eitaa logo
رمانکده
5.1هزار دنبال‌کننده
204 عکس
16 ویدیو
2.3هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ داریوش کلافه به صورت خود دست کشید. گفته بود و حالا از یادآوری‌اش، آن‌هم مقابل کوروش حال خوبی نداشت. _ تو زن پسرم بودی..‌. عروسم بودی... چطور می‌ذاشتم بری! صدای لیلی می‌لرزید، مثل انگشتان باریکش. _ ولی من قبل همه‌ی اینا برادرزاده‌تون بودم... عموجان! "عموجان" را چنان خشک و پُردرد گفت که داریوش پلک‌هایش را روی هم انداخت. طاقت دیدن چشم‌های ترِ برادرزاده‌اش را نداشت. _ کوروش به مهر‌آرا علاقه‌ای نداره... داریوش چشم گشود و به کوروش خیره شد. با خشم، با عصبانیت. کوروش اما نگاه گرفت. _ نمی‌ذارم کاری که شما و پدرم با من و کاوه کردید، با کوروش و مهرآرا بکنید... اینجا دیگه سکوت نمی‌کنم.‌‌.. این جوونی من نیست که بگذرم ازش و بذارم بسوزه... این آینده و زندگی پسرمه... نمی‌ذارم تباهش کنید، نه شما و نه هیچ‌کس دیگه‌ای. بعد از جا بلند شد، با قلبی که کُند در سینه می‌کوبید از یادآوری گذشته‌. _ نمی‌ذارم قلب پسرم رو هم مثل پدرش از دوست‌داشتن خالی کنید و زنی رو هم مثل من تنها... عموجان. دور که شد داریوش نفسش را عمیق و بلند رها کرد و بعد بی‌هیچ حرفی سوی اتاقش قدم برداشت. مردمک‌های کوروش از راه رفته‌ی آن‌ها تا فنجان‌های خالی از چایِ داغ کش آمد. چای‌های مادر هیچ‌گاه عطر نداشت. موبایلش را برداشت و قدم‌هایش او را کشاند تا لب ایوان پهن و سرتاسری ساختمان‌، تا میان باغ و درختان خزان‌زده‌. هروقت حرف از کاوه می‌شد به‌هم می‌ریخت، بیشتر از بار قبل‌. خود را روی تاب انداخت، با تنی خسته و قلبی خسته‌تر. هیچ‌وقت از نبودن کاوه شکایت نکرد. حتی یک‌ بار. اما هرگز حسرت نبودنش رها نمی‌کرد لحظه‌هایش را. انگشت اشاره‌اش روی صفحه‌ی موبایل لغزید. دلش حرف زدن با بابک را می‌خواست، مردانه تا خالی شود بار این سال‌های تنهایی که هر لحظه شکسته‌تر می‌شد زیر سنگینی آن. به خود که آمد انگشتانش به نوازش دو کلمه رفته بود."بهار کوچک" خوب بود که این شماره‌ را هیچ‌کس نداشت.‌ حتی در هیچ شبکه‌ اجتماعی هم فعال نبود. بگذار فعلاً ناشناس بماند. نفس گرفت از هوای سرد پاییزی و بی‌اراده تایپ و ارسال کرد: "دریای پشت کدام پنجره‌ای؟ که اینگونه شایدهایم را گرفته‌ای" (شاملو)
‌ ‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ آزمایش‌های بیمار را چک کرد و در نهایت سراغ سوابق آخر صفحه رفت. مردمک‌هایش روی صورت زن میان‌سال لغزید. _ خانم احمدی وارفارین‌ها رو که کم‌و زیاد نکردین؟ _ نه، همون روزی یکی رو می‌خورم. کورش سری تکان داد و حین نوشتن نسخه گفت: - خونتون زیادی رقیق شده، از این به بعد روزی نصف بخورید. بعد دفترچه را ورق زد و با خطی خوانا درخواست آزمایش‌های pt-INR و ptt را نوشت. _ هفدهم همین ماه برید آزمایشگاه، جواب رو حتماً برای من بیارید. داروهاتون رو هم دقیق و سر وقت مصرف کنید. همزمان با "چشم" گفتن زن، چند ضربه به در اتاق خورد. _ بله؟ منشی درمانگاهِ بیمارستان بود، دختری بلندقد و لاغر اندام. _ آقای دکتر، خانمی می‌خوان شما رو ببینند. از بیماران نیستند‌ ولی‌. عینکش را با انگشت کمی جابجا کرد. _ اسمشون رو پرسیدید؟ _ مهرآرا کاویان. می‌دانست به سراغش می‌آید. - چند تا بیمار تو نوبت داریم؟ - سه نفر. - بگید تو سالن منتظر باشن. بیمارا رو هم زودتر بفرستید داخل. - چشم. برگه‌های دفترچه را مهر زد و به روی بیمار هم لبخند. - دو هفته دیگه می‌بینمتون. _ ممنونم. کوروش لبخندش را گرم‌تر تکرار کرد. بعد از ویزیت آخرین بیمار عینکش را خسته از چشم برداشت. این بار که در نواخته شد، نفسش را با صدا بیرون فرستاد. _ بفرمایید. دخترکی در سکوت داخل شد. کوروش بی‌اراده از اخم او خندید، آرام و مردانه. _ دفترچه بیمه دارید خانم؟ مهرآرا فقط نگاه می‌کرد، سرد و دلخور.
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ _ من رزیدنت قلب هستم، نه جراح زیبایی. اشاره‌اش به آن قوز کوچک روی بینی‌اش بود؛ که البته هیچ‌ از زیبایی صورتش کم نمی‌کرد. _ می‌تونستی زنگ بزنی، هم رو ببینیم... بیمارستان چرا اومدی؟ _ چرا به بابا گفتی؟ کوروش خونسرد به صندلی کنار میز اشاره کرد. _ بشین... مثل اینکه باید ویزیتت کنم. نی‌نی چشمان دخترک می‌لرزید. _ از این به بعد چطور قانعشون کنم؟ اخمی ناخواسته بین ابروهای کوروش نشست. _ تا کی می‌خواستی پشت خواستنِ به دروغ من قایم بشی، مهرآرا؟ مهرآرا بابغض نالید: _ چاره‌ای نداشتم... نباید می‌گفتی، کوروش! کوروش دوباره نفس گرفت، پریشان و بی‌حوصله. _ منم چاره‌ای نداشتم... آقاجون بی‌خیال نمی‌شد. _ حالا این بابا و مامانن که بی‌خیال من نمی‌شن. _ این مشکل توئه. مهرآرا عصبانی از لبخند روی لب او غرید: _ نه..‌. این مشکل‌و تو برای من درست کردی؟ _ من فقط می‌تونم با بابک صحبت کنم... این تنها کاریه که ازم بر میاد. او وحشت کرد. با عجله گفت: _ اصلاً حرفشم نزن. _ اگه بابک بهت علاقه‌ای نداشته باشه چی؟ ترس در جان مهرآرا ریشه دواند‌، تند و گزنده. اگر دوستش نداشت؟ اشک که در کاسه‌ی چشمانش حلقه زد، کورش خندید. _ اوضاعت خیلی داغونه دختر... جمع کن خودت رو. مهرآرا اما بیشتر بغض کرد. _ اون هیچ‌وقت مستقیم تو چشمای من نگاه نمی‌کنه... خب... خب این یعنی دوسَم داره. خودش ولی همیشه در عسلی‌های دخترک غرق می‌شد‌، آن‌قدر که چند بار بابک مچش را گرفته بود. _ بابک اخلاقشه... زیادی محجوب و سربه‌زیره... دلت‌و خوش نکن. مهرآرا با حرص به او زل زد. پسرک بیش از حد رک و بی‌رحم بود‌. _ من الان تو حال شوخی کردن هستم؟ _ شوخی نکردم.
۲۰ پارت از رمان خدمت شما از فردا روزانه ۲ پارت خواهیم داشت جز جمعه‌ها که کانال تعطیله. @Romankade_R آیدی من اگر حرفی بود.
@Romankade, BASTANI SHOKOLATI.epub
279.5K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
@Romankade, BASTANI SHOKOLATI.pdf
2.08M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, BASTANI SHOKOLATI .apk
3.98M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
بستنی شکلاتی ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نوشته: نیلان 📖 تعداد صفحات: ۲۳۵ 💬 قسمتی از رمان : روی تخت دونفرمون نشسته بودم و با بغض به قاب عکس رو به روم که مال روز عروسیمون بود زل زده بودم... به لبخند مردونه ی یاشار توی عکس نگاه کردم اشکام دونه دونه روی گونه هام میریختن ذهنم به گذشته پر کشید... 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولی‌نژاد 📌 #قسمت_هفتاد_و_دو از صدای پای من مثل ا
رمان (تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولی‌نژاد 📌 نفس بلندی کشید تا سینه‌اش سبک شود و صدای گرفته‌اش را به سختی شنیدم :«دیشب داعش یکی از خاکریزهامون رو کوبید، دو تا از بچه‌ها شهید شدن. اگه فقط چندتا از اون اسلحه‌هایی که آمریکا واسه کردها می‌فرسته دست ما بود، نفس داعش رو می‌گرفتیم.» سپس غریبانه نگاهم کرد و عاشقانه شهادت داد :«انگار داریم با همه دنیا می‌جنگیم! فقط سید علی خامنه‌ای و حاج قاسم پشت ما هستن!» اما همین پشتیبانی به قلبش قوّت می‌داد که لبخندی فاتحانه صورتش را پُر کرد و ساکت سر به زیر انداخت. محو نیمرخ صورت زیبایش شده بودم که دوباره سرش را بالا آورد، آهی کشید و با صدایی خسته خبر داد :«سنجار با همه پشتیبانی که آمریکا از کردها می‌کرد، آخر افتاد دست داعش!» صورتش از قطرات عرق پُر شده و نمی‌خواست دل مرا خالی کند که دیگر از سنجار حرفی نزد، دستش را جلو آورد و چیزی نشانم داد که نگاهم به لرزه افتاد. در میان انگشتانش نارنجکی جا خوش کرده بود و حرفی زد که در این گرما تمام تنم یخ زد :«تا زمانی که یه نفر از ما زنده باشه، نمی‌ذاریم دست داعش به شما برسه! اما این واسه روزیه که دیگه ما نباشیم!» دستش همچنان مقابلم بود و من جرأت نمی‌کردم نارنجک را از دستش بگیرم که لبخندی زد و با آرامشی شیرین سوال کرد :«بلدی باهاش کار کنی؟» من هنوز نمی‌فهمیدم چه می‌گوید و او اضطرابم را حس می‌کرد که با گلوی خشکش نفس بلندی کشید و گفت :«نترس خواهرجون! این همیشه باید دم دست‌تون باشه، اگه روزی ما نبودیم و پای داعش به شهر باز شد...» و از فکر نزدیک شدن داعش به ناموسش صورت رنگ پریده‌اش گل انداخت و نشد حرفش را ادامه دهد، ضامن نارنجک را نشانم داد و تنها یک جمله گفت :«هروقت نیاز شد فقط این ضامن رو بکش.» با دست‌هایی که از تصور تعرض داعش می‌لرزید، نارنجک را از دستش گرفتم و با چشمان خودم دیدم تا نارنجک را به دستم داد، مرد و زنده شد. این نارنجک قرار بود پس از برادرم فرشته نجاتم باشد، باید با آن جان خود و داعش را یکجا می‌گرفتیم و عباس از همین درد در حال جان دادن بود که با نگاه شرمنده‌اش به پای چشمان وحشتزده‌ام افتاد :«ان‌شاءالله کار به اونجا نمی‌رسه...» دیگر نفسش بالا نیامد تا حرفش را تمام کند، به‌سختی از جا بلند شد و با قامتی شکسته از پله‌های ایوان پایین رفت. او می‌رفت و دل من از رفتنش زیر و رو می‌شد که پشت سرش دویدم و پیش از آنکه صدایش کنم، صدای در حیاط بلند شد. عباس زودتر از من به در رسیده بود و تا در را باز کرد، دیدم زن همسایه، امّ جعفر است. کودک شیرخوارش در آغوشش بی‌حال افتاده و در برابر ما با درماندگی التماس کرد :«دو روزه فقط بهش آب چاه دادم! دیگه صداش درنمیاد، شما شیر دارید؟»...
رمانکده
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولی‌نژاد 📌 #قسمت_هفتاد_و_سوم نفس بلندی کشید تا سی
رمان (تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولی‌نژاد 📌 عباس بی‌معطلی به پشت سرش چرخید و با همان حالی که برایش نمانده بود به سمت ایوان برگشت. می‌دانستم از شیرخشک یوسف چند قاشق بیشتر نمانده و فرصت نداد حرفی بزنم که یکسر به آشپزخانه رفت و قوطی شیرخشک را با خودش آورد. از پله‌های ایوان که پایین آمد، مقابلش ایستادم و با نگرانی نجوا کردم :«پس یوسف چی؟» هشدار من نه‌تنها پشیمانش نکرد که با حرکت دستش به امّ جعفر اشاره کرد داخل حیاط شود و از من خواهش کرد :«یه شیشه آب میاری؟» بی‌قراری‌های یوسف مقابل چشمانم بود و پایم پیش نمی‌رفت که قاطعانه دستور داد :«برو خواهرجون!» نمی‌دانستم جواب حلیه را چه باید بدهم و عباس مصمم بود طفل همسایه را سیر کند که راهی آشپزخانه شدم. وقتی با شیشه آب برگشتم، دیدم امّ جعفر روی ایوان نشسته و عباس پایین ایوان منتظر من ایستاده است. اشاره کرد شیشه را به امّ جعفر بدهم و نصف همان چند قاشق شیرخشک باقی‌مانده را در شیشه ریخت. دستان زن بی‌نوا از شادی می‌لرزید و دست عباس از خستگی و خونریزی سست شده بود که بلافاصله قوطی را به من داد و بی‌هیچ حرفی به سمت در حیاط به راه افتاد. امّ جعفر میان گریه و خنده تشکر می‌کرد و من می‌دیدم عباس روی زمین راه نمی‌رود و در آسمان پرواز می‌کند که دوباره بی‌تاب رفتنش شدم. دنبالش دویدم، کنار در حیاط دستش را گرفتم و با گریه‌ای که گلویم را بسته بود التماسش کردم :«یه ساعت استراحت کن بعد برو!» انعکاس طلوع آفتاب در نگاهش عین رؤیا بود و من محو چشمان آسمانی‌اش شده بودم که لبخندی زد و زمزمه کرد :«فقط اومده بودم از حال شما باخبر بشم. نمیشه خاکریزها رو خالی گذاشت، ما با حاج قاسم قرار گذاشتیم!» و نفهمیدم این چه قراری بود که قرار از قلب عباس برده و او را مشتاقانه به سمت معرکه می‌کشید. در را که پشت سرش بستم، حس کردم قلبم از قفس سینه پرید. یک ماه بی‌خبری از حیدر کار دلم را ساخته و این نفس‌های بریده آخرین دارایی دلم بود که آن را هم عباس با خودش برد. پای ایوان که رسیدم امّ جعفر هنوز به کودکش شیر می‌داد و تا چشمش به من افتاد، دوباره تشکر کرد :«خدا پدر مادرت رو بیامرزه! خدا برادر و شوهرت رو برات حفظ کنه!» او دعا می‌کرد و آرزوهایش همه حسرت دل من بود که شیشه چشمم شکست و اشکم جاری شد. چشمان او هم هنوز از شادی خیس بود که به رویم خندید و دلگرمی داد :«حاج قاسم و جوونای شهر مثل شیر جلوی داعش وایسادن! شیخ مصطفی می‌گفت سید علی خامنه‌ای به حاج قاسم گفته برو آمرلی، تا آزاد نشده برنگرد!» سپس سری تکان داد و اخباری که عباس از دل غمگینم پنهان می‌کرد، به گوشم رساند :«بیچاره مردم سنجار! فقط ده روز تونستن مقاومت کنن. چند روز پیش داعش وارد شهر شده؛ میگن هفت هزار نفر رو کشته، پنج هزار تا دختر هم با خودش برده!» با خبرهایی که می‌شنیدم کابوس عدنان هر لحظه به حقیقت نزدیک‌تر می‌شد، ناله حیدر دوباره در گوشم می‌پیچید و او از دل من خبر نداشت که با نگرانی ادامه داد :«شوهرم دیروز می‌گفت بعد از اینکه فرمانده‌های شهر بازم امان‌نامه رو رد کردن، داعش تهدید کرده نمی‌ذاره یه مرد زنده از آمرلی بره بیرون!» او می‌گفت و من تازه می‌فهمیدم چرا دل عباس طوری لرزیده بود که برای ما نارنجک آورده و از چشمان خسته و بی‌خوابش خون می‌بارید. از خیال اینکه عباس با چه دلی ما را تنها با یک نارنجک رها کرد و به معرکه برگشت، طوری سوختم که دیگر ترس اسارت در دلم خاکستر شد و اینها همه پیش غم حیدر هیچ بود. اگر هنوز زنده بود، از تصور اسارت ناموسش بیش از بلایی که عدنان به سرش می‌آورد، عذاب می‌کشید و اگر شهید شده بود، دلش حتی در بهشت از غصه حال و روز ما در آتش بود! با سرانگشتان لرزانم نارنجک را در دستم لمس کردم و از جای خالی انگشتان حیدر در دستانم آتش گرفتم که دوباره صدای گریه یوسف از اتاق بلند شد. نگاهم به قوطی شیر خشک افتاد که شاید تنها یکبار دیگر می‌توانست یوسف را سیر کند. به‌سرعت قوطی را برداشتم تا به اتاق ببرم و نمی‌دانستم با این نارنجک چه کنم که کسی به در حیاط زد. حس کردم عباس برگشته، نارنجک و قوطی شیر خشک را لب ایوان گذاشتم و به شوق دیدار دوباره عباس، شالم را از روی نرده ایوان برداشتم. همانطور که به سمت در می‌دویدم، سرم را پوشاندم و به سرعت در را گشودم که چهره خاکی رزمنده‌ای آینه نگاهم را گرفت. خشکم زد و لب‌های او بیشتر به خشکی می‌زد که به سختی پرسید :«حاجی خونه‌اس؟»...