eitaa logo
رمانکده
5.1هزار دنبال‌کننده
205 عکس
17 ویدیو
2.3هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_97 دو روز در این مورد فکر کرد و در نهایت تصمیم گرفت با
رمان ✍به قلم:مستانه بانو شیرین از هتل خارج شد و رو به آسمان سر بلند کرد. دستانش را درون جیب پالتو‌اش برد، یادش آمد وقتی طلاق نامه‌اش را امضا می‌کرد انتظار این درخواست از طرف ریچارد را هم داشت اما هرگز تصور نمی‌کرد که دوباره او را ببیند آن هم در ایران! ولی خودش بهتر از هر کسی می‌دانست که قلبش تنها برای یک نفر می‌تپید. ماشین گرفت تا قبل از تاریک شدن هوا به خانه برسد، با رسیدن به خانه شروین هم از راه رسید و هر دو باهم وارد شدند. شروین آن شروین پر شور و حال گذشته نبود، انگار با رفتن شیرین همه عوض شده بودند. نگاهی به صورت برادرش انداخت و پرسید: _ داداشم خسته‌ است یا غمگین؟! شروین نگاه مهربانی به خواهرش انداخت و با لبخندی کوتاه گفت: _ وقت داری حرف بزنیم؟! شیرین سرش را تکان داد و جواب داد: _البته، حرف بزنیم. بشینیم تو آلاچیق یا بریم بالا؟! دستش را که به سمت آلاچیق گرفته بود پایین آورد و منتظر جواب برادرش ماند. شروین نگاهی به آلاچیق انداخت و گفت: _ بریم توی آلاچیق، هوا خوبه! شیرین مهربان خندید: _ پس بریم! روبه‌روی هم نشسته بودند و شیرین منتظر بود تا برادرش لب باز کند. شروین دستی به صورتش کشید و نفسی گرفت: _ می‌دونی آبجی کوچیکه یه روزایی بود که فرهاد رو مسخره می‌کردم می‌دونستم دوسِت داره، ولی اینکه عاشق باشه رو درک نمی‌کردم. بهش می‌گفتم دوست داشتنت‌و قبول دارم ولی عاشقی رو نه! عاشقی وجود نداره، عشق نیست. توی این دوره زمونه عشق نابود شده! فرهاد فقط می‌خندید، می‌گفت عاشق شدنِ تو رو هم می‌بینیم! راست گفت آبجی، عاشق شدم. نه یه دوست داشتن ساده! دقیقا خودِ خودِ عشقه! اوایل فکر می‌کردم یه احساس زودگذره ولی... نگاهی غمگین به خواهرش انداخت و ادامه داد: _ دقیقا خودِ عشق بود! آروم اومد ولی الان چنبره زده توی تمام وجودم! نمی‌تونم بهش فکر نکنم، نمی‌تونم ازش دور باشم، نمی‌تونم نبینمش، دیوونه‌اش شدم. الان حال فرهادرو درک می‌کنم. الان می‌فهمم اون چی کشیده و چی داره می‌کشه! آبجی من عاشق سپیده شدم! اون‌شب که رسوندمش خونه‌شون بهش گفتم. گفتم که می‌خوامش ولی فقط سکوت کرد، از اون شب من دل توی دلم نیست، می‌خوام یه‌بار دیگه ازش خواستگاری کنم به نظرت این‌بار جواب می‌ده؟! شیرین متفکر چشم به برادرش دوخت. اگر فرهاد دوباره شخصا این‌گونه از او درخواست ازدواج می‌کرد بی‌شک پیشنهادش را می‌پذیرفت. همان‌گونه که درخواست ریچارد را با منطق رد کرد. این‌بار با منطق به فرهاد جواب می‌داد. لب باز کرد و آرام گفت: _ شاید انتظار اون درخواست رو نداشته و شوکه شده، آره به نظر من دوباره باهاش حرف بزن، مطمئنا این‌بار بهت جواب می‌ده شروین خوشحال از تأیید خواهرش گوشی‌اش را از جیب خارج کرد تا با سپیده صحبت کند و این‌بار جدی‌تر در مورد خودشان حرف بزنند. با "سلام" گفتن شروین، شیرین لبخند ‌زنان از عجله و شوقی که برادرش به خرج داد از جا بلند شد و او را تنها گذاشت و به اتاق تنهایی‌اش پناه برد. دوباره فکر فرهاد و رفتارش با او یادش آمد. برای اینکه او را از خود ناامید کند و براند چه حرف‌هایی به او نزد. مرد زیبای فامیل را ساده و زبون و دست و پاچلفتی خطاب کرد. به او گفت برایش کم اهمیت است و مردی مثل او را دوست ندارد، ولی تنها خودش می‌دانست که این حرف‌ها را از ته دل نزده و فقط به‌خاطر اینکه پسرعموی احساساتی‌اش دل از او بکند مجبور به برخورد تند بوده. از آن سو فرهاد اما هنوز از شیرین دل نکنده بود. پسرک باحیای فامیل دل در گروی شیرینش داشت ولی این‌بار خود را محق می‌دانست که قدمی پیش نگذارد تا وقتی که خود شیرین به عشقش اعتراف کند... شیرین آهی از اعماق دل کشید و گوشی‌اش را برداشت تا خود را با آن سرگرم کند. متوجه پیام جدیدش شد و آن را باز کرد. ساسان کلیپی برایش فرستاده بود؛ آن را پلی کرد که تصویر فرهاد درحال خواندن یک ترانه‌ی با احساس و زیبا پخش شد. مرد او پشت میز اتاقش نشسته و با لیوانی مست کننده و سیگار روی جاسیگاری‌اش که دود آن معلق به هوا برمی‌خاست سوزناک و با احساس می‌خواند. معلوم بود ساسان این فیلم را بدون اطلاع فرهاد گرفته است. از زاویه‌ی دید دوربین کاملا مشخص بود که فرهاد اطلاعی از این کار ساسان ندارد. فرهاد چشمانش را بسته بود و انگشتانش را روی سیم‌های تار حرکت می‌داد: "قصه ی مهر تو اونجور که بخوای دل بکنی نیست حس قلبم به تو انقدره که نابود شدنی نیست بایدم نفس کشید تو آسمون پر ستاره‌ت ریشه‌های این دیوونه جون بگیره زیر سایه‌ت فرق تو با همه جاهای تو دنیا واسم اینه این که آغوش تو بی‌خطرترین جای زمینه پای تو که در میون باشه من این جون‌ می‌ذارم من که بالاتر از این زندگی چیزی رو ندارم"... دیگر تاب دیدن ادامه‌اش را نداشت، فیلم را متوقف و از صفحه خارج شد. مرد او مست می‌خواند، باورش سخت بود مستی مردی که زبانزد فامیل بود. نمی‌دانست هدف ساسان از این کار چه بود؟!