eitaa logo
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
123 دنبال‌کننده
28 عکس
0 ویدیو
2 فایل
هویت‌ـבزـבیـבه‌شـבه|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚 «من‌همانم‌که‌همانم‌را‌از‌من‌گرـ؋ـتنـב؛ وآنها‌هماننـב‌که‌هماننـבشان‌پشت‌نقاب هایی‌از‌جنس‌ـבروغ‌پنهان‌شـבه...!» >روایتے از جنـایت‌و‌انتقام... >کپی؟به‌هیچ‌وجه... 𝓣𝓱𝓮 𝔀𝓻𝓲𝓽𝓮𝓻: 𝓗𝓮𝓵𝓶𝓪 𝓘𝓭: @yur111m
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام به همراهانِ خیال… ✨ می‌گویند روایت کردن، تنها نیمی از داستان است؛ نیمه‌ی دیگر، چشمانی است که با اشتیاق به کلمات می‌نگرد. امروز با ۵۰ قلبِ مهربان، این خانواده بزرگتر شد. ممنونم که اجازه دادید با شخصیت‌های من هم‌نفس شوید و با هر واژه‌ای که می‌نویسم، پناهی برای خیال‌هایتان باشید. این ۵۰ نفر، قدم اول ما برای ساختن یک دنیای بی‌انتها هستند. وجود شما، انگیزه‌ی من برای ادامه دادنِ این سفرِ بی‌کرانِ کلمات است📖» «از طرف:نویسنده کلماتِ داستانِ این چنل» @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| آروم چشم‌هام رو بستم. طوری هیوآ دستم رو کشید که هنوز جای دستش روی مچم مونده و درد می‌کنه. بابام مرد،،مامانم منو حبس کرد و رفت،،بهترین فرد زندگیم رهام کرد،،من موندم و دنیایی پر از بی‌رحمی و خشم،،که مقصر این ماجرا،،موجودی‌ست به نام انسان! انسان هایی بی رحم! انسان هایی که فرق درست و غلط رو نمی‌دونن و خیال میکنن عاقل ترین فرد جهانن‌! انسان هایی که طعم عشق و خوشبختی رو نچشیدن‌ و فکر میکنن،،هیچکس نباید این احساسات رو حس کنه! عشق و خوشبختی،،یعنی خانواده! عشق و خوشبختی،،یعنی قدم زدن توی باغ! عشق خوشبختی،،یعنی شنیدن صدای سمفونی باد و بارون! عشق و خوشبختی،،آدم کشتن نیست! عشق و خوشبختی،،بدبخت کردن کسایی که خوشحالن نیست! عشق و خوشبختی،،فرار از خونه و خانواده نیست! ای کاش می‌تونستم این رو به جهان ثابت کنم،،ثابت کنم که آزادی و خوشحالی،،داخل خونه‌ی خود آدم شکل میگیره،،کنار خانواده‌ش‌،،کنار گل های باغ و باغچه. آره. شاید...فقط فکر فرار به سرم نمیزد،،برای همیشه خوشبخت می‌بودم!... @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| خیلی جالبه. زندگی همه‌ی فرصت هارو برای انتقام گرفتن برام فراهم کرده،،ولی مانع خیلی بزرگی به اسم هیوآ سد راهم شده. از خونه رفته و در اتاقم رو قفل کرده. اصلا کجا رفته؟نکنه هیچوقت برنگرده؟ (پرش زمانی:نیمه شب) اون مرد کیه؟ صداش زدم. -بابا؟ شباهت زیادی به پدرم داشت.بدون شک میدونستم پدرمه! ولی هرچقدر که صداش میزدم،،برنمیگشت و نگاهم نمی‌کرد. فریاد می‌زدم پشت سرش،،میدویدم ولی بهش نمیرسیدم. کسی بدنم رو مدام تکون داد. +نیکدخت؟؟؟نیکی؟؟؟تروخدا بیدار شو دختر قشنگم!!!نیکی پاشو!! وقتی کاملا هوشیار شدم و حرفای هیوآ رو متوجه شدم،،سریعا چشمام رو باز کردم و متعجب روی تخت نشستم. -چیشده؟ +باید زودتر از اینجا بریم بدو وسایل ضروریت رو بردار. گیج شدم. -چی؟؟ +باید از این خونه بریم،،یه خونه تو حومه شهر رهن کردم،،پاشو. متعجب تر شدم. اخمی کردم و گفتم: -منظورت رو نمی‌فهمم. خواستم دراز بکشم که با صدای بلند گفت: +گفتم پاشو باید بریم!!! چه خبره؟ (دقایق بعد) -مامان چرا نمیگی چیشده؟جون به لبم کردی. سیاوش گفت: +دخترم نیکدخت جان نگران نباش و فقط به ما اعتماد کن. عصبی تر شدم. -یعنی چی؟؟؟نصفه شب بدون هیچ مقدمه ای منو بیدار کردین و میگین باید از این خونه بریم،،یعنی یه اتفاق خیلی مهمی افتاده دیگه!چرا نمیگین چی‌شده؟؟ سیاوش ساکت شد و حواسش رو به جاده سپرد. چرا درک نمیکنن؟ قضیه خیلی بدتر از این حرفاس،،هرچی که هست. بیشتر از تعجب،،عصبانی بودم.شایدم،،انقدر شوکه بودم که فکر میکردم عصبانی‌ام. -مامان چرا توضیح نمیدی؟یعنی چی یه خونه رهن کردی؟چرا باید از خونه‌ی خودم دست بکشم و داخل... +فقط ساکت شو و یه مدت تحمل کن،،اوضاع که درست شد برمیگردیم خونه خودمون. فکم از شدت فشار زیاد به درد اومده بود. بلندتر فریاد زدم. -الان انقدر شوکه و متعجبم که نمی‌دونم خوابم یا بیدار،،چرا فقط نمیگی قضیه چیه؟؟دارم جون میدم من!!!! هیوآ مکث کرد. +میخواستی که حقیقت گذشته رو بفهمی،،که فهمیدی.این موضوع هم به همون بیست سال پیش مربوطه... نگاه پر از استرس و ترسش به من افتاد و زمزمه کرد. +محاصره‌مون کردن! چشمام گرد شدن. -چـ..چی؟؟؟!... @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| -چـ..چی؟؟؟! بغضش شکست و میون گریه‌هاش گفت: +برامون جاسوس گذاشته بودن... با دستش جلوی دهنش رو گرفت و روش رو از من برگردوند. شوکه تر از قبل گفتم: -کـ..کی جاسوس بوده؟ شونه هاشو بالا انداخت و زمزمه کرد: +نمی‌دونم. نکنه! نکنه آهو بوده؟ این همه مدت سختی های زیادی کشیدم و حتی شکنجه شدم ولی تحمل کردم چون باید ماموریتم رو تموم میکردم. نکنه اون جاسوس بوده؟؟! نکنه ماموریتش... +نیکدخت جان مسیر طولانیه یکم بخواب که از این شوک هم دربیای. نمی‌دونم چطوری نگاهش کردم که مردمک چشماش دو دو زد و با ترس نگاهش رو ازم گرفت. روبه هیوآ گفتم: -از کجا انقدر مطمئنی؟ نفس عمیقی کشید و اشک‌هاش رو پاک کرد. +حکیمی رو دیدم. -چی؟؟؟مگه کجا رفته بودی؟؟؟ +رفته بودم سرخاک پدرت که اونم اومد و تهدیدم کرد.گفت تو خونمون جاسوس گذاشته و همه چیزمون رو می‌دونه.گفتش میاد سراغمون و بهمون آسیب... -واقعا با یه تهدید بچه‌گانه‌ی مسخره انقدر قشقرق به پا کردی؟؟؟؟!!! با صدای بلندم چنان لرزی به تنش افتاد که خودمم باور نمی‌کردم این صدا،،صدای من بوده باشه... @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| نگاهم رو دزدیدم و به جاده سپردم. چه زندگی‌ای شد! سرشار از استرس و ترس های گوناگون،،سرشار از تهدید و ماجرا. در همون حالت پرسیدم: -تحقیقات پلیس چیشد؟ بدون اینکه به صورت هیوآ نگاه کنم،،میتونستم اون چهره ی متعجب رو تصور کنم. +چه تحقیقاتی؟ -درمورد پرونده بابا. +آها.خوب شد گفتی فردا زنگ میزنم میپرسم. زیرلب گفتم: -چقدر هم برات مهمه. جاده جنگل،،تاریک و ساکت،،خلوت و سرد بود. دوباره اون رویا رو دیدم. یه مرد جلوم بود. خیلی شبیه پدرم بود. هرچقدر صداش میکردم و فریاد می‌کشیدم برنمیگشت و هرچقدر که می‌دوییدم بهش نمیرسیدم. روی زانو هام افتادم. سرش رو کمی کج کرد. تونستم یکی از چشم‌هاش رو ببینم. بدون شک میدونستم پدرمه. ولی چرا حرفی نمیزنه؟ +نیکی؟نیکی بیدار شو مادر. چشم‌هام رو باز کردم. +بلند شو مادر،،رسیدیم. کش و قوسی به بدنم دادم و از ماشین پیاده شدم. آسمون روشن تر از قبل شده بود. چشم هام رو مالیدم و با صدای خش دار پرسیدم: -ساعت چنده؟ +حدودا ۴.وسایلت رو بردار و بیا،،این ساختمون ماست... @shahdokhtegomshodeh
با طلوع خورشید روزی دیگر آغاز شد... روزی از روزهای تلخ و پیچیده... روزی از روزهای نفس‌گیر و سخت... shahdokhtegomshodeh
دوستانی که کانال دارن... کپی از عکسا و متن‌ها ممنوعه دوستان<<<