او توجه کردند.
-هم بانو نیکدخت هم گیسو خانم بهترین افرادن!اینا به کنار،،قانونی که بانوهیوآ و جناب که صاحب این عمارت هستن و ما سالیان سال هست که پیششون کار میکنیم برامون گذاشتن اینه که به هیچ عنوان از عمارت خارج نشیم مگر خود جناب بهمون دستور بده.گیسو خانم صاحب اینجا نیست و نمیتونیم از ایشون دستور بگیریم!پس بیاین به دستوری که بهمون داده عمل کنیم و داخل عمارت رو بگردیم،،احتمالش هم هست که بانو فرار کرده باشه ولی بیاین احتمالات رو در نظر بگیریم.
بعد از سخن آهو خانوم،،تقریبا همه ی افراد به گشتن ادامه دادند و با حرف آهو،،قانع شدند..
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_15
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
خود آهو خانوم هم داخل اتاق نیکدخت رو گشت که ببیند سرنخی پیدا میکند یا خیر.
(بیمارستان)
هیوآ گریان بیرون از اتاقی که همسرش در آن است،،نشسته بود.
دکتر از اتاق بیرون آمد و هیوآ سمتش رفت.
+چیشد دکتر؟
دکتر با حالتی غمناک گفت:
-متاسفانه همسرتون قطع نخاع شده.
هیوآ شوکه شد و بعد از چند لحظه مکث لب به سخن باز کرد:
+دکـ.کتر او..اومد گفت گـ.گردنش شکسـ.ته چـ.چه خبره؟؟؟
دکتر با حالت تاسف ادامه داد:
-شما دیر خبر دادین که شوهرتون ضربه خورده و هم وقتی با میله ی فلزی و محکم اونم به گردن ضربه خورده خیلی وحشتناکه.شما دکتر معمولی رو خبر کردین برای همین ایشون متوجه قطع نخاع شدن همسرتون نشده.
هیوآ شوکه روی زمین افتاد و با حرف دکتر سرش رو بالا آورد:
-از کجا مطمئنین با میله ی فلزی ضربه خورده؟شاید چوبی بوده؟
+مطمئنم فلزی بوده چون کنارش بود.
دکتر از کنار هیوآ رد شد و هیوآ،،در اشک هایش غرق شد و با فکر اینکه دخترش،،شاهدختش ممکنه باعث این کار بوده باشه،،عصبی شد.
پرستار سمت هیوآ رفت و او را سمت اتاقی برد و داروی آرامبخش برایش تزریق کرد.
چند لحظه بعد هیوآ به خواب عمیقی فرو رفت.
و بله،،جناب عمارت،،قطع نخاع شده و دقیقا به دست دخترش،،بهترین دخترش،،تک دخترش،،شاهدختش قطع نخاع شده.یعنی زندگی پدرش را سرنگون کرد.
ولی خود شاهدخت،،خود نیکدخت،،هیچ خبری از پدرش ندارد!
همچنان در عمارت،،خدمتکاران بدون هدف پرسه میزنند چون در عمارت،،هیچ اثری از نیکدخت پیدا نکردند.
و همینطور گیسو،،به نمایش ملکه بودنش ادامه میدهد و دستور میدهد.
با فرار یک انسان،،یک زندگی نابود شد،،با دفاع یک انسان،،یک زندگی داغون شد،،خودش فرار را به قرار ترجیح داد و این زندگی را نخواست با تمام وجودش..
@shahdokhtegomshodeh
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
<ایمان> >23 ساله< @shahdokhtegomshodeh
فعلا داشته باشید تا پارت بعدی معلوم میشه کیه..
>شاهدختگمشده<
#part_16
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
خودش فرار را به قرار ترجیح داد و این زندگی را نخواست با تمام وجودش.
خورشید درحال طلوع کردن است و هیچ کس نه حرفی میزند نه کاری میکند.
(ماجرا به حالت قبل باز میگردد)
(از زبان نیکدخت)
خسته و کوفته شدم.
گیج شدم.
سردرگم و گم شدم.
اون کلبه کجاست؟
خیلی مسیر دارم تا برسم به اونجا؟
باید برگردم به اون کلبه و کیف کولیم رو بردارم.
تمام زندگیم داخل اونه.
پرتوی نور خورشید،،درحالی که داخل جادهی جنگل قدم برمیداشتم روی صورتم نشست.
گرم و آرامشبخش بود.
انگاری داخل یه لحظه،،تمام اتفاقات رو فراموش کردم.
ولی بعد از چند ثانیه و شنیدن صدای ماشین از پشت سرم که با سرعت سمتم میومد،،سریع برگشتم و میلیمتریم ترمز گرفت.
چه طرز رانندگیه آخه؟
+هوی دختره؟؟؟میخوای بمیری نکنه؟؟برو کنار دیگههه.
چند لحظه مکث کردم.
شاید بدونه اون کلبه کجاست!
ایول.
+هوی چرا کنار نمیری تو؟؟
با جدیت سرم رو بالا آوردم و گفتم:
-میشه کمکم کنی؟
+چیه؟؟میخوای با ماشین از روت رد بشم تا بتونی بمیری؟
دستم رو محکم روی کاپوت ماشین کوبیدم و کلافه گفتم:
-فقط میخوام منو به جایی برسونی..
+هوووووی دستت رو بکش وحشی!میخوای به بهشت برسونمت؟؟خب دراز بکش منتظر چیای تو؟؟وقتم داره میره الان یه دختر از دستم درمیره!!!
هوووف.
چی میگه؟
نکنه همدست احسانه؟
شاید.
-میخوام برم به یه کلبه که دقیقا مسیریه که داری میری!پس منم ببر جا که تنگ نمیکنم،،میکنم؟
یکم فکر کرد و اخم از روی صورتش رفت.
خیلی عجیب میزنه.
لبخندی زد و ناباورانه نگاهش کردم.
+حتتتتما دختر جون،،سوار شو بانو.
بانو.
خاطرات و اتفاقات در یک لحظه از ذهنم گذر کرد.
+شاید کلبه ای که تو میخوای بری همونیه که منم میخوام برم.یه دختر هست اونجا اسمش مـاری...نه نه ملیکاست.
گیج شدم.
حدس زدم همدست احسانه.
لعنت بهتون.
-آره آره منم اونجا میخوام برم.
+خب سوار شو.
پایین پیرهنم رو جمع کردم و سوار ماشین شدم.
اونم نشست و ماشین رو به حرکت درآورد.
توی مسیر انگار میخواست چیزی رو بگه ولی تردید میکرد که بالاخره گفت:
+میتونم.......اسمتون رو بدونم؟
نفسی کشیدم و همه چیز رو بهش گفتم:
-ببین من اصلا حوصلهی تو یکی رو ندارم،،اون یارو اسمش چی بود؟.. احسان؟اونم در تلاش بود که من رو از ماریا خانوم شما بخره و برای لذت استفاده کنه که محض اطلاعت یه آقایی که خیلی خوشتیپ و جذاب بود من رو از کار و افکار کثیف شما نجات داد.
سریع پاش رو روی ترمز گذاشت و با قدرت پرت شدم روی داشبورد.
سرم خورد به داشبورد و تیر کشید.
-آییییی چه مرگته؟؟؟
با چهرهای پر از ترس و تعجب گفت:
+همون یارو جذابه؟؟ایمان؟؟؟؟واااای نگو که رفته ساختمون احسان!!اون یارو ترسناک ترین فردیه که به عمرم دیدم..یعنی خدا نکنه دختر ببریم تو اون ساختمون....چشمت روز بعد نبیه مارو با خاک یکسان میکرد...خیلی مبارز حرفهای و فرزیه...خیلی ترسناکه ولی از خواهرش شنیده شده که قلب خیلی مهربونی داره..
@shahdokhtegomshodeh
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
<ایمان> >23 ساله< @shahdokhtegomshodeh
بعله:))))
ایشون بود اوشون.
>شاهدختگمشده<
#part_17
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
ایمان!
پس اسمش ایمان بود.
خیلی ترسناک به نظر میرسید.
آره،،شنیده بودم که کسایی که خیلی جدیان قلب مهربونی دارن.
بدون اینکه واکنشی نشون بدم گفتم:
-خب دلت نمیخواد راه بیوفتی؟؟کار دارم.
همچنان رنگ تعجب توی صورتش بود که گفت:
+باید اول برم پیش احسان!پیاده شو،،بدو!
عصبی شدم و داد زدم:
-ابن چرت و پرت بازیا چیه؟؟راه بیوفت ببینم!!!
با صدای بلندم رعشهای به تنش وارد شد و ترسیده استارت زد و راه افتاد.
بعد از چند دقیقه گفت:
+اتفاقی برای احسان افتاده بود؟
-نمیدونم،،خون اطرافش بود..شایدم مرده.
بعد از حرفی که زدم دوباره ترمز گرفت و همچنان با قدرت به داشبورد برخورد کردم،،ایندفعه بیشتر عصبی شدم و تا خواستم سرش داد بزنم سریع از ماشین پیاده شد.
با تعجب بهش خیره شدم.
روی زمین افتاد و...تشنج کرد.
خیلی ترسیده و متعجب بودم.
مگه چقدر وابسته بود به احسان؟
برادر بودن؟
نکنه مواد زده؟
سریع از ماشین پیاده شدم و بدون اینکه بهش نگاه کنم،،دوییدم.
درسته آدرس رو بلد نیستم ولی میدونم همین مسیر رو که برم میرسم بهش.
تشنج کرد!
خیلی ترسیدهم!
هیچوقت تنها اینجور جاها و بین اجتماع نبودم!
هیچوقت همچین صحنهای رو به عمرم ندیدم!
دوییدم و همچنان که میدوییدم اشک میریختم.
بدنم لرزید.
شاید در این حد از احسان میترسه!
مگه چه کارایی باهاشون کرده؟
ایمانی که این میگفت انقدر ترسناک بود؟
شانس آوردم جون سالم به در بردم.
اشک ریختم و ریختم و ریختم،،دوییدم و دوییدم و دوییدم تا از پا افتادم و بیرمق شدم.
بعد از چند دقیقه به خودم اومدم و اون کلبه رو دقیقا روبهروم دیدم.
شوکه خیره شدم.
چه شانسی و عجیب!
اشک هام رو پاک کردم و وارد کلبه شدم.
صداهایی از سمت راست باغ شنیدم.
ماریا خانوم نشسته بود و داشت هیزم هارو آماده میکرد.
با صدام برگشت و نگاهم کرد:
-خانوم ماری!
متعجب خیره بود بهم.
بعد از مکث..لبخندی زد و گفت:
+بالاخره کارش تموم شد؟میبینم گریه کردی!خوشحالم حداقل ایندفعه از اون ایمان بی کس و کار،،جون سالم به دربرد و تونست با تو..
نداشتم حرفش رو ادامه بده و گفتم:
-حرفای تکراری و بیهوده الکی،،خانوم ماری،خانوم آدم فروش،،فکر نکن خیلی زرنگی!من فرزتر و باهوش تر از اونیم که فکر کنی.اون شب متوجه همهچیز شدم ولی خودم رو به خواب زدم.
بعد از حرفم،،لبخند از روی لبش محو شد و زیرلبی ناسزایی بهم گفت.
گفتم:..
@shahdokhtegomshodeh
این رو باید اول ماجرا میگفتم ولی الآنم میتونم بگم:
❌لطفا کپی نکنین❌
❌من خودم سر این رمان ها فکر میکنم و از جایی برداشت نمیکنم،،واسش زحمت میکشم پس کپی ممنوع❌