>شاهدختگمشده<
#part_70
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
نگاهم رو دزدیدم و به جاده سپردم.
چه زندگیای شد!
سرشار از استرس و ترس های گوناگون،،سرشار از تهدید و ماجرا.
در همون حالت پرسیدم:
-تحقیقات پلیس چیشد؟
بدون اینکه به صورت هیوآ نگاه کنم،،میتونستم اون چهره ی متعجب رو تصور کنم.
+چه تحقیقاتی؟
-درمورد پرونده بابا.
+آها.خوب شد گفتی فردا زنگ میزنم میپرسم.
زیرلب گفتم:
-چقدر هم برات مهمه.
جاده جنگل،،تاریک و ساکت،،خلوت و سرد بود.
دوباره اون رویا رو دیدم.
یه مرد جلوم بود.
خیلی شبیه پدرم بود.
هرچقدر صداش میکردم و فریاد میکشیدم برنمیگشت و هرچقدر که میدوییدم بهش نمیرسیدم.
روی زانو هام افتادم.
سرش رو کمی کج کرد.
تونستم یکی از چشمهاش رو ببینم.
بدون شک میدونستم پدرمه.
ولی چرا حرفی نمیزنه؟
+نیکی؟نیکی بیدار شو مادر.
چشمهام رو باز کردم.
+بلند شو مادر،،رسیدیم.
کش و قوسی به بدنم دادم و از ماشین پیاده شدم.
آسمون روشن تر از قبل شده بود.
چشم هام رو مالیدم و با صدای خش دار پرسیدم:
-ساعت چنده؟
+حدودا ۴.وسایلت رو بردار و بیا،،این ساختمون ماست...
@shahdokhtegomshodeh
#part_70
با طلوع خورشید روزی دیگر آغاز شد...
روزی از روزهای تلخ و پیچیده...
روزی از روزهای نفسگیر و سخت...
shahdokhtegomshodeh
>>>دختــری با گذشتهای گمــشده،
قلبی پر از ســؤال
و انتـــقامی که ســالها در ســکوت رشد کرده اســت...<<<
او میتواند انتقامش را بگیرد؟
https://eitaa.com/joinchat/3734963687C8652764035
>شاهدختگمشده<
#part_71
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
(ساعاتی بعد)
+نیکی؟نیکی؟
از اون اتاق تنگ و کوچیک بیرون اومدم.
-چیشده؟
+بدو وسایلت رو جمع کن از رو مبل.
-چرا چیشده مگه؟
نفسش رو مثل آه بیرون داد و گفت:
+به کلانتری زنگ زدم و پرسیدم که پرونده چیشد گفتن میخوان باهامون حرف بزنن،،منم آدرس خونه رو دادم یکم دیگه میرسن.
چشمام گرد شدن.
-چرا میخوان بیان اینجا؟
+هوفف،،از کجا بدونم شاید میخوان درمورد پرونده ازمون سوال بپرسن.
سرم رو بالا پایین کردم.
-آها.
+بیا جمع کن وسایلت رو.
با لحن کلافهای گفتم:
-مامان خیلی اینجا کوچیک و تنگه،،دارم خفه میشم،،کی برمیگردیم خونمون؟
+انقدر غر نزن،،باید ببینیم چی میشه.
(دقایقی بعد)
+ما پروندهی قتل همسرتون رو بررسی کردیم.ظاهرا مدت ها پیش ایشون به قتل کسی متهم شده بوده شما ازش خبر دارین؟
هیوآ هول شد و جا خورد.
+ام...خب...حقیقتش اینه که...
تمام ماجرا رو از اون شب تا دادگاه تعریف کرد.
پلیس هم مدام سر تکون میداد.
+به کسی مشکوک نیستین در اینباره؟
بدون لحظهای تردید گفتم:
-بله مشکوکیم.
توجهش سمت من جلب شد و کنجکاوانه نگاهم میکرد.
هیوآ بهم چشم غرهای نشون داد و سریع گفت:
+نه جناب سرگرد به کسی مشکوک نیستیم.
-مامان چرا مشکوک نیستیم؟پس حکیمی چیه؟؟
+حکیمی کیه دخترم؟
سمت پلیس برگشتم و عصبی گفتم:
-حمید حکیمی،،همونی که به بابام اتهام قتل زد.اون میخواست انتقام بگیره از پدرم،،تازه برامون جاسوس گذاشته بود من مطمئنم اون داخل این پرونده یه نقش داره،،باید سریع بازداشتش کنید.
بعد از حرفم،،سکوت برقرار شد،،تا اینکه سرگرد گفت:
+دخترم،،ما نمیتونیم بدون داشتن مدرک سراغ کسی بریم.ما بررسی کردیم،،این درسته که آقای حکیمی به پدرتون اتهام قتل زده،،ولی خب اتهام وارد نشد و هیچ اتفاقی نیفتاد...
-اون حتی برامون جاسوس گذاشته بود من میدونم اون جاسوس کی بود.
+ما همه چی رو قدم به قدم پیش میبریم.نمیتونیم با عجله اقدام کنیم.پس تو هم سعی کن اول مطمئن بشی از ماجرا،،بعد صحبت کنی،،بهت میخوره دختر بزرگ و عاقلی باشی...
روبه هیوآ گفت:
+ممنونم بابت وقتی که گذاشتید.ما دیگه رفع زحمت میکنیم.
+نه این چه حرفیه من از شما ممنونم که این همه راه رو اومدین خونمون.ما باید میومدیم کلانتری.
سرگرد با همکارش خداحافظی کردن و رفتن.
من موندم و هیوآ و یه خونه غریب.
+هیچ میفهمی داری چیکار میکنی؟؟!
برگشتم.
-چرا داد میزنی؟...
shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_72
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
-من کاری که باید رو انجام دادم،،نمیدونم مخالفتت از چیه.
+از کجا انقدر مطمئنی که کار حمید بوده باشه؟؟؟!!
-چی؟نکنه برای این هم تهدیدت کرده؟؟
بعد از حرفم،،مردمک چشاش دودو میزد.
حدسم درست بود.
-واقعا عقلت کوچیکتر از منه مامان!
+من همش نگران تو بودم!!!!
صداش لرزون و درعین حال بلندتر شده بود.
ضجه میزد و گریه میکرد.
+چه گناهی کردم؟؟؟منم یه مادرم که بهجز بچهش هیچی دیگه براش مهم نیست!!!...
به چشمام خیره شد و داد زد:
+بدکاری کردم؟؟؟با توئم ...
-اگر انقدر کشته مرده بچتی...این همه استرس و شوک رو تو این مدت بهم وارد نمیکردی!!اگه انقدر برات مهم بودم اون تهدیدات مزخرف و بچهگانه رو جدی نمیگرفتی و به زندگیت ادامه میدادی.چرا انقدر بعد مرگ بابا شکسته و بی دفاع شدی؟؟؟اصلا خودِ قبلیت رو یادت میاد؟همون هیوآیی که سرسختانه نه میگفت و سرزنشم میکرد،،همونی که به همه زور میگفت،،یادته؟؟؟والا شک دارم یادت باشه!!!
داخل اتاق رفتم و در رو پشت سرم محکم بستم.
نفسهام تیز و داغ بودن.
سرگیجه گرفتم.
صدای زنگ در بلند شد...
shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_73
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
هیوآ در رو باز کرد،،صداهای خفه و آرومی به گوشم خورد.
-سلام.
+سلام بفرمایید؟
-من همسایه بغلیتون هستم میخواستم بگم خیلی سروصدا ایجاد میکنید لطفا این تذکر رو جدی بگیرید.اینجا ساختمون کوچیکیه.کل ساختمون صداتون رو شنیدن.
و هیوآ که پشت سرهم معذرت خواهی میکرد.
+واقعا معذرت میخوام.
تقصیر خودشه که همچین آپارتمان کوچیکی رهن کرده.
این دومین باره که داخل یه آپارتمان هستم.
جنگل سرد و تاریک،،ماریا،،ایمان،،احسان،،تنهایی،،کلبه،،فروخته شدن...
همه چی برام مرور شد.
-بیشترین چیزی که کنجکاوم بدونم اینه که ماری چش شد.اونم سالمه یا مثل بابا...قطع نخاع شد.
کوچکترین جزئیاتِ افکارم،،منو یاد گذشتهی تاریکم میندازن.
+راضی شدی؟
نشنیده گرفتم و وسایلم رو از کیفم خارج کردم.
+خانومی که صدات و میندازی تو سرت،،گفتم راضی شدی؟؟همسایه اومده اعتراض کرده.
-به من چه.
+دخترهی فلان فلان شده.هیچ میدونی...
-تقصیر خودته که اینجا رو رهن کردی از انباری هم کوچیکتره!!
+هیسس،،میخوای کل ساختمون بیان اعتراض کنن؟بعدم یکم آداب اینجا رو بدونی بد نیست،،اینجا دهها آدم زندگی میکنه...
به چشاش خیره شدم و با لحن جدی گفتم:
-نه نمیدونم.آداب اینجا رو نمیدونم.از وقتی چشم به دنیا باز کردم تو قصرِ بزرگ و بدون آدمِ غریبه زندگی کردم.تو قصری بزرگ شدم که آواز میخوندم بدون اینکه کسی اعتراض کنه،،داد میزدم بدون اینکه کسی اذیت بشه.اونش دیگه تقصیر خودتونه که بد عادتم کردین.
سرپا وایسادم و قدم هام رو به سمت جلو طی کردم.
+آره خب بد عادتت کردیم.بد کاری کردیم.همه چی برات فراهم کردیم،،بدکاری کردیم داخل یه خونه که...
تحمل شنیدن حرفاش رو نداشتم برای همین بدون مکث از خونه خارج شدم.
+کجا میری؟نیکی؟
نشنیده گرفتم و از ساختمون خارج شدم.
خیابون سمت راستم و ساختمونای قدیمی و فرسوده سمت چپم.
قدم برداشتم.
بدون هیچ فکر اضافهای.
فقط به راه رفتن فکر میکردم.
مگه راز زندگی این نبود؟
برای چند لحظه به خیابون خیره شدم.
ماشین مدل بالا،،مشکی و با شیشه های دودی اونطرف خیابون پارک شده بود.
از اینجا بعید بود همچین ماشینایی پیدا بشه...
shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_74
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
ولی فقط چند لحظه تونستم بهش خیره بشم.
بعدش با سرعت حرکت کرد و رفت.
چه عجیب!
بیخیال ماجرا شدم و به قدم زدن ادامه دادم.
(پرش زمانی:غروب)
-سلام خسته نباشید،،چطور میتونم...
چطور میتونم؟
من آدرس خونه رو که بلد نیستم!
+چیزی شده؟
از صبح دارم راه میرم و حواسم نیست کجا اومدم.
-جان؟
+جایی میخواید برید؟
-نه.ببخشید وقتتون رو گرفتم.
وای من کجام؟
یه جای شلوغ،،پر از دستفروش و مغازه.
ولی چطور برگردم خونه؟
گم شدم!
نفسم رو مثل آه بیرون دادم.
-دختر بلد نیستی مسیر رو چرا میای بیرون آخه!
البته سرزنش کردن خودم مسیر برگشت رو بهم نشون نمیده.
به یه درخت تکیه دادم.
نور قرمز و نارنجی خورشید،،نشون از غروب بود.
ولی همهمه و شلوغی از بین نرفت.
به جلوم خیره شدم.
با دیدن همون ماشینی که صبح جلوی خونه دیدم،،مشکوک و متعجب شدم.
بعد از چند لحظه،،دوباره با سرعت بالا دور شد.
چه خبره؟
چرا انقدر مشکوکه؟...
shahdokhtegomshodeh
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
>شاهدختگمشده< #part_74 •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| ولی فقط چند لحظه تونستم بهش خیره بشم. بعدش
#part_74
امروز هم به پایان رسید...
ذهنم پر از علامت سوال بود...
سوالاتی از خودم میپرسیدم که جوابش رو هم نمیدونستم...
shahdokhtegomshodeh