eitaa logo
رمانکده
5.1هزار دنبال‌کننده
205 عکس
17 ویدیو
2.3هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_87 صبح دوروز بعد فرهاد آرام از پله‌ها پایین آمد و به آ
رمان ✍به قلم:مستانه بانو با صدای در اتاقش لبه‌ی تخت نشست و به شخص پشت در اجازه ورود داد، ساسان با لبخند تلخی وارد اتاق شد: _ سلام آبجی، می‌تونم چند دقیقه وقتت‌و بگیرم؟! شیرین متقابلا لبخند زد: _ البته، بیا تو... ساسان نزدیکش شد و با فاصله روی تخت نشست، سرش را پایین انداخت و انگشتانش را در هم گره داد. برای به زبان آوردن حرفی که در دل داشت تردید داشت ولی به‌خاطر دوست و رفیق و همراهمش هرکاری می‌کرد؛ حتی التماس به معشوق او، شیرین که تعللش را دید پرسید: _ چیزی شده داداش؟! چرا ساکتی؟ نگران شدم... ساسان سرش را بالا گرفت و گفت: _ نگران کی؟! من که سالم جلوی روت نشستم آبجی کوچیکه شیرین بدون حرف به چشمانش زل زد و به آرامی پرسید: _ بگو چرا درهمی؟! ظاهراً حرف داری، حرفت‌و بزن ساسان نگاه از چشمانش گرفت نفس عمیقی کشید: _ بله حرف دارم ولی نمی‌دونم چطوری باید بهت بگم، یه کم بهم فرصت بده... بعد آرام‌تر ادامه داد: _ هوف از جلسه‌ی خواستگاری هم سخت‌تره... رو کرد به شیرین و دل به دریا زد، یک‌سره و بدون نفس گفت: _ آبجی نرو، خواهش می‌کنم از اینجا نرو، فرهادو تنها نذار، اون بدون تو می‌میره، تورو خدا نرو، به فکر فرهاد باش، از وقتی اومده اینجا خیلی داره عذاب می‌کشه، خواهش می‌کنم تنهاش نذار، آخه چرا دارین زندگیتون‌و از هم می‌پاشین؟! به خدا حیفه، یه کم فکر کنین، لجبازی نکنین بذارین... شیرین دستانش را بلند کرد با لبخندی تلخ گفت: _ یه کم نفس بکش بابا... سر پایین انداخت، سکوتی محض در اتاق برقرار شد. دقایق به کندی می‌گذشت و ساسان که برای جواب گرفتن عجله داشت پای چپش را تندتند تکان می‌داد، از سکوت شیرین خسته شد و پرسید: _ تو چی می‌خوای؟! چی می‌خوای که نری؟ که فرهادو تنها نذاری شیرین نفسی کشید و آرام گفت: _ من چیزی نمی‌خوام، فرهاد نمی‌خواد من بمونم داداشی، خودش می‌خواد برم، خودش برای موندنم تلاش نمی‌کنه‌، نمی‌تونم خودم‌و بهش تحمیل کنم، روز خواستگاری هم گفت که دیگه حاضر نیست با من زندگی کنه، این چندماه هم به‌خاطر بابا و عمو من‌و تحمل کرده، یادته روزای اول چقدر اذیتم می‌کرد؟! اون از من متنفره اونوقت تو می‌گی بدون من می‌میره؟! تمام این مدت مجبور به تحمل من شده، من دیگه نمی‌تونم نفرت توی چشماش‌و تحمل کنم، از من انتظار نداشته باش داداشی سرش را پایین انداخت و قطره اشکی از چشمش پایین چکید. بغض گلویش را چنگ می‌زد ولی با سماجت سعی داشت بغضش را فرو دهد، ساسان منقلب شد و او هم به آرامی گفت: _ خودت می‌دونی با رفتارت چه بلایی سر فرهاد اومد، بهش حق بده، می‌دونم که بهش حق می‌دی ولی بیشتر حق بده، اون واقعا شکست، از تو شکست، تحملش کن ولی نرو، بری داغون می‌شه شیرین، من‌و ببین! می‌دونی چند ساله تو عذابم؟! می‌دونی از اون وقتی که از مه‌لقا جدا شدم چه عذابی دارم می‌کشم؟ چون منم مثل فرهاد با عشقم بزرگ شدم، لحظه‌لحظه باهاش بودم، قد کشیدنش‌و دیدم خانم شدنش‌و دیدم، تازه بزرگترین شانسم این بود که مه‌لقا هم من‌و می‌خواست، ولی فرهاد مثل من نیست. عشق اون یک طرفه بود، نابودش نکن آبجی، با غرور زندگیتون‌و نابود نکنین‌، من‌و مه‌لقا رو غرور به اینجا رسونده، شماها اشتباه ما رو تکرار نکنین... شیرین نگاهی سراسر مهر به ساسان انداخت و گفت: _ هنوز هم برای شما دیر نشده داداش، قطعا مه‌لقا هم هنوز تورو دوست داره که به هیچ مردی بله نگفته، شما هم غرور رو کنار بذارین و بازم کنار هم باشین... ساسان کلافه دستی به موهایش کشید و گفت: _ نمی‌شه آبجی، چون ما انتخابمون‌و کردیم، اون خواست بمونه و با من نیاد منم خواستم برم و پیشش نباشم. هر دو به یک اندازه مقصریم و اولویتمون چیزی دیگه بود، پس نمی‌تونیم رو همدیگه حساب کنیم، فقط زندگیمون خراب شد. قلبمون نابود شد. شما اینکارو نکنین، هنوز هم وقت هست آبجی، نرو! بمون پیش فرهاد، به خدا اونطوری نیست که نشون می‌ده، اون خیلی... با صدای فرهاد که داشت ساسان را صدا می‌زد جمله‌اش نیمه‌تمام ماند، نگاهی به در اتاق انداخت و ادامه داد: _ اسمش‌و میارن انگار موهاش‌و آتیش می‌زنن با صدای بلند داد زد: _ من تو اتاق شیرینم داداش، بیا اینجا شیرین خودش را جمع‌وجورتر کرد ولی فرهاد وارد اتاق نشد و او هم از پشت در گفت: _ تو اتاقم منتظرتم، کارت تموم شد بیا اونور ساسان پوفی کشید و گفت: _ باشه، برو اومدم بعد رو به شیرین ادامه داد: _ آبجی می‌شه نری؟! می‌شه به خواهشم توجه کنی؟!