@Romankade, sarnevesht damoon.pdf
1.93M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, sarnevesht damoon.apk
854.4K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, sarnevesht damoon.epub
207.1K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
سرنوشت دامون ⬆️📚
@Romankade
✍🏻نوشته: نازنین رامی نیا
📖تعداد صفحات: 250
💬خلاصه رمان :
دوباره به اتاق سرد تاریکم پناه بردم شیشه نوشیدنی از دور توی اون تاریکی بدجور خودنمایی میکرد به سمتش رفتم سرش رو باز کردم جام رو لبریز ازنوشیدنی *” کردم جام ب دست به سمت تراس رفتم کل شهر توی دیدم بود آروم پلک هامو روی هم گذاشتم چیزی نگذشت که دوباره خاطره ی تلخم جلوی چشمام زنده شد عصبی چشم هامو باز کردم جام همشو سر کشیدم تلخ تلخ بود اما نه به اندازه ی تلخیه زندگیم جام رو روی میز وسط تراس گذاشتم سیگاری روشن کردم کامی گرفتم هوا سرد بود اینقدر سرد که کل بدنم سر شده بود اما به سردی قلبم نمیرسید سیگار رو زیر پاهام له کردم برگشتم توی اتاق خودمو روی تخت رها کردم چیزی نگذشت که ب خواب عمیقی فرو رفتم
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #سرنوشت_دامون
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_94 شیرین پس از شنیدن اعترافات فرهاد شب سختی را گذراند،
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_95
★★★★★
ساسان با صدای زنگ تلفن همراهش چشم از صفحه لپتاپ برداشت و با نیمنگاهی به فرهاد که بیهدف چشم به صفحهی تلویزیون دوخته ولی مشخص بود که توجهی به برنامه ندارد تلفن را برداشت و بیتوجه به صفحه تلفن و نام مخاطب به انگلیسی جواب داد:
_ بله؟!
با شنیدن "سلام" گفتن شیرین ذوقزده نگاهی به صفحه گوشیاش انداخت و سپس با هیجان جواب داد:
_ سلام آبجی، چه عجب! یادی از ما کردی، رفتی حاجی حاجی مکه؟! با فرهاد کات کردی با ما به از این باش...
شیرین با لحن دلخوری گفت:
_ من یا تو؟! یادت رفته توی فرودگاه منو همینجوری ول کردی و رفتی؟! حتی خداحافظی هم نکردی آقا ساسان...
ساسان با ناراحتی دستی به پیشانیاش کشید و گفت:
_ صبر کن، صبرکن! برای خودت فسلفهبافی نکن، آخه من بهخاطر اون کارتون شوکه و ناراحت بودم، زبونم قفل شده بود...
شیرین خندهای کرد و حرفش را قطع کرد:
_ خیلی خوب حالا! حالت چطوره داداشیِ بیمعرفت؟!
ساسان نگاهش به فرهاد افتاد که با کنجکاوی صاف روی مبل نشسته و چشم به دهان او دوخته برد. آب دهانش را قورت داد و گفت:
_ منکه مثل همیشه خوبم! بیمعرفتم خودتی که چندماهه رفتی و سراغی از ما نمیگیری، تو حالت چطوره؟! دیگه سرفه نمیکنی که؟!
شیرین دستش را به پیشانیاش کشید و گفت:
_ خوبم! عالیام! حتما خبر داری که فرهاد برای من خواستگار فرستاده؟! اونم کی؟! ریچارد!
ساسان با نگاهی جدی به فرهاد جواب داد:
_ آره، روزی که آدرستو بهش داد من پیشش بودم...
شیرین حرفش را قطع کرد:
_امروز از من خواستگاری کرد، قرار شده فکر کنم و جواب بدم، چون فرهاد از من خواسته ازدواج کنم میخوام قبولش کنم...
اخمهای ساسان درهم رفت و گوشی را محکم فشرد و آن را روی آیفون گذاشت تا فرهاد هم بشنود:
_ آبجی این رفیق ما دیوونهست شما چرا به حرفش گوش میدی؟!
شیرین تک خندهای کرد و گفت:
_ اون دیوونه منو محکوم به این ازدواج کرده، برای نشون دادن حُسننیتم به حرف اون دیوونه گوش میدم داداشی، فردا به ریچارد جواب مثبت میدم، فقط...
ساسان که سکوتش را دید پرسید:
_ فقط چی؟!
شیرین با لحنی آرام و غمگین ادامه داد:
_ فقط آینده و خوشبختی من در گرو این ازدواجیه که فرهاد بهش اصرار داشته، قبول میکنم چون اون خواسته، ریچارد رو قبول میکنم چون اون تأییدش کرده، چون اون گفته ازدواج کن برو، چون من مزاحمم، مزاحم افکار و زندگیش، داداشی من از ریچارد خوشم نمییاد ولی قبول میکنم باهاش ازدواج کنم
ساسان با چشمانی خشمگین به فرهاد که در خود فرو رفته و ساکت فقط به گوشی زل زده بود چشم دوخت. انتظار داشت فرهاد حرفی بزند و اجازه ندهد شیرین به این ازدواج مسخره تن بدهد ولی تنها عکسالعمل فرهاد سکوت بود و سکوت...
صدای شیرین بغضآلود به گوشش رسید:
_ داداشی منم فکر میکنم فرهاد حق داره، شاید اگر من ازدواج کنم اونم همه چی رو فراموش کنه، پس اینکار رو میکنم...
فرهاد طاقت نیاورد و از جا بلند شد و به سرعت از پله ها بالا رفت. شنیدن دیگر حرفهای شیرین برایش غیرقابل تحمل بود، باید میرفت! باید از آنجا دور میشد! باید تا میتوانست از او و تمام متعلقاتش دور میشد! اما کجا؟! هرجا هم که میرفت یادش در خاطرش بود! جزء لاینفک وجودش بود! مگر میشد فراموشش کرد؟! مگر میشد عشق کودکیاش را فراموش کند؟! او سالها با عشق شیرین زندگی کرده بود مگر میشد تمام این سالها را از ذهن پاک کرد؟! تا مرز دیوانگی فاصلهی چندانی نداشت، نفسش سخت بالا میآمد. برایش غیرممکن بود زنده ماندن و دیدن دستِ شیرین در دست مردی دیگر...
دستهایش را لای موهایش برد و چنگ زد. باید فکری میکرد. پشیمان بود از اینکه داشت شیرین را اینگونه امتحان میکرد! او تنها قصدش تلنگر به احساس شیرین بود، تنها یک اعتراف کوچک از طرف شیرین میخواست. او فقط بهخاطر اینکه ببیند آیا شیرین او را آنقدر دوست دارد که با ریچارد ازدواج نکند اینکار را انجام داد! فکرش را نمیکرد که شیرین خواستهی ریچارد را قبول کند در حقیقت خواستهی خودش را! اشتباه کرد! یک اشتباه محض و اکنون تا از دست دادن شیرین قدمی فاصله نداشت.
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_95 ★★★★★ ساسان با صدای زنگ تلفن همراهش چشم از صفحه لپ
دقایقی بعد ساسان با خشونت و عصبانیت در اتاق فرهاد را محکم باز کرد و وارد شد. مرد جوان سرش را از میان دستهایش بیرون کشید و به ساسانِ خشمگین زل زد!
_ همین رو میخواستی؟! خیالت راحت شد؟! داره با ریچارد ازدواج میکنه!
دستش را در هوا تکان داد و ادامه داد:
_ میفهمی احمق؟! داره باهاش ازدواج میکنه به خاطر یه مشت خزعبلات تو! گند زدی و نشستی اینجا زانوی غم بغل گرفتی که چی بشه؟! هان؟!
فرهاد همانطور که روی تخت نشسته و آرنجهایش روی زانوهایش بود دو دستش را در هم قلاب کرد و اینبار جلوی دهانش گرفت. سکوت تنها جواب ساسان بود! حرفی در مقابل حرفهای ساسان نداشت. آری خودش خواسته بود تن به این بازی مسخره بدهد. از ریچارد و عشقش مطمئن بود ولی فکرش را نمیکرد شیرین او را قبول کند؟! تنها میخواست او را محک بزند! با صدای ساسان دوباره به خود آمد:
_ فرهاد میشنوی چی میگم؟!
فرهاد نفس عمیقی کشید تا بتواند حرف بزند:
_ آره شنیدم، میگی چیکار کنم؟! دیدی که ریچارد چقدر التماس کرد، خواهش کرد، اطمینان داد، اون واقعا شیرین رو دوست داره...
ساسان صدایش را بلند کرد:
_ دِ احمق اون التماس کرد و تو آدرس دادی، درست! دیگه چرا به شیرین گفتی ازدواج کنه؟! تو واقعا دیوونه شدی، معلوم نیست چی توی اون سرت میگذره؟!
فرهاد آرام گفت:
_ میخواستم ببینم دوسم داره یا نه؟!
_ دِ آخه اینجوری؟!
چشمانش را محکم بست و گفت:
_اگه قبول نمیکرد مطمئن میشدم دوسم داره و هر طوری شده اونو به سمت خودم میکشیدم ولی این نشون میده اصلا علاقهای به من نداره ساسان...
ساسان کنارش نشست و اینبار آرام گفت:
_اون برای نشون دادن علاقهش به تو داره ریچارد رو قبول میکنه فرهاد، میفهمی؟! کارت اشتباه بود...
_ خودم میدونم، ولی اگر ذرهای هم به من علاقه داشت زن کسی دیگهای نمیشد، اینطور نیست؟!
با نگاهش به ساسان التماس میکرد که حرفش را رد کند، ولی ساسان سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت! فرهاد خندهی تلخی کرد و ادامه داد:
_دیدی؟! توأم حرف منو قبول داری...
ساسان میان حرفش پرید:
_ اگر تورو دوست داشته باشه ولی بهخاطر تو بهش جواب مثبت بده چی؟! فرهاد دست دست نکن، برو ایران نذار زنش بشه
فرهاد ایستاد و به بهترین دوستش پشت کرد:
_نه! نمیتونم، اینبار شیرین باید پیشقدم بشه، دفعهی قبل بهش گفتم دوباره هرگز اینکار رو نمیکنم و حاضر نمیشم باهاش ازدواج کنم...
_ ولی تو باهاش ازدواج کردی. یادت رفته؟!
_نه! یادمه! خوب یادمه! ولی اون بهخاطر درمانش بود نه عشق...
به سمت ساسان چرخید و گفت:
_ تا اون نخواد من نمیرم سمتش ساسان، حتی اگر زن ریچارد بشه، ریچارد هم آدم درستی شده، فهمیده شیرین چه ارزشی داره، چه شخصیتی داره! اگر اینطور نبود حاضر نمیشدم ریسک کنم و به شیرین بگم باهاش ازدواج کنه
ساسان پوفی کشید و از جا بلند شد و گفت:
_ پس بشین و از دست رفتن عشقتو تماشا کن، شایدم به زودی با ریچارد برگرده و جلوی چشمات رژه بره
و راهش را کشید و از اتاق خارج شد. راست میگفت شاید به زودی همراه ریچارد باز میگشت و آن موقع بود که فرهاد باید معنای عذاب را میفهمید! غرور اما مانع از آن میشد که آن دو حرف دلشان را به زبان بیاورند، فرهاد یکبار درخواست کرد و به بدترین شکل ممکن جواب شنید و تحقیر شد و شیرین خود را دختری میدانست که از ابراز عشق به فرهاد واهمه داشت، واهمه از تلافی شدن رفتارش در روز خواستگاری!
💟💟💟
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_95 ★★★★★ ساسان با صدای زنگ تلفن همراهش چشم از صفحه لپ
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_96
★★★★★
آقا سعید با شنیدن صدای در سرش را از روی کتاب برداشت و اجازه داخل شدن داد:
_ بفرمایید
شیرین در را باز کرد و سرش را داخل کشید و گفت:
_سلام بایا میتونم بیام تو؟!
آقا سعید عینکش را از روی چشم برداشت و گفت:
_ البته دخترم، بیا تو
شیرین آرام قدم به داخل اتاق گذاشت و روبهروی پدر روی مبل نشست. آقا سعید با نگاه دخترش را دنبال کرد و با لبخندی زد و گفت:
_چه عجب بابا، از اینورا
شیرین لبخند تلخی زد و گفت:
_ببخشید این چند وقت خیلی اذیتتون کردم، دلم نمیخواست مزاحمتون بشم که بیشتر ناراحت بشین
آقا سعید کتابش را بست و روی میز گذاشت و پرسید:
_این چه حرفیه بابا؟! تو دختر منی، تنها دختر من! درسته مدتی از دستت دلخور بودم ولی الان کنارمی و سالمی و همین برام کافیه، چیزی شده بابا؟!
شیرین با نگاه از پدرش تشکر کرد و سرش را پایین انداخت و گفت:
_ممنون بابا، ممنون که بازم مثل گذشته شدی
با نگاه به پدرش و دیدن لبخند گرم او جرئت پیدا کرد و ادامه داد:
_ بابا شما متوجهی پیشنهاد ریچارد شدین؟!
آقا سعید با همان لبخند سرش را تکان داد و شیرین ادامه داد:
_ قبل از اینکه ریچارد پیشنهادش رو مطرح کنه من با فرهاد صحبت کردم، ازش پرسیدم چرا آدرس منو به ریچارد داده با اینکه میدونست اون چه قصدی داره؟! اون نظرش اینه که من باید ازدواج کنم، اونم با ریچارد که ازش مطمئن شده و میدونه واقعا منو دوست داره، گفت ریچارد بهش اطمینان داده و منم پیشنهادشو قبول کنم، بابا فرهاد گفت دارم عذابش میدم، گفت باید ازدواج کنم تا خیالش راحت بشه، وقتی ریچارد پیشنهادشو مطرح کرد من عصبانی شدم، هم از دست خودم و هم از دست فرهاد و هم از دست ریچارد، بهخاطر همین عکسالعمل نشون دادم، بعد از اون با ساسان دوست فرهاد صحبت کردم بهش گفتم که میخوام طبق خواستهی فرهاد عمل کنم فکر میکردم فرهاد وقتی بفهمه مانع میشه ولی تا امروز که یکهفته گذشته و هنوز هم ریچارد روی پیشنهادش اصرار داره و فرهاد هم هیچ اقدامی نکرده مطمئن شدم که واقعا میخواد که من با ریچارد ازدواج کنم، بنابراین میخوام به ریچارد اجازهی خواستگاری بدم، از نظر شما مانعی نداره؟!
آقا سعید متفکرانه به دخترش زل زد و تا آخرین جملهی دخترک کلمهای بر زبان جاری نساخت. با مخاطب قرار گرفتن خودش زبان باز کرد:
_ اونروز که ریچارد ازت خواستگاری کرد من چیزی نگفتم که باز مثل گذشته متهم به اجبار و تحمیل خواستهی خودم نشم...
شیرین با خجالت سرش را پایین انداخت و آقا سعید ادامه داد:
_من این مرد رو نمیشناسم... نمیتونم نظری راجع بهش بهت بدم، اگر فرهاد تأییدش میکنه پس یعنی هیچ مشکلی نداره، توأم که با این مرد آشنایی داری از این نظر هم مشکلی نیست، پس هر تصمیمی بگیری منم قبول میکنم، همونطور که قبلا گفتم اینبار نمیخوام نظرمو بهت تحمیل کنم، بهخاطر همین اونروز که ریچارد ازت خواستگاری کرد فقط نگاه کردم و هیچ نگفتم، همه چی بستگی به نظر خودت داره بابا... اگر قبولش داری منم پشتتم اگر هم نه که خودم اقدام میکنم و ازش میخوام دیگه این بحث رو کش نده، ولی بابا اگر نظر منم بخوای من میگم عجله نکن، صبرکن، چندماه از ریچارد زمان بخواه! بهش بگو چندماه بهت فرصت فکر کردن بده! عجول نباش، کاری نکن که راهی برای بازگشت نداشته باشی مثل...
به شیرین زل زد و ادامهی حرفش را خورد، شیرین اما منظور پدرش را دریافت. میدانست که منظور پدرش به روز خواستگاری و حرفهای او به فرهاد بود
آقا سعید منتظر چشم به لبهای شیرین دوخت. دلش میخواست دخترش حالا با فهمیدن اینکه فرهاد هنوز هم دوستش دارد به ریچارد جواب رد بدهد و برای به دست آورد فرهاد تلاش کند ولی... هیچکس از درون شیرین خبر نداشت. هیچکس از درون فرهاد هم خبر نداشت. غرور دو جوان مانع از چشیدن لذت زیبای عشق شده بود. هر دو انتظار داشتند طرف مقابل اظهار پشیمانی کند و قدم پیش بگذارد و این وسط خود را بیگناه میدانستند و طرف مقابل را محکوم! فرهاد شیرین را متهم به شکستن غرور مردانهاش در بین جمع خانواده میدانست و دلش میخواست این شیرین باشد که برای داشتنش تلاش میکند. نمیخواست یکبار دیگر غرورش جریحهدار شود.
و شیرین...
او هم خود را تبرئه میدانست چون تاوان تمام رفتارهایش را داده بود و با این تغییر رفتارش با فرهاد میدانست حتی اگر حرفی نزند باز همه متوجهی علاقهاش به فرهاد میشوند، او چون دختر بود از ابراز عشق واهمه داشت، از طرفی از تلافی رفتارش توسط فرهاد واهمه داشت. میترسید مستقیما به فرهاد علاقهاش را ابراز کند و فرهاد به تلافی رفتار گذشتهاش غرورش را بشکند و به ریشش بخندد، تمام این تصورات در دو جوان مانع از ابراز احساساتشان به هم میشد و دیگران اینبار نمیخواستند که نظرشان را به آن دو تحمیل کنند.
💟💟💟
هدایت شده از رمانکده
💫#بافتنی اصلا سخت نیست
💫حتی اگه هیچی از بافتنی بلد نباشی اصلا نگران نباش با این کانال از صفر شروع کن 😍
💫#کلکسیونی از بافتهایی که با دیدن کلیپشون به راحتی میتونی #پولیور #ژاکت #کوسن #شال #کلاه انواع #عروسک و #گل #موتیف رو خودت ببافی😍
💫با #فیلم با #قلاب
اینجا یه آموزشگاه 💯در💯 رایگانه💪
https://eitaa.com/joinchat/3621781534C566a81d405
@Romankade، afsane va vagheiat .pdf
11.68M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade، afsane va vagheiat.apk
1.07M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade، afsane va vagheiat.epub
543.6K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
افسانه و واقعیت ⬆️📚
@Romankade
✍🏻 نوشته shamim708
📖تعداد صفحات : 676
💬خلاصه رمان:
یه دخترکه زخم زیادی از زندگی و خانوادش خورده برای همین به شدت از خانوادش دلخوره و تبدیل به یه دختر سرد ومغرورو بی احساس شده…با خودش عهد بسته به هیچ وجه به کسی اعتماد نکنه و وابسته نشه اما با یه تلنگر توی زنگیش همه چیز تغییر میکنه گرفتار عشقی میشه که نه باورش داره ونه میدونه که معشوقش از ۸ سال پیش دلشو بهش باخته…و این جاست که ماجرا شروع میشه و پسرداستان همه کار میکنه تا این دختر که تبدیل به کوه یخ شده رو به خودش علاقمند کنه و عشق پاکشو بهش ثابت کنه اما کارش انقدرا که فکر میکنه آسون نیست.پدر ومادر پسره چون خانواده مذهبی و سر شناسی هستن به این باورن که این دختر لایق پسرشون نیست.اینجاست که همون یه شعله کوچولوییکه توسط پسره تو قلب دختره روشن شده بود هم خاموش میشه و دختر از خانوادش بیزار تر میشه چون با عث این تحقیر رو پدرش میدو نه که به خاطر حماقتش که ۱۰ سال پیش کرده بود. اما پسره اصلا قصد نداره که دوبارهاین دخترو که همه زنگیشه از دست بده…پایان خوش
🎭ژانر⬅️ #اجتماعی #عاشقانه
📚 #افسانه_و_واقعیت
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚