eitaa logo
رمانکده
5.1هزار دنبال‌کننده
205 عکس
17 ویدیو
2.3هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_91 در این چند ماه، بعد از بازگشتش به ایران و جدایی از ف
_بدم میاد که همه چی‌و از من قایم می‌کنین، بدم میاد که من‌و غریبه می‌دونین، بدم میاد وقتی میام پایین یهو همه‌تون به طرز عجیبی ساکت می‌شین، فکر کردین من بچه‌م؟! فکر کردین متوجه‌ی رفتاراتون نمی‌شم؟! چی‌شده؟! شما همونایی نبودین که من‌و تو شیراز تنها گذاشتین؟! شما بابا! همونی نیستی که گفتی من دیگه دختری ندارم؟! آقا داداشای گلم، شماها همونی نیستین که توی تمام یک سالی که شیراز بودم حتی یه زنگ نزدین حالم‌و بپرسین و ببینین یه دونه آبجیتون زنده است یا مرده؟! کدومتون اون موقع نگران من بود که الان نگران هستین؟! اصلا نگران چی هستین؟! من که دیگه همه چی رو از دست دادم نگرانیتون بابت چیه؟! می‌ترسین اسم فرهاد رو بشنوم مثل بچه‌ها بزنم زیر گریه؟! دست آزادش را در هوا تکان داد و ادامه داد: _نترسین، اونجا با دیدنش اینقدر گریه کردم که حالا با شنیدن اسمش گریه‌م نگیره، نگران نباشین، آبجی کوچولوتون، دختر بچه‌تون خیلی وقته که بزرگ شده، همون روزی که پام‌و از این خونه گذاشتم بیرون بزرگ شدم... بغضش را فرو خورد و ادامه داد: _ فرهاد هم حق خودش‌و از من گرفت، همونطوری که من به‌خاطر غرورم با احساسش بازی کردم اون هم حق این‌و داشت احساسات من‌و به بازی بگیره، این‌کارو نکرد ولی من‌و عاشق خودش کرد و بعد ولم کرد، این رو راحت گفتم تا بدونین دیگه از غرورم چیزی باقی نمونده همه‌ش‌و باختم و اومدم. پس سعی نکنین با من قایم‌موشک‌بازی کنین... چشمان براقش را به تک‌تک اعضای خانواده‌اش دوخت و به سرعت راه طبقه‌ی بالا را در پیش گرفت. خودش می‌دانست رد کردن فرهاد بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌اش بود، نیاز نبود دیگران مدام با رفتارهایشان این را به او یادآوری کنند، خودش می‌دانست دیگر فرهادی وجود داشت و نه محبتی از جانب او... فرهاد هرگز برای او نمی‌شد به اتاقش رفت و از پنجره‌ سرش را رو به آسمان گرفت و در دل برای فرهاد و همسر احتمالی آینده‌اش آرزوی خوشبختی کرد و این بدترین آرزوی عمرش بود! 💟💟💟
@Romankade, Faryad Khatereha .pdf
19.56M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Faryad Khatereha.apk
2.14M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Faryad Khatereha .epub
620.2K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
فریاد خاطره ها ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نوشته: سمیه بیرونی 📖 تعداد صفحات 1128 💬خلاصه - آقاجون... داخله! گره ی ابرهایش عمیق تر شد و قفسه ی سینه اش به سختی بالا پایین رفت. دست هایش را برای به آغوش کشیدنم پیش آورد و گفت: خب تو باشه! دستم را روی بازویش گذاشتم و اشک هایم یکی پس از دیگری چکیدند. - اول برو باهاش صحبت کن... شاید اجازه نده برم تو! - چی میگی واسه ی خودت؟! کاش غرورم بیشتر از این جلوی فرهاد خرد نمی شد. نگاهم را از مجید گرفتم و به کم سوترین ستاره دادم. - اگه براش مهم بودم این همه ساعت این جا ولم نمی کرد. 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_91 در این چند ماه، بعد از بازگشتش به ایران و جدایی از ف
رمان ✍به قلم:مستانه بانو از آن‌سو این روزها بر فرهاد هم سخت می‌گذشت با هر تماسش با ایران تمام وجودش گوش می‌شد تا شاید از شیرین خبری بشنود. اما خبری جز تنهایی و انزوای شیرین نبود، از پدرش شنید که شیرین را ترغیب به ادامه‌ی تحصیل کردند. یک‌سال مرخصی استعلاجی‌اش داشت تمام می‌شد و شیرین هیچ تصمیمی برای ادامه‌ی تحصیل نداشت. فرهاد خود را مقصر می‌دانست. فکر می‌کرد به‌خاطر رفتارهایش شیرین این‌گونه منزوی و در خود فرو رفته شده است اما دلیل انزوای شیرین تنها دوری از فرهاد بود. دخترک به اخلاق‌هایش، به اخم و تَخم‌هایش، به بی‌تفاوتی‌هایش، حتی به سیگار کشیدنش دلتنگ بود، آنقدر که حتی دلش می‌خواست از دور او را ببیند تا آرام شود. ماه‌ها را به سختی گذراند و روزبه‌روز بر وزنش افزوده می‌شد، با افزایش وزن شیرین بدون تلاش برای چاقی و حتی پرخوری نشانه‌های نگرانی آرام‌آرام در وجود اهل خانواده نشست و برای این اتفاق نادر متعجب شدند. با پزشکی مشورت کردند و او آنها را ترغیب به مراجعه به یک روانپزشک کرد. وقتی آقا سعید عنوان کرد که باید با یک روانپزشک صحبت کنند شروین یاد خواهر دوستش که روانپزشک حاذقی بود افتاد. آقا سعید پیشنهادش را پذیرفت و شروین با دوستش تماس گرفت تا وقتی برای راهنمایی گرفتن از خواهرش بگیرد. با رفتن آقا سعید به مطب و صحبت با سپیده قادری او پیشنهاد داد که با شیرین صحبت کند تا بتواند در مورد او نظر قطعی‌اش را بدهد. چندروز بعد شیرین به خواسته‌ی اهل خانه و مخصوصا اشک‌وناله‌های مادرش با شروین راهی مطب دکتر قادری شد. جلسه‌ی اول به آشنایی شیرین و سپیده گذشت، سپیده به دل دخترک نشست و تصمیم گرفت که جلسات بعدی هم برای صحبت با این دختر مهربان اقدام کند. کم‌کم ارتباط سپیده و شیرین به حدی رسید که بیرون از مطب با هم قرار می‌گذاشتند و شیرین از گذشته، از بیماری‌اش و همینطور از احساس عشق و علاقه‌اش به فرهاد که آرام‌آرام در جانش نفوذ کرده بود می‌گفت، سپیده کاملا شیرین را زیر نظر داشت. می‌دانست که او مشکل روانی ندارد و تنها اتفاقات گذشته و همینطور دوری از فرهاد باعث حال بد او شده بود. روزهای متوالی جلسات درمانی شیرین همچنان ادامه داشت تا اینکه شیرین در این میان متوجه‌ی علاقه‌ی برادرش شروین به سپیده شد و با پی بردن به این موضوع سعی می‌کرد به هر بهانه‌ای شده شروین را پس از دیدارهایشان با سپیده روبه‌رو کند و در نهایت‌ موفق شد سپیده را به خانه‌شان دعوت کند و او هم با کمی تردید دعوتش را پذیرفت. همه‌چیز طبق روالش پیش می‌رفت، شیرین دیگر آن احساس گوشه‌گیری سابق را نداشت. اوقاتی که با سپیده گذرانده بود، توانسته بود او را از لاک تنهایی‌اش بیرون بکشد، هرچند با کوچک‌ترین نشانه‌ای، مثل سیگار کشیدن عابری که از کنارش می‌گذشت تمام غم دنیا در دلش تلنبار می‌شد و قلبش در سینه بی‌قراری می‌کرد... قرار بود امشب سپیده به خانه‌شان بیاید، نیم ساعت اول را با هم به عنوان یک مشاوره کوتاه در مکانی مسکوت و آرام صحبت کنند و بعد از شام سپیده برگردد. آماده شد و لباس ساده و زیبایی به تن کرد. کمی از داخل آینه به خودش نگاه کرد، این اضافه وزن داشت کار دستش می‌داد. آرزو می‌کرد کاش هیچ وقت این‌گونه منزوی و گوشه‌گیر نمی‌شد، کاش می‌توانست خیلی راحت با قلب ناآرامش کنار بیاید! اما این کار انگار از دستش برنمی‌آمد. برایش سخت بود تحمل این دوری و بی‌خبری... از اتاق بیرون رفت و در پذیرایی گوشه‌ای از مبل کز کرد و منتظر آمدن سپیده شد. به مادرش سپرده بود تا به شروین چیزی نگوید، او هم امشب کمی زودتر قرار بود به خانه برگردد تا با مهمان ناآشنای خواهرش آشنا شود. صدای زنگ در زده شد و شیرین از روی مبل پرید! به طرف در رفت و دکمه‌ی آیفون را زد و به استقبال سپیده به طرف در رفت. در را باز کرد و سپیده داخل شد. جعبه شکلات زیبایی دستش بود. جعبه را به دست دخترک داد و با سلام و احوال‌پرسی به طرف پذیرایی رفتند. مادرش از آشپزخانه بیرون آمد و مشغول خوش‌آمدگویی دختر جوان شد. بابت حضورش خیلی خوشحال بود و بی‌نهایت قدردان... اگر او نبود نمی‌دانست حالا چه به سر دردانه‌اش می‌آمد؟! شکلات را روی کانتر گذاشت و سپیده را به طرف اتاقش راهنمایی کرد. دخترک داخل شد و با تحسین به اتاق مرتب و شیک شیرین خیره شد. روی صندلی نشست و از شیرین خواست روی تخت بنشیند یا اگر می‌خواهد و راحت است دراز بکشد. _خب... حال شیرین خانوم ما چطوره؟! _خوبم، به نسبت یکی دو هفته‌ی پیش... خیلی بهترم. _خوشحالم که بهتر شدی! حرفی برای گفتن داری؟! تا خواست دهان باز کند میان حرفش پرید و با لحن آرامش بخشی گفت: -ببین... برخلاف جلسه‌های قبل نمی‌خوام احساس کنی که داری با دکتر صحبت می‌کنی! چشمات‌و ببند و فکر کن داری دفترخاطراتت رو پر می‌کنی! حرف بزن، از این که الان چه احساسی داری؟! آرومی یا ناآروم؟! به نظرت چی می‌تونه آرومت کنه؟!
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_92 از آن‌سو این روزها بر فرهاد هم سخت می‌گذشت با هر تما
چشم‌هایش را آرام بست و نفس عمیقی کشید. فکر کرد؛ به امروزش، به عابری که از کنارش گذشت و او را به یاد... به یاد فرهاد انداخت! به روزهایی که در آن خانه بود فکر کرد، جر و بحث‌هایی که با آن پسرعموی مستبد و جدی‌اش داشت! نمی‌دانست چرا هرچه می‌خواست ذهن‌اش را از او منحرف کند موفق نمی‌شد. وقت اعتراف رسیده بود، باید به خودش می‌قبولاند که زندگی‌اش بدون فرهاد بی‌معنا و پوچ شده است. زندگی‌اش پر شده از یاد آن مرد! آرام گفت و به زبان آورد؛ سعی کرد تمام حرف‌هایش را بی‌کم و کاست برای سپیده تعریف کند و خودش را سبک کند. شاید گفتن حقیقت برای خودش کمی گران تمام می‌شد اما... گیج شده بود. هرچه می‌گفت گیج‌تر از قبل می‌شد. چطور ممکن بود؟! این ناآرامی‌اش، این افکار درهمش... همه‌اش به‌خاطر فرهاد بود؟! کاش می‌توانست نفرینش کند که چرا این بلا را به سرش آورده اما... دلش نمی‌آمد! حرف‌هایشان تمام شد. حدود یک ساعتی در اتاق بودند و بعد از پایان حرف‌هایشان از اتاق بیرون رفتند تا شام بخورند. سپیده کت اسپرت و بلندی به تن داشت و شال حریری به رنگ کتش روی سر انداخته بود. دور میز نشستند و مشغول کشیدن غذا شدند که در باز شد و شروین داخل شد! بدون این که حتی کتش را از تن‌اش بیرون بیاورد به طرف آشپزخانه آمد و با دیدن سپیده حرف در دهانش ماسید. با تک سرفه‌ی شیرین، نگاه خیره‌اش را از دختر جوان گرفت ‌و سلام و خوشامد گویی آرامی گفت. شیرین به عکس‌العمل برادرش و بدجنسی خودش آهسته خندید. می‌دانست سپیده هم نسبت به شروین بی‌میل نیست و این را از نگاه‌های گاه و بی‌گاهش به شروین فهمیده بود. شروین با گفتن "با اجازه" به سمت اتاقش رفت تا لباس‌اش را عوض کند و بعد از شستن دست و رویش پایین آمد. خواست کنار شیرین جا بگیرد که او با بدجنسی ابروهایش را بالا انداخت و به صندلی روبه‌روی سپیده اشاره کرد و لبخند خصمانه‌ای زد. سپیده سرش را پایین انداخت و با لبخندی محو روی لبش مشغول بازی با غذایش شد، شروین هم پشت میز جا گرفت و غذایش را کشید. شام در سکوت و گاهی شوخی‌های شروین و شیرین گذشت و ساعتی بعد سپیده با تشکر فراوانی بابت شام و میزبانی این خانواده مهربان به طرف اتاق رفت تا آماده شود و به خانه‌شان برگردد. شروین هم داوطلبانه بلند شد تا او را برساند و تا آماده شدن و پایین آمدن سپیده مشغول جر و بحث با شیرین‌ به دور از چشم مادرشان شد! 💟💟💟
هدایت شده از رمانکده
💫 اصلا سخت نیست 💫حتی اگه هیچی از بافتنی بلد نباشی اصلا نگران نباش با این کانال از صفر شروع کن 😍 💫 از بافت‌هایی که با دیدن کلیپشون به راحتی می‌تونی انواع و رو خودت ببافی😍 💫با با اینجا یه آموزشگاه 💯در💯 رایگانه💪 https://eitaa.com/joinchat/3621781534C566a81d405
@Romankade.darya hamon darya bod.pdf
1.96M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade.darya hamon darya bod.apk
752.4K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade.darya hamon darya bod.epub
188K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱