رمان #روان_پریش (جلد دوم زنجیر)
✍🏻 به قلم: مستانه بانو
📌 #پارت_17
وسایلش را درون کیف مخصوص جا داد و گفت:
_ اینارو همین جا میذارم... چون هر چند روز بهشون نیاز داریم. موهای توأم مثل بابابزرگم پرپشته...
تکخندهای زد و ادامه داد:
_ همیشه سر همین موضوع با آقاجونم بحث داشتیم... آخه مجبور بودم هر دوروز برم براش ریشاش رو مرتب کنم.
زیپ کیفش را بست و ندید محراب که تا چند لحظهی قبل زیرچشمی او را میپایید دوباره نگاهش را به پنجره و آسمان مشغول کرد.
این مرد کنجکاویاش هم مغرورانه بود!
افسون چرخید و دستش را دراز کرد تا بالشت پشت سرش را مرتب کند اما با دردی که در شانهاش پیچید ناخودآگاه جیغ کوتاهی کشید و بلافاصله شانهاش را با دست دیگرش چنگ زد و چشمها و لبهایش را محکم روی هم فشرد.
یادش نبود که این آسیب تا مدتی درد را مهمان تنش میکند.
چشم که باز کرد اشکی از گوشهی چشمش فرو ریخت و نگاه لرزانش با چشمان نگران محراب که خیرهاش بود روبهرو شد.
نگرانش شده بود یا ترسیده بود از عواقب کاری که کرده بود؟!
قطعا نمیترسید!
او اگر ترسی به دل داشت هیچوقت اقدام به انجام آن کار نمیکرد.
دلش میخواست حس و حال نگاهش را دلسوزی و نگرانی تعبیر کند و کرد.
لبخندی زد که لبهای سرخ کوچکش به شدت لرزید و از نگاه محراب دور نماند. برای عوض شدن جو حاکم میان همان لبخند و لرزش لبهایش گفت:
_ چه دندونای تیزی داری... باید اونا رو هم قیچی کنم...
خندید و دستش را از شانهاش برداشت، چرخید تا هم اشک و دردش و هم لبخند اجباریاش را پنهان کند. کیف را برداشت و گفت:
_ برای امروز بسه... فردا میام دیدنت...
رمان #روان_پریش (جلد دوم زنجیر)
✍🏻 به قلم: مستانه بانو
📌 #پارت_18
خداحافظی کوتاهی کرد و بیآنکه منتظر پاسخی بماند از اتاق خارج شد. به محض خروج از درد به خود پیچید و به سوی اتاقک تعویض لباس پا تند کرد. وارد اتاق که شد گریهاش شدت گرفت. لیز خورد و روی زمین نشست هق میزد و شانهاش را میفشرد. آسیب بدی به نقطهی حساس کنار گردنش وارد شده بود و هر لحظه دردش شدت میگرفت. روبهروی آینه اتاقک ایستاد و لباسش را کنار زد و با دیدن جای دندانهای محراب که به کبودی گردنش منجر شده بود هین کوتاهی کشید، تنش به سرعت رو به کبودی میرفت و دو سوی گردن و شانهاش را بدرنگ کرده بود. بغضش را فرو داد و گفت:
_وحشی لعن...
هنوز حرفش تمام نشده بود که از صدای داد و فریاد وحشیانهاش از جای پرید.
خودش بود!
خوب میتوانست عربدههای ترسناکش را تشخیص دهد. با دلهره و عجله از اتاقک خارج شد و به سوی اتاق محراب دوید. حواسش به رد اشکهای باقیمانده روی گونه و چشمان و مژههای خیسش نبود. وارد اتاقک که شد با دیدن همان دو مرد که سعی در آرام کردن مرد جوان داشتند همان دم خشکش زد، با چشمانی گشاد نظارهگر مجادلهی نابرابر محراب با آن دو بود. هر دو با ضرب و زور میخواستند آرامش کنند تا به خود و مچهایش آسیب نزد اما انگار قدرت محراب از هر دوی آنها بیشتر بود که هر لحظه یکی از آنها را به سویی هل میداد. بالاخره یکی از دو مرد با خشونت آرنجش را مابین شانههای محراب فرو برد و فشرد و محبورش کرد سر و گردنش را خم کند، صدای فریاد محراب بلند شد و مرد دوم سعی کرد آمپول آرامبخشی را وارد تن مرد جوان کند. افسون عصبانی و برافروخته فریاد زد:
_ ولش کنین... این چه رفتاریه با بیمار من دارین؟! اصلا کی به شما اجازه داده وارد اتاقش بشین؟!
رمان #روان_پریش (جلد دوم زنجیر)
✍🏻 به قلم: مستانه بانو
📌 #پارت_19
سکوتی مطلق فضای اتاق را فرا گرفت. محراب که زیر فشار آرنج مرد رو به جلو خم شده بود سر و گردنش را بالا کشید. نگاهش سرخ بود، به تندی نفسنفس میزد. خصمانه و ترسناک به افسون خیره شده بود، سبیلهایش بر اثر فریادهای بلندش از آب دهانش خیس و نمدار شده و موهای مرتب شدهاش نامیزان و نامرتب تار به تار روی پیشانیاش را پوشانده بودند.
یکی از مردها گفت:
_ خانم دکتر آخه...
بیآنکه اجازهی صحبت به آنها بدهد گفت:
_ نمیخوام چیزی بشنوم... گم شین بیرون... این کارتون رو گزارش میکنم. شما حق ندارین با یه بیمار اینطوری رفتار کنین. بیــــرون...
دستش را به سوی خروجی اتاق گرفت و با اخم خیرهی زمین شد و منتظر ماند تا هر دو مرد از اتاق خارج شدند سپس در را به شدت پشت سرشان بست و به سوی محراب قدم برداشت. کنار تختش که رسید با عصبانیت گفت:
_ آخه این چه کاریه میکنی؟!
دستمالی برداشت و نم دور دهانش را گرفت.
محراب اما خیرهی چشمان سرخش بود.
گریه کرده بود! آن هم شدید و بیوقفه، دلیلش هم همین رد اشک و چشمان و بینی قرمز شدهاش بود.
افسون کف دست چپش را که پشت سر محراب قرار داد درد شانهاش را فرا گرفت اما لب به دندان گرفت و همچنان در حال پاک کردن دهان محراب با آرامش گفت:
_ چرا آروم نمیگیری تو؟! نمیخوای از این جای لعنتی خلاص بشی؟! ببین رفتارشون رو!
محراب اما بیخیال سؤالش پرسید:
_ نمیترسی انگشتات قطع بشن؟!
دست افسون از حرکت ایستاد. سؤالش را که آنالیز و دوباره برای خود تکرار کرد متوجهی منظورش شد. به تندی دستهایش را پس کشید و قدمی به عقب برداشت. لحظهای به نگاه محراب خیره شد و با پوزخندی که به لبهای مرد نشست اخمآلود دوباره نزدیکش شد.
_ فکر کردی ازت میترسم؟!
میترسید! خوب هم میترسید! زیاد هم میترسید!
ترسیدن هم داشت این حجم از خشم و خشونتش!
ترسیدن داشت و عقب کشیدن...
اما عقب نکشید تا دوباره میدان برای پیشروی مرد وحشی باز نشود. اینبار با شدت و فشار بیشتری پشت سر محراب را به دست گرفت و دهانش را محکمتر تمیز کرد. شدت حرکاتش چشمهای محراب را برای لحظهای بست. با تخسی سر عقب کشید و گفت:
_ ولم کن...
خیره در چشمان افسون با خشونت از میان دندانهایش ادامه داد:
_اگه جونت رو دوست داری دیگه اینورا پیدات نشه...
افسون اما با اخم گفت:
_ مثلا چیکار میخوای بکنی؟! با این دستای بسته منو بکشی؟!
رمان #روان_پریش (جلد دوم زنجیر)
✍🏻 به قلم: مستانه بانو
📌 #پارت_20
فشرده شدن لبهایش را حتی از زیر سیبیل میتوانست ببیند.
نباید این را میگفت!
نباید از کشتن و قاتل خطاب کردنش میگفت!
آب دهانش را قورت داد و گفت:
_ تو که قاتل نیستی! همون یه بار هم...
اما فریاد دردناک محراب اجازهی اتمام جملهاش را نداد:
_ هستم... هستـــــم... مــــن قــــاتلم... تو هیچی از من نمیدونی...
تنهاش را جلو کشید اما مچبندهای لعنتی اجازهی پیشروی بیشتر به او نمیدادند. صدای ساییده شدن دندانهای محراب را روی هم شنید، قدمی عقب رفت و آرام زمزمه کرد:
_ اون فقط یه اتفاق بود. اما تو داری اونقدر بزرگش میکنی که لذت کنار ماهان بودنت رو از دست بدی...
سکوت تنها جواب محرابی بود که با شنیدن نام ماهان رفتهرفته در حال آرام شدن بود.
هنوز اخم داشت اما نگاهش دیگر رنگی از نفرت و خشونت نداشت.
زل زده بود به چشمان سرخ افسون و جملهی تلما در انتهای مغزش تکرار شد.
_ماهان بچهی محرابه... ماهان بچهی محرابه... ماهان بچهی...
افسون قدمی جلو نهاد، خم شد و نیمتنهی جلو آمدهی محراب را با فشار روی شانهاش به عقب هدایت کرد.
محراب نگاه از چشمانش نگرفت، دیگر مطمئن شده بود این چشمان سرخ حاصل همان وحشیگریِ خودش است. بدون مقاومت پشتش را به بالشت تکیه داد و افسون مچ دستهایش را چک کرد. هنوز دستش از مچبندها جدا نشده بود که محراب گفت:
_ چند دقیقه پیش داشتم میکشتمت... اونم اتفاق بود؟!
دست دختر جوان از حرکت باز ایستاد، آرام نگاهش را بالا کشید و به چهره و لبخند خبیثانهی محراب زل زد. پوزخندی که محراب زد باعث شد افسون عقب بکشد و در جوابش بگوید:
_ یه مرد واقعی هیچوقت آگاهانه یه زن رو آزار نمیده. منم پروندهات رو کامل خوندم و میدونم که تو یه نامرد نیستی.
محراب لحظهای نگاهش کرد و بلافاصله بعد قهقههای بلند سر داد. آنقدر بلند و ترسناک خندید که افسون یک آن از حرفهایش پشیمان شد.
این مرد واقعا تعادل روانی نداشت!
کیف و وسایلش را برداشت و بیآنکه نگاهی به محراب بیاندازد از اتاق خارج شد.
دوباره چشمهایش از اشک لبریز شد اما بلافاصله خود را کنترل کرد و دقایقی بعد از آسایشگاه خارج شد.
@Romankade, Parvaz Be Vaghte Eshgh_230622104916.Pdf
1.95M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Parvaz Be Vaghte Eshgh_230622104929.Apk
1.14M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Parvaz Be Vaghte Eshgh_230622104942.epub
205.5K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
پرواز به وقت عشق ⬆️📚
@Romankade
✍🏻نویسنده: شیما اسماعیلی
📖تعداد صفحات: 263
💬خلاصه:
این رمان داستان زندگی دختریست به اسم الهام که درخانواده فقیری به دنیا اومده، اما ازهمون اول شرایطشو نمی پذیره و دنبال بزرگ شدن و پروازکردنه اما بلند پروازیهاش جای خودشو به احساسات غلط میده و شکست سختی تو زندگیش میخوره که این شکست باعث میشه با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کنه درواقع 30سال زندگی سخت و پرفراز و نشیب الهام رو بیان می کنه…
🎭 ژانر⬅️ #عاشقانه #اجتماعی
📚 #پرواز_به_وقت_عشق
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانال ما رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
https://eitaa.com/joinchat/535429120C6619763423
📚📚📚📚📚📚📚
رمان #روان_پریش (جلد دوم زنجیر)
✍🏻 به قلم: مستانه بانو
📌 #پارت_21
*
ماگ قوهاش را برداشت و وارد اتاقش شد. روی تخت نشست و در حالی که به پروندهی میان انگشتانش خیره بود ماگ را روی عسلی کنار تخت قرار داد و زمزمه کرد:
_ تو با چی آروم میشی مرد؟!
پرونده را باز کرد. یک سری تحقیقاتی بود که از اطرافیان که غالبا آیکال و غیاث و دوستانش بودند جمعآوری کرده بود. عکسهای قبل از آن اتفاق و دوران جوانی و سرزندگی محراب را وقتی همراه آیکال به خانهاش رفته بود از آلبومش برداشت.
تمام زوایای خانهاش را بررسی کرده بود. الحق که مردی منظم بود و همه وسایلش مرتب و شیک درست سر جای خود قرار داشتند.
عکسی برداشت و نگاهش کرد. این مرد با تمام جذابیتی که داشت اکنون به جای آسایشگاه روانی باید در مقام یک مدل کار میکرد اما سرنوشتش بد گرهای خورده بود.
درست بعد از کشته شدن تلما، محراب که خود را مقصر میدانست و از کشته شدن و وجود ماهان به عنوان فرزندش شوکه شده بود در تمامی جلسات دادگاه خود را قاتل عنوان میکرد و هیچ امیدی به ادامهی زندگی نداشت، اما غیاث و آیکال با انتخاب وکیل صاحب نامی سعی در تبرئه کردن او داشتند. تمام لحظاتی که دادگاه برگزار میشد، سر به زیر و در سکوت نشسته و به هیچ سؤالی پاسخ نمیداد.
پدر تلما بعد از سالها بیخبری از دخترش اکنون ادعای قصاص فرزندش را داشت.
مردی که بعد از جدایی از همسرش هیچ اطلاعی از دختر و همسرش نداشت حالا مدعی خون دخترش شده بود و غیاث از دیدن این نابرابریها در حق محراب سخت برآشفته بود و به هر دری میزد تا بیگناهی بهترین دوستش را ثابت کند. اما محراب هربار با گفتن جملهی « آره، من کشتمتش» تمام تلاشهایش را به هیچ تبدیل کرد.
روزها و ماهها گذشت و چگونگی قتل تلما بررسی شد و در انتها با تشخیص قتل غیرعمد محراب تبرئه شد، اما محراب حکمش را نپذیرفت و با تکرار مداوم «من کشتمتش»، « اون زندگی منو نابود کرد»، « اون حقش مرگ بود» باعث شد حکم لغو و این بار به درخواست ولی دم مقتول حکم قصاص برای محراب ثبت شود.
رمان #روان_پریش (جلد دوم زنجیر)
✍🏻 به قلم: مستانه بانو
📌 #پارت_22
درست روز اجرای حکم وقتی غیاث کنارش ایستاد و پرسید:
_ محراب چیکار کردی؟! تو بیگناهی. حکم بیگناهیت صادر شده بود، چرا؟! چرا محراب؟!
مرد جوان تلخ خندید و گفت:
_ از من چه انتظاری داری غیاث؟! داداش، برادر، همراه... میدونی اگه من زنده بمونم یه مُردهی متحرکم؟! میدونی غیاث؟! میفهمی؟! آزاد بشم با وجود ماهان چطوری میتونم زندگی کنم؟! غیاث بذار راحت بشم. زندگی برای من هیچ معنا و مفهومی نداره. فقط...
دستهای بستهاش را روی بازوهای غیاث که چشمانش به اشک نشسته بود قفل کرد و گفت:
_مراقب بچهم باش... ماهان رو به تو میسپارم و خیالم راحته... خوب ازش مراقبت کن داداش... میخوام یه مرد بشه مثل خودت، نه من...
باز هم او را مرد خوانده بود!
مثل همیشه، باز او را برترین مرد میدانست!
غیاث تحملش را از دست داد و او را به آغوش کشید. مردانه گریست و کنار گوشش گفت:
_ خیلی بیمعرفتی... قرار نبود تنهام بذاری. من جز تو برادری ندارم. از همون روزها تو شدی تکیهگاهم محراب. خیلی بیمعرفتی رفیق نیمهراه...
لبخند تلخ محراب را کنار گوش خود حس کرد. اما سکوت تنها پاسخش بود. مرد جوان خود را عقب کشید و گفت:
_ آقا من حاضرم...
گریهی غیاث شدت گرفت، دلش به جدا شدن از او نبود. نمیتوانست به محل اجرای حکم برود تا همینجا هم فقط به درخواست و وصیت محراب اجازه ورود پیدا کرد. آرامآرام از هم دور شدند و محراب همچون گذشته با لبخندی دلنشین به او پشت کرد و رفت. جرأت بازگشت به خانه را نداشت. همانجا روی صندلی نشست به امید اینکه شوهرخالهاش از قصاص منصرف شود و محراب به آغوشش بازگردد. ساعتی بعد با دیدن جنب و جوشی که در رفت و آمد ماموران زندان به وجود آمده بود سر پا ایستاد و با عجله از یکی از ماموران پرسید:
_ چی شده؟! چرا انقدر شلوغ شده؟!
مامور که برای رفتن عجله داشت گفت:
_ طناب پاره شد. خدا بخشیدش. خدا ازش گذشت...
سپس با عجله از مقابل چشمان غیاث گذشت و رفت.
غیاث که نتوانسته بود صحت حرفهای مرد را هضم کند متعجب از خود پرسید:
_چی؟! طناب پاره شد؟! مگه میشه؟!
اما یادآوری جملهی آخر مامور لبخندی بر لبانش نشاند.
« خدا ازش گذشت »
راست میگفت، این تنها میتوانست لطف خدا باشد و بس...
نگاهش را بالا کشید و زیر لب زمزمه کرد:
_قربونت برم خدا... قربونت برم که جای حق نشستی... یه عمر نوکرتم...
رمان #روان_پریش (جلد دوم زنجیر)
✍🏻 به قلم: مستانه بانو
📌 #پارت_23
**
افسون جرعهای از قهوهاش را نوشید و عکسی که محراب را سرزنده و شاداب در قاب خود به آغوش کشیده بود را مقابل دیدگانش گرفت. گوشهی لبش به لبخندی محو مزین شد. اما همان دم رگ گردنش درد گرفت و خندهاش به درهم شدن چهرهاش تبدیل شد.
ماگ را روی میز قرار داد و شانهاش را فشرد. هنوز هم مثل ساعات اولیه درد داشت.
همانگونه که در حال درد کشیدن بود نگاهش به تصویر میان انگشتانش کشیده شد. متعجب از اینکه بهجای کنار گذاشتن عکس مردی که امروز تا سر حد مرگ او را ترسانده بود و به تنش آسیب رسانده بود ماگ قهوهی دوست داشتنیاش را کنار گذاشته بود عکس را بالا آورد و به چشمان محراب زل زد. چقدر تیپ و قیافهاش جذاب بود. اما امروز چهرهی مردی که از میان آن همه موی پریشان خارج شده بود هیچ شباهتی به این مرد نداشت.
حالا یادش آمد چرا وقتی محراب خود را در آینه دید بیتفاوت به پنجره خیره ش؟! حتی او هم خودش را نشناخته و از دیدن مرد مقابلش متعجب شده بود.
ای کاش مجالی میداد برای رفع تمام این سختیها...
اما سخت میشد به درونش نفوذ کرد.
حتی او که سالها شغلش درمان این چنین بیماران بود حالا خود را همچون اسیری در مقابل محراب تصور میکرد.
گردن کج کرد و گفت:
_ باید از سد سختی که دور خودت کشیدی رد بشم... برای نفوذ کردن به تو باید هر کاری بکنم. قسم میخورم از پا بندازمت آقا محراب وحشی...
شانهاش را میان انگشتانش فشرد و خندید.
انگار که این درد نباید مانع رسیدن به هدفش شود.
روی تخت دراز کشید و فکر کرد شاید بهتر است برای نفوذ به محراب از حربههای زنانهاش هم استفاده کند.
تا به حال از خودش برای درمان کسی استفاده نکرده بود ولی برای شکستن این مورد خاص باید از هر راهی وارد شود.
قصد داشت ابتدا طعم آزادی را به زبانش بچشاند بنابراین تصمیم گرفت فردا درخواستی برای رفتن محراب به محوطه بدهد.
خوب میدانست همهی تصمیماتش بلااستثنا مورد قبول مدیریت آسایشگاه قرار میگیرد پس با خیالی راحت چشم روی هم نهاد و تا صبح فردا راحت به خواب فرو رفت.
صبح وقتی از خواب بیدار شد هنوز عکس محراب میان انگشتانش جا خوش کرده بود.
خندید و گفت:
_ ای شرور... تو دست از سر من برنمیداری، نه؟!
رمان #روان_پریش (جلد دوم زنجیر)
✍🏻 به قلم: مستانه بانو
📌 #پارت_24
عکس را به کناری نهاد و با خمیازهای طولانی خود را به حمام رساند. ساعاتی بعد شنگول و شاداب از خانه خارج شد، ماشینش را به سوی آسایشگاه راند و وقتی وارد اتاق محراب شد او را بیدار اما خیره به پنجره دید.
یک آن دلش برای او سوخت. تصاویر شاد سالهای پیشینش را با مردی که اکنون روی تخت دراز کشیده و تنها کاری که میتوانست انجام دهد زل زدن به آسمان آن هم از قاب پنجره بود، مقایسه کرد.
جعبه شیرینی که سر راه خریده بود را محکم میان انگشتانش گرفت و با صدای بلندی گفت:
_ صبح بخیر، امروز حالت چطوره؟!
انگار که با خود حرف میزد. هیچ عکسالعمل خاصی از محراب ندید. به طرز مشکوکی آرام و ساکت و بیحرکت بود.
پیش رفت، کیف و جعبه شیرینی را روی میز قرار داد و گفت:
_ برات همون شیرینی که دوست داری رو گرفتم.
لبخند زد و نگاهش کرد، محراب هم دل از پنجره کنده و با اخم نگاهش میکرد.
شروع شد!
ماجرای امروزش از همین اخم شروع شد.
خندید و گفت:
_ اخم نکن، آیکال گفت عاشق نون خامهای هستی مخصوصا اگه...
یکی از شیرینیها را از وسط باز کرد و با انگشت مقدار کمی خامه به بینی محراب مالید و با خنده گفت:
_ مخصوصا اگه یکم از خامهش رو روی بینی یکی نشونه بذاری...
اخم محراب غلیظتر شد و نگاهش ترسناک...
همان نگاه ترسناکی که تن افسون را میلرزاند.
دستمالی برداشت و خامه را از روی بینیاش پاک کرد و سر به زیر در حالی که یکی از شیرینیهای سالم را از جعبه خارج میکرد گفت:
_ ببخشید، فکر کردم دوست داری مثل سابق...
صدای گرفتهی محراب دهانش را بست و نگاهش را بالا کشید:
_من هیچی دوست ندارم... هیچی... میفهمی؟! دلمم نمیخواد اینجا باشی، تو داری منو آزار میدی! نمیخوام ببینمت، حالیت نیست؟!
افسون با دهانی باز از شنیدن حرفهای تند محراب متعجبانه پرسید:
_ مگه من چیکارت کردم آخه؟! فقط میخوام کمکت کنم!
محراب فریاد کشید و نیمتنهاش را جلو کشید اما همچون سگی که اسیر قلاده بود توانایی پیشروی بیشتر نداشت. فریادش آنچنان بلند بود که افسون قدمی به عقب برداشت:
_ نمیخوام... کمک تو رو نمیخوام. کمک هیچکس رو نمیخوام، گمشــو بـــرو...