>شاهدختگمشده<
#part_68
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
خیلی جالبه.
زندگی همهی فرصت هارو برای انتقام گرفتن برام فراهم کرده،،ولی مانع خیلی بزرگی به اسم هیوآ سد راهم شده.
از خونه رفته و در اتاقم رو قفل کرده.
اصلا کجا رفته؟نکنه هیچوقت برنگرده؟
(پرش زمانی:نیمه شب)
اون مرد کیه؟
صداش زدم.
-بابا؟
شباهت زیادی به پدرم داشت.بدون شک میدونستم پدرمه!
ولی هرچقدر که صداش میزدم،،برنمیگشت و نگاهم نمیکرد.
فریاد میزدم پشت سرش،،میدویدم ولی بهش نمیرسیدم.
کسی بدنم رو مدام تکون داد.
+نیکدخت؟؟؟نیکی؟؟؟تروخدا بیدار شو دختر قشنگم!!!نیکی پاشو!!
وقتی کاملا هوشیار شدم و حرفای هیوآ رو متوجه شدم،،سریعا چشمام رو باز کردم و متعجب روی تخت نشستم.
-چیشده؟
+باید زودتر از اینجا بریم بدو وسایل ضروریت رو بردار.
گیج شدم.
-چی؟؟
+باید از این خونه بریم،،یه خونه تو حومه شهر رهن کردم،،پاشو.
متعجب تر شدم.
اخمی کردم و گفتم:
-منظورت رو نمیفهمم.
خواستم دراز بکشم که با صدای بلند گفت:
+گفتم پاشو باید بریم!!!
چه خبره؟
(دقایق بعد)
-مامان چرا نمیگی چیشده؟جون به لبم کردی.
سیاوش گفت:
+دخترم نیکدخت جان نگران نباش و فقط به ما اعتماد کن.
عصبی تر شدم.
-یعنی چی؟؟؟نصفه شب بدون هیچ مقدمه ای منو بیدار کردین و میگین باید از این خونه بریم،،یعنی یه اتفاق خیلی مهمی افتاده دیگه!چرا نمیگین چیشده؟؟
سیاوش ساکت شد و حواسش رو به جاده سپرد.
چرا درک نمیکنن؟
قضیه خیلی بدتر از این حرفاس،،هرچی که هست.
بیشتر از تعجب،،عصبانی بودم.شایدم،،انقدر شوکه بودم که فکر میکردم عصبانیام.
-مامان چرا توضیح نمیدی؟یعنی چی یه خونه رهن کردی؟چرا باید از خونهی خودم دست بکشم و داخل...
+فقط ساکت شو و یه مدت تحمل کن،،اوضاع که درست شد برمیگردیم خونه خودمون.
فکم از شدت فشار زیاد به درد اومده بود.
بلندتر فریاد زدم.
-الان انقدر شوکه و متعجبم که نمیدونم خوابم یا بیدار،،چرا فقط نمیگی قضیه چیه؟؟دارم جون میدم من!!!!
هیوآ مکث کرد.
+میخواستی که حقیقت گذشته رو بفهمی،،که فهمیدی.این موضوع هم به همون بیست سال پیش مربوطه...
نگاه پر از استرس و ترسش به من افتاد و زمزمه کرد.
+محاصرهمون کردن!
چشمام گرد شدن.
-چـ..چی؟؟؟!...
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_69
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
-چـ..چی؟؟؟!
بغضش شکست و میون گریههاش گفت:
+برامون جاسوس گذاشته بودن...
با دستش جلوی دهنش رو گرفت و روش رو از من برگردوند.
شوکه تر از قبل گفتم:
-کـ..کی جاسوس بوده؟
شونه هاشو بالا انداخت و زمزمه کرد:
+نمیدونم.
نکنه!
نکنه آهو بوده؟
این همه مدت سختی های زیادی کشیدم و حتی شکنجه شدم ولی تحمل کردم چون باید ماموریتم رو تموم میکردم.
نکنه اون جاسوس بوده؟؟!
نکنه ماموریتش...
+نیکدخت جان مسیر طولانیه یکم بخواب که از این شوک هم دربیای.
نمیدونم چطوری نگاهش کردم که مردمک چشماش دو دو زد و با ترس نگاهش رو ازم گرفت.
روبه هیوآ گفتم:
-از کجا انقدر مطمئنی؟
نفس عمیقی کشید و اشکهاش رو پاک کرد.
+حکیمی رو دیدم.
-چی؟؟؟مگه کجا رفته بودی؟؟؟
+رفته بودم سرخاک پدرت که اونم اومد و تهدیدم کرد.گفت تو خونمون جاسوس گذاشته و همه چیزمون رو میدونه.گفتش میاد سراغمون و بهمون آسیب...
-واقعا با یه تهدید بچهگانهی مسخره انقدر قشقرق به پا کردی؟؟؟؟!!!
با صدای بلندم چنان لرزی به تنش افتاد که خودمم باور نمیکردم این صدا،،صدای من بوده باشه...
@shahdokhtegomshodeh
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
>شاهدختگمشده< #part_69 •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| -چـ..چی؟؟؟! بغضش شکست و میون گریههاش گف
#part_69
شبی طاقت فرسا..
شبی پر از پرخاش و بی صبری..
شبی پر از ترس و استرس..
shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_70
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
نگاهم رو دزدیدم و به جاده سپردم.
چه زندگیای شد!
سرشار از استرس و ترس های گوناگون،،سرشار از تهدید و ماجرا.
در همون حالت پرسیدم:
-تحقیقات پلیس چیشد؟
بدون اینکه به صورت هیوآ نگاه کنم،،میتونستم اون چهره ی متعجب رو تصور کنم.
+چه تحقیقاتی؟
-درمورد پرونده بابا.
+آها.خوب شد گفتی فردا زنگ میزنم میپرسم.
زیرلب گفتم:
-چقدر هم برات مهمه.
جاده جنگل،،تاریک و ساکت،،خلوت و سرد بود.
دوباره اون رویا رو دیدم.
یه مرد جلوم بود.
خیلی شبیه پدرم بود.
هرچقدر صداش میکردم و فریاد میکشیدم برنمیگشت و هرچقدر که میدوییدم بهش نمیرسیدم.
روی زانو هام افتادم.
سرش رو کمی کج کرد.
تونستم یکی از چشمهاش رو ببینم.
بدون شک میدونستم پدرمه.
ولی چرا حرفی نمیزنه؟
+نیکی؟نیکی بیدار شو مادر.
چشمهام رو باز کردم.
+بلند شو مادر،،رسیدیم.
کش و قوسی به بدنم دادم و از ماشین پیاده شدم.
آسمون روشن تر از قبل شده بود.
چشم هام رو مالیدم و با صدای خش دار پرسیدم:
-ساعت چنده؟
+حدودا ۴.وسایلت رو بردار و بیا،،این ساختمون ماست...
@shahdokhtegomshodeh
#part_70
با طلوع خورشید روزی دیگر آغاز شد...
روزی از روزهای تلخ و پیچیده...
روزی از روزهای نفسگیر و سخت...
shahdokhtegomshodeh
>>>دختــری با گذشتهای گمــشده،
قلبی پر از ســؤال
و انتـــقامی که ســالها در ســکوت رشد کرده اســت...<<<
او میتواند انتقامش را بگیرد؟
https://eitaa.com/joinchat/3734963687C8652764035