eitaa logo
رمانکده
5.1هزار دنبال‌کننده
205 عکس
17 ویدیو
2.3هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان (جلد دوم زنجیر) ✍🏻 به قلم: مستانه بانو 📌 چرخید و به تخت نزدیک شد؛ _ می‌شه سعی کنی آروم باشی؟! محراب نگاهش کرد. آرام نبود! آرام نمی‌شد! به آنی عصبانی شد و فریاد زد: _دست از سرم بردار، چرا گم نمی‌شی؟ قدمی به عقب برداشت، فریادهایش گوش‌خراش بود و آزارش می‌داد. اما کم نیاورد و اخم‌آلود گفت: _من اینجا نیومدم که با یه داد و بیداد تو ول کنم بذارم برم! پس داد نزن... اما تیرش به سنگ خورد و محراب به‌جای سکوت نعره‌هایش شدیدتر شد. آنقدر عربده کشید تا بالاخره پرستاری وارد اتاقش شد و به سرعت آرامبخشی به او تزریق کرد، اما چشمان خشمگین محراب تا آخرین لحظه‌ی بسته شدن میخ چشمان مبهوت افسون بود. * _ می‌دونم. حواسم هست... سکوتی برقرار شد و لحظه‌ای بعد با لبخندی مهربانانه گفت: _ باشه... نگران نباش، همه چی درست می‌شه... من فعلا باید برم. خدانگهدار... از آسمان پشت پنجره دل کند و روی پاشنه‌ی پا چرخید. نگاهش هنوز به تلفن همراهش بود. با لبخند به صفحه‌ی گوشی چشم دوخته بود. اما همینکه سر بلند کرد با نگاه بی‌حس و حال محراب روبه‌رو شد. فقط نگاهش می‌کرد. چقدر دلش می‌خواست با این مرد ارتباط برقرار کند. گذشته از خواهش‌های آیکال اکنون خود نیز کنجکاو بود برای بهتر شناختن او... قدمی برداشت و با حفظ همان لبخند دلنشین گفت: _ سلام، بیدار شدی؟! محراب همانگونه بی‌حرکت تنها نگاهش کرد. کم نیاورد و خود را به تخت رساند. ملحفه‌اش را کمی پایین‌تر کشید و گفت: _ آیکال سلام رسوند. خوش به حالت با این دخترعمویی که داری... چرخش گردن مرد جوان را از زیر چشم دید. نگاهش به کتابخانه‌ی میان دیوار میخ شده بود. _ دوست داری یکم کتاب بخونیم؟! و باز هم سکوت مهر لب‌های مرد جوان بود. تو کجای این داستان بودی که اینگونه نطق حرف زدن از زندگی‌ات کور شده و نای لب از لب باز کردن هم نداری؟! دیواری سفید با قلبی پر از کتاب، دل‌های پرتپش یکی ناآرام و آن دیگری مُرده، نگاهی صامت و بی‌حال... همان‌ها تنها بازیگران اتاق سپید بودند.