>شاهدختگمشده<
#part_69
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
-چـ..چی؟؟؟!
بغضش شکست و میون گریههاش گفت:
+برامون جاسوس گذاشته بودن...
با دستش جلوی دهنش رو گرفت و روش رو از من برگردوند.
شوکه تر از قبل گفتم:
-کـ..کی جاسوس بوده؟
شونه هاشو بالا انداخت و زمزمه کرد:
+نمیدونم.
نکنه!
نکنه آهو بوده؟
این همه مدت سختی های زیادی کشیدم و حتی شکنجه شدم ولی تحمل کردم چون باید ماموریتم رو تموم میکردم.
نکنه اون جاسوس بوده؟؟!
نکنه ماموریتش...
+نیکدخت جان مسیر طولانیه یکم بخواب که از این شوک هم دربیای.
نمیدونم چطوری نگاهش کردم که مردمک چشماش دو دو زد و با ترس نگاهش رو ازم گرفت.
روبه هیوآ گفتم:
-از کجا انقدر مطمئنی؟
نفس عمیقی کشید و اشکهاش رو پاک کرد.
+حکیمی رو دیدم.
-چی؟؟؟مگه کجا رفته بودی؟؟؟
+رفته بودم سرخاک پدرت که اونم اومد و تهدیدم کرد.گفت تو خونمون جاسوس گذاشته و همه چیزمون رو میدونه.گفتش میاد سراغمون و بهمون آسیب...
-واقعا با یه تهدید بچهگانهی مسخره انقدر قشقرق به پا کردی؟؟؟؟!!!
با صدای بلندم چنان لرزی به تنش افتاد که خودمم باور نمیکردم این صدا،،صدای من بوده باشه...
@shahdokhtegomshodeh
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
>شاهدختگمشده< #part_69 •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| -چـ..چی؟؟؟! بغضش شکست و میون گریههاش گف
#part_69
شبی طاقت فرسا..
شبی پر از پرخاش و بی صبری..
شبی پر از ترس و استرس..
shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_70
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
نگاهم رو دزدیدم و به جاده سپردم.
چه زندگیای شد!
سرشار از استرس و ترس های گوناگون،،سرشار از تهدید و ماجرا.
در همون حالت پرسیدم:
-تحقیقات پلیس چیشد؟
بدون اینکه به صورت هیوآ نگاه کنم،،میتونستم اون چهره ی متعجب رو تصور کنم.
+چه تحقیقاتی؟
-درمورد پرونده بابا.
+آها.خوب شد گفتی فردا زنگ میزنم میپرسم.
زیرلب گفتم:
-چقدر هم برات مهمه.
جاده جنگل،،تاریک و ساکت،،خلوت و سرد بود.
دوباره اون رویا رو دیدم.
یه مرد جلوم بود.
خیلی شبیه پدرم بود.
هرچقدر صداش میکردم و فریاد میکشیدم برنمیگشت و هرچقدر که میدوییدم بهش نمیرسیدم.
روی زانو هام افتادم.
سرش رو کمی کج کرد.
تونستم یکی از چشمهاش رو ببینم.
بدون شک میدونستم پدرمه.
ولی چرا حرفی نمیزنه؟
+نیکی؟نیکی بیدار شو مادر.
چشمهام رو باز کردم.
+بلند شو مادر،،رسیدیم.
کش و قوسی به بدنم دادم و از ماشین پیاده شدم.
آسمون روشن تر از قبل شده بود.
چشم هام رو مالیدم و با صدای خش دار پرسیدم:
-ساعت چنده؟
+حدودا ۴.وسایلت رو بردار و بیا،،این ساختمون ماست...
@shahdokhtegomshodeh
#part_70
با طلوع خورشید روزی دیگر آغاز شد...
روزی از روزهای تلخ و پیچیده...
روزی از روزهای نفسگیر و سخت...
shahdokhtegomshodeh
>>>دختــری با گذشتهای گمــشده،
قلبی پر از ســؤال
و انتـــقامی که ســالها در ســکوت رشد کرده اســت...<<<
او میتواند انتقامش را بگیرد؟
https://eitaa.com/joinchat/3734963687C8652764035
>شاهدختگمشده<
#part_71
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
(ساعاتی بعد)
+نیکی؟نیکی؟
از اون اتاق تنگ و کوچیک بیرون اومدم.
-چیشده؟
+بدو وسایلت رو جمع کن از رو مبل.
-چرا چیشده مگه؟
نفسش رو مثل آه بیرون داد و گفت:
+به کلانتری زنگ زدم و پرسیدم که پرونده چیشد گفتن میخوان باهامون حرف بزنن،،منم آدرس خونه رو دادم یکم دیگه میرسن.
چشمام گرد شدن.
-چرا میخوان بیان اینجا؟
+هوفف،،از کجا بدونم شاید میخوان درمورد پرونده ازمون سوال بپرسن.
سرم رو بالا پایین کردم.
-آها.
+بیا جمع کن وسایلت رو.
با لحن کلافهای گفتم:
-مامان خیلی اینجا کوچیک و تنگه،،دارم خفه میشم،،کی برمیگردیم خونمون؟
+انقدر غر نزن،،باید ببینیم چی میشه.
(دقایقی بعد)
+ما پروندهی قتل همسرتون رو بررسی کردیم.ظاهرا مدت ها پیش ایشون به قتل کسی متهم شده بوده شما ازش خبر دارین؟
هیوآ هول شد و جا خورد.
+ام...خب...حقیقتش اینه که...
تمام ماجرا رو از اون شب تا دادگاه تعریف کرد.
پلیس هم مدام سر تکون میداد.
+به کسی مشکوک نیستین در اینباره؟
بدون لحظهای تردید گفتم:
-بله مشکوکیم.
توجهش سمت من جلب شد و کنجکاوانه نگاهم میکرد.
هیوآ بهم چشم غرهای نشون داد و سریع گفت:
+نه جناب سرگرد به کسی مشکوک نیستیم.
-مامان چرا مشکوک نیستیم؟پس حکیمی چیه؟؟
+حکیمی کیه دخترم؟
سمت پلیس برگشتم و عصبی گفتم:
-حمید حکیمی،،همونی که به بابام اتهام قتل زد.اون میخواست انتقام بگیره از پدرم،،تازه برامون جاسوس گذاشته بود من مطمئنم اون داخل این پرونده یه نقش داره،،باید سریع بازداشتش کنید.
بعد از حرفم،،سکوت برقرار شد،،تا اینکه سرگرد گفت:
+دخترم،،ما نمیتونیم بدون داشتن مدرک سراغ کسی بریم.ما بررسی کردیم،،این درسته که آقای حکیمی به پدرتون اتهام قتل زده،،ولی خب اتهام وارد نشد و هیچ اتفاقی نیفتاد...
-اون حتی برامون جاسوس گذاشته بود من میدونم اون جاسوس کی بود.
+ما همه چی رو قدم به قدم پیش میبریم.نمیتونیم با عجله اقدام کنیم.پس تو هم سعی کن اول مطمئن بشی از ماجرا،،بعد صحبت کنی،،بهت میخوره دختر بزرگ و عاقلی باشی...
روبه هیوآ گفت:
+ممنونم بابت وقتی که گذاشتید.ما دیگه رفع زحمت میکنیم.
+نه این چه حرفیه من از شما ممنونم که این همه راه رو اومدین خونمون.ما باید میومدیم کلانتری.
سرگرد با همکارش خداحافظی کردن و رفتن.
من موندم و هیوآ و یه خونه غریب.
+هیچ میفهمی داری چیکار میکنی؟؟!
برگشتم.
-چرا داد میزنی؟...
shahdokhtegomshodeh