>شاهدختگمشده<
#part_52
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
با صدای جیغ مانندی بیدار شدم.
+نهههه من میخوام برگردم منو برگردون!!!
صدا از طبقه پایین میومد.
همه جا تاریکه.
چه اتفاقی افتاده؟
ساعت چنده؟
روی زمین بودم.
بلند شدم و نشستم.
یک لحظه سرم گیج رفت.
+ولم کننننن!!!!منتظرمهههه!!!باید برگردم اون نباید تنها باشه!!!
کیه که جیغ میزنه؟
چرا هیچی یادم نیست؟
بلند شدم.
سرم دوباره گیج رفت و با شدت روی زمین افتادم.
نفسم بند اومد.
چرا اینطوری شدم؟
دستم به یه کاغذ برخورد کرد.
کاغذ رو سمت خودم آوردم که چراغ اتاق روشن شد.
چشمام اذیت شد برای همین سریع پلک هام رو روی هم گذاشتم.
آخ چه خبره اینجا؟
دو نفر وارد اتاق شدن.
نفر اول با نفس تنگی گفت:
+ولـ..ولم کن باید برگردم..
هیوآ؟
هیوآ بود که داد و بیداد میکرد؟
همه ی رویداد ها مثل باد از ذهنم رد شدن.
چشم هام باز شد.
-نه!
جیغ زدم.
-نهههه!
+ای بابا نیکی جان تو اینجا چیکار میکنی؟؟
اشک داخل چشمام حلقه زد.
کاغذ توی دستم رو قایم کردم و با سرعت زیاد،،بلند شدم و از اتاق خارج شدم.
با یادآوری نوشته های وصیت نامه پدرم،،حالم بدتر از قبل شد.
+نیکی؟؟
پاهام متوقف شدن.
گیسو بود.
همونطور که با سرعت سمتم میومد گفت:
+خوبی؟
وقتی بهم رسید،،دو تا دستاش رو دور بازوهام گرفت و جلوم خم شد:
+امروز به نظر خوب نمیومدی،،بهتری؟
عصبانیت درونم جوشید.
با صدای خیلی بلندی گفتم:
-به نظر خوب نبودم؟؟؟؟؟بابام مرده!!!!
رعشه ای به تن گیسو وارد شد و چند قدم ازم فاصله گرفت.
بی توجه بهش،،با سرعت از کنارش رد شدم و به سمت اتاقم رفتم..
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_53
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
با عجله در اتاقم رو باز کردم،،به سمت تخت رفتم و خودم رو روی تخت انداختم.
در پشت سرم با شدت باد بسته شد.
چشمم به پنجره خیره بود.
طوفان عجیبیه.
ظهر بارون،،الان که شبه،،طوفان باد و بارون.
چقدر قلبم به این هوا شباهت داره!
کاغذ مچاله شده توی دستم رو رها کردم.
صدای زوزه باد و برخورد قطره های بارون به زمین،،سمفونی خارقالعادهای رو به وجود آورده بودن.
ماه های گذشته،،این صدا لذت بخش ترین سمفونیای بودن که میشنیدم،،ولی الان،،افکار توی سرم صداشون بلندتر از سمفونی باد و بارون بود.
چشمام خیره به تاریکی اتاق،،افکارم درگیر جملاتی که پدرم نوشته بود.
پوزخندی به لبم اومد.
تا ساعات پیش دنبال مقصر ماجرا بودم،،الان میفهمم مقصر اصلی کجاست.
مقصر خودخواهی که بخاطر خوشی خودش هرکاری کرد،،تهش هم به بدبختی رسید.
آره.
اون مقصر رو وقتی میتونم ببینم،،که روبه روی آینه وایساده باشم...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_54
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
در با شدت خیلی بالایی باز شد.
صدای نفس نفس زدن کسی به گوشم آشنا اومد.
زحمتی به خودم ندادم که بلند بشم و ببینم کی اینطوری وارد اتاقم شده تا اینکه به حرف اومد و متوجه شدم «هیوآ»ئه.
+دختره ی..عوضی...
صداش خش دار بود.
با همون صدای خش دار داد زد.
+چرا به من نگفتی پدرت وصیت نامه نوشته؟؟؟؟؟!!!
چراغ اتاق رو روشن کرد.
بلند شدم و روی تخت نشستم.
دستم رو تیکهگاهم کردم و همچنان به طوفان بیرون خیره بودم.
+کجاس؟؟؟وصیت کجاس؟؟میدونم که تو برش داشتی چون داخل این پاکت هیچ کاغذی نیست،،ایناها پشتش نوشته وصیت نامه خسرو!
صدای مادر گیسو رو شنیدم که سعی میکرد هیوآ رو آروم کنه.
+هیوآ جان دورت بگردم آروم باش.تروخدا آروم باش!
+دِ بنال دیگه!!
بلند شدم.
چرخیدم و روبه روی هیوآ وایسادم،،به چشم هاش خیره شدم و با صدای آروم گفتم:
-فکر میکردم خوندن وصیت نامه باعث بشه بفهمم کی پشت ماجرائه...
پوزخندی زدم.
-«یه خانواده میخوان ازمون انتقام خونی که ما نریختیم رو بگیرن برای همین خارج شدن هیوآ همسر عزیزم و نیکدخت دخترم،،مجاز نیست.»بابا چرا اینو نوشته؟کی میخواد انتقام بگیره؟مدام همچین سوالاتی رو از خودم میپرسیدم،،این ماجرا مال ۲۰ سال پیشه...
نگاهم رو از هیوآ دزدیدم.
-اگر قرار بود به من کمکی کنه به تو هم کمکی میکرد.حالا که فرقی به حالمون نداره،،پس از اتاق من برید بیرون.
نگاهم به هیوآ افتاد.
شوکه،،متعجب و ترسیده نفس نفس میزد.
+چـ.چرا کمکت نکـ.کرد؟
-وقتی نمیدونم اون خانواده کیه،،چه کار باید بکنم؟
بعد از گذشت چند دقیقه،،خالهم،،هیوآ رو از اتاق خارج کرد و من موندم و افکارم...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_55
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
تن و بدن خسته از افکارم رو به تختم سپردم و به سقف خیره شدم.
نباید دست رو دست بزارم.
شاید به هیوآ یا هرکس دیگه بگم من دیگه سراغ ماجرای جناب نمیرم،،ولی در واقعیت اینطور نیست برام.
باید بفهمم چه اتفاقی افتاده.
یادمه رانندهمون سیاوش یه چیزی راجع به این گفته بهم.
ماجرا مربوط به 20 سال گذشتهس.حالا بعدا میفهمی خودت.
آره درسته.
اینو گفته بود بهم.
بعدش چی گفت؟
یکم فکر کردم.
آها.
یه محله داخل مرکز شهر.
پس همین اطرافه خیلی دور نیست.
با سرعت خیلی بالا از روی تخت بلند شدم.
دفتر و قلم برداشتم و همه نکات رو یادداشت کردم.
مرکز شهر،،20 سال پیش،،انتقام خونی که ما نریختیم.
با یادداشت این نکات،،چیزی مثل یه سنگ سد راه نفسم شد و قطره ای اشک از چشمم چکید.
با بغض،،با خودم زمزمه کردم:
-بـ.بابایی...ببخشیـــــد...بابا...من...نمیدونستـ..
بغض اجازه نداد حرفم رو ادامه بدم.
اشک هام مثل بارون بهاری روی گونه هام جاری میشد.
نفسی گرفتم.
-حـــ..حق با تـ.تو بود بـ..بابایی...
سرم رو روی میز گذاشتم و به اشک ریختنم ادامه دادم.
گریه هیچی رو درست نمیکنه.
ولی باعث میشه سبک تر از قبل بشم.
ولی باعث میشه بعدش تصمیم درست تری بگیرم.
(صبح روز بعد)
با حس گردندرد،،کمردرد و نور گرم خورشید بیدار شدم.
با صدای خش دار و آرومی زمزمه کردم:
-آخخ گردنم.
دستم رو به سمت گردنم بردم و یکم ماساژش دادم.
چطوری دیشب خوابم برد اینجا؟
روی میز تحریر آخه؟
به صندلی تیکه دادم و کش و قوسی به بدنم دادم.
وقتی کامل چشمام باز شد،،صفحه های خیس دفترم به چشمم خورد.
دستم رو جلو بردم و لمسش کردم.
رد اشک هایی که ریختم،،روی این کاغذ خشک شده.
به پنجره و آسمون نگاهی انداختم.
آسمون آفتابی به علاوه تکه ابر های سفید و خوشگل.
کاملا متضاد طوفان دیشب.
انگاری آسمون،،بعد از کلی گریه کردن حالش خوب شده و اینطوری داره بهمون لبخند میزنه.
لبخندی به لبم نشست...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_56
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
حداقل شاید همچین چیزی باعث یه لبخند کوچک روی لبم بشه.
دست چپم رو به سمت دستگیره پنجره بردم و پنجره رو باز کردم.
به محض باز شدن پنجره،،نسیم خنک و بوی خاک خیس خورده به صورتم و مشامم برخورد کرد.
مگه بهتر از این حس هم داریم؟
در آرامش کامل بودم که با صدای جیغ خفه ای که از بیرون بود به خودم اومدم و با بالاترین سرعت از اتاق خارج شدم.
ضربان قلبم بالا رفت و شوکه شدم.
این صدای کی بود؟
دوباره.
صدا از اتاق هیوآ میومد.
نفسم رو رها کردم و سعی کردم آروم باشم.
عصبی به سمت اتاق هیوآ دویدم.
بدون در زدن،،در رو باز کردم و عصبی غریدم:
-مامان چته اول صبحی؟سکته کردم!
هیوآ که روی تخت نشسته بود،،تند تند نفس میکشید و چشم هاش از حدقه بیرون زده بود زیرلب میگفت:
+لعنت بهت...لعنت...بهت....لعنت بهت...لعنت بهت...
من که از حال هیوآ متعجب شدم گفتم:
-لعنت به کی؟چی شده؟
نگاه پر از ترسش رو به من انداخت و با صدای آروم و خش دار گفت:
+حکیمی...اون...خانواده ای بـ.بود که...می....میخواست...انتقام بـ.بگیـ..بگیره!
حکیمی؟
حتما چون شوکه شده داره اراجیف میگه.
نفسم رو با شتاب بیرون دادم و دستم رو روی سرم گذاشتم.
-بگیر بخواب تروخدا...بس کن دیگه.
+حمید حکیمی!اون...انتقام.گرفته!!!
حمید حکیمی؟
جدی شدم.
-چی میگی؟
+بیست...سال..پیش..
با نفس تنگی حرف میزد.
به سینهش چنگی انداخت و با هزار سختی ادامه داد:
+اون سال...باباتو...اشتباهی...محکوم کردن..به...قتل...
به سمتش پا تند کردم.
-آروم باش مامان !بیشتر توضیح بده بفهمم منظورت چیه.
+فکر....فکر کردن...بابات...زنشو...کشته!
نفس عمیقی گرفت و ادامه داد.
+ولی...بابات...این کارو..نکرده بود..فقط تو صحنه قتل.....حضور داشتـ...
پلک هاش روی هم رفت،،سست شد و روی تخت افتاد.
-مامااااااان!!!!!!!!
بلندتر داد زدم.
-آهـــــــــــــــــــــــــــــو؟؟؟؟!!
وای چیشد یه دفعه؟؟؟...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_57
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
(پنج ساعت بعد:ظهر)
از اتاقم بیرون اومدم،،پله هارو به سمت پایین طی کردم و به سمت آشپزخونه رفتم.
در زدم و وارد شدم.
آهو با حالت سوالی،،برگشت سمتم.
+جانم بانو چیزی لازم دارین؟
لبخند گرمی زدم و گفتم.
-مگه همیشه باید باهات کاری داشته باشم وقتی انقدر مدیونتم؟
خندید و ادامه داد.
+نیازی نیست مدیونم باشین،،من شما رو دوست دارم که هرکاری براتون میکنم!
با همون لبخند گرم ادامه دادم.
-تو مثل خواهر نداشته منی.نگو که نمیدونستی!
لبخندش به کل پاک شد و با تعجب نگاهم کرد.
+ولی بانو گیسو مگه...
-نه،،یعنی...اونم خیلی دوست دارم ولی تنها کسی که برام مونده تویی!تنها کسی که درکم میکنه و در هر زمانی کنارمه،،فقط...میخواستم بابت بودنت ازت تشکر کنم.گیسو یه جورایی اصلا به مرگ پدرم اهمیت نداد،،ولی تو کنارم موندی!
برای چند لحظه رنگ تعجب رو همچنان داخل چشمهاش میدیدم تا اینکه به خودش اومد و لبخندی زد.
+خوشحالم از اینکه همچین حسی دارین!
ادامه دادم.
-البته از من هم بزرگتری 19/20 سالته دیگه...
جدی شدم.
-راستی چرا ترک تحصیل کردی؟
به کابینت تکیه داد و گفت:
+راستش حدودا شش سالی میشه که من داخل این خونه کار میکنم و شما فکر میکنم حدودا اون موقع 11 یا 10 سالتون بوده،،منم که کلاس هشتم بودم وقتی پدرتون من رو استخدام کرد،،حدود یکی دو سال قبل از اینکه اینجا استخدام بشم زندگیم خیلی تغییر کرد،،از همون اول پدرم مدیر کارخونه تولید پوشاک بود و خیلی پولدار بود.خیلی خیلی پولدار...
به نقطه نامعلومی خیره شد و ادامه داد:
+ما هم داخل یه خونه دلباز و دوبلکس زندگی میکردیم.منو مامانم و بابام...
زمستون بود و هرشب هوا سرد و آزاردهنده بود...
شونه هاش رو بالا انداخت و پوزخندی زد.
+ولی خب فرقی به حال ماهم نمیکرد چون داخل یه خونه گرم و راحت بودیم.یه شب پدرم خیلی دیر برگشت خونه و چون دیر کرده بود منو مامانم هم بیدار،،منتظر و نگرانش بودیم.وارد خونه که شد سر و روی زخمی و خونی داشت و پاش لنگ میزد...
خیلی سریع سمتش رفتیم ولی وقتی بهش رسیدیم روی زمین افتاد و تموم کرد،،چون زخم چاقو خورده بود و خدا میدونست چطوری این مسیر رو طی کرده تا رسیده خونه...
خلاصه بعدا فهمیدیم کار برادر ناتنیم بوده و برای اینکه وارث کارخونه و پولای بابام بشه به مرگ تهدیدش کرد،،بابام هم اونا رو به نامش زد و در نهایت مرد...
هیچی خونه و همه چی رو از چنگ منو مادرم در آوردن و ما هم آواره خیابونا شدیم.چند ماه اینطوری زندگی کردیم تا اینکه مادرم بر اثر ابتلا به کرونا فوت کرد...
منم مجبور بودم ترک تحصیل کنم و بیام اینجا کار کنم،،پدرت اون موقع مثل یه فرشته نجات،،نجاتم داد و اینطوری شد که ماندگار شدم و دیگه تحصیل نکردم.
شوکه و متعجب بودم از حرفاش.
واقعا همچین زندگی ای داشته؟
با همون حالت پرسیدم:
-برادرت چیشد؟گرفتنش؟
+منو مادرم اصلا نمیدونستیم که بابام یه زندگی دیگه هم داره،،وقتی فهمیدیم که،،بابام توسط برادر ناتنیم به قتل رسید و وارث همه چی شد...بعد از اون،،از کشور خارج شد و هیچوقت نفهمیدم چه بلایی سرش اومد.
شوکه تر از قبل شدم.
با صدای خش دار و لرزونی گفتم:
-حتما زندگی سختی داشتی،،متاسفم من...اصلا از این موضوع خبر نداشتم!
لبخند گرمی زد و گفت:
+نگران نباشین بانو،،من پیش شما خیلی خوشحالم و به این زندگی افتخار میکنم!
لبخندی زدم و از آشپزخونه خارج شدم...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_58
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
فکرای اضافه و دلهره آوری ذهنم رو درگیر کردن.
نکنه و اگر های بیهوده و اضافی فقط بیشتر نگرانم میکردن.
نکنه زندگیم شبیه آهو بشه؟
نکنه...؟
+بانو جان؟
به سمت صدا برگشتم و حوری رو دیدم.
-چطوره حالش؟
+مثل قبله،،هنوز تب و لرز داره و بیدار نشده همچنان.
اخم هام توی هم رفت.
مادر من چیکارا میکنی با خودت آخه.
+من بهشون داروی ضد تب تزریق کردم ولی هنوز بهتر نشدن.
-مرسی،،زحمت کشیدی.
تعظیمی کرد و رفت.
وارد طبقه دوم شدم و سمت اتاق خواب هیوآ رفتم.
آروم در رو باز کردم و وارد شدم.
کنار تختش زانو زدم و به صورتش خیره شدم.
توی خواب نفسنفس میزد،،میلرزید و سرخی گونههاش نشونه تب خیلی شدیدیه که داره.
-من که فقط تورو دارم،،چرا اینکارا رو میکنی؟اگه تورو هم از دست بدم دیگه هیچکس رو ندارم.
پتو رو روی بدنش تنظیم کردم و دستش رو گرفتم.
توی تب میسوخت انقدر که داغ بود!
دلم به این حال مادرم سوخت.
اگه من جات بودم اونوقت خیلی بهتر میشد.
-انقدر خودت رو عذاب نده،،با این کارت داری من رو هم عذاب میدیا !
صدام بغض دار شد و با لرزش صدام به حرفام ادامه دادم:
-چطور میتونی تک دخترت رو انقدر نگران کنی؟چرا بیدار نمیشی؟میدونی چند ساعته که گذشته و تو هنوز بیدار نشدی؟اصلا به فکر خودت نیستی یعنی نباید به فکر منم باشی؟
نفسی گرفتم و با صدای لرزون تر از قبل گفتم:
-بیدار شو.
کسی در زد و وارد شد.
+آب یخ آوردم بانو...
-پیشش بمون تا بیدار بشه...
دستم رو از دست هیوآ در آوردم و پتو رو روش کشیدم.
بلند شدم.
-...و هروقت بیدار شد فورا خبرم کن.
+چشم بانو حتما.
برگشتم و از اتاق خارج شدم.
شاید یکم قدم زدن داخل این هوای آفتابی،،حالم رو بهتر کنه.
پس به سمت در رفتم.
به محض باز کردن در،،پرتوی نور خورشید و باد خنک و ملایمی به صورتم برخورد کرد.
لبخندی زدم و بیرون رفتم.
چند دقیقه ای دور باغ پرسه میزدم تا اینکه چشمم به در باز زیرزمینمون خورد و یادم افتاد که میتونم با آهو هم حرف بزنم تا بهتر بشم.
پس...برم پیشش یعنی؟
اتاق همه ی خدمتکار ها توی زیرزمینمونه،،درسته زیرزمینه ولی وسایلی مثل کمد و تخت هم گذاشتیم براشون.
پس به سمت زیرزمین قدم برداشتم.
وقتی در نیمه بازه پس حتما خود آهو برگشته داخل اتاقش.
چون فقط آهوئه که مدام به اتاقش سر میزنه و این منو خوشحال میکنه.
میتونم باهاش حرف بزنم.
پله هارو به سمت پایین طی کردم و با در نیمه باز اتاق آهو لبخندی به لبم نشست.
میدونستم خودشه.
قدم برداشتم.
قدم برداشتم تا اینکه فهمیدم تلفنی با کسی حرف میزنه.
خواستم برگردم که مکالمهش بدجوری کنجکاوم کرد و همونجا فالگوش وایسادم.
+چقدر دیگه باید این کار کوفتی رو تحمل کنم؟......چی؟؟؟....منظورت چیه؟؟؟
صداش آروم و خفه بود و به سختی متوجه میشدم.
به در اتاقش نزدیکتر شدم که بهتر بفهمم حرفاش رو.
+انقدر پیش این دختره وانمود کردم بهترین دوستشم که باور کرده....حالم ازش بهم میخوره.....
کیو میگه؟
نکنه منو میگه؟
+آه....خودت گفتی بعد از اینکه انتقامت رو گرفتی میتونم برگردم سر خونه زندگیم.......مگه انتقامت رو نگرفتی؟.........خب دیگه پس یعنی دیگه لازم نیست کارم رو ادامه بدم..........همینجوریش از خدمتکار بودن حالم بهم میخوره اجبارم نکن بمونم..........گفتم نه!!!
انتقام؟
با کی داره حرف میزنه؟؟
نکنه...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_59
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
+بانو شما اینجا چیکار میکنین؟
با صدای بلند یه نفر سریع برگشتم.
وای الان نباید میومد!
آهو سریع گفت:
بعدا باهات تماس میگیرم.
-عه...اهم...
خندیدم و سعی کردم وانمود کنم فقط این اطراف داشتم گشتی میزدم.
-هیچی در باز بود اومدم ببینم...یعنی اومدم یه نگاهی بندازم خیلی وقته اینجا نیومدم.
دستم رو به دیوار کشیدم.
-خیلی وقته اینجا نبودم.
آهو از اتاقش بیرون اومد و با تعجب نگاهم کرد.
+ام...بانو از کی اینجایین؟
هول شدم.
-امم..من...با سمیه اومدم پایین.
+ولی بانو فکر میکردم از قبل اینجا بوده باشین چون من ندیدم با من وارد بشین.
وای خدایا چه کنم؟
نمیفهمم چرا باید دوتا خدمتکار اینقدر به پر و پای من بپیچن.
وانمود به عصبی بودن کردم و داد زدم:
-اصلا شماها اینجا چیکار دارین؟؟مگه نباید الان داخل مشغول کار باشین؟نکنه منو دارین از اینجا بیرون میکنین؟؟؟
آهو متعجب تر و مشکوک تر شد.
وای نباید اینطوری داد میزدم.
-به هرحال،،فقط اومدم دور بزنم...
روبه آهو گفتم:
-اصلا فکر نمیکردم تو اتاقت باشی الان!
انگار یکم خیالش راحت شد.
آره خب بایدم اینطوری بشه.
اگر کسی مثل من مچش رو بگیره...
+ببخشید بانو ما اشتباه کردیم.
سمیه،،آهو رو کشید و از زیرزمین بیرون رفتن.
وقتی از رفتنشون مطمئن شدم،،نفس حبس شده داخل سینهم رو با شتاب،،رها کردم.
وای نزدیک بود دستم رو بشه.
نفس عمیق کشیدم و منم سریع از اونجا خارج شدم.
+نیکدخت بانو،،حالتون خوبه؟
چرا همه جلوم سبز میشن؟
سرم رو بالا آوردم و حوری رو دیدم.
-چطور مگه؟
+رنگ از رخسارتون پریده،،برای مادرتون نگرانید؟
-چـ.چی؟رنگم پریده؟
خندیدم.
-نه بابا خوبم چه نگرانیای؟
سری تکون داد و سمت زیرزمین رفت.
-حوری کجا میری؟
برگشت و گفت:
+باید برم دارو بیارم،،برای مادرتون.اجازه ندارم؟
-نه نه برو.
تعظیمی کرد و رفت.
-هوففف!
راستی...
آهو پشت تلفن چی میگفت؟
نکنه با حکیمی همدسته؟؟؟
نه بابا.
من به آهو اعتماد دارم اون اینطوری نیست.
ولی چرا انقدر مکالمهشون مشکوک بود؟...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_60
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
ولی یه کاری میتونم بکنم.
باید شماره اون فردی که آهو باهاش حرف میزد رو پیدا کنم.
شاید اینطوری سرنخ هایی پیدا کنم.
من که میدونم آهو به من خیانت نمیکنه فقط محض اطمینان این کارو میکنم.
آره.
اون امکان نداره همچین کسی باشه.
(صبح روز بعد)
-چرا نمیخوری مامان؟
+میلی ندارم.
با لحن محکم گفتم:
-وقتی میگم بخور،،بخور دیگه!مگه یادت رفته دیروز چه بلایی سرت اومد؟باید مراقب خودت باشی خب!!
لبخندی بهم زد و گفت:
+درست عین باباتی،،چشم،،میخورم.
لبخندی زدم و به خوردن صبحونه ادامه دادم.
مامانم بعد از مرگ بابام،،خیلی شکسته و داغون شده.
من همون هیوآ ی قبلی رو میخوام که وقتی عصبانی میشدم،،اونم اخم میکرد و سرزنشم میکرد.
باید قدر اون روزا رو بیشتر میدونستم!
+راستی...
سرم رو بالا آوردم و سوالی نگاهش کردم.
+...امروز آهو رو ندیدم اصلا،،خواب نمونده؟
راست میگه.
منم از صبح ندیدمش.
جدی شدم.
-حالا که دقت میکنم منم ندیدمش!
+معمولا از صبح مشغول کاره.
سریع بلند شدم که به اتاق سر بزنم.
+کجا میری مادر؟
-باید یه چیزی رو چک کنم.
به راه رفتن ادامه دادم که هیوآ گفت:
+از همون اول بهت گفتم نزار این خدمتکارت باشه،،به دردت نمیخوره و گوش نکردی به حرفم.
صداش آروم و لحنش عصبی نبود.
یکم مکث کردم.
-من بهش اعتماد دارم.
به قدم هام سرعت دادم و به سمت زیرزمین رفتم.
بدون اینکه در بزنم،،در اتاق آهو رو باز کردم.
اونجا نبود.
وارد اتاق شدم.
چرا انقدر خالی شده؟
کمد لباسهاش رو باز کردم.
چرا هیچ لباسی اینجا نیست؟
وسایلش هم نیست.
-نکنه...
برگشتم که از اونجا خارج بشم که،،یه نامه روی میزش دیدم.
سریع برش داشتم و بازش کردم.
هرکسی که الان داره این رو میخونه: خواهشاً این نامه رو به دست نیکدخت برسونید.
خانم نیکدخت،هرچیزی که برات تعریف کردم از همون شش سال پیش،همش دروغ بوده.
حتی اسمم هم دروغ گفتم.
دلم به حالت میسوزه،واقعا به من اعتماد داشتی؟واقعا منو به اندازه یه خواهر دوست داشتی؟واقعا فکر کردی یه خدمتکار معمولیام؟
خب حتما همچین فکری کردی!الان که داری این رو میخونی من از اینجا رفتم و دیگه هم قرار نیست برگردم،چون ازت بدم میاد،از اینکه این همه مدت وانمود کردم دوستت دارم حالم به هم میخوره چون واقعا ازت متنفر بودم .
این همه مدت سختی های زیادی کشیدم و حتی شکنجه شدم ولی تحمل کردم چون باید ماموریتم رو تموم میکردم.
بهتره دنبال یه خدمتکار جدید برای خودت باشی چون ماموریتم داخل خونه ی شما تموم شده و دیگه باهات کاری ندارم.
از طرف:آهویی که شما میشناسید!
نفس داخل سینهم حبس شد.
اتاق دور سرم چرخید و پخش زمین شدم...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_61
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
(از زبان راوی)
(20 سال قبل)
خسرو،،خانه را به مقصد مغازه شهرزاد،،ترک کرد.
گویا میخواست از شهرزاد بانو،،نمونه های دیگر لوازم دستسازش را بخرد.
امروز هم از همان روز ها بود.
روزهایی که خسرو،،با شور و اشتیاق از مغازه ی شهرزاد بانو،،برای همسرش هیوآ،،لوازم دستساز سفالی،،چوبی و یا حتی لباس های بافته شده از کاموا بخرد و به خانه کوچکشان ببرد.
به مغازه ی پرنور و رنگارنگ شهرزاد رسید.با باز شدن در شیشهای مغازه،،صدای زنگوله آویزان بر سقف،،به صدا درآمد و شهرزاد با اشتیاق روبه خسرو برگشت و گفت:
+خوش آمدید!
خسرو،،با لبخندی گرم و دوستانه،،در جواب شهرزاد گفت:
-ممنون،،روز بخیر!
+چه کمکی میتونم بکنم؟
خسرو،،با خوشحالی سرش را پایین آورد و گفت:
-امروز تولد همسرمه،،یه وسیله مدرن و دلنشین میخواستم.
+جدی میگین؟تولد هیوآ جانه؟
خسرو همانطور که سرش پایین بود و لبخند میزد،،سرش را به نشانه تایید تکان داد.
+چقدر عالی ! اتفاقا امروز بار جدید آوردم.
شهرزاد از پشت میزش بیرون آمد و به جنس های جدید اشاره کرد و گفت:
+این گلدون های سفالی و شیشهای رو امروز آوردم خیلی زیبان !
به سمت دیگر مغازه اشاره کرد:
+یک سری ژاکت نخی و کاموایی هم آوردم که نمونههاش اونجان.
خسرو با شنیدن حرف های شهرزاد،،سرش را بالا آورد و به جنس های جدید نگاهی انداخت.
-گمونم همسرم عاشق رنگ سبز باشه.
+اگر چیزی که میگین درست باشه این مدل ژاکت ها هم داریم که هم سبز رنگه هم مدرن و شیکن!
انتخاب برای خسرو سخت بود.
جنس هایی که شهرزاد به آنها اشاره میکرد،،بسیار زیبا،خوشرنگ و مدرن بودند.
خسرو یک مدل را انتخاب کرد و پول آن را پرداخت.
+بازم تشریف بیارین !
-ممنونم ممنونم!
خسرو از مغازه خارج شد و به سمت خانهشان قدم برداشت.
زنگ را به صدا درآورد و بلافاصله درب باز شد.
از حیاط کوچک خانهشان عبور کرد و وارد پذیرایی شد.
هیوآ با شوق از آشپزخانه خارج و به سمت خسرو آمد...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_62
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
با ذوق روبه همسرش گفت:
+کجا رفته بودی؟
خسرو لبخندی گرم و دلنشین به هیوآ نشان داد و کادو را بالا آورد.
-رفته بودم برای همسر عزیزم کادوی تولدش رو بخرم.
هیوآ اخم مصنوعی به خسرو نشان داد و گفت:
+از کی تا حالا برات انقدر عزیز شدم؟
خسرو قهقههای زد:
-اگر عزیز نبودی این همه گلدون و ژاکت و وسیله برات نمیخریدم !
هیوآ با کنجکاوی کادو را از دست خسرو گرفت و به ژاکت داخل پلاستیک خیره شد.
+وااای خسرو ! من عاشق این مدل و رنگم!!!
خسرو لبخندی زد و از اینکه همسرش از کادو خوشش آمده خوشحال بود.
+راستش رو بگو،،از کجا خریدی؟
-از مغازه شهرزاد.
هیوآ متعجب سرش را بالا آورد.
+واقعا؟پس حتما جنسای جدیدی آورده،،باید یه سری بهش بزنم.
خسرو دوباره قهقهه زد:
-برای چی؟من که کل اجناسش رو بار زدم برات!
+مگه باید حتما خرید کنم؟دلم براش تنگ شده میخوام برم ببینمش.میای امشب با هم بریم؟
-امشب؟
+آره!
-باشه.
هردو لبخندی زدند و لحظه ای،،سکوت برقرار شد تا اینکه هیوآ گفت:
+ناهار آمادهس! دست و صورتت رو بشور و بیا.
-چشم.
(پرش زمانی:شب)
خسرو همراه همسرش به سمت مغازه ی شهرزاد حرکت کردند.
وقتی به روبه روی مغازه رسیدند،،از خیابان عبور کردند و در بلوار منتظر ماندند تا ماشین ها بگذرند.
شهرزاد در مغازه نشسته بود و به اجناس خیره بود.
در همین حین،،سه مرد هیکلی با لباس های مشکی و ماسک،،به مغازه شهرزاد هجوم بردند و مغازه را به آتش کشیدند.
خسرو و هیوآ متعجب و شوکه،،به شعله آتش خیره بودند.
هیوآ داد زد:
+وااای!!!!خسرو،،یه کاری بکن!!!
خسرو که از هیوآ شوکه تر شده بود،،حرف هیوآ را نشنید و همچنان خیره بود به مغازه.
صدای جیغ و فریاد شهرزاد از درون شعله های آتش به گوش میرسید.
آن سه مرد پا به فرار گذاشتند و کمی بعد،ردی از آن ها به جا نماند.
رهگذران،،ترسیده به مغازهی آتش زده خیره بودند و با آتش نشانی تماس میگرفتند.
هیوآ بر روی زمین افتاده و اشک میریزد،،خسرو شوکه شده و ایستاده به مغازه خیره بود.
دقایقی بعد،،ماشین آتش نشان رسید و آتش شعله ور را خاموش کرد.
جسد سوختهی شهرزاد را هم از مغازهی سوخته بیرون آوردند.
با دیدن آن جسد،،هیوآ و خسرو،،شوکه تر از قبل شدند.
کمی بعد،،همسر شهرزاد با ترس و عجله،،به مغازه رسید و با دیدن مغازه و جسد سوخته،،شوکه روی زمین افتاد...
@shahdokhtegomshodeh