eitaa logo
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
123 دنبال‌کننده
28 عکس
0 ویدیو
2 فایل
هویت‌ـבزـבیـבه‌شـבه|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚 «من‌همانم‌که‌همانم‌را‌از‌من‌گرـ؋ـتنـב؛ وآنها‌هماننـב‌که‌هماننـבشان‌پشت‌نقاب هایی‌از‌جنس‌ـבروغ‌پنهان‌شـבه...!» >روایتے از جنـایت‌و‌انتقام... >کپی؟به‌هیچ‌وجه... 𝓣𝓱𝓮 𝔀𝓻𝓲𝓽𝓮𝓻: 𝓗𝓮𝓵𝓶𝓪 𝓘𝓭: @yur111m
مشاهده در ایتا
دانلود
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| (ساعاتی بعد) +نیکی؟نیکی؟ از اون اتاق تنگ و کوچیک‌ بیرون اومدم. -چیشده؟ +بدو وسایلت رو جمع کن از رو مبل. -چرا چیشده مگه؟ نفسش رو مثل آه بیرون داد و گفت: +به کلانتری زنگ زدم و پرسیدم که پرونده چیشد گفتن میخوان باهامون حرف بزنن،،منم آدرس خونه رو دادم یکم دیگه میرسن. چشمام گرد شدن. -چرا می‌خوان بیان اینجا؟ +هوفف،،از کجا بدونم شاید می‌خوان درمورد پرونده ازمون سوال بپرسن. سرم رو بالا پایین کردم. -آها. +بیا جمع کن وسایلت رو. با لحن کلافه‌ای گفتم: -مامان خیلی اینجا کوچیک‌ و تنگه،،دارم خفه میشم،،کی برمیگردیم خونمون؟ +انقدر غر نزن،،باید ببینیم چی میشه. (دقایقی بعد) +ما پرونده‌ی قتل همسرتون رو بررسی کردیم.ظاهرا مدت ها پیش ایشون به قتل کسی متهم شده بوده شما ازش خبر دارین؟ هیوآ هول شد و جا خورد. +ام...خب...حقیقتش اینه که... تمام ماجرا رو از اون شب تا دادگاه تعریف کرد. پلیس هم مدام سر تکون میداد. +به کسی مشکوک نیستین در اینباره؟ بدون لحظه‌ای تردید گفتم: -بله مشکوکیم. توجه‌ش سمت من جلب شد و کنجکاوانه نگاهم میکرد. هیوآ بهم چشم غره‌ای نشون داد و سریع گفت: +نه جناب سرگرد به کسی مشکوک نیستیم. -مامان چرا مشکوک نیستیم؟پس حکیمی چیه؟؟ +حکیمی کیه دخترم؟ سمت پلیس برگشتم و عصبی گفتم: -حمید حکیمی،،همونی که به بابام اتهام قتل زد.اون میخواست انتقام بگیره از پدرم،،تازه برامون جاسوس گذاشته بود من مطمئنم اون داخل این پرونده یه نقش داره،،باید سریع بازداشتش کنید. بعد از حرفم،،سکوت برقرار شد،،تا اینکه سرگرد گفت: +دخترم،،ما نمی‌تونیم بدون داشتن مدرک سراغ کسی بریم.ما بررسی کردیم،،این درسته که آقای حکیمی به پدرتون اتهام قتل زده،،ولی خب اتهام وارد نشد و هیچ اتفاقی نیفتاد... -اون حتی برامون جاسوس گذاشته بود من می‌دونم اون جاسوس کی بود. +ما همه چی رو قدم به قدم پیش می‌بریم.نمیتونیم با عجله اقدام کنیم.پس تو هم سعی کن اول مطمئن بشی از ماجرا،،بعد صحبت کنی،،بهت میخوره دختر بزرگ و عاقلی باشی... روبه هیوآ گفت: +ممنونم بابت وقتی که گذاشتید.ما دیگه رفع زحمت میکنیم. +نه این چه حرفیه من از شما ممنونم که این همه راه رو اومدین خونمون.ما باید میومدیم کلانتری. سرگرد با همکارش خداحافظی کردن و رفتن. من موندم و هیوآ و یه خونه غریب. +هیچ میفهمی داری چیکار میکنی؟؟! برگشتم. -چرا داد میزنی؟... shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| -من کاری که باید رو انجام دادم،،نمیدونم مخالفتت از چیه. +از کجا انقدر مطمئنی که کار حمید بوده باشه؟؟؟!! -چی؟نکنه برای این هم تهدیدت کرده؟؟ بعد از حرفم،،مردمک چشاش دودو میزد. حدسم درست بود. -واقعا عقلت کوچیکتر از منه‌ مامان! +من همش نگران تو بودم!!!! صداش لرزون و درعین حال بلندتر شده بود. ضجه میزد و گریه میکرد. +چه گناهی کردم؟؟؟منم یه مادرم که به‌جز بچه‌ش هیچی دیگه براش مهم نیست!!!... به چشمام خیره شد و داد زد: +بدکاری کردم؟؟؟با توئم ... -اگر انقدر کشته مرده بچتی...این همه استرس و شوک رو تو این مدت بهم وارد نمیکردی!!اگه انقدر برات مهم بودم اون تهدیدات مزخرف و بچه‌گانه رو جدی نمیگرفتی و به زندگیت ادامه می‌دادی.چرا انقدر بعد مرگ بابا شکسته و بی دفاع شدی؟؟؟اصلا خودِ قبلیت رو یادت میاد؟همون هیوآیی که سرسختانه نه می‌گفت و سرزنشم میکرد،،همونی که به همه زور می‌گفت،،یادته؟؟؟والا شک دارم یادت باشه!!! داخل اتاق رفتم و در رو پشت سرم محکم بستم. نفس‌هام تیز و داغ بودن. سرگیجه گرفتم. صدای زنگ در بلند شد... shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| هیوآ در رو باز کرد،،صداهای خفه و آرومی به گوشم خورد. -سلام. +سلام بفرمایید؟ -من همسایه بغلیتون هستم میخواستم بگم خیلی سروصدا ایجاد میکنید لطفا این تذکر رو جدی بگیرید.اینجا ساختمون کوچیکیه.کل ساختمون صداتون رو شنیدن. و هیوآ که پشت سرهم معذرت خواهی میکرد. +واقعا معذرت می‌خوام. تقصیر خودشه که همچین آپارتمان کوچیکی رهن کرده. این دومین باره که داخل یه آپارتمان هستم. جنگل سرد و تاریک،،ماریا،،ایمان،،احسان،،تنهایی،،کلبه،،فروخته شدن... همه چی برام مرور شد. -بیشترین چیزی که کنجکاوم بدونم اینه که ماری چش شد.اونم سالمه یا مثل بابا...قطع نخاع شد. کوچکترین جزئیاتِ افکارم،،منو یاد گذشته‌ی تاریکم میندازن. +راضی شدی؟ نشنیده گرفتم و وسایلم رو از کیفم خارج کردم. +خانومی که صدات و می‌ندازی تو سرت،،گفتم راضی شدی؟؟همسایه اومده اعتراض کرده. -به من چه. +دختره‌ی فلان فلان شده.هیچ می‌دونی... -تقصیر خودته که اینجا رو رهن کردی از انباری هم کوچیکتره!! +هیسس‌،،میخوای کل ساختمون بیان اعتراض کنن؟بعدم یکم آداب اینجا رو بدونی بد نیست،،اینجا ده‌ها آدم زندگی می‌کنه... به چشاش خیره شدم و با لحن جدی گفتم: -نه نمیدونم.آداب اینجا رو نمی‌دونم.از وقتی چشم به دنیا باز کردم تو قصرِ بزرگ و بدون آدمِ غریبه زندگی کردم.تو قصری بزرگ شدم که آواز می‌خوندم بدون اینکه کسی اعتراض کنه،،داد میزدم بدون اینکه کسی اذیت بشه.اونش دیگه تقصیر خودتونه که بد عادتم کردین. سرپا وایسادم و قدم هام رو به سمت جلو طی کردم. +آره خب بد عادتت کردیم.بد کاری کردیم.همه چی برات فراهم کردیم،،بدکاری کردیم داخل یه خونه که... تحمل شنیدن حرفاش رو نداشتم برای همین بدون مکث از خونه خارج شدم. +کجا میری؟نیکی؟ نشنیده گرفتم و از ساختمون خارج شدم. خیابون سمت راستم و ساختمونای قدیمی و فرسوده سمت چپم. قدم برداشتم. بدون هیچ فکر اضافه‌ای. فقط به راه رفتن فکر میکردم. مگه راز زندگی این نبود؟ برای چند لحظه به خیابون خیره شدم. ماشین مدل بالا،،مشکی و با شیشه های دودی اونطرف خیابون پارک شده بود‌. از اینجا بعید بود همچین ماشینایی پیدا بشه... shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| ولی فقط چند لحظه تونستم بهش خیره بشم. بعدش با سرعت حرکت کرد و رفت. چه عجیب! بیخیال ماجرا شدم و به قدم زدن ادامه دادم. (پرش زمانی:غروب) -سلام خسته نباشید،،چطور میتونم... چطور میتونم؟ من آدرس خونه رو که بلد نیستم! +چیزی شده؟ از صبح دارم راه میرم و حواسم نیست کجا اومدم. -جان؟ +جایی میخواید برید؟ -نه.ببخشید وقتتون رو گرفتم. وای من کجام؟ یه جای شلوغ،،پر از دست‌فروش و مغازه. ولی چطور برگردم خونه؟ گم شدم! نفسم رو مثل آه بیرون دادم. -دختر بلد نیستی مسیر رو چرا میای بیرون آخه! البته سرزنش کردن خودم مسیر برگشت رو بهم نشون نمیده. به یه درخت تکیه دادم. نور قرمز و نارنجی خورشید،،نشون از غروب بود. ولی همهمه و شلوغی از بین نرفت. به جلوم خیره شدم. با دیدن همون ماشینی که صبح جلوی خونه دیدم،،مشکوک‌ و متعجب شدم. بعد از چند لحظه،،دوباره با سرعت بالا دور شد. چه خبره؟ چرا انقدر مشکوکه؟... shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| نکنه تعقیبم میکنن؟ ولش کن اصلا. -هوفف،،کجا برم آخه؟ کسی بوق زد. حتما با یه نفر دیگه‌س. توجهی نکردم و تمرکزم رو روی مسیر گذاشتم. دوباره بوق زد. +نیکدخت بانو؟؟ سریع برگشتم. سیاوش! سریع سمت ماشین رفتم و سوار شدم. -آقا سیاوش اینجا چیکار می‌کنی؟ +شما اینجا چیکار می‌کنی بانو؟ -اومدم بیرون قدم بزنم یهو فهمیدم گم شدم.راستی کجا رفته بودین؟ +آها.برای آپارتمان هیوآ بانو گفتش برم بانک که کارا رو کامل انجام بدم. -چی؟ +مثل اینکه قراره اینجا ماندگار بشین. -یعنی چی...ماندگار؟مامان من گفت؟ +بله. وای اینو کم داشتم! چرا باید همینجا ماندگار بشیم؟ گفتش یه مدت فقط می‌مونیم. -ولش کن.آقا سیاوش داریم میریم خونه حتما حواست باشه. +چطور؟...مشکلی پیش اومده؟... shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| (پرش زمانی:روز بعد) +امروز با صاحب خونه قرار دارم.درمورد خونه می‌خوایم حرف بزنیم.با من میای؟ خواستم مخالفت کنم که یاد تعقیب دیروز افتادم. خوب نیست خونه تنها بمونم. -آره میام،،صبر کن آماده بشم. سریع لباس بیرونی‌م رو پوشیدم و با هیوآ از خونه رفتیم. سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. به یه کافه رفتیم. جلوی یه خانم و آقا که انگار زوج بودن،،نشستیم. سلام کردیم و خودمون رو معرفی کردیم. اونا هم همینکار رو کردن. بحث خونه بین هیوآ و اون زوج شروع شد و مشغول صحبت کردن بودن. به بیرون خیره شدم و در کمال ناباوری،،همون ماشین رو بازم دیدم. مطمئن شدم که یکی درحال تعقیب ماست! -ببخشید من یه میرم بیرون کاری برام پیش اومده. زن جوان گفت: +خواهش میکنم،،بفرمایید. هیوآ که با چهره‌ای پر از سوال نگاهم میکرد،،نادیده‌ش گرفتم و به سمت ماشین سیاوش رفتم. به محض اینکه سوار ماشین شدم،،ماشینی که تعقیبم میکرد با سرعت بالا دور شد. -آقا سیاوش شما موبایل داری؟ +مـ.من؟بله چطور؟ -شماره اون پلیسی که به پرونده بابام رسیدگی می‌کنه رو چطور؟ +بله.ولی برای چی؟ -لطفا موبایلت رو بده. موبایلش رو بهم داد و از ماشین خارج شدم. بهش زنگ زدم. +بله بفرمایید؟ -سلام.من نیکدخت قادری هستم. +سلام.مشکلی پیش اومده؟ -میشه امروز همدیگه رو ببینم؟... shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| +ساعت چند؟ -ساعت ۵ جلوی آپارتمانمون خوبه؟ +حتما. تماس رو قطع کردم و گوشی رو به سیاوش برگردوندم. +چیزی شده بانو؟ لبخندی زدم. -اینجا شهره،،نیکدخت صدام کنین. به لباسم نگاه کردم. -به هرحال لباس فرم قصر رو که نپوشیدم. خندیدیم. هیوآ از کافه بیرون اومد و با ماشین به آپارتمان برگشتیم. (پرش زمانی:ساعت ۵ بعد از ظهر) +چرا انقدر اصرار داری که آشغالا رو ببری؟ به کیسه زباله اشاره کرد و گفت: +نگاه کن،،هنوز نصفش هم پر نشده. -چرا مقاومت می‌کنی؟آشغال باکتری و میکروب تولید می‌کنه برای همین باید زود زود از خونه خارج بشه.سریع میرم و برمی‌گردم دیگه می‌خوام یه نفسی هم بکشم.اینجا اکسیژن کم میاد. خواستم کیسه زباله رو بردارم که به بازوم ضربه زد. -آیی!مامان!!!! +انقدر غر نزن راجب خونه! -باشههه،،اجازه هست برم؟؟ +فقط بهونه برای بیرون رفتن پیدا می‌کنی.برو کاریت نمیتونم بکنم. کیسه رو برداشتم و از ساختمون خارج شدم. جلوی در خونه منتظر بودم که همچنان چند متر پایین تر از خونمون،،همون ماشین پارک شده بود. مطمئن بودم که تعقیب میشدم. اهمیتی ندادم،،چون نباید از اونجا می‌رفت،،باید به سرگرد نشون میدادم. چند دقیقه بعدش،،سرگرد از راه رسید و سمتم اومد. تا سلامی کردم،،ماشین با سرعت دور شد. +چیزی شده اخیرا؟به چیزی مشکوک نشدی؟ -راستش... برای گفتنش مردد بودم. -یه ماشین مشکی اخیرا تعقیبم می‌کنه. +تعقیب؟کی؟ -نمیدونم شیشه ها دودی بودن. +از کی و چندبار دیدی تعقیبت کنن؟ -از دیروز بود...تقریبا چهار بار دیدم که اون ماشین هرجا که بودم حضور داشت. +پلاکش رو داری؟ ای وای. چرا اصلا حواسم نبود؟ باید برمیداشتم پلاکش رو. -نـ.نه راستش هیچوقت دقت نکردم. دفترچه‌ای از جیبش درآورد و بلافاصله چیزی نوشت. شاید میخواست حرفام رو یادداشت کنه. +حتما پیگیری میشه.اگر چیز دیگه ای هم بود فورا بهمون خبر بده. -حتما.ممنونم که تا اینجا اومدین. +مراقب خودت و مادرت باش. سوار ماشینش شد و رفت... shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| حدودا یک ساعت از اون موقع گذشت که فکری به سرم زد. باید مطمئن میشدم که واقعا تعقیبم میکنن یا نه. باید مطمئن میشدم که راننده کی بود. از پنجره نگاهی به خیابون انداختم. درسته. طبق تصوراتم همون ماشین،،همونجا منتظر بود که ببینه من کجا میرم و تعقیبم کنه. از لابه‌لای در اتاق نگاهی به داخل انداختم. هیوآ خواب بود. بهترین فرصت رو داشتم! لباس مناسبی پوشیدم و به سمت واحدی که سیاوش داخلش زندگی می‌کنه رفتم. بلافاصله که در زدم،،در رو باز کرد. +عه شمایید؟چیزی شده؟جایی میخواید برید؟ -آقا سیاوش...میشه سوئیچ ماشین رو بهم بدین؟ از شنیدن حرفم جا خورد. +اگر جایی میخوای بری خودم میرسونمت چرا... -لطفا بده.کار مهمی دارم. +آخه شما رانندگی... -آقا سیاوش بلدم،،رانندگی بلدم. +آخه... عصبانیت درونم جوشید. با لحن محکم ولی نه بلند،،گفتم: -میدونید که حقوقتون دست ماست؟میدونید که اگر منم بخوام اخراج بشین مادرم بدون تردید این کارو می‌کنه؟ بزاقش رو با ترس قورت داد و زمزمه کرد: +چشم. سوئیچ رو از جیبش درآورد و به من داد. -مادرم بویی از این قضیه ببره... +خیالتون تخت هیوآ بانو قرار نیست متوجه بشه‌. لبخندی زدم و گفتم: -تشکر. (دقایقی بعد) -حداقل تعقیب می‌کنی انقدر ضایع تعقیب نکن. با سرعت رانندگی میکردم و فقط مستقیم می‌روندَم. ماشین مشکی همچنان پشت سرم دنبالم میکرد. -خب،،متوجه شدم واقعا داری تعقیبم میکنی.حالا باید بفهمم کی هستی! با سرعت رانندگی میکردم و فقط حواسم به ماشینِ پشت سرم بود. وقتی به خودم اومدم فهمیدم از شهر خارج شدم و وسط جنگلم. از این ماجرا شوکه شدم. ترمز گرفتم و بلافاصله،،موجی از برخورد ماشین مشکی با ماشین من،،به تنم وارد شد و با سرعت به فرمون برخوردم. شونه هام درد گرفت. با درد زیادی که داشتم،،از ماشین پیاده شدم و به سمت اون ماشین حرکت کردم. به شیشه جلوی ماشین نزدیک شدم و تونستم راننده رو ببینم. سرش و دستاش روی فرمون بود. خواستم بگم:حواست به جلو هست؟کی هستی؟چرا تعقیبم میکنی؟از طرف کی اومدی؟ ولی زبونم بند اومد. راننده سرش رو بالا آورد و چشم در چشم شدیم. تنم خشک شد. نفس هام سنگین و سوزناک بودن. خواستم بگم:تو اینجا چیکار میکنی؟ ولی... نتونستم... shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| پاهام خشک شده بودن تا اینکه ماشین دنده عقب رفت و دور زد و با سرعت راه افتاد. پشت سرش دویدم. -چرا این کارو کردی؟؟؟؟وایساااا...گفتم وایسااا. نفسم بند اومد و فهمیدم قرار نیست به پای این ماشین برسم. سریع برگشتم و سوار ماشین خودم شدم. سروته کردم و به سمت شهر راه افتادم. (ساعاتی بعد) +خب کی بود؟ با صدای لرزون و خش دارم گفتم: -یه پسری به اسم ایمان. +فامیلیش چیه؟ -فقط در همین حد اطلاع دارم. کسی در زد و وارد اتاق شد. احترام نظامی گذاشت و گفت: +جناب سرگرد،،آوردیمش. +فعلا بزارید تو بازداشتگاه بمونه. +اطاعت. دوباره احترام نظامی گذاشت و رفت. +خانم قادری،،ما حمید حکیمی رو دستگیر کردیم. از حرفش شوکه شدم. متعجب سرم رو بالا آوردم. -چـ.چی؟ +ما داخل صحنه جرم یه تار مو پیدا کردیم... بلند شد و دور اتاق قدم زد. +به پزشک قانونی سپردیم که دی‌ان‌ای‌ش رو بررسی کنن.امروز جوابش اومد و با گرفتن تست از آقای حکیمی فهمیدیم دی‌ان‌ای موی داخل صحنه جرم،،با دی‌ان‌ای حمید حکیمی مرتبطه. گیج شدم. -یعنی دی‌ان‌ای مال حکیمی بوده؟یعنی اون بابام رو کشته؟پس چاقویی که داخل صحنه بود چی؟ +نگفتم مطابقت داره،گفتم مرتبطه یعنی شاید بچه‌ش،،خانواده‌ش یا هرکسی که هم‌خون‌ باشه باهاش،،قاتل باشه... پشت میزش نشست و ادامه داد: +درمورد چاقو هم اثر انگشتی روش نبود.احتمالا اون موقع دستکش دست قاتل بوده. سرم رو پایین آوردم. ایمان چرا تعقیبم میکرد؟ نکنه از طرف حکیمی اومده؟ نکنه آهو،،جاسوس حکیمی بوده؟ نکنه... -پس ایمان چی؟اون به ماشینم زده و در رفته.ما تصادف کردیم ولی بدون اینکه لحظه ای صبر کنه گاز گرفت و رفت. +به کدوم سمت رفته؟ -خارج شهر.میشه پیگیری کنین؟ +قطعا پیگیری میشه... shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| (پرش زمانی:روز بعد) -مامان انقدر استرس نداشته باش. نگاه سرشار از استرسش رو به چشمام دوخت و گفت: +نمیتونم مادر.‌.. با صدای لرزونش ادامه داد: +یعنی واقعا قاتل رو پیدا کردن؟ نفسم رو مثل آه بیرون دادم و گفتم: -وقتی گفتن پیدا کردن،،یعنی واقعا پیدا شده. سیاوش که از هیوآ بیشتر استرس داشت،،برای آروم کردنمون گفت: +هیوآ بانو نگران نباش،،بالاخره اون حرومزاده پیدا شده و به دست قانون مجازات میشه.باید خداروشکر کنیم که مسئله داره تموم میشه. سیاوش جلوی کلانتری پارک کرد و هر سه تامون با سرعت بالا وارد شدیم. یکی از یکی نگران تر. یکی از یکی ترسیده تر. ولی من هیچکدوم از این احساسات رو نداشتم. فقط می‌خواستم بدونم قاتل کیه. کاسه‌ی صبرم لبریز کرده بود و بی طاقت بودم. با سرعت وارد اتاق سرگرد شدیم و بدون سلام و احوالپرسی،،همزمان پرسیدیم: +قاتل کیه؟؟ سرگرد ناراحت به نظر میومد. +لطفا بیاید داخل و بشینید.توضیح میدم خدمتتون. با لحن سرگرد،،دلشوره و نگرانی سراغم اومد. نشستیم و چشم انتظار بودیم که سرگرد حرفش رو بزنه. نفسی عمیق کشید و شروع کرد: +ما داخل صحنه جرم یه تار مو پیدا کردیم.دی‌ان‌ای اون رو شناسایی کردیم و فهمیدیم با دی‌ان‌ای‌ حمید حکیمی مرتبط بود... سرش رو بالا آورد. نگاهش بین هرسه‌تامون می‌چرخید. من اینا رو می‌دونم بقیه‌ش رو بگو. تمام وجودم میخواست که این جمله رو به سرگرد بگم. ولی جلوی خودم و گرفتم و صبر کردم. +حمید حکیمی یه پسر به اسم ایمان داره.با توجه به گفته های نیکدخت،، دیشب بعداز کلی تلاش و زحمت گروه راهنمایی و رانندگی،،جنازه آقای ایمان حکیمی همراه با ماشینش رو،،داخل دره پیدا کردن... هین بلندی کشیدم و دستم رو جلوی دهنم گرفتم. اشک مثل یه پرده جلوی دیدم رو گرفت. امکان نداره! ایمان مرده! ایمان پسر حکیمی بوده! چطور ممکنه؟؟؟ هیوآ و سیاوش سر از حرفای سرگرد درنیاوردن. برای همین سرگرد مشغول توضیح دادن اینکه ایمان تمام مدت مارو تعقیب می‌کرد و ایمان کی بود،،بود. ولی من...اونقدر شوکه بودم که نتونستم صداش رو بشنوم. +خانم قادری؟؟؟ به خودم اومدم. -بـ.بـ.بله؟ +دی‌ان‌ای تار مویی که داخل صحنه جرم بود با دی‌ان‌ای ایمان حکیمی مطابقت داشت،،دوربین های بیمارستان هم به کسب اطلاعات خیلی کمک کردن،،مدارک کاملا پذیرفته شدن و این ثابت کرده که قاتلِ خسرو قادری،،ایمان حکیمی بوده که بر اثر تصادف جان باخته.حمید حکیمی به اتهام همکاری در قتل محکوم به حبس ابد هستن. چند دقیقه بعد،،از کلانتری بیرون اومدیم. هیوآ ضجه زدن‌هاش شروع شد و سیاوش،،اون رو آروم میکرد. اهمیتی ندادم. دیگه شوکه نیستم. کنجکاویم برطرف شده. دیگه ایمان نتونست زنده بمونه تا اینکه قانون اون رو مجازات کنه. و این منو آروم می‌کنه. همین حالاشم من انتقامم رو گرفتم. لبخندی به لبم اومد. دیگه میتونم بدون استرس و ترس زندگی کنم. زندگی به من یاد داد هیچوقت فرار نکنم.بجاش محکم و قوی سرجام بمونم و با مشکلاتم مبارزه کنم. من نمیدونستم که یه اشتباه خیلی کوچیک،،زندگیم رو تغییر میده. این رو زندگی بهم یاد داد‌‌. بهم یاد داد خوشبختی رو داخل جایی که هستم پیدا کنم،،نه بیرون از خونه،،داخل یه شهر غریب! این بود داستان زندگی من. هیچوقت فرار نکن. حتی از مشکلاتت. استوار و محکم سرجات ریشه بزن. درست مثل یه درخت..‌‌ <پآیآن> <شاهدخت‌گمشده> روایتی از تجربه ها و زندگی! نویسنده: Helma