>شاهدختگمشده<
#part_61
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
(از زبان راوی)
(20 سال قبل)
خسرو،،خانه را به مقصد مغازه شهرزاد،،ترک کرد.
گویا میخواست از شهرزاد بانو،،نمونه های دیگر لوازم دستسازش را بخرد.
امروز هم از همان روز ها بود.
روزهایی که خسرو،،با شور و اشتیاق از مغازه ی شهرزاد بانو،،برای همسرش هیوآ،،لوازم دستساز سفالی،،چوبی و یا حتی لباس های بافته شده از کاموا بخرد و به خانه کوچکشان ببرد.
به مغازه ی پرنور و رنگارنگ شهرزاد رسید.با باز شدن در شیشهای مغازه،،صدای زنگوله آویزان بر سقف،،به صدا درآمد و شهرزاد با اشتیاق روبه خسرو برگشت و گفت:
+خوش آمدید!
خسرو،،با لبخندی گرم و دوستانه،،در جواب شهرزاد گفت:
-ممنون،،روز بخیر!
+چه کمکی میتونم بکنم؟
خسرو،،با خوشحالی سرش را پایین آورد و گفت:
-امروز تولد همسرمه،،یه وسیله مدرن و دلنشین میخواستم.
+جدی میگین؟تولد هیوآ جانه؟
خسرو همانطور که سرش پایین بود و لبخند میزد،،سرش را به نشانه تایید تکان داد.
+چقدر عالی ! اتفاقا امروز بار جدید آوردم.
شهرزاد از پشت میزش بیرون آمد و به جنس های جدید اشاره کرد و گفت:
+این گلدون های سفالی و شیشهای رو امروز آوردم خیلی زیبان !
به سمت دیگر مغازه اشاره کرد:
+یک سری ژاکت نخی و کاموایی هم آوردم که نمونههاش اونجان.
خسرو با شنیدن حرف های شهرزاد،،سرش را بالا آورد و به جنس های جدید نگاهی انداخت.
-گمونم همسرم عاشق رنگ سبز باشه.
+اگر چیزی که میگین درست باشه این مدل ژاکت ها هم داریم که هم سبز رنگه هم مدرن و شیکن!
انتخاب برای خسرو سخت بود.
جنس هایی که شهرزاد به آنها اشاره میکرد،،بسیار زیبا،خوشرنگ و مدرن بودند.
خسرو یک مدل را انتخاب کرد و پول آن را پرداخت.
+بازم تشریف بیارین !
-ممنونم ممنونم!
خسرو از مغازه خارج شد و به سمت خانهشان قدم برداشت.
زنگ را به صدا درآورد و بلافاصله درب باز شد.
از حیاط کوچک خانهشان عبور کرد و وارد پذیرایی شد.
هیوآ با شوق از آشپزخانه خارج و به سمت خسرو آمد...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_62
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
با ذوق روبه همسرش گفت:
+کجا رفته بودی؟
خسرو لبخندی گرم و دلنشین به هیوآ نشان داد و کادو را بالا آورد.
-رفته بودم برای همسر عزیزم کادوی تولدش رو بخرم.
هیوآ اخم مصنوعی به خسرو نشان داد و گفت:
+از کی تا حالا برات انقدر عزیز شدم؟
خسرو قهقههای زد:
-اگر عزیز نبودی این همه گلدون و ژاکت و وسیله برات نمیخریدم !
هیوآ با کنجکاوی کادو را از دست خسرو گرفت و به ژاکت داخل پلاستیک خیره شد.
+وااای خسرو ! من عاشق این مدل و رنگم!!!
خسرو لبخندی زد و از اینکه همسرش از کادو خوشش آمده خوشحال بود.
+راستش رو بگو،،از کجا خریدی؟
-از مغازه شهرزاد.
هیوآ متعجب سرش را بالا آورد.
+واقعا؟پس حتما جنسای جدیدی آورده،،باید یه سری بهش بزنم.
خسرو دوباره قهقهه زد:
-برای چی؟من که کل اجناسش رو بار زدم برات!
+مگه باید حتما خرید کنم؟دلم براش تنگ شده میخوام برم ببینمش.میای امشب با هم بریم؟
-امشب؟
+آره!
-باشه.
هردو لبخندی زدند و لحظه ای،،سکوت برقرار شد تا اینکه هیوآ گفت:
+ناهار آمادهس! دست و صورتت رو بشور و بیا.
-چشم.
(پرش زمانی:شب)
خسرو همراه همسرش به سمت مغازه ی شهرزاد حرکت کردند.
وقتی به روبه روی مغازه رسیدند،،از خیابان عبور کردند و در بلوار منتظر ماندند تا ماشین ها بگذرند.
شهرزاد در مغازه نشسته بود و به اجناس خیره بود.
در همین حین،،سه مرد هیکلی با لباس های مشکی و ماسک،،به مغازه شهرزاد هجوم بردند و مغازه را به آتش کشیدند.
خسرو و هیوآ متعجب و شوکه،،به شعله آتش خیره بودند.
هیوآ داد زد:
+وااای!!!!خسرو،،یه کاری بکن!!!
خسرو که از هیوآ شوکه تر شده بود،،حرف هیوآ را نشنید و همچنان خیره بود به مغازه.
صدای جیغ و فریاد شهرزاد از درون شعله های آتش به گوش میرسید.
آن سه مرد پا به فرار گذاشتند و کمی بعد،ردی از آن ها به جا نماند.
رهگذران،،ترسیده به مغازهی آتش زده خیره بودند و با آتش نشانی تماس میگرفتند.
هیوآ بر روی زمین افتاده و اشک میریزد،،خسرو شوکه شده و ایستاده به مغازه خیره بود.
دقایقی بعد،،ماشین آتش نشان رسید و آتش شعله ور را خاموش کرد.
جسد سوختهی شهرزاد را هم از مغازهی سوخته بیرون آوردند.
با دیدن آن جسد،،هیوآ و خسرو،،شوکه تر از قبل شدند.
کمی بعد،،همسر شهرزاد با ترس و عجله،،به مغازه رسید و با دیدن مغازه و جسد سوخته،،شوکه روی زمین افتاد...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_63
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
(از زبان راوی:20 سال قبل)
(یک هفته بعد)
+چطور ممکنه آقای قاضی؟من مطمئنم خود حرومزادهش خونه زندگیم رو آتیش زده.
خسرو با عصبانیت گفت:
-احرام خودتو نگه دار!مگه مدرک داری؟؟؟
+آره دارم...
همسر شهرزاد روبه قاضی ادامه داد:
+آقای قاضی این آقا با همسرش داخل صحنه جرم حضور داشتهن این یک،،دوم اینکه این آقا مشتری دائمی همسر من بوده.
خسرو عصبی تر از قبل گفت:
-مشتری دائمی بودن معنی قاتل بودن میده از نظر شما؟من همیشه برای همسرم خرید میکردم اون شب هم برای خرید،،با همسرم درحال رفتن به اونجا دیدیم سه نفر اومدن و مغازه رو به آتیش کشیدن!
+سکوت کنین!
با تذکر قاضی هردو ساکت شدند.
همسر شهرزاد،،آقای حمید حکیمی گفت:
+ولی آقای قاضی...
+گفتم سکوت!
حمید حکیمی و خسرو سکوت کردند و قاضی،پس از چک کردن دوباره پرونده،،گفت:
+آقای حکیمی،،اتهام وارد نیست و حتما این مبلغی که بهتون گفته میشه رو پرداخت کنین.
حکیمی متعجب فریاد زد:
+یعنی چی آقای قاضی؟؟؟من مطمئنم این قاتل زن منه!!!تازه مغازهم رو....
+سکوت! اینجا نوشته شما اون مغازه رو اجاره گرفتی،،یعنی مالک شما نبودی.درسته؟
حکیمی،،عصبی سری تکان داد.
قاضی،،روبه صاحب مغازه گفت:
+خب لطفا خودت رو معرفی کن.
بلند شد و گفت:
-من فرید کاظمی هستم.
قاضی سری تکان داد و گفت:
+جلسه بعدی دادگاه هفته آینده برگزار میشه.آقای حکیمی و کاظمی حتما باید در دادگاه حضور داشته باشن.ختم جلسه.
قاضی ختم جلسه را اعلام کرد و از دادگاه خارج شد.
حکیمی دائما اعتراض میکرد.
خسرو و همسرش از دادگاه خارج شدند...
@shahdokhtegomshodeh
«خسته از رمانهای کلیشهای؟»
اینجا قصهای رو میخونی که از همون خط اول، دستت رو میگیره و تا انتها رهات نمیکنه.
ژانر: قصر،جنایی،انتقامی،ماجراجویی
پارتگذاری منظم. همین الان عضو شو و شروع کن: [لینک]
>شاهدختگمشده<
#part_64
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
(زمان حال:از زبان نیکدخت)
چشمام خیره به زمین بود.
آدمای بی شخصیت و بی شعور.
چطور تونستن به پدرم تهمت بزنن؟
با صدای هیوآ به خودم اومدم.
+خوبی مامان جان؟
سرم رو به نشونه تأیید تکون دادم.
کنارم نشست و به دفتری که توی دستم بود زل زد.
+الان میخوای چیکار کنی؟
بعد کمی مکث گفتم:
-برم انتقام بگیرم.
هیوآ نفسش رو کلافه بیرون داد و گفت:
+مرگ پدرت تقصیر اونا نبوده،،تروخدا دست بردار نیکی!وقتی از چیزی مطمئن نیستی بیخودی خودت رو قاطی این ماجرا ها نکن!
نگاهم رو از زمین برداشتم و به چشمای هیوآ سپردم.
-من از کارم مطمئنم!تو بیخودی خودت رو قاطی کارای من نکن.
بلند شدم و از باغ خارج شدم.
به سمت سیاوش رانندهمون،،قدم هام رو تند کردم.
کنار ماشینش قدم میزد و از اخم هاش متوجه شدم بدجوری مشغول فکر کردنه.
-آقا سیاوش.
رشتهی افکارش پاره شد و بهم چشم دوخت.
+جان بانو؟جایی میخوای بری؟
با تکون سرم تأیید کردم.
+خب سوار شو.کجا میخوای بری؟
سوئیچش رو درآورد و در ماشین رو باز کرد برام.
-میخوام برم همون محلهای که بابام میرفت.مغازهی شهرزاد میخوام برم.
متعجب بهم خیره شد.
مگه چه درخواستی کردم؟
+نیکدخت جان دخترم،،اون مغازه سوخته شد تموم شد و رفت،،همه ی خونه ها و مغازه های اونجا بازسازی شدن،،کجا میخوای بری آخه؟پدرت وصیت کرد تو خونه بمونین،،بده به حرفش گوش نکنی...
اهمیتی به حرفاش ندادم و بلافاصله گفتم:
-منو ببر اونجا.مگه کارِت این نیست؟؟
هول کرد و یکم جا خورد.
+ولی اونجا...
نفسم رو کلافه بیرون دادم و گفتم:...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_65
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
-تو کار من دخالت نکن و فقط کاری رو که بهت میگن رو انجام بده.
+با بزرگترت درست صحبت کن نیکی!
برگشتم.
-از نصیحت های مادرانهت خسته شدم هیوآ !نمیشه فقط تو کار من دخالت نکنین و بزارین کارم رو کنم؟
+نه خیر نمیشه!...
سیاوش روبه هیوآ گفت:
+نه بانو جان مشکلی نیست به هرحال...
+آقا سیاوش من از طرف نیکدخت عذرخواهی میکنم...
و روبه من گفت:
+شما هم برگرد داخل دیگه حق نداری پاتو از این خونه بیرون بزاری!
با سرش اشاره کرد برگردم داخل که با عصبانیت داد زدم:
-تو حق نداری تو کارام فضولی کنی!!!من فقط میخوام انتقام بابام رو بگیرم...
اشک های داغم ریزش کرد و با حرص ادامه دادم:
-من تک دختر بابام بودم!!میخوام روح بابام رو شاد کنم و ازش معذرت خواهی کنم،،من بابام رو ناکار کردم و بایدم جبران کنم براش!من...
بغض سد راه نفسم شد و نتونستم حرفم رو ادامه بدم.
روی زانو هام افتادم و زمزمه کردم:
-مگه میخواستم چیکار کنم؟چرا این کارو میکنین با من؟
سرم رو بالا آوردم و با صدای بلندتر روبه هیوآ گفتم:
-سه ماه دیگه اختیارم دست خودمه دیگه حق نداری جلوم رو بگیری!!!
با صدای عصبیش،،توی صورتم غرید:
+سه ماه دیگه،،نه سه دقیقه دیگه.حالا هم برگرد خونه...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_66
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
بلند تر از قبل داد زدم:
-نمیخوااام!!!
همین یک کلمه،،همین یک کلمه کافی بود تا اینکه دستم رو بگیره و با زور و اجبار،،من رو داخل خونه ببره و داخل اتاقم حبس کنه.
ضجه هام تاثیری نداشت.
اشکهام تاثیری نداشت.
با خشونت دستم رو میکشید تا اینکه با شتاب پرتم کرد داخل اتاقم و در رو قفل کرد.
قسم میخوردم،،التماس میکردم ولی فایده نداشت،،هیوآ از عمارت خارج شد و من حبس داخل خونه موندم.
من چه گناهی داشتم؟
چه اشکالی داره دنبال واقعیت برم؟
هیچی.
ولی مادر من،،مادر خودم،،داخل خونهی خودم حبسم کرد و رفت.
پشت سرش رو هم نگاه نکرد.
حتی نمیدونم کجا میره.
حتی نمیدونم قراره برگرده یا نه.
حتی مطمئن نیستم قاتل پدرم،،حکیمی هست یا نه.
به هیچ دردی نمیخورم.
فقط بار اضافهای هستم.
هیچکس هم قبولم نداره.
بهترین فرد زندگیم هم بهم خیانت کرد.
آهو همچنین آدمی نبود.
با به یاد آوردن آخرین روزی که آهو اینجا بود،،سینهم،،جایی نزدیک به قلبم،،درد گرفت...
@shahdokhtegomshodeh
سلام به همراهانِ خیال… ✨
میگویند روایت کردن، تنها نیمی از داستان است؛ نیمهی دیگر، چشمانی است که با اشتیاق به کلمات مینگرد. امروز با ۵۰ قلبِ مهربان، این خانواده بزرگتر شد.
ممنونم که اجازه دادید با شخصیتهای من همنفس شوید و با هر واژهای که مینویسم، پناهی برای خیالهایتان باشید. این ۵۰ نفر، قدم اول ما برای ساختن یک دنیای بیانتها هستند.
وجود شما، انگیزهی من برای ادامه دادنِ این سفرِ بیکرانِ کلمات است📖»
«از طرف:نویسنده کلماتِ داستانِ این چنل»
@shahdokhtegomshodeh
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
>شاهدختگمشده< #part_1 •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| نسیم ملآیمی صورتم رو قلقلک دآد. پلکهآم از
پآرت اولمون:))
برای خانومایی که تازه وارد چنل شدن
خوش اومدید خوشگلا✨