eitaa logo
رمانکده
5.1هزار دنبال‌کننده
205 عکس
17 ویدیو
2.3هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_98 شیرین از هتل خارج شد و رو به آسمان سر بلند کرد. دستا
رمان ✍به قلم:مستانه بانو ★★★★ چند ماه از صحبت شروین راجع به سپیده می‌گذشت تا اینکه یک‌ماه پیش نظر موافق سپیده را جلب کرد و این دو قرار شد در پایان سال باهم ازدواج کنند. شیرین در این مدت دوباره مشغول تحصیل در رشته‌ی موردعلاقه‌اش شده بود و کمتر به اتفاقات سابق زندگی‌اش فکر می‌کرد اما گاهی یاد فرهاد باعث می‌شد تا آنقدر دلتنگی کند که کلیپ ارسالی ساسان تنها نقطه‌ی آرامشش شود. فرهاد هم در انگلستان تمام سعی و تلاش خود را می‌کرد تا شیرین را فراموش کند. می‌دانست که ریچارد به انگلستان بازگشته است و قرار است چندماه بعد مجددا به ایران برود. ریچارد خود این موضوع را برای فرهاد تعریف کرد و گفت که به زودی به ایران برمی‌گردد تا شیرین را همراه خود بیاورد. با حرف‌های ریچارد، فرهاد پیش خود فکر می‌کرد که شیرین می‌خواهد مدتی تنها باشد و بعد به ریچارد جواب بدهد و یا شاید هم می‌خواست پسر بیچاره را شیداتر کند. از دخترعموی زیبایش هیچ‌چیز بعید نبود. غرورش اما مانع از این می‌شد که با او تماس بگیرد و نتیجه را بپرسد‌. در این چندماه بدترین دوران زندگی‌اش را می‌گذراند و هر روز از خدا می‌خواست اگر قرار است شیرینش را دست در دست مرد دیگری ببیند طلوع صبح فردا را نبیند. یک هفته به عید باقی مانده بود و دو خانواده‌ی فرهادی سخت در تلاش برای انجام مراسم کوچک‌ترین پسر خانواده‌ی فرهادی بودند.شروین که فرهاد را که مثل برادر خودش می‌دانست به جشن عروسی‌اش دعوت کرده بود و فرهاد با اصرار فراوان تلاش می‌کرد که از آمدن به ایران و جشن عروسی شروین سرباز بزند. با این حال شروین دوباره امروز با او تماس گرفت و با دلخوری گفت: _یعنی تو نمی‌خوای توی جشن عروسی داداش کوچیکت شرکت کنی؟! یعنی واقعا انقدر از خانواده‌ی ما بدت اومده که به‌خاطر یک نفر دور داداشاتم خط کشیدی؟! فرهاد با لحنی مهربان جواب داد: _ این چه حرفیه داداش؟! خودت بهتر از هرکسی می‌دونی تو و شاهین بهترین دوستان من بودین‌. بهترین برادرای دنیا... من‌که جز شما دو تا برادر دیگه‌ای ندارم، ولی قبول کن نیومدن من خیلی از اومدنم بهتره داداش، باور کن خیلی برات خوشحالم، خیلی از خیلی هم بیشتر، ولی نباشم بهتره، از دور تو جشن شما شرکت می‌کنم و برات آرزوی خوشبختی می‌کنم... شروین صدایش را بلند کرد و گفت: _ نـــه، من می‌خوام که تو باشی، اگر نمیایی من این جشن رو بهم می‌زنم‌، همین امروز تمام قرار مدارا رو بهم می‌زنم و جشن رو کنسل می‌کنم... فرهاد متعجب از رفتار شروین گفت: _چی می‌گی تو؟! یعنی چی بهم می‌زنم؟! دیوونه شدی؟! _ آره دیوونه شدم، وقتی همه‌ی دنیا می‌دونن من دو تا داداش دارم و فقط یکیشون تو جشنه چی باید بهشون بگم؟! بگم فرهاد چون می‌ترسه با شیرین رو‌به‌رو بشه نمیاد جشن داداشش؟!... فرهاد محکم و قاطع حرفش را قطع کرد: _ کی گفته من می‌ترسم؟! مگه شیرین کیه که من از ترس رو‌به‌رو شدن باهاش نخوام بیام ایران؟! باشه حالا که اینجوری فکر می‌کنی من روز جشن ساق‌دوشت می‌شم، همین امروز مقدمات سفرم رو آماده می‌کنم. شروین خوشحال از اینکه تیرش به هدف خورده گفت: _من فدات بشم داداش، جبران می‌کنم، دمت گرم فرهاد که از خوشحالی شروین هیجان زده شده بود با شوخی و خنده حرفش را قطع کرد: _ خوبه، خودت‌و لوس نکن، ناسلامتی داری دوماد می‌شی مرد حسابی! جدی شد و ادامه داد: _آخه الان به آدم خبر می‌دن؟! من باید از قبل کارام‌و راست و ریس می‌کردم... در سکوت کمی فکر کرد و ادامه داد: _سعی می‌کنم که برای عروسیت خودم‌و برسونم شروین که به همین هم راضی بود گفت: _باشه داداش جمعه جشنه دیگه، خودت‌و برسونی‌ها فرهاد خندید و سرش را تکان داد: _باشه، گفتم که سعی می‌کنم، حالا بذار به کارام برسم شروین با شادی تشکر کرد و به مکالمه پایان داد. فرهاد اما متفکر به گوشی‌اش زل زد، مقابله شدن دوباره با شیرین برایش سخت بود. نمی‌دانست حالا که از شیرین خواسته ازدواج کند و او را از خود ناامید کند باید چه برخوردی با او داشته باشد. تنها توانست سری تکان دهد و در دل به خود دشنام دهد که نتوانسته بود درخواست شروین را رد کند. روزهای سختی در انتظارش بود که فقط خدا می‌دانست. و فرهاد بی‌اطلاع از حوادث سخت آینده خود را برای رفتن به ایران آماده کرد!