eitaa logo
رمانکده
5.1هزار دنبال‌کننده
205 عکس
17 ویدیو
2.3هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_88 با صدای در اتاقش لبه‌ی تخت نشست و به شخص پشت در اجا
رمان ✍به قلم:مستانه بانو با قدم‌هایی سنگین پله‌های هواپیما را یکی پس از دیگری طی کرد و پا به خاک وطن گذاشت. بغضی ناشناخته گلویش را چنگ می‌زد نمی‌دانست به‌خاطر دوری از فرهاد و رفتارهای سردش بود یا برگشتن به ایران و دیدار دوباره‌ی خانواده‌اش؟! کمی سرجایش ایستاد و نفسی عمیق کشید. دلش تنگ بود و با فرستادن هوای وطن به ریه‌هایش این دلتنگی را برطرف کرد. پیش رفت و با قدم‌هایی نااستوار وارد سالن فرودگاه شد بعد از انجام مراحل ترخیص بار و چمدانش به آن سوی شیشه‌ی استقبال کنندگان نگاهی انداخت. جستجویش زیاد طول نکشید چون با دیدن شروین که پشت شیشه دست و پایش را مانند دلقکان به هوا پرتاب می‌کرد تمام اعضاء خانواده‌اش را دید. با دیدن‌شان بار دیگر بغض راه گلویش را بست. چند ماه دوری از آنها باعث شده بود بفهمد که بدون آنها زندگی چقدر سخت است. به سرعت خودش را به آنها رساند. دستش را از دسته‌ی چمدانش جدا و خود را در آغوش مادرش رها کرد و با صدای بلندی گریست. دقایقی طولانی در آغوش مادر بود که با صدای بغض‌آلود آقا سعید به خود آمد: _ خوش اومدی دختر بابا... از آغوش گرم مادر خارج شد و با دیدن پدرش که در این چند ماه به شدت شکسته شده بود باز هم بغضش را رها کرد و به آغوش امن آقا سعید پناه برد. پدر و دختر سر بر شانه‌ی هم به شدت می‌گریستند و خیال جدا شدن نداشتند. آخرین باری که از همدیگر جدا می‌شدند امیدی به بازگشت و دیدار دوباره نداشتند ولی اکنون در آغوش هم خدا را شکر کردند که بار دیگر کنار هم هستند، شروین با صدای نسبتا بلندی گفت: _ ای بابا بسه دیگه، فیلم هندی شد که... آهای شیرین خانم بازم اومدی این آقا بابای مارو ازمون گرفتی‌ها، می‌شه برگردی بری ور دل فرهاد، ما نمی‌خوایم اینجا باشی... شیرین سرش را از شانه‌ی پدر برداشت ولی حلقه‌ی دستانش را از دور کمرش برنداشت. به برادرش خیره شد، احساس کرد نسبت به سابق لاغرتر شده، زبان باز کرد و به آرامی و با بغض گفت: _ باز تو حسودی کردی؟! هرکی برادری مث تو داشته باشه دیگه نیازی به دشمن نداره‌ها می‌دونستی؟! از چی حسودیت درد گرفته؟! بغل بابا؟! آخه بی‌انصاف نزدیک یه ساله من بغلش نکردم، نه فقط بابا رو همتون‌و، می‌دونی اونجا چه روزایی به سرم گذشته؟! می‌دونی چقد سختی کشیدم؟!... به آرامی از آغوش پدرش جدا شد و رو‌به‌روی برادرش که حالا سرش را پایین انداخته بود ایستاد و به او خیره شد، شروین سعی داشت اشک‌هایش را پنهان کند، سرش را تا آخرین حد ممکن پایین آورده بود ولی وقتی به ناگاه شیرین او را به آغوش کشید نتوانست خودش را کنترل کند و محکم خواهرش را در آغوشش فشرد و لرزان گفت: _ دلمون برات تنگ شده بود آبجی کوچیکه، جات خیلی خالی بود ساعاتی بعد همه‌ی اهل خانه به اتفاق خانواده‌ی عمو وحید در منزل دور هم جمع بودند، بعد از شام آقا وحید و همسرش با آرزوی سلامتی برای شیرین منزل را ترک کردند؛ دوروز بعد در حالی که شیرین در اتاقش و روی تخت دراز کشیده و به فرهاد و اتفاقاتی که در انگلستان برایش افتاده بود فکر می‌کرد با صدای در اتاق به خودش آمد و روی تخت نشست و اجازه‌ی ورود داد. آقا سعید وارد اتاق شد. شیرین با لبخندی از پدر استقبال کرد، آقا سعید آرام کنار دخترش روی تخت نشست و با لبخندی از ته دل گفت: _ خوشحالم که صحیح و سالم اینجا کنار خودمی بابا... شیرین لبخندی زد و سرش را پایین انداخت، حرفی برای گفتن نداشت، از روی پدرش شرمنده بود بابت خیلی چیزها و همین‌طور رفتارهای نامعقولش، آقا سعید نفس عمیقی کشید و ادامه داد: _ بابا یه سؤالی ازت داشتم. شیرین سرش را بلند کرد و چشم در چشم پدر دوخت: _ جانم بابا، بپرسین! آقا سعید در پرسیدن سؤالش تردید داشت، سرش را پایین انداخت تا شاید بتواند کلماتش را آن‌طور که باید ادا کند. سخت بود پرسیدن این سؤال ولی دل به دریا زد و گفت: _ می‌دونم اونجا سختی زیادی کشیدی بابا، ولی می‌خوام بدونم... حرفش را قطع کرد و به دخترش نگاه کرد: _ فرهاد اذیتت نکرد؟! یعنی منظورم اینه که... دستی به صورتش کشید و نفسش را بیرون داد: _ منظورم اینه که اتفاق خاصی بینتون نیوفتاده؟! بالاخره شما زن و شوهر بودین و رسما به هم محرم، می‌خواستم ببینم... شیرین دریافت که چه چیزی فکر پدرش را مشغول کرده، سرش را با خجالت پایین انداخت و به آرامی لب زد: _ اتفاقی نیوفتاده بابا، خیالتون راحت... آقا سعید نفس راحتی کشید و با لبخند گفت: _می‌دونستم می‌شه به فرهاد اعتماد کرد، اون مردتر از این حرفاست، خیالم راحت... شیرین غمگین سرش را بلند کرد و حرف پدرش را قطع کرد: