>شاهدختگمشده<
#part_57
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
(پنج ساعت بعد:ظهر)
از اتاقم بیرون اومدم،،پله هارو به سمت پایین طی کردم و به سمت آشپزخونه رفتم.
در زدم و وارد شدم.
آهو با حالت سوالی،،برگشت سمتم.
+جانم بانو چیزی لازم دارین؟
لبخند گرمی زدم و گفتم.
-مگه همیشه باید باهات کاری داشته باشم وقتی انقدر مدیونتم؟
خندید و ادامه داد.
+نیازی نیست مدیونم باشین،،من شما رو دوست دارم که هرکاری براتون میکنم!
با همون لبخند گرم ادامه دادم.
-تو مثل خواهر نداشته منی.نگو که نمیدونستی!
لبخندش به کل پاک شد و با تعجب نگاهم کرد.
+ولی بانو گیسو مگه...
-نه،،یعنی...اونم خیلی دوست دارم ولی تنها کسی که برام مونده تویی!تنها کسی که درکم میکنه و در هر زمانی کنارمه،،فقط...میخواستم بابت بودنت ازت تشکر کنم.گیسو یه جورایی اصلا به مرگ پدرم اهمیت نداد،،ولی تو کنارم موندی!
برای چند لحظه رنگ تعجب رو همچنان داخل چشمهاش میدیدم تا اینکه به خودش اومد و لبخندی زد.
+خوشحالم از اینکه همچین حسی دارین!
ادامه دادم.
-البته از من هم بزرگتری 19/20 سالته دیگه...
جدی شدم.
-راستی چرا ترک تحصیل کردی؟
به کابینت تکیه داد و گفت:
+راستش حدودا شش سالی میشه که من داخل این خونه کار میکنم و شما فکر میکنم حدودا اون موقع 11 یا 10 سالتون بوده،،منم که کلاس هشتم بودم وقتی پدرتون من رو استخدام کرد،،حدود یکی دو سال قبل از اینکه اینجا استخدام بشم زندگیم خیلی تغییر کرد،،از همون اول پدرم مدیر کارخونه تولید پوشاک بود و خیلی پولدار بود.خیلی خیلی پولدار...
به نقطه نامعلومی خیره شد و ادامه داد:
+ما هم داخل یه خونه دلباز و دوبلکس زندگی میکردیم.منو مامانم و بابام...
زمستون بود و هرشب هوا سرد و آزاردهنده بود...
شونه هاش رو بالا انداخت و پوزخندی زد.
+ولی خب فرقی به حال ماهم نمیکرد چون داخل یه خونه گرم و راحت بودیم.یه شب پدرم خیلی دیر برگشت خونه و چون دیر کرده بود منو مامانم هم بیدار،،منتظر و نگرانش بودیم.وارد خونه که شد سر و روی زخمی و خونی داشت و پاش لنگ میزد...
خیلی سریع سمتش رفتیم ولی وقتی بهش رسیدیم روی زمین افتاد و تموم کرد،،چون زخم چاقو خورده بود و خدا میدونست چطوری این مسیر رو طی کرده تا رسیده خونه...
خلاصه بعدا فهمیدیم کار برادر ناتنیم بوده و برای اینکه وارث کارخونه و پولای بابام بشه به مرگ تهدیدش کرد،،بابام هم اونا رو به نامش زد و در نهایت مرد...
هیچی خونه و همه چی رو از چنگ منو مادرم در آوردن و ما هم آواره خیابونا شدیم.چند ماه اینطوری زندگی کردیم تا اینکه مادرم بر اثر ابتلا به کرونا فوت کرد...
منم مجبور بودم ترک تحصیل کنم و بیام اینجا کار کنم،،پدرت اون موقع مثل یه فرشته نجات،،نجاتم داد و اینطوری شد که ماندگار شدم و دیگه تحصیل نکردم.
شوکه و متعجب بودم از حرفاش.
واقعا همچین زندگی ای داشته؟
با همون حالت پرسیدم:
-برادرت چیشد؟گرفتنش؟
+منو مادرم اصلا نمیدونستیم که بابام یه زندگی دیگه هم داره،،وقتی فهمیدیم که،،بابام توسط برادر ناتنیم به قتل رسید و وارث همه چی شد...بعد از اون،،از کشور خارج شد و هیچوقت نفهمیدم چه بلایی سرش اومد.
شوکه تر از قبل شدم.
با صدای خش دار و لرزونی گفتم:
-حتما زندگی سختی داشتی،،متاسفم من...اصلا از این موضوع خبر نداشتم!
لبخند گرمی زد و گفت:
+نگران نباشین بانو،،من پیش شما خیلی خوشحالم و به این زندگی افتخار میکنم!
لبخندی زدم و از آشپزخونه خارج شدم...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_58
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
فکرای اضافه و دلهره آوری ذهنم رو درگیر کردن.
نکنه و اگر های بیهوده و اضافی فقط بیشتر نگرانم میکردن.
نکنه زندگیم شبیه آهو بشه؟
نکنه...؟
+بانو جان؟
به سمت صدا برگشتم و حوری رو دیدم.
-چطوره حالش؟
+مثل قبله،،هنوز تب و لرز داره و بیدار نشده همچنان.
اخم هام توی هم رفت.
مادر من چیکارا میکنی با خودت آخه.
+من بهشون داروی ضد تب تزریق کردم ولی هنوز بهتر نشدن.
-مرسی،،زحمت کشیدی.
تعظیمی کرد و رفت.
وارد طبقه دوم شدم و سمت اتاق خواب هیوآ رفتم.
آروم در رو باز کردم و وارد شدم.
کنار تختش زانو زدم و به صورتش خیره شدم.
توی خواب نفسنفس میزد،،میلرزید و سرخی گونههاش نشونه تب خیلی شدیدیه که داره.
-من که فقط تورو دارم،،چرا اینکارا رو میکنی؟اگه تورو هم از دست بدم دیگه هیچکس رو ندارم.
پتو رو روی بدنش تنظیم کردم و دستش رو گرفتم.
توی تب میسوخت انقدر که داغ بود!
دلم به این حال مادرم سوخت.
اگه من جات بودم اونوقت خیلی بهتر میشد.
-انقدر خودت رو عذاب نده،،با این کارت داری من رو هم عذاب میدیا !
صدام بغض دار شد و با لرزش صدام به حرفام ادامه دادم:
-چطور میتونی تک دخترت رو انقدر نگران کنی؟چرا بیدار نمیشی؟میدونی چند ساعته که گذشته و تو هنوز بیدار نشدی؟اصلا به فکر خودت نیستی یعنی نباید به فکر منم باشی؟
نفسی گرفتم و با صدای لرزون تر از قبل گفتم:
-بیدار شو.
کسی در زد و وارد شد.
+آب یخ آوردم بانو...
-پیشش بمون تا بیدار بشه...
دستم رو از دست هیوآ در آوردم و پتو رو روش کشیدم.
بلند شدم.
-...و هروقت بیدار شد فورا خبرم کن.
+چشم بانو حتما.
برگشتم و از اتاق خارج شدم.
شاید یکم قدم زدن داخل این هوای آفتابی،،حالم رو بهتر کنه.
پس به سمت در رفتم.
به محض باز کردن در،،پرتوی نور خورشید و باد خنک و ملایمی به صورتم برخورد کرد.
لبخندی زدم و بیرون رفتم.
چند دقیقه ای دور باغ پرسه میزدم تا اینکه چشمم به در باز زیرزمینمون خورد و یادم افتاد که میتونم با آهو هم حرف بزنم تا بهتر بشم.
پس...برم پیشش یعنی؟
اتاق همه ی خدمتکار ها توی زیرزمینمونه،،درسته زیرزمینه ولی وسایلی مثل کمد و تخت هم گذاشتیم براشون.
پس به سمت زیرزمین قدم برداشتم.
وقتی در نیمه بازه پس حتما خود آهو برگشته داخل اتاقش.
چون فقط آهوئه که مدام به اتاقش سر میزنه و این منو خوشحال میکنه.
میتونم باهاش حرف بزنم.
پله هارو به سمت پایین طی کردم و با در نیمه باز اتاق آهو لبخندی به لبم نشست.
میدونستم خودشه.
قدم برداشتم.
قدم برداشتم تا اینکه فهمیدم تلفنی با کسی حرف میزنه.
خواستم برگردم که مکالمهش بدجوری کنجکاوم کرد و همونجا فالگوش وایسادم.
+چقدر دیگه باید این کار کوفتی رو تحمل کنم؟......چی؟؟؟....منظورت چیه؟؟؟
صداش آروم و خفه بود و به سختی متوجه میشدم.
به در اتاقش نزدیکتر شدم که بهتر بفهمم حرفاش رو.
+انقدر پیش این دختره وانمود کردم بهترین دوستشم که باور کرده....حالم ازش بهم میخوره.....
کیو میگه؟
نکنه منو میگه؟
+آه....خودت گفتی بعد از اینکه انتقامت رو گرفتی میتونم برگردم سر خونه زندگیم.......مگه انتقامت رو نگرفتی؟.........خب دیگه پس یعنی دیگه لازم نیست کارم رو ادامه بدم..........همینجوریش از خدمتکار بودن حالم بهم میخوره اجبارم نکن بمونم..........گفتم نه!!!
انتقام؟
با کی داره حرف میزنه؟؟
نکنه...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_59
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
+بانو شما اینجا چیکار میکنین؟
با صدای بلند یه نفر سریع برگشتم.
وای الان نباید میومد!
آهو سریع گفت:
بعدا باهات تماس میگیرم.
-عه...اهم...
خندیدم و سعی کردم وانمود کنم فقط این اطراف داشتم گشتی میزدم.
-هیچی در باز بود اومدم ببینم...یعنی اومدم یه نگاهی بندازم خیلی وقته اینجا نیومدم.
دستم رو به دیوار کشیدم.
-خیلی وقته اینجا نبودم.
آهو از اتاقش بیرون اومد و با تعجب نگاهم کرد.
+ام...بانو از کی اینجایین؟
هول شدم.
-امم..من...با سمیه اومدم پایین.
+ولی بانو فکر میکردم از قبل اینجا بوده باشین چون من ندیدم با من وارد بشین.
وای خدایا چه کنم؟
نمیفهمم چرا باید دوتا خدمتکار اینقدر به پر و پای من بپیچن.
وانمود به عصبی بودن کردم و داد زدم:
-اصلا شماها اینجا چیکار دارین؟؟مگه نباید الان داخل مشغول کار باشین؟نکنه منو دارین از اینجا بیرون میکنین؟؟؟
آهو متعجب تر و مشکوک تر شد.
وای نباید اینطوری داد میزدم.
-به هرحال،،فقط اومدم دور بزنم...
روبه آهو گفتم:
-اصلا فکر نمیکردم تو اتاقت باشی الان!
انگار یکم خیالش راحت شد.
آره خب بایدم اینطوری بشه.
اگر کسی مثل من مچش رو بگیره...
+ببخشید بانو ما اشتباه کردیم.
سمیه،،آهو رو کشید و از زیرزمین بیرون رفتن.
وقتی از رفتنشون مطمئن شدم،،نفس حبس شده داخل سینهم رو با شتاب،،رها کردم.
وای نزدیک بود دستم رو بشه.
نفس عمیق کشیدم و منم سریع از اونجا خارج شدم.
+نیکدخت بانو،،حالتون خوبه؟
چرا همه جلوم سبز میشن؟
سرم رو بالا آوردم و حوری رو دیدم.
-چطور مگه؟
+رنگ از رخسارتون پریده،،برای مادرتون نگرانید؟
-چـ.چی؟رنگم پریده؟
خندیدم.
-نه بابا خوبم چه نگرانیای؟
سری تکون داد و سمت زیرزمین رفت.
-حوری کجا میری؟
برگشت و گفت:
+باید برم دارو بیارم،،برای مادرتون.اجازه ندارم؟
-نه نه برو.
تعظیمی کرد و رفت.
-هوففف!
راستی...
آهو پشت تلفن چی میگفت؟
نکنه با حکیمی همدسته؟؟؟
نه بابا.
من به آهو اعتماد دارم اون اینطوری نیست.
ولی چرا انقدر مکالمهشون مشکوک بود؟...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_60
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
ولی یه کاری میتونم بکنم.
باید شماره اون فردی که آهو باهاش حرف میزد رو پیدا کنم.
شاید اینطوری سرنخ هایی پیدا کنم.
من که میدونم آهو به من خیانت نمیکنه فقط محض اطمینان این کارو میکنم.
آره.
اون امکان نداره همچین کسی باشه.
(صبح روز بعد)
-چرا نمیخوری مامان؟
+میلی ندارم.
با لحن محکم گفتم:
-وقتی میگم بخور،،بخور دیگه!مگه یادت رفته دیروز چه بلایی سرت اومد؟باید مراقب خودت باشی خب!!
لبخندی بهم زد و گفت:
+درست عین باباتی،،چشم،،میخورم.
لبخندی زدم و به خوردن صبحونه ادامه دادم.
مامانم بعد از مرگ بابام،،خیلی شکسته و داغون شده.
من همون هیوآ ی قبلی رو میخوام که وقتی عصبانی میشدم،،اونم اخم میکرد و سرزنشم میکرد.
باید قدر اون روزا رو بیشتر میدونستم!
+راستی...
سرم رو بالا آوردم و سوالی نگاهش کردم.
+...امروز آهو رو ندیدم اصلا،،خواب نمونده؟
راست میگه.
منم از صبح ندیدمش.
جدی شدم.
-حالا که دقت میکنم منم ندیدمش!
+معمولا از صبح مشغول کاره.
سریع بلند شدم که به اتاق سر بزنم.
+کجا میری مادر؟
-باید یه چیزی رو چک کنم.
به راه رفتن ادامه دادم که هیوآ گفت:
+از همون اول بهت گفتم نزار این خدمتکارت باشه،،به دردت نمیخوره و گوش نکردی به حرفم.
صداش آروم و لحنش عصبی نبود.
یکم مکث کردم.
-من بهش اعتماد دارم.
به قدم هام سرعت دادم و به سمت زیرزمین رفتم.
بدون اینکه در بزنم،،در اتاق آهو رو باز کردم.
اونجا نبود.
وارد اتاق شدم.
چرا انقدر خالی شده؟
کمد لباسهاش رو باز کردم.
چرا هیچ لباسی اینجا نیست؟
وسایلش هم نیست.
-نکنه...
برگشتم که از اونجا خارج بشم که،،یه نامه روی میزش دیدم.
سریع برش داشتم و بازش کردم.
هرکسی که الان داره این رو میخونه: خواهشاً این نامه رو به دست نیکدخت برسونید.
خانم نیکدخت،هرچیزی که برات تعریف کردم از همون شش سال پیش،همش دروغ بوده.
حتی اسمم هم دروغ گفتم.
دلم به حالت میسوزه،واقعا به من اعتماد داشتی؟واقعا منو به اندازه یه خواهر دوست داشتی؟واقعا فکر کردی یه خدمتکار معمولیام؟
خب حتما همچین فکری کردی!الان که داری این رو میخونی من از اینجا رفتم و دیگه هم قرار نیست برگردم،چون ازت بدم میاد،از اینکه این همه مدت وانمود کردم دوستت دارم حالم به هم میخوره چون واقعا ازت متنفر بودم .
این همه مدت سختی های زیادی کشیدم و حتی شکنجه شدم ولی تحمل کردم چون باید ماموریتم رو تموم میکردم.
بهتره دنبال یه خدمتکار جدید برای خودت باشی چون ماموریتم داخل خونه ی شما تموم شده و دیگه باهات کاری ندارم.
از طرف:آهویی که شما میشناسید!
نفس داخل سینهم حبس شد.
اتاق دور سرم چرخید و پخش زمین شدم...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_61
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
(از زبان راوی)
(20 سال قبل)
خسرو،،خانه را به مقصد مغازه شهرزاد،،ترک کرد.
گویا میخواست از شهرزاد بانو،،نمونه های دیگر لوازم دستسازش را بخرد.
امروز هم از همان روز ها بود.
روزهایی که خسرو،،با شور و اشتیاق از مغازه ی شهرزاد بانو،،برای همسرش هیوآ،،لوازم دستساز سفالی،،چوبی و یا حتی لباس های بافته شده از کاموا بخرد و به خانه کوچکشان ببرد.
به مغازه ی پرنور و رنگارنگ شهرزاد رسید.با باز شدن در شیشهای مغازه،،صدای زنگوله آویزان بر سقف،،به صدا درآمد و شهرزاد با اشتیاق روبه خسرو برگشت و گفت:
+خوش آمدید!
خسرو،،با لبخندی گرم و دوستانه،،در جواب شهرزاد گفت:
-ممنون،،روز بخیر!
+چه کمکی میتونم بکنم؟
خسرو،،با خوشحالی سرش را پایین آورد و گفت:
-امروز تولد همسرمه،،یه وسیله مدرن و دلنشین میخواستم.
+جدی میگین؟تولد هیوآ جانه؟
خسرو همانطور که سرش پایین بود و لبخند میزد،،سرش را به نشانه تایید تکان داد.
+چقدر عالی ! اتفاقا امروز بار جدید آوردم.
شهرزاد از پشت میزش بیرون آمد و به جنس های جدید اشاره کرد و گفت:
+این گلدون های سفالی و شیشهای رو امروز آوردم خیلی زیبان !
به سمت دیگر مغازه اشاره کرد:
+یک سری ژاکت نخی و کاموایی هم آوردم که نمونههاش اونجان.
خسرو با شنیدن حرف های شهرزاد،،سرش را بالا آورد و به جنس های جدید نگاهی انداخت.
-گمونم همسرم عاشق رنگ سبز باشه.
+اگر چیزی که میگین درست باشه این مدل ژاکت ها هم داریم که هم سبز رنگه هم مدرن و شیکن!
انتخاب برای خسرو سخت بود.
جنس هایی که شهرزاد به آنها اشاره میکرد،،بسیار زیبا،خوشرنگ و مدرن بودند.
خسرو یک مدل را انتخاب کرد و پول آن را پرداخت.
+بازم تشریف بیارین !
-ممنونم ممنونم!
خسرو از مغازه خارج شد و به سمت خانهشان قدم برداشت.
زنگ را به صدا درآورد و بلافاصله درب باز شد.
از حیاط کوچک خانهشان عبور کرد و وارد پذیرایی شد.
هیوآ با شوق از آشپزخانه خارج و به سمت خسرو آمد...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_62
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
با ذوق روبه همسرش گفت:
+کجا رفته بودی؟
خسرو لبخندی گرم و دلنشین به هیوآ نشان داد و کادو را بالا آورد.
-رفته بودم برای همسر عزیزم کادوی تولدش رو بخرم.
هیوآ اخم مصنوعی به خسرو نشان داد و گفت:
+از کی تا حالا برات انقدر عزیز شدم؟
خسرو قهقههای زد:
-اگر عزیز نبودی این همه گلدون و ژاکت و وسیله برات نمیخریدم !
هیوآ با کنجکاوی کادو را از دست خسرو گرفت و به ژاکت داخل پلاستیک خیره شد.
+وااای خسرو ! من عاشق این مدل و رنگم!!!
خسرو لبخندی زد و از اینکه همسرش از کادو خوشش آمده خوشحال بود.
+راستش رو بگو،،از کجا خریدی؟
-از مغازه شهرزاد.
هیوآ متعجب سرش را بالا آورد.
+واقعا؟پس حتما جنسای جدیدی آورده،،باید یه سری بهش بزنم.
خسرو دوباره قهقهه زد:
-برای چی؟من که کل اجناسش رو بار زدم برات!
+مگه باید حتما خرید کنم؟دلم براش تنگ شده میخوام برم ببینمش.میای امشب با هم بریم؟
-امشب؟
+آره!
-باشه.
هردو لبخندی زدند و لحظه ای،،سکوت برقرار شد تا اینکه هیوآ گفت:
+ناهار آمادهس! دست و صورتت رو بشور و بیا.
-چشم.
(پرش زمانی:شب)
خسرو همراه همسرش به سمت مغازه ی شهرزاد حرکت کردند.
وقتی به روبه روی مغازه رسیدند،،از خیابان عبور کردند و در بلوار منتظر ماندند تا ماشین ها بگذرند.
شهرزاد در مغازه نشسته بود و به اجناس خیره بود.
در همین حین،،سه مرد هیکلی با لباس های مشکی و ماسک،،به مغازه شهرزاد هجوم بردند و مغازه را به آتش کشیدند.
خسرو و هیوآ متعجب و شوکه،،به شعله آتش خیره بودند.
هیوآ داد زد:
+وااای!!!!خسرو،،یه کاری بکن!!!
خسرو که از هیوآ شوکه تر شده بود،،حرف هیوآ را نشنید و همچنان خیره بود به مغازه.
صدای جیغ و فریاد شهرزاد از درون شعله های آتش به گوش میرسید.
آن سه مرد پا به فرار گذاشتند و کمی بعد،ردی از آن ها به جا نماند.
رهگذران،،ترسیده به مغازهی آتش زده خیره بودند و با آتش نشانی تماس میگرفتند.
هیوآ بر روی زمین افتاده و اشک میریزد،،خسرو شوکه شده و ایستاده به مغازه خیره بود.
دقایقی بعد،،ماشین آتش نشان رسید و آتش شعله ور را خاموش کرد.
جسد سوختهی شهرزاد را هم از مغازهی سوخته بیرون آوردند.
با دیدن آن جسد،،هیوآ و خسرو،،شوکه تر از قبل شدند.
کمی بعد،،همسر شهرزاد با ترس و عجله،،به مغازه رسید و با دیدن مغازه و جسد سوخته،،شوکه روی زمین افتاد...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_63
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
(از زبان راوی:20 سال قبل)
(یک هفته بعد)
+چطور ممکنه آقای قاضی؟من مطمئنم خود حرومزادهش خونه زندگیم رو آتیش زده.
خسرو با عصبانیت گفت:
-احرام خودتو نگه دار!مگه مدرک داری؟؟؟
+آره دارم...
همسر شهرزاد روبه قاضی ادامه داد:
+آقای قاضی این آقا با همسرش داخل صحنه جرم حضور داشتهن این یک،،دوم اینکه این آقا مشتری دائمی همسر من بوده.
خسرو عصبی تر از قبل گفت:
-مشتری دائمی بودن معنی قاتل بودن میده از نظر شما؟من همیشه برای همسرم خرید میکردم اون شب هم برای خرید،،با همسرم درحال رفتن به اونجا دیدیم سه نفر اومدن و مغازه رو به آتیش کشیدن!
+سکوت کنین!
با تذکر قاضی هردو ساکت شدند.
همسر شهرزاد،،آقای حمید حکیمی گفت:
+ولی آقای قاضی...
+گفتم سکوت!
حمید حکیمی و خسرو سکوت کردند و قاضی،پس از چک کردن دوباره پرونده،،گفت:
+آقای حکیمی،،اتهام وارد نیست و حتما این مبلغی که بهتون گفته میشه رو پرداخت کنین.
حکیمی متعجب فریاد زد:
+یعنی چی آقای قاضی؟؟؟من مطمئنم این قاتل زن منه!!!تازه مغازهم رو....
+سکوت! اینجا نوشته شما اون مغازه رو اجاره گرفتی،،یعنی مالک شما نبودی.درسته؟
حکیمی،،عصبی سری تکان داد.
قاضی،،روبه صاحب مغازه گفت:
+خب لطفا خودت رو معرفی کن.
بلند شد و گفت:
-من فرید کاظمی هستم.
قاضی سری تکان داد و گفت:
+جلسه بعدی دادگاه هفته آینده برگزار میشه.آقای حکیمی و کاظمی حتما باید در دادگاه حضور داشته باشن.ختم جلسه.
قاضی ختم جلسه را اعلام کرد و از دادگاه خارج شد.
حکیمی دائما اعتراض میکرد.
خسرو و همسرش از دادگاه خارج شدند...
@shahdokhtegomshodeh
«خسته از رمانهای کلیشهای؟»
اینجا قصهای رو میخونی که از همون خط اول، دستت رو میگیره و تا انتها رهات نمیکنه.
ژانر: قصر،جنایی،انتقامی،ماجراجویی
پارتگذاری منظم. همین الان عضو شو و شروع کن: [لینک]
>شاهدختگمشده<
#part_64
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
(زمان حال:از زبان نیکدخت)
چشمام خیره به زمین بود.
آدمای بی شخصیت و بی شعور.
چطور تونستن به پدرم تهمت بزنن؟
با صدای هیوآ به خودم اومدم.
+خوبی مامان جان؟
سرم رو به نشونه تأیید تکون دادم.
کنارم نشست و به دفتری که توی دستم بود زل زد.
+الان میخوای چیکار کنی؟
بعد کمی مکث گفتم:
-برم انتقام بگیرم.
هیوآ نفسش رو کلافه بیرون داد و گفت:
+مرگ پدرت تقصیر اونا نبوده،،تروخدا دست بردار نیکی!وقتی از چیزی مطمئن نیستی بیخودی خودت رو قاطی این ماجرا ها نکن!
نگاهم رو از زمین برداشتم و به چشمای هیوآ سپردم.
-من از کارم مطمئنم!تو بیخودی خودت رو قاطی کارای من نکن.
بلند شدم و از باغ خارج شدم.
به سمت سیاوش رانندهمون،،قدم هام رو تند کردم.
کنار ماشینش قدم میزد و از اخم هاش متوجه شدم بدجوری مشغول فکر کردنه.
-آقا سیاوش.
رشتهی افکارش پاره شد و بهم چشم دوخت.
+جان بانو؟جایی میخوای بری؟
با تکون سرم تأیید کردم.
+خب سوار شو.کجا میخوای بری؟
سوئیچش رو درآورد و در ماشین رو باز کرد برام.
-میخوام برم همون محلهای که بابام میرفت.مغازهی شهرزاد میخوام برم.
متعجب بهم خیره شد.
مگه چه درخواستی کردم؟
+نیکدخت جان دخترم،،اون مغازه سوخته شد تموم شد و رفت،،همه ی خونه ها و مغازه های اونجا بازسازی شدن،،کجا میخوای بری آخه؟پدرت وصیت کرد تو خونه بمونین،،بده به حرفش گوش نکنی...
اهمیتی به حرفاش ندادم و بلافاصله گفتم:
-منو ببر اونجا.مگه کارِت این نیست؟؟
هول کرد و یکم جا خورد.
+ولی اونجا...
نفسم رو کلافه بیرون دادم و گفتم:...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_65
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
-تو کار من دخالت نکن و فقط کاری رو که بهت میگن رو انجام بده.
+با بزرگترت درست صحبت کن نیکی!
برگشتم.
-از نصیحت های مادرانهت خسته شدم هیوآ !نمیشه فقط تو کار من دخالت نکنین و بزارین کارم رو کنم؟
+نه خیر نمیشه!...
سیاوش روبه هیوآ گفت:
+نه بانو جان مشکلی نیست به هرحال...
+آقا سیاوش من از طرف نیکدخت عذرخواهی میکنم...
و روبه من گفت:
+شما هم برگرد داخل دیگه حق نداری پاتو از این خونه بیرون بزاری!
با سرش اشاره کرد برگردم داخل که با عصبانیت داد زدم:
-تو حق نداری تو کارام فضولی کنی!!!من فقط میخوام انتقام بابام رو بگیرم...
اشک های داغم ریزش کرد و با حرص ادامه دادم:
-من تک دختر بابام بودم!!میخوام روح بابام رو شاد کنم و ازش معذرت خواهی کنم،،من بابام رو ناکار کردم و بایدم جبران کنم براش!من...
بغض سد راه نفسم شد و نتونستم حرفم رو ادامه بدم.
روی زانو هام افتادم و زمزمه کردم:
-مگه میخواستم چیکار کنم؟چرا این کارو میکنین با من؟
سرم رو بالا آوردم و با صدای بلندتر روبه هیوآ گفتم:
-سه ماه دیگه اختیارم دست خودمه دیگه حق نداری جلوم رو بگیری!!!
با صدای عصبیش،،توی صورتم غرید:
+سه ماه دیگه،،نه سه دقیقه دیگه.حالا هم برگرد خونه...
@shahdokhtegomshodeh