eitaa logo
رمانکده
5.1هزار دنبال‌کننده
205 عکس
17 ویدیو
2.3هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان ✍🏻 به قلم: مستانه بانو 📌 پشت در اتاق منتظر ایستاده بود و با تسبیحش بازی می‌کرد. قرار بود چه بر سرش بیاید؟! این چند ماه باید چه روزهایی را پشت سر می‌نهادند؟! سر بلند کرد و به محافظ شیخ که روبه‌رویش ایستاده و به دیوار زل زده بود خیره شد. چرا قبول کرد؟! شاید این فرصتی طلایی برای گرفتن انتقامش بود، چرا قبول کرد آبروی خانواده‌ای را نجات دهد که بی‌آبرویش کرده بودند؟! با کف دست تمام صورتش را از بالا تا پایین لمس کرد. انگار که صورتش نمناک بود و می‌خواست نم چهره‌اش را بگیرد. به چانه که رسید کمی مکث کرد و به کفش‌های فاضل خیره شد. اگر احساسی مابینشان شکل می‌گرفت چه؟! اگر در این مدت‌زمان علاقه‌ای بینشان به وجود می‌آمد چه؟! ابرو بالا انداخت و کلافه زیرلب گفت: _نچ، غیرممکنه... چانه‌اش را رها کرد و با هر دو دست تسبیح را گرفت. کلافه طول راهرو را طی کرد و تا کنار پله‌ها پیش رفت. چرخید و دوباره به جای قبلی برگشت. داشت برای خود خط و مرز تعیین می‌کرد، برای دور ماندن از عاتکه و برای شکل نگرفتن احساساتی که به هیچ‌عنوان موردنظرش نبود. ابروهایش به هم نزدیک شد و دوباره قدمی به جلو برداشت که در کتابخانه باز شد و غیث از رفتن باز ماند. نگاهش چرخید و به ورودی کتابخانه زل زد. مادرش بازوی عاتکه را گرفته و به سختی سنگینی تن دختر جوان را به خود تکیه داده بود. با دیدن غیث گفت: _مامان کمک کن ببریمش تو اتاقش، حالش اصلا روبه‌راه نیست. چه باید می‌کرد؟! چه کمکی از دست او برمی‌آمد که انجام دهد؟! مقصدش را به سمت کتابخانه تغییر داد و پرسید: _چی‌شده؟! بهجت در حالی که مراقب عاتکه بود کنار رفت ولی بازویش را رها نکرد و گفت: _نمی‌دونم، فکر کنم فشارش افتاده، کمکش کن بره تو اتاقش دراز بکشه من به خانوم بگم دکتر خبر کنه، فکرکنم باید سِرُم بزنه... غیث که به چشمان مادرش خیره بود با رها شدن بازوی عاتکه و دور شدن بهجت متعجب کنار دختر جوان ایستاد. عاتکه اما دستش را به چهارچوب در گرفت تا از سقوط و زانو زدن بر زمین جلوگیری کند. پیرزن به غیث تشر زد: _زیر بازوش‌و بگیر پسر... غیث با چشمانی گشاد شده به مادرش که به سرعت از مقابل دیدگانش در حال دور شدن بود زل زد و سپس با سؤال فاضل به خود آمد: _حالتون خوبه خانوم؟! شیخ رو صدا کنم؟! غیث نگاهی خصمانه به مرد انداخت و دست چپش را برای گرفتن بازوی ظریف عاتکه دراز کرد و به جای دخترک پاسخ داد: _لازم نیست، فقط از سر راه برو کنار... انگشتانی که همچون پیچک دور بازوی عاتکه پیچیده شده بود فاضل را مجبور کرد از مقابلشان دور شود. غیث این‌بار به عاتکه نزدیک‌تر شد و پرسید: _می‌تونی راه بری؟! لحن صدایش آرام بود اما سؤالش دلسوزانه... دخترک سرش را از زیر چادر تکان داد و با صدای بسیار ضعیفی گفت: _ می‌تونم... غیث اما بازویش را رها نکرد و تسبیحش را درون جیبش فرو کرد، دست راستش را نیز جلو برد و گفت: _مچ این دستمم بگیر... رو به فاضل که کناری ایستاده و با کنجکاوی به آن دو خیره شده بود کرد و گفت: _در اتاقش‌و باز کن... مرد بی‌معطلی به سمت اتاق عاتکه رفت و غیث نیم‌نگاهی به چهره‌ی رو گرفته زیر چادر عروسش انداخت و تکرار کرد: _مچ دستم‌و بگیر... عاتکه چهارچوب در را رها و دست چپش را برای گرفتن مچ راست غیث دراز کرد. انگشتان ظریف و لرزانش برای گرفتن مچ مرد جوان نامتعادل بود. غیث دستش را جلوتر برد و در اختیار دختر جوان نهاد. باید بیشتر مراقبش باشد. انگشتان ظریف عاتکه که دور مچش را محکم اسیر کرد نگاهش دوباره به چهره‌ی پنهان شده زیر چادر سوق پیدا کرد. حالا به غیث نزدیک‌تر شده بود و تفاوتی با به آغوش کشیدنش نداشت. دل به دریا زد و بازویش را رها و دستش را بلافاصله دور کمر باریک و ظریف عاتکه پیچید.
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_82 فرهاد در حالی‌که از درون خود را می‌خورد بی‌هیچ حرفی
رمان ✍به قلم:مستانه بانو فرهاد عصبی به طرف اتاقش رفت و شیرین و ساسان به دنبالش راهی و هر سه وارد اتاق شدند. ساسان فرهاد را با خشونت روی صندلی نشاند و توپید: _ نمی‌فهمی اینجا ایران نیست؟! اگه ازت شکایت کنه بیچاره‌ای فرهاد! فرهاد چشمانش را با خشم روی هم فشرد و زیر لب "برو بابا"ای نثار ساسان کرد. شیرین در جا تکانی خورد و با اخم گفت: _ برای چی شکایت کنه؟! مقصر خودش بوده، واقعا خجالت نمی‌کشه؟! دختره‌ی پررو با اون موهای بدرنگش! من اگه جای فرهاد بودم همچین با پشت دست می‌کوبیدم تو دهنش که بفهمه بعضی حرف‌ها رو نزنه. سپس رویش را به طرف دیگر برگرداند و در حالی که با خود حرف می‌زد ادامه داد: _ هی راه می‌ره با اون کفشش تق‌تق‌تق... یعنی چی آخه؟! نمی‌بینه پسره زن داره؟! چطوری روش می‌شه بهش پیشنهاد بده... به ساسان نگاه کرد تا حرفی بزند که چشمش به ساسان و فرهاد افتاد که با دهانی باز به او خیره شده بودند. ساسان که سکوتش را دید، لب‌هایش را محکم روی هم فشرد تا صدای خنده‌اش به هوا نرود ولی موفق نبود و شلیکی از خنده‌های بلند مرد جوان فضای اتاق را پر کرد. فرهاد اما جرئت خندیدن آن هم مثل ساسان را نداشت، سرش را پایین انداخت و دستش را مقابل لبش گرفت و به صفحه لپ‌تاپش خیره شد، به کمک انگشتانش لبش را فشار می‌داد که خنده‌اش شدت نگیرد ولی چشمانش از برق خنده می‌درخشید، ساسان نمایشی دست روی دلش گرفته بود و همچنان با صدای بلند می‌خندید که شیرین محکم به بازویش کوبید و گفت: _ به چی می‌خندی ساسان؟! بعد نگاهی به فرهاد انداخت که به سختی خودش را کنترل کرده بود، دستی به کمر زد و رو به فرهاد ادامه داد: _ بله دیگه، خنده هم داره، خجالت نکشین. تو هم بخند، اینقدر نگهش ندار، داری می‌ترکی. همین حرف باعث شد که لب فرهاد ابتدا به لبخند باز شود و بعد که واکنش بدی از شیرین ندید خنده‌اش را آزاد کرد. شیرین با تعجب به او خیره شده بود، خنده‌ی ساسان شدت بیشتری گرفت و دو مرد نمی‌توانستند خنده‌شان را کنترل کنند. شیرین که اوضاع را چنین دید خودش هم خنده‌اش گرفت، ساسان میان خنده‌اش گفت: _ وای خدا، جاتون عوض شده! نفس گرفت و رو به فرهاد ادامه داد: _ فرهاد من جای تو بودم صاف می‌اومدم چوقولی ریشل رو به شیرین می‌کردم بعد می‌ایستادم کنار تا شیرین مثل این دعواکُنای قدیمی دستش رو بزنه کمرش و بره سراغ ریشل، فکر کن! همچین می‌زدش که ریشل تا آخر عمرش به هیچ مردی نگاه نکنه چه برسه بهش پیشنهاد بده، وای خدای من، تصورش هم خنده داره، گیس و گیس‌کشی می‌شدها... بعد رو به شیرین پرسید: _ شیرین نگفته بودی دست بزن داری! جدی اگه تو بودی می‌زدیش؟! شیرین که از تصورات ساسان خنده‌اش شدت گرفته بود با اخم به ساسان گفت: _ بس کن ساسان، آخه خب حقشه، یه‌کاره به فرهاد پیشنهاد داده که... با نگاهی به فرهاد که حالا سکوت کرده و با لبخند و چشمانی که برق شادی در آنها می‌درخشید به او زل زده بود حرفش را ناتمام گذاشت و به چشم‌هایش خیره شد. چشمان خندان فرهاد نشان می‌داد که از طرفداری شیرین از خود بسیار راضی است و به خوبی می‌شد از نگاه خندان و شادش این موضوع را تشخیص داد، شیرین با خجالت سرش را پایین انداخت: _عذر می‌خوام، بی‌ادبی کردم، این مورد اصلا ارتباطی به من نداشت. نباید دخالت می‌کردم و نظر ‌می‌دادم راهش را کشید و به سمت میزش رفت، ساسان که ساکت ایستاده بود جدی شد و نگاهی به سمت فرهاد انداخت تا عکس‌العملش را ببیند، فرهاد که با شنیدن جمله‌ی آخر شیرین لبخندش محو شده بود اخم کرد و دست پیش برد که پاکت سیگارش را بردارد که ساسان پیش‌دستی کرد و و پاکت سیگار را قاپید و گفت: _ آخ که امروز اصلا سیگار نکشیدم، بعد از این تمرین کششی که به دل و روده‌هام دادم سیگار می‌چسبه... یه نخ سیگار از پاکت بیرون کشید و پاکت را درون جیبش فرو کرد. فرهاد فقط نظاره‌گر این حرکت ساسان بود و از روی تأسف سری تکان داد‌ چون می‌دانست ساسان خیلی کم سیگار می‌کشد شاید ماهی یک‌بار، ولی با این ‌کار قصدش این بود که سیگار را از جلوی دست فرهاد دور کند. سیگار را روشن نکرده لای انگشتش گرفت و رو به فرهاد ادامه داد: _ بچه‌ها امشب تو کافی‌شاپ همیشگی جمع می‌شن، من زودتر می‌رم، جایی کار دارم، تو هم بعداً با شیرین بیایین. فرهاد خواست مخالفت کند که ساسان این اجازه را به او نداد و گفت: _ خودت می‌دونی اگر نیایی محفل کسل‌کننده می‌شه و همه چُرت می‌زنن، بعد سراغ تو رو از من می‌گیرن منم حوصله ندارم بشینم براشون توضیح بدم که چرا آقا نزول اجلال نفرمودن، پس فکر اینکه نیایی و نمی‌تونم و خسته‌ام رو از سرت به در کن پسر خوب. فعلا به سرعت از شیرین خداحافظی کرد و از اتاق خارج شد. 💟💟💟