رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_80 مقابل در اتاق ایستاد و گلویی صاف کرد، چند تقه به در
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_81
★★★
کنار قفسه پروندهها ایستاده بود و دنبال یک پرونده میگشت، ریچارد وارد اتاق شد و طبق معمول با خنده سلام کرد، شیرین سر بلند کرد و با خوشرویی جوابش را داد:
_ سلام ریچارد، خوبی؟!
ریچارد خودش را به شیرین رساند و گفت:
_ عالیام! فرهاد نیستش؟!
شیرین نگاهی به میز فرهاد انداخت و گفت:
_ نه، میبینی که نیستش، جایی کار داشت رفت بیرون
ریچارد نزدیکتر شد شانهاش را به قفسهها تکیه داد و دست به سینه رو به شیرین با لبخندی جذاب گفت:
_ چقدر خوب! وقتی اون هست نمیتونیم راحت با هم صحبت کنیم
شیرین با تعجب نیمنگاهی به او کرد و پرسشگرانه لبخندی زد. ریچارد سرش را کمی جلو آورد و ادامه داد:
_ خیلی بداخلاقه...
بعد شانهاش را بالا برد و ادامه داد:
_ و زیاد از من خوشش نمیاد
شیرین نگاهش کرد و پروندهای را که در دست داشت بست. ریچارد چشمکی زد و منتظر جواب شیرین ماند، ولی شیرین به سمت میزش حرکت کرد و روی صندلی نشست. ریچارد که منتظر پاسخ شیرین بود رفت به عادت همیشگی روی میز نشست و به شیرین زل زد:
_ مثل اینکه حالت خوب نیست، اون گودزیلا باز چیزی بهت گفته اینجوری ناراحتی؟!
شیرین چشمانش را محکم بسته و باز کرد و جواب داد:
_ فرهاد خیلی هم پسر خوب و خوشاخلاقیه، اگر گاهی بدخلقی میکنه تقصیر خودمه، که اونم دلایلی داره. در ضمن در مورد اون اینجوری صحبت نکن ریچارد...
سرش را نزدیک ریچارد برد و ابروهایش را بالا داد:
_ لطفا...
ریچارد خندهی بلندی کرد و دستش را در هوا به طرف شیرین پرتاب کرد:
_ هی پسر، اگر یه خانم به این زیبایی طرفدارم بود دیگه هیچ چیزی از زندگی نمیخواستم، خوشبهحال فرهاد...
شیرین نگاهش کرد و پوزخند محوی به لب آورد. ریچارد به سمت او خم شد و ادامه داد:
_ خانم زیبا! مایلم شما رو برای صرف یه قهوهی دوستانه دعوت کنم، آیا دعوت منو میپذیرید؟!
شیرین مستقیم به چشمان آبی و دریایی ریچارد زل زد و قاطعانه جواب داد:
_ نه ریچارد...
ریچارد یک تای ابرویش را بالا برد و پرسید:
_ آخه چرا؟! بعد از کار میریم بیرون یه قهوه باهم میخوریم بعد میرسونمت خونه
شیرین خودکارش را روی میز گذاشت و جواب داد:
_ نه، نمیتونم ریچارد، معذرت میخوام
ریچارد دستی به چانهاش کشید:
_ پس با یه پیادهروی همراهیم کن
حتی تصورش هم برای شیرین خندهدار و وحشتناک به نظر میرسید، خودکارش را به لپش چسباند و سر تکان داد:
_ متأسفم ریچارد، اینم نمیشه
ریچارد متعجبتر از قبل پرسید:
_چــــــرا؟!
شیرین به صندلی تکیه داد و دستهایش را در هم قفل کرد:
_چون من یک خانم متأهل ایرانی هستم، نمیتونم تنهایی با یک مرد اون هم بدون همسرم جایی برم...
ریچارد حرفش را قطع کرد و گفت:
_ چی میگی شیرین؟! این یه درخواست کاملا دوستانه است، تو این حق رو داری با من به رستوران یا پیادهروی بیایی، این حرفی که تو میزنی نشون میده که مردهای ایرانی خیلی...
شیرین دستش را بالا گرفت و ادامهی صحبت ریچارد قطع شد. شیرین سعی کرد با آرامش برای او توضیح دهد:
_ ببین ریچارد، این فرهنگ کشور ماست، اتفاقا خیلی هم دوست داشتنیه و ما خانمها خودمون قبول داریم که فقط با همسرمون به تفریح و گردش بریم. اینجوری احساس امنیت بیشتری داریم، پس به مردهای ایرانی ربطی نداره
ریچارد خود را از روی میز سر داد و مقابل شیرین ایستاد، دست روی سینه قلاب کرد:
_ قول میدم بهت آسیبی نرسونم! با من هم احساس امنیت خواهی کرد
شیرین دستش را تکان داد و بعد به سرش اشاره کرد:
_ نه نه، ریچارد اشتباه نکن، منظور من امنیت روانی بود نه امنیت اجتماعی
ریچارد در حالی که در مقابل شیرین زانو میزد همزمان گفت:
_ وَآو! شیرین! یعنی زنهای متأهل ایرانی با کسی دوست نیستن؟!
شیرین به سؤالش خندید:
_ نه ریچارد، با هیچ آقای غریبهای دوست نیستیم
ریچارد ایستاد و سردرگم گفت:
_ اما شیرین من که غریبه نیستم، ما خیلی وقته که همدیگه رو میشناسیم
شیرین چشمهایش را کلافه در حدقه چرخاند:
_ ریچارد! منظور من چیز دیگهایه، بله من تورو میشناسم ولی فقط به عنوان یه همکار...
ریچارد دستهایش را روی میز گذاشت و روی صورت شیرین خم شد:
_ اگر فرهاد نبود با من دوست میشدی؟!
شیرین خندید:
_ ریچارد من و تو...
_ ببخشید وسط مذاکراتتون مزاحم میشم!
این جمله را فرهاد گفت و با صدایش سر هردو به طرف فرهاد برگشت، ریچارد خونسرد دستی به کتش کشید و کراواتش را روی یقه مرتب کرد:
_ سلام فرهاد، روز خوش
به سمت در رفت و از اتاق خارج شد و فرهاد با نگاهش بدرقهاش میکرد. شیرین اما نگران به ادامهی کارش مشغول شد و نمیدانست فرهاد از کجای حرفهایشان را شنیده است؟!
مرد جوان وقتی رسیده بود که ریچارد سؤال آخرش را از شیرین پرسیده بود و او با وحشت جواب از جانب شیرین با ورودش مانع ادامهی این مکالمات شد. از این به بعد باید بیشتر مراقب رفتارهای ریچارد میبود!
💟💟💟
@Romankade, Sholaye Barfi.pdf
11.61M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Sholaye Barfi .apk
1.88M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Sholaye Barfi.epub
419.4K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
شولای برفی ⬆️📚
@Romankade
✍🏻 نوشته : لیلا مرادی
📖 تعداد صفحات : 565
💬 خلاصه:
سرد شد، شبیه به جسم یخ زده که وسط چلهی زمستان هیچ آتشی گرمش نمیکرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایتگر عشقی که از زمان بچگی در دل شیرزاد و نازگل ریشه دواند. اکنون سالها از آن روزها میگذرد که ناگهان رخداد مهیبی این عاشقانه را متلاطم میکند. سرنوشت آنها را به کدام سو خواهد برد؟
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #شولای_برفی
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_81 ★★★ کنار قفسه پروندهها ایستاده بود و دنبال یک پروند
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_82
فرهاد در حالیکه از درون خود را میخورد بیهیچ حرفی پشت میزش نشست. لپتاپش را روشن کرد و عینکش را به چشم زد، با اخم به صفحهی لپتاپ چشم دوخت و کلیدهای کیبورد را یکی پس از دیگری میفشرد. کلامی اما از زبانش خارج نمیشد. شیرین نگران از حضور ناگهانی فرهاد و بیاطلاعی از اینکه فرهاد چه موقع وارد اتاق شده بود بیصدا به او چشم دوخت. در چهرهاش نشانی از عصبانیت نیافت و تنها اخم کوچکی میان ابروانش شکل گرفته بود. فرهاد اما بیتوجه به شیرین همچنان مشغول کار روی نقشهای بود که در صفحه لپتاپش طراحی کرده و حالا داشت مختصات آن را وارد میکرد.
دقایقی بعد مرد جوان کش و قوسی به بدنش داد و دست در جیب فرو برد. پاکت سیگارش را بیرون کشید و یک نخ سیگار میان لبهایش گذاشت. با فندک طلاییاش آن را روشن کرد و آرام به آن پکی زد. با اولین پک دود سیگار وارد چشمانش شد و سریع آنها را بست و دستی به چشمهایش کشید. شیرین همچنان در سکوت نظارهگر حرکات فرهاد بود. با خود فکر میکرد که این مرد جوان دوباره تغییر کرده است. از کارهایش عصبانی نمیشود و یا اگر هم میشد عکسالعملی از خود نشان نمیداد و فقط سکوت میکرد. دیگر طعنه و تحقیری در کار نبود، شیرین هم نگران این موضوع بود و هم خوشحال... نگران برای اینکه فرهاد دردش را بروز نمیداد و در خود میریخت و خوشحال از اینکه بالاخره پسرعموی خوشاخلاق و مهربانش که مدتی به شدت بدخلق و عصبی شده بود را دوباره مثل سابق آرام و متین میدید، با کمی دقت در چهره فرهاد میتوانست به عمق ناراحتی او پی ببرد ولی مرد روبهرویش لب فرو بسته و هیچ نمیگفت!
فرهاد آخرین پک را به سیگارش زد و آن را خاموش کرد، هنوز کامل خاموش نشده بود که از جا برخاست و سراغ قفسهی پروندهها رفت، پروندهی موردنظرش را برداشت و باز کرد. با کمی جستجو اخمهایش را بیشتر در هم کشید و چند بار جملهی "یعنی چی؟!" را به زبان آورد، برگهی موردنیازش در پرونده نبود و اطمینان داشت که باید هنوز نزد ریشل مانده باشد. کنار میزش برگشت و تلفن را برداشت، شماره اتاق ریشل را گرفت و موضوع را به او گفت، ریشل پس از جستجو برگه را پیدا کرد و فرهاد نفسی از سر آسودگی کشید و از او خواست برگهی مفقود پرونده را برایش بیاورد ولی ریشل کار زیاد را بهانه کرد و از فرهاد خواست که خودش برود و برگه را از او بگیرد. فرهاد گوشی را روی دستگاه گذاشت و همانطور که هنوز دستش روی گوشی بود به فکر فرو رفت، لب میجوید و با اضطرابی خاص به اطراف نگاه میکرد، اضطراب فرهاد به شیرین نیز منتقل شد اما قبل از اینکه لب باز کند فرهاد با قدمهایی بلند اتاق را ترک کرد. گویی مصمم از تصمیمی که گرفته میرفت تا آن را اجرا کند...
شیرین با نگاهش او را تعقیب کرد و پس از آنکه فرهاد از اتاق خارج شد و در را بست "پوف"ی کشید و شانه بالا انداخت. خندهدار بود اما حالا از این سکوت و آرامشش راضی نبود و از خود میپرسید
"اصلا فرهاد حد وسط داره؟ یا خیلی آرومه، یا خیلی طوفانی"
و لحظهای بعد به خود جواب داد
"خداروشکر که فعلا آرومه، امیدوارم این آرامش پایدار باشه"
دقایقی بعد خودکارش را در هوا میان انگشت فشرد و برای رهایی از افکار خویش سری تکان داد اما هنوز خودکار را روی کاغذ نلغزانده بود که صدای فریاد فرهاد گنگ و نامفهوم به گوش رسید. همراه با اخمی که از روی دقت بود چشمهایش را درشت و گوشش را به طرف صدا تیز کرد، درست میشنید! صدای فرهاد بود که خشمگین میغرید و فریاد میزد. از جا برخاست تا خود را به او برساند، با چند گام بلند که بیشباهت به دویدن نبود خود را به در رساند و آن را باز کرد. صدای فرهاد از درون اتاق ریشل واضحتر به گوش رسید اما شیرین متوجهی حرفهایش نمیشد، برایش دلیل این فریادها اهمیتی نداشت و فقط میخواست در کنار فرهاد باشد و او را آرام کند اما قبل از اینکه به اتاق ریشل برسد دستی او را کنار زد و خود با عجله وارد اتاق شد.
آنقدر سریع این اتفاق افتاد که شیرین هاج و واج در جا خشکش زد، با صدای زمزمههای دیگر کارمندان سرش را برگرداند و در کمال تعجب همه را پشت سر خود و در حال کنجکاوی دید، در این میان ریچارد پرسید:
_ مشکلی پیش اومده؟!
شیرین فقط فرصت کرد جواب ریچارد را با سر به معنی "نمیدانم" بدهد چرا که در همین حین در اتاق ریشل باز شد و فرهاد و ساسان از آن خارج شدند. آن هم با چه وضعی! ساسان از پشت فرهاد را هول میداد و سعی داشت او را به سمت اتاقش هدایت کند.
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_82 فرهاد در حالیکه از درون خود را میخورد بیهیچ حرفی
اما هنوز کامل از اتاق خارج نشده بودند که فرهاد با شدت به عقب برگشت و خود را به اتاق ریشل پرتاب کرد:
_ وقاحت هم حدی داره یکبار گفتی گفتم نه، دوبار گفتی گفتم نه، دیگه شورش رو درآوردی. من متاهلم میفهمی؟! من ایرانیام مثل شما نیستم، ما ایرانیها وقتی ازدواج میکنیم به همسرمون وفادار میمونیم...
ساسان دستش را کشید:
_ بسه دیگه، بیا برو تو اتاق خودت...
اینبار فرهاد واقعا قصد بازگشت به اتاق را داشت اما وقتی برگشت تا از اتاق خارج شود شیرین را در مقابل خود دید...
شیرین اما با حرفهایی که از فرهاد شنید تکانی خورد و با اخم به او نگاه میکرد. طعنه زد یا واقعا حرف دلش بود؟! او دقیقا حرفهایی را گفت که خودش به ریچارد گفته بود!
💟💟💟
هدایت شده از رعنا بافت 🧶 بافتنی آسان
#هوش_مصنوعی #خرگوش #کوله_پشتی #کیف
کپی_حرام
دیگه نرو اینستاگرام و یوتیوب
به کانال ما بیا👇
https://eitaa.com/joinchat/3621781534C566a81d405
بهترین ایدهها در انتظارته تا خیلی راحت آموزش ببینی و کسب درآمد کنی😍
@Romankade, Boghz Mah.pdf
8.41M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Boghz Mah.apk
1.66M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱