eitaa logo
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
123 دنبال‌کننده
33 عکس
1 ویدیو
2 فایل
هویت‌ـבزـבیـבه‌شـבه|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚 «من‌همانم‌که‌همانم‌را‌از‌من‌گرـ؋ـتنـב؛ وآنها‌هماننـב‌که‌هماننـבشان‌پشت‌نقاب هایی‌از‌جنس‌ـבروغ‌پنهان‌شـבه...!» >روایتے از جنـایت‌و‌انتقام... >کپی؟به‌هیچ‌وجه... 𝓣𝓱𝓮 𝔀𝓻𝓲𝓽𝓮𝓻: 𝓗𝓮𝓵𝓶𝓪 𝓘𝓭: @yur111m
مشاهده در ایتا
دانلود
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| خیلی جالبه. زندگی همه‌ی فرصت هارو برای انتقام گرفتن برام فراهم کرده،،ولی مانع خیلی بزرگی به اسم هیوآ سد راهم شده. از خونه رفته و در اتاقم رو قفل کرده. اصلا کجا رفته؟نکنه هیچوقت برنگرده؟ (پرش زمانی:نیمه شب) اون مرد کیه؟ صداش زدم. -بابا؟ شباهت زیادی به پدرم داشت.بدون شک میدونستم پدرمه! ولی هرچقدر که صداش میزدم،،برنمیگشت و نگاهم نمی‌کرد. فریاد می‌زدم پشت سرش،،میدویدم ولی بهش نمیرسیدم. کسی بدنم رو مدام تکون داد. +نیکدخت؟؟؟نیکی؟؟؟تروخدا بیدار شو دختر قشنگم!!!نیکی پاشو!! وقتی کاملا هوشیار شدم و حرفای هیوآ رو متوجه شدم،،سریعا چشمام رو باز کردم و متعجب روی تخت نشستم. -چیشده؟ +باید زودتر از اینجا بریم بدو وسایل ضروریت رو بردار. گیج شدم. -چی؟؟ +باید از این خونه بریم،،یه خونه تو حومه شهر رهن کردم،،پاشو. متعجب تر شدم. اخمی کردم و گفتم: -منظورت رو نمی‌فهمم. خواستم دراز بکشم که با صدای بلند گفت: +گفتم پاشو باید بریم!!! چه خبره؟ (دقایق بعد) -مامان چرا نمیگی چیشده؟جون به لبم کردی. سیاوش گفت: +دخترم نیکدخت جان نگران نباش و فقط به ما اعتماد کن. عصبی تر شدم. -یعنی چی؟؟؟نصفه شب بدون هیچ مقدمه ای منو بیدار کردین و میگین باید از این خونه بریم،،یعنی یه اتفاق خیلی مهمی افتاده دیگه!چرا نمیگین چی‌شده؟؟ سیاوش ساکت شد و حواسش رو به جاده سپرد. چرا درک نمیکنن؟ قضیه خیلی بدتر از این حرفاس،،هرچی که هست. بیشتر از تعجب،،عصبانی بودم.شایدم،،انقدر شوکه بودم که فکر میکردم عصبانی‌ام. -مامان چرا توضیح نمیدی؟یعنی چی یه خونه رهن کردی؟چرا باید از خونه‌ی خودم دست بکشم و داخل... +فقط ساکت شو و یه مدت تحمل کن،،اوضاع که درست شد برمیگردیم خونه خودمون. فکم از شدت فشار زیاد به درد اومده بود. بلندتر فریاد زدم. -الان انقدر شوکه و متعجبم که نمی‌دونم خوابم یا بیدار،،چرا فقط نمیگی قضیه چیه؟؟دارم جون میدم من!!!! هیوآ مکث کرد. +میخواستی که حقیقت گذشته رو بفهمی،،که فهمیدی.این موضوع هم به همون بیست سال پیش مربوطه... نگاه پر از استرس و ترسش به من افتاد و زمزمه کرد. +محاصره‌مون کردن! چشمام گرد شدن. -چـ..چی؟؟؟!... @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| -چـ..چی؟؟؟! بغضش شکست و میون گریه‌هاش گفت: +برامون جاسوس گذاشته بودن... با دستش جلوی دهنش رو گرفت و روش رو از من برگردوند. شوکه تر از قبل گفتم: -کـ..کی جاسوس بوده؟ شونه هاشو بالا انداخت و زمزمه کرد: +نمی‌دونم. نکنه! نکنه آهو بوده؟ این همه مدت سختی های زیادی کشیدم و حتی شکنجه شدم ولی تحمل کردم چون باید ماموریتم رو تموم میکردم. نکنه اون جاسوس بوده؟؟! نکنه ماموریتش... +نیکدخت جان مسیر طولانیه یکم بخواب که از این شوک هم دربیای. نمی‌دونم چطوری نگاهش کردم که مردمک چشماش دو دو زد و با ترس نگاهش رو ازم گرفت. روبه هیوآ گفتم: -از کجا انقدر مطمئنی؟ نفس عمیقی کشید و اشک‌هاش رو پاک کرد. +حکیمی رو دیدم. -چی؟؟؟مگه کجا رفته بودی؟؟؟ +رفته بودم سرخاک پدرت که اونم اومد و تهدیدم کرد.گفت تو خونمون جاسوس گذاشته و همه چیزمون رو می‌دونه.گفتش میاد سراغمون و بهمون آسیب... -واقعا با یه تهدید بچه‌گانه‌ی مسخره انقدر قشقرق به پا کردی؟؟؟؟!!! با صدای بلندم چنان لرزی به تنش افتاد که خودمم باور نمی‌کردم این صدا،،صدای من بوده باشه... @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| نگاهم رو دزدیدم و به جاده سپردم. چه زندگی‌ای شد! سرشار از استرس و ترس های گوناگون،،سرشار از تهدید و ماجرا. در همون حالت پرسیدم: -تحقیقات پلیس چیشد؟ بدون اینکه به صورت هیوآ نگاه کنم،،میتونستم اون چهره ی متعجب رو تصور کنم. +چه تحقیقاتی؟ -درمورد پرونده بابا. +آها.خوب شد گفتی فردا زنگ میزنم میپرسم. زیرلب گفتم: -چقدر هم برات مهمه. جاده جنگل،،تاریک و ساکت،،خلوت و سرد بود. دوباره اون رویا رو دیدم. یه مرد جلوم بود. خیلی شبیه پدرم بود. هرچقدر صداش میکردم و فریاد می‌کشیدم برنمیگشت و هرچقدر که می‌دوییدم بهش نمیرسیدم. روی زانو هام افتادم. سرش رو کمی کج کرد. تونستم یکی از چشم‌هاش رو ببینم. بدون شک میدونستم پدرمه. ولی چرا حرفی نمیزنه؟ +نیکی؟نیکی بیدار شو مادر. چشم‌هام رو باز کردم. +بلند شو مادر،،رسیدیم. کش و قوسی به بدنم دادم و از ماشین پیاده شدم. آسمون روشن تر از قبل شده بود. چشم هام رو مالیدم و با صدای خش دار پرسیدم: -ساعت چنده؟ +حدودا ۴.وسایلت رو بردار و بیا،،این ساختمون ماست... @shahdokhtegomshodeh
با طلوع خورشید روزی دیگر آغاز شد... روزی از روزهای تلخ و پیچیده... روزی از روزهای نفس‌گیر و سخت... shahdokhtegomshodeh
دوستانی که کانال دارن... کپی از عکسا و متن‌ها ممنوعه دوستان<<<
>>>دختــری با گذشته‌ای گمــشده، قلبی پر از ســؤال و انتـــقامی که ســال‌ها در ســکوت رشد کرده اســت...<<< او میتواند انتقامش را بگیرد؟ https://eitaa.com/joinchat/3734963687C8652764035