>شاهدختگمشده<
#part_64
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
(زمان حال:از زبان نیکدخت)
چشمام خیره به زمین بود.
آدمای بی شخصیت و بی شعور.
چطور تونستن به پدرم تهمت بزنن؟
با صدای هیوآ به خودم اومدم.
+خوبی مامان جان؟
سرم رو به نشونه تأیید تکون دادم.
کنارم نشست و به دفتری که توی دستم بود زل زد.
+الان میخوای چیکار کنی؟
بعد کمی مکث گفتم:
-برم انتقام بگیرم.
هیوآ نفسش رو کلافه بیرون داد و گفت:
+مرگ پدرت تقصیر اونا نبوده،،تروخدا دست بردار نیکی!وقتی از چیزی مطمئن نیستی بیخودی خودت رو قاطی این ماجرا ها نکن!
نگاهم رو از زمین برداشتم و به چشمای هیوآ سپردم.
-من از کارم مطمئنم!تو بیخودی خودت رو قاطی کارای من نکن.
بلند شدم و از باغ خارج شدم.
به سمت سیاوش رانندهمون،،قدم هام رو تند کردم.
کنار ماشینش قدم میزد و از اخم هاش متوجه شدم بدجوری مشغول فکر کردنه.
-آقا سیاوش.
رشتهی افکارش پاره شد و بهم چشم دوخت.
+جان بانو؟جایی میخوای بری؟
با تکون سرم تأیید کردم.
+خب سوار شو.کجا میخوای بری؟
سوئیچش رو درآورد و در ماشین رو باز کرد برام.
-میخوام برم همون محلهای که بابام میرفت.مغازهی شهرزاد میخوام برم.
متعجب بهم خیره شد.
مگه چه درخواستی کردم؟
+نیکدخت جان دخترم،،اون مغازه سوخته شد تموم شد و رفت،،همه ی خونه ها و مغازه های اونجا بازسازی شدن،،کجا میخوای بری آخه؟پدرت وصیت کرد تو خونه بمونین،،بده به حرفش گوش نکنی...
اهمیتی به حرفاش ندادم و بلافاصله گفتم:
-منو ببر اونجا.مگه کارِت این نیست؟؟
هول کرد و یکم جا خورد.
+ولی اونجا...
نفسم رو کلافه بیرون دادم و گفتم:...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_65
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
-تو کار من دخالت نکن و فقط کاری رو که بهت میگن رو انجام بده.
+با بزرگترت درست صحبت کن نیکی!
برگشتم.
-از نصیحت های مادرانهت خسته شدم هیوآ !نمیشه فقط تو کار من دخالت نکنین و بزارین کارم رو کنم؟
+نه خیر نمیشه!...
سیاوش روبه هیوآ گفت:
+نه بانو جان مشکلی نیست به هرحال...
+آقا سیاوش من از طرف نیکدخت عذرخواهی میکنم...
و روبه من گفت:
+شما هم برگرد داخل دیگه حق نداری پاتو از این خونه بیرون بزاری!
با سرش اشاره کرد برگردم داخل که با عصبانیت داد زدم:
-تو حق نداری تو کارام فضولی کنی!!!من فقط میخوام انتقام بابام رو بگیرم...
اشک های داغم ریزش کرد و با حرص ادامه دادم:
-من تک دختر بابام بودم!!میخوام روح بابام رو شاد کنم و ازش معذرت خواهی کنم،،من بابام رو ناکار کردم و بایدم جبران کنم براش!من...
بغض سد راه نفسم شد و نتونستم حرفم رو ادامه بدم.
روی زانو هام افتادم و زمزمه کردم:
-مگه میخواستم چیکار کنم؟چرا این کارو میکنین با من؟
سرم رو بالا آوردم و با صدای بلندتر روبه هیوآ گفتم:
-سه ماه دیگه اختیارم دست خودمه دیگه حق نداری جلوم رو بگیری!!!
با صدای عصبیش،،توی صورتم غرید:
+سه ماه دیگه،،نه سه دقیقه دیگه.حالا هم برگرد خونه...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_66
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
بلند تر از قبل داد زدم:
-نمیخوااام!!!
همین یک کلمه،،همین یک کلمه کافی بود تا اینکه دستم رو بگیره و با زور و اجبار،،من رو داخل خونه ببره و داخل اتاقم حبس کنه.
ضجه هام تاثیری نداشت.
اشکهام تاثیری نداشت.
با خشونت دستم رو میکشید تا اینکه با شتاب پرتم کرد داخل اتاقم و در رو قفل کرد.
قسم میخوردم،،التماس میکردم ولی فایده نداشت،،هیوآ از عمارت خارج شد و من حبس داخل خونه موندم.
من چه گناهی داشتم؟
چه اشکالی داره دنبال واقعیت برم؟
هیچی.
ولی مادر من،،مادر خودم،،داخل خونهی خودم حبسم کرد و رفت.
پشت سرش رو هم نگاه نکرد.
حتی نمیدونم کجا میره.
حتی نمیدونم قراره برگرده یا نه.
حتی مطمئن نیستم قاتل پدرم،،حکیمی هست یا نه.
به هیچ دردی نمیخورم.
فقط بار اضافهای هستم.
هیچکس هم قبولم نداره.
بهترین فرد زندگیم هم بهم خیانت کرد.
آهو همچنین آدمی نبود.
با به یاد آوردن آخرین روزی که آهو اینجا بود،،سینهم،،جایی نزدیک به قلبم،،درد گرفت...
@shahdokhtegomshodeh
سلام به همراهانِ خیال… ✨
میگویند روایت کردن، تنها نیمی از داستان است؛ نیمهی دیگر، چشمانی است که با اشتیاق به کلمات مینگرد. امروز با ۵۰ قلبِ مهربان، این خانواده بزرگتر شد.
ممنونم که اجازه دادید با شخصیتهای من همنفس شوید و با هر واژهای که مینویسم، پناهی برای خیالهایتان باشید. این ۵۰ نفر، قدم اول ما برای ساختن یک دنیای بیانتها هستند.
وجود شما، انگیزهی من برای ادامه دادنِ این سفرِ بیکرانِ کلمات است📖»
«از طرف:نویسنده کلماتِ داستانِ این چنل»
@shahdokhtegomshodeh
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
>شاهدختگمشده< #part_1 •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| نسیم ملآیمی صورتم رو قلقلک دآد. پلکهآم از
پآرت اولمون:))
برای خانومایی که تازه وارد چنل شدن
خوش اومدید خوشگلا✨
>شاهدختگمشده<
#part_67
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
آروم چشمهام رو بستم.
طوری هیوآ دستم رو کشید که هنوز جای دستش روی مچم مونده و درد میکنه.
بابام مرد،،مامانم منو حبس کرد و رفت،،بهترین فرد زندگیم رهام کرد،،من موندم و دنیایی پر از بیرحمی و خشم،،که مقصر این ماجرا،،موجودیست به نام انسان!
انسان هایی بی رحم!
انسان هایی که فرق درست و غلط رو نمیدونن و خیال میکنن عاقل ترین فرد جهانن!
انسان هایی که طعم عشق و خوشبختی رو نچشیدن و فکر میکنن،،هیچکس نباید این احساسات رو حس کنه!
عشق و خوشبختی،،یعنی خانواده!
عشق و خوشبختی،،یعنی قدم زدن توی باغ!
عشق خوشبختی،،یعنی شنیدن صدای سمفونی باد و بارون!
عشق و خوشبختی،،آدم کشتن نیست!
عشق و خوشبختی،،بدبخت کردن کسایی که خوشحالن نیست!
عشق و خوشبختی،،فرار از خونه و خانواده نیست!
ای کاش میتونستم این رو به جهان ثابت کنم،،ثابت کنم که آزادی و خوشحالی،،داخل خونهی خود آدم شکل میگیره،،کنار خانوادهش،،کنار گل های باغ و باغچه.
آره.
شاید...فقط فکر فرار به سرم نمیزد،،برای همیشه خوشبخت میبودم!...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_68
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
خیلی جالبه.
زندگی همهی فرصت هارو برای انتقام گرفتن برام فراهم کرده،،ولی مانع خیلی بزرگی به اسم هیوآ سد راهم شده.
از خونه رفته و در اتاقم رو قفل کرده.
اصلا کجا رفته؟نکنه هیچوقت برنگرده؟
(پرش زمانی:نیمه شب)
اون مرد کیه؟
صداش زدم.
-بابا؟
شباهت زیادی به پدرم داشت.بدون شک میدونستم پدرمه!
ولی هرچقدر که صداش میزدم،،برنمیگشت و نگاهم نمیکرد.
فریاد میزدم پشت سرش،،میدویدم ولی بهش نمیرسیدم.
کسی بدنم رو مدام تکون داد.
+نیکدخت؟؟؟نیکی؟؟؟تروخدا بیدار شو دختر قشنگم!!!نیکی پاشو!!
وقتی کاملا هوشیار شدم و حرفای هیوآ رو متوجه شدم،،سریعا چشمام رو باز کردم و متعجب روی تخت نشستم.
-چیشده؟
+باید زودتر از اینجا بریم بدو وسایل ضروریت رو بردار.
گیج شدم.
-چی؟؟
+باید از این خونه بریم،،یه خونه تو حومه شهر رهن کردم،،پاشو.
متعجب تر شدم.
اخمی کردم و گفتم:
-منظورت رو نمیفهمم.
خواستم دراز بکشم که با صدای بلند گفت:
+گفتم پاشو باید بریم!!!
چه خبره؟
(دقایق بعد)
-مامان چرا نمیگی چیشده؟جون به لبم کردی.
سیاوش گفت:
+دخترم نیکدخت جان نگران نباش و فقط به ما اعتماد کن.
عصبی تر شدم.
-یعنی چی؟؟؟نصفه شب بدون هیچ مقدمه ای منو بیدار کردین و میگین باید از این خونه بریم،،یعنی یه اتفاق خیلی مهمی افتاده دیگه!چرا نمیگین چیشده؟؟
سیاوش ساکت شد و حواسش رو به جاده سپرد.
چرا درک نمیکنن؟
قضیه خیلی بدتر از این حرفاس،،هرچی که هست.
بیشتر از تعجب،،عصبانی بودم.شایدم،،انقدر شوکه بودم که فکر میکردم عصبانیام.
-مامان چرا توضیح نمیدی؟یعنی چی یه خونه رهن کردی؟چرا باید از خونهی خودم دست بکشم و داخل...
+فقط ساکت شو و یه مدت تحمل کن،،اوضاع که درست شد برمیگردیم خونه خودمون.
فکم از شدت فشار زیاد به درد اومده بود.
بلندتر فریاد زدم.
-الان انقدر شوکه و متعجبم که نمیدونم خوابم یا بیدار،،چرا فقط نمیگی قضیه چیه؟؟دارم جون میدم من!!!!
هیوآ مکث کرد.
+میخواستی که حقیقت گذشته رو بفهمی،،که فهمیدی.این موضوع هم به همون بیست سال پیش مربوطه...
نگاه پر از استرس و ترسش به من افتاد و زمزمه کرد.
+محاصرهمون کردن!
چشمام گرد شدن.
-چـ..چی؟؟؟!...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_69
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
-چـ..چی؟؟؟!
بغضش شکست و میون گریههاش گفت:
+برامون جاسوس گذاشته بودن...
با دستش جلوی دهنش رو گرفت و روش رو از من برگردوند.
شوکه تر از قبل گفتم:
-کـ..کی جاسوس بوده؟
شونه هاشو بالا انداخت و زمزمه کرد:
+نمیدونم.
نکنه!
نکنه آهو بوده؟
این همه مدت سختی های زیادی کشیدم و حتی شکنجه شدم ولی تحمل کردم چون باید ماموریتم رو تموم میکردم.
نکنه اون جاسوس بوده؟؟!
نکنه ماموریتش...
+نیکدخت جان مسیر طولانیه یکم بخواب که از این شوک هم دربیای.
نمیدونم چطوری نگاهش کردم که مردمک چشماش دو دو زد و با ترس نگاهش رو ازم گرفت.
روبه هیوآ گفتم:
-از کجا انقدر مطمئنی؟
نفس عمیقی کشید و اشکهاش رو پاک کرد.
+حکیمی رو دیدم.
-چی؟؟؟مگه کجا رفته بودی؟؟؟
+رفته بودم سرخاک پدرت که اونم اومد و تهدیدم کرد.گفت تو خونمون جاسوس گذاشته و همه چیزمون رو میدونه.گفتش میاد سراغمون و بهمون آسیب...
-واقعا با یه تهدید بچهگانهی مسخره انقدر قشقرق به پا کردی؟؟؟؟!!!
با صدای بلندم چنان لرزی به تنش افتاد که خودمم باور نمیکردم این صدا،،صدای من بوده باشه...
@shahdokhtegomshodeh
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
>شاهدختگمشده< #part_69 •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| -چـ..چی؟؟؟! بغضش شکست و میون گریههاش گف
#part_69
شبی طاقت فرسا..
شبی پر از پرخاش و بی صبری..
شبی پر از ترس و استرس..
shahdokhtegomshodeh