@Romankade, Parvaz Be Vaghte Eshgh_230622104916.Pdf
1.95M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Parvaz Be Vaghte Eshgh_230622104929.Apk
1.14M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Parvaz Be Vaghte Eshgh_230622104942.epub
205.5K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
پرواز به وقت عشق ⬆️📚
@Romankade
✍🏻نویسنده: شیما اسماعیلی
📖تعداد صفحات: 263
💬خلاصه:
این رمان داستان زندگی دختریست به اسم الهام که درخانواده فقیری به دنیا اومده، اما ازهمون اول شرایطشو نمی پذیره و دنبال بزرگ شدن و پروازکردنه اما بلند پروازیهاش جای خودشو به احساسات غلط میده و شکست سختی تو زندگیش میخوره که این شکست باعث میشه با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کنه درواقع 30سال زندگی سخت و پرفراز و نشیب الهام رو بیان می کنه…
🎭 ژانر⬅️ #عاشقانه #اجتماعی
📚 #پرواز_به_وقت_عشق
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانال ما رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
https://eitaa.com/joinchat/535429120C6619763423
📚📚📚📚📚📚📚
رمان #روان_پریش (جلد دوم زنجیر)
✍🏻 به قلم: مستانه بانو
📌 #پارت_21
*
ماگ قوهاش را برداشت و وارد اتاقش شد. روی تخت نشست و در حالی که به پروندهی میان انگشتانش خیره بود ماگ را روی عسلی کنار تخت قرار داد و زمزمه کرد:
_ تو با چی آروم میشی مرد؟!
پرونده را باز کرد. یک سری تحقیقاتی بود که از اطرافیان که غالبا آیکال و غیاث و دوستانش بودند جمعآوری کرده بود. عکسهای قبل از آن اتفاق و دوران جوانی و سرزندگی محراب را وقتی همراه آیکال به خانهاش رفته بود از آلبومش برداشت.
تمام زوایای خانهاش را بررسی کرده بود. الحق که مردی منظم بود و همه وسایلش مرتب و شیک درست سر جای خود قرار داشتند.
عکسی برداشت و نگاهش کرد. این مرد با تمام جذابیتی که داشت اکنون به جای آسایشگاه روانی باید در مقام یک مدل کار میکرد اما سرنوشتش بد گرهای خورده بود.
درست بعد از کشته شدن تلما، محراب که خود را مقصر میدانست و از کشته شدن و وجود ماهان به عنوان فرزندش شوکه شده بود در تمامی جلسات دادگاه خود را قاتل عنوان میکرد و هیچ امیدی به ادامهی زندگی نداشت، اما غیاث و آیکال با انتخاب وکیل صاحب نامی سعی در تبرئه کردن او داشتند. تمام لحظاتی که دادگاه برگزار میشد، سر به زیر و در سکوت نشسته و به هیچ سؤالی پاسخ نمیداد.
پدر تلما بعد از سالها بیخبری از دخترش اکنون ادعای قصاص فرزندش را داشت.
مردی که بعد از جدایی از همسرش هیچ اطلاعی از دختر و همسرش نداشت حالا مدعی خون دخترش شده بود و غیاث از دیدن این نابرابریها در حق محراب سخت برآشفته بود و به هر دری میزد تا بیگناهی بهترین دوستش را ثابت کند. اما محراب هربار با گفتن جملهی « آره، من کشتمتش» تمام تلاشهایش را به هیچ تبدیل کرد.
روزها و ماهها گذشت و چگونگی قتل تلما بررسی شد و در انتها با تشخیص قتل غیرعمد محراب تبرئه شد، اما محراب حکمش را نپذیرفت و با تکرار مداوم «من کشتمتش»، « اون زندگی منو نابود کرد»، « اون حقش مرگ بود» باعث شد حکم لغو و این بار به درخواست ولی دم مقتول حکم قصاص برای محراب ثبت شود.
رمان #روان_پریش (جلد دوم زنجیر)
✍🏻 به قلم: مستانه بانو
📌 #پارت_22
درست روز اجرای حکم وقتی غیاث کنارش ایستاد و پرسید:
_ محراب چیکار کردی؟! تو بیگناهی. حکم بیگناهیت صادر شده بود، چرا؟! چرا محراب؟!
مرد جوان تلخ خندید و گفت:
_ از من چه انتظاری داری غیاث؟! داداش، برادر، همراه... میدونی اگه من زنده بمونم یه مُردهی متحرکم؟! میدونی غیاث؟! میفهمی؟! آزاد بشم با وجود ماهان چطوری میتونم زندگی کنم؟! غیاث بذار راحت بشم. زندگی برای من هیچ معنا و مفهومی نداره. فقط...
دستهای بستهاش را روی بازوهای غیاث که چشمانش به اشک نشسته بود قفل کرد و گفت:
_مراقب بچهم باش... ماهان رو به تو میسپارم و خیالم راحته... خوب ازش مراقبت کن داداش... میخوام یه مرد بشه مثل خودت، نه من...
باز هم او را مرد خوانده بود!
مثل همیشه، باز او را برترین مرد میدانست!
غیاث تحملش را از دست داد و او را به آغوش کشید. مردانه گریست و کنار گوشش گفت:
_ خیلی بیمعرفتی... قرار نبود تنهام بذاری. من جز تو برادری ندارم. از همون روزها تو شدی تکیهگاهم محراب. خیلی بیمعرفتی رفیق نیمهراه...
لبخند تلخ محراب را کنار گوش خود حس کرد. اما سکوت تنها پاسخش بود. مرد جوان خود را عقب کشید و گفت:
_ آقا من حاضرم...
گریهی غیاث شدت گرفت، دلش به جدا شدن از او نبود. نمیتوانست به محل اجرای حکم برود تا همینجا هم فقط به درخواست و وصیت محراب اجازه ورود پیدا کرد. آرامآرام از هم دور شدند و محراب همچون گذشته با لبخندی دلنشین به او پشت کرد و رفت. جرأت بازگشت به خانه را نداشت. همانجا روی صندلی نشست به امید اینکه شوهرخالهاش از قصاص منصرف شود و محراب به آغوشش بازگردد. ساعتی بعد با دیدن جنب و جوشی که در رفت و آمد ماموران زندان به وجود آمده بود سر پا ایستاد و با عجله از یکی از ماموران پرسید:
_ چی شده؟! چرا انقدر شلوغ شده؟!
مامور که برای رفتن عجله داشت گفت:
_ طناب پاره شد. خدا بخشیدش. خدا ازش گذشت...
سپس با عجله از مقابل چشمان غیاث گذشت و رفت.
غیاث که نتوانسته بود صحت حرفهای مرد را هضم کند متعجب از خود پرسید:
_چی؟! طناب پاره شد؟! مگه میشه؟!
اما یادآوری جملهی آخر مامور لبخندی بر لبانش نشاند.
« خدا ازش گذشت »
راست میگفت، این تنها میتوانست لطف خدا باشد و بس...
نگاهش را بالا کشید و زیر لب زمزمه کرد:
_قربونت برم خدا... قربونت برم که جای حق نشستی... یه عمر نوکرتم...
رمان #روان_پریش (جلد دوم زنجیر)
✍🏻 به قلم: مستانه بانو
📌 #پارت_23
**
افسون جرعهای از قهوهاش را نوشید و عکسی که محراب را سرزنده و شاداب در قاب خود به آغوش کشیده بود را مقابل دیدگانش گرفت. گوشهی لبش به لبخندی محو مزین شد. اما همان دم رگ گردنش درد گرفت و خندهاش به درهم شدن چهرهاش تبدیل شد.
ماگ را روی میز قرار داد و شانهاش را فشرد. هنوز هم مثل ساعات اولیه درد داشت.
همانگونه که در حال درد کشیدن بود نگاهش به تصویر میان انگشتانش کشیده شد. متعجب از اینکه بهجای کنار گذاشتن عکس مردی که امروز تا سر حد مرگ او را ترسانده بود و به تنش آسیب رسانده بود ماگ قهوهی دوست داشتنیاش را کنار گذاشته بود عکس را بالا آورد و به چشمان محراب زل زد. چقدر تیپ و قیافهاش جذاب بود. اما امروز چهرهی مردی که از میان آن همه موی پریشان خارج شده بود هیچ شباهتی به این مرد نداشت.
حالا یادش آمد چرا وقتی محراب خود را در آینه دید بیتفاوت به پنجره خیره ش؟! حتی او هم خودش را نشناخته و از دیدن مرد مقابلش متعجب شده بود.
ای کاش مجالی میداد برای رفع تمام این سختیها...
اما سخت میشد به درونش نفوذ کرد.
حتی او که سالها شغلش درمان این چنین بیماران بود حالا خود را همچون اسیری در مقابل محراب تصور میکرد.
گردن کج کرد و گفت:
_ باید از سد سختی که دور خودت کشیدی رد بشم... برای نفوذ کردن به تو باید هر کاری بکنم. قسم میخورم از پا بندازمت آقا محراب وحشی...
شانهاش را میان انگشتانش فشرد و خندید.
انگار که این درد نباید مانع رسیدن به هدفش شود.
روی تخت دراز کشید و فکر کرد شاید بهتر است برای نفوذ به محراب از حربههای زنانهاش هم استفاده کند.
تا به حال از خودش برای درمان کسی استفاده نکرده بود ولی برای شکستن این مورد خاص باید از هر راهی وارد شود.
قصد داشت ابتدا طعم آزادی را به زبانش بچشاند بنابراین تصمیم گرفت فردا درخواستی برای رفتن محراب به محوطه بدهد.
خوب میدانست همهی تصمیماتش بلااستثنا مورد قبول مدیریت آسایشگاه قرار میگیرد پس با خیالی راحت چشم روی هم نهاد و تا صبح فردا راحت به خواب فرو رفت.
صبح وقتی از خواب بیدار شد هنوز عکس محراب میان انگشتانش جا خوش کرده بود.
خندید و گفت:
_ ای شرور... تو دست از سر من برنمیداری، نه؟!
رمان #روان_پریش (جلد دوم زنجیر)
✍🏻 به قلم: مستانه بانو
📌 #پارت_24
عکس را به کناری نهاد و با خمیازهای طولانی خود را به حمام رساند. ساعاتی بعد شنگول و شاداب از خانه خارج شد، ماشینش را به سوی آسایشگاه راند و وقتی وارد اتاق محراب شد او را بیدار اما خیره به پنجره دید.
یک آن دلش برای او سوخت. تصاویر شاد سالهای پیشینش را با مردی که اکنون روی تخت دراز کشیده و تنها کاری که میتوانست انجام دهد زل زدن به آسمان آن هم از قاب پنجره بود، مقایسه کرد.
جعبه شیرینی که سر راه خریده بود را محکم میان انگشتانش گرفت و با صدای بلندی گفت:
_ صبح بخیر، امروز حالت چطوره؟!
انگار که با خود حرف میزد. هیچ عکسالعمل خاصی از محراب ندید. به طرز مشکوکی آرام و ساکت و بیحرکت بود.
پیش رفت، کیف و جعبه شیرینی را روی میز قرار داد و گفت:
_ برات همون شیرینی که دوست داری رو گرفتم.
لبخند زد و نگاهش کرد، محراب هم دل از پنجره کنده و با اخم نگاهش میکرد.
شروع شد!
ماجرای امروزش از همین اخم شروع شد.
خندید و گفت:
_ اخم نکن، آیکال گفت عاشق نون خامهای هستی مخصوصا اگه...
یکی از شیرینیها را از وسط باز کرد و با انگشت مقدار کمی خامه به بینی محراب مالید و با خنده گفت:
_ مخصوصا اگه یکم از خامهش رو روی بینی یکی نشونه بذاری...
اخم محراب غلیظتر شد و نگاهش ترسناک...
همان نگاه ترسناکی که تن افسون را میلرزاند.
دستمالی برداشت و خامه را از روی بینیاش پاک کرد و سر به زیر در حالی که یکی از شیرینیهای سالم را از جعبه خارج میکرد گفت:
_ ببخشید، فکر کردم دوست داری مثل سابق...
صدای گرفتهی محراب دهانش را بست و نگاهش را بالا کشید:
_من هیچی دوست ندارم... هیچی... میفهمی؟! دلمم نمیخواد اینجا باشی، تو داری منو آزار میدی! نمیخوام ببینمت، حالیت نیست؟!
افسون با دهانی باز از شنیدن حرفهای تند محراب متعجبانه پرسید:
_ مگه من چیکارت کردم آخه؟! فقط میخوام کمکت کنم!
محراب فریاد کشید و نیمتنهاش را جلو کشید اما همچون سگی که اسیر قلاده بود توانایی پیشروی بیشتر نداشت. فریادش آنچنان بلند بود که افسون قدمی به عقب برداشت:
_ نمیخوام... کمک تو رو نمیخوام. کمک هیچکس رو نمیخوام، گمشــو بـــرو...
رمان #روان_پریش (جلد دوم زنجیر)
✍🏻 به قلم: مستانه بانو
📌 #پارت_25
انگشتان افسون اطراف جعبه شیرینی را فشرد و ابروهایش به اخم زانو زد.
میان ماندن و رفتن تردید داشت.
رفتار خشونتآمیزش از حد گذشته بود و لحظهای عصبانیت به جان افسون تزریق شد. اما به سرعت با یادآوری گذشتهاش چرخید و جعبه را روی میز کنار تخت قرار داد.
بیحرف به سمت کتابخانهی کوچکش رفت و کتابی برداشت. بیآنکه نگاهش کند برگشت و روی صندلی کنار تخت نشست. محراب که از عصبانیت نفسهایش به تندی از سینهاش خارج میشد خیرهی حرکاتش مانده بود. قفسهی سینهاش تحت کنترلش نبود و بالا و پایین شدنش به وضوح به چشم میخورد. با اینکه دوسال از زندگیاش را به سختی گذرانده بود اما هیکل و اندامش هنوز هم ورزشکارانه و روی فرم بود.
چشم راستش را ریزتر کرد و وقتی افسون شروع به خواندن کرد محراب همچون حیوانی وحشی روی تخت تقلا میکرد و عربده میکشید تا دخترک را از کتاب خواندن بازدارد. اما افسون تنها چند ثانیه خیرهی بیقراری و عربده کشیدنش شد و دوباره به کتاب زل زد و خواندن را آغاز کرد.
آسان نبود میان فریاد و عربدههای وحشیانهی محراب با آرامش کتاب خواندن... صدایش لرزش داشت اما از خواندن دست نکشید.
میدانست بالاخره خسته شده و دست از فریاد کشیدن میکشید.
پنج دقیقه گذشت و همچنان محراب فریاد میکشید و افسون کتاب میخواند. تا اینکه سکوتی محض فضای اتاق را فرا گرفت و فقط صدای آرامبخش افسون سکوت اتاق را در هم میشکست. متوجهی آرامش محراب شد اما حتی برای ثانیهای سربلند نکرد و نگاهش نکرد و همچنان به خواندن ادامه داد.
از سویی محراب بیصدا روی تخت رها شده و نگاهش میکرد. چقدر دلش میخواست دست و پاهایش آزاد بود و این دخترک کَنه را با اردنگی از اتاقش به بیرون پرت میکرد.
اما این دست و پاهای بسته اجازهی هر کاری را از او گرفته بود.
خسته بود!
از خودش، از نفس کشیدن، از این اتاق و این مچبندهای لعنتی...
نگاهش را به پنجره دوخت و گفت:
_ من نمیخوام به زندگی برگردم. اینو بفهمین...
اینبار افسون سکوت کرد. نگاهش را به محراب دوخت و منتظر ماند تا شاید بیشتر حرف بزند اما او سکوت کرد. کتاب را بست و گفت:
_ اما خیلیها دوست دارن تو دوباره به زندگی برگردی...
مشتاقانه و هیجانزده ادامه داد:
_ حتی ماهان... اون هنوز هم تو رو یادش میاد...
سر محراب چرخید و به چشمانش زل زد.
این دختر حد و حدودش را گذرانده بود!
انگار هنوز نمیدانست نام و یاد ماهان حالش را خراب میکند! چشمانش به خون نشست. با تمام نفرت و انزجاری که میتوانست به دختر جوان منتقل کند گفت:
_ همتون کصافتین... حالم از همتون به هم میخوره... تلما، اون بچه نامشروع... تو... همتون... من اگه از اینجا خلاص بشم هر زنی مثل تو و تلما رو ببینم میکشمش، بچههایی مثل ماهان حق زندگی ندارن، اونا تو این زندگی نابود میشن اونا رو هم میکشم...
افسون آرام گفت:
_ تو قاتل نیستی محراب...
مرد جوان فریاد کشید:
_ هستم... هســــتم... یه بار کشتم هزار بار دیگه هم میتـــونم...
نگاهش در نگاه شرربار محراب لحظهای متوقف شد. از جا بلند شد. کتاب را در کتابخانه جای داد.
به سوی کیفش رفت و عکسی از لای پروندهاش خارج کرد و گفت:
_ ببین... خوب ببین... دل و جرأت کشتنش رو داری؟!
و این بار محراب وا رفت... با دیدن ماهانی که از دوسال پیش بزرگتر و بانمکتر شده بود وا رفت و سکوت کرد. فقط نگاهش کرد. موهای بلند فرفریاش، لبخند بامزهی کودکانهاش، نگاه براق و سرشار از حس زندگیاش بغض به گلو، نم اشک به چشم و لرزی به قلبش انداخت. نگاهش را از عکس و رویش را از افسون گرفت تا دخترک نبیند برق نگاهش را...
اما افسون تمام حرکاتش را زیر نظر داشت. برق چشمانش را دید و لبخندی محو زد.
حالا وقت تنها گذاشتنش بود. کیفش را برداشت و با خداحافظی کوتاهی از اتاق خارج شد.
دقایقی پشت در اتاق منتظر واکنش محراب ماند اما هیچ صدایی از اتاقش خارج نشد. دوباره لبخند زد و از اتاق دور شد.
@Romankade, Khunbahaye Eshgh_240622103421.Pdf
4.07M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Khunbahaye Eshgh_240622103425.Epub
319.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
@Romankade, Khunbahaye Eshgh _240622103443.apk
922.4K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱