eitaa logo
روانا >>
175 دنبال‌کننده
80 عکس
1 ویدیو
2 فایل
- و ما از بندبند کاغذها و مداد ها و حتی کیبورد داستان ساخته ایم 💕📚؛)• صاحب های کانال ؟ ریحانا و نوا همون نویسنده های داستان خفن 🛐✨>> •درخواستی داری ؟ اینجا بگو 👇🏻 @MSadram7 کپی؟ نکن حرامه🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
:کیان: در رو چندبار با شدت کشیدیم و بالاخره در باز شد. وارد کلبه شدم، موج دود و گرما به سمتم هجوم آورد. دستم را جلوی دهان و بینی‌ام گرفتم و وارد کلبه شدم.برای چند ثانیه مغزم از کار افتاد، فقط خشکم زد. به سختی نگاهی به اطراف کردم، تقریباً همه‌جا داشت تو آتش می‌سوخت. من و پارسا سمت هیراد رفتیم و آریا و سامان هم سمت آن طرف کلبه رفتند. - باید زودتر بریم بیرون ولا خفه میشیم اینجا - میتونی پاشی؟ نگاهی به هیراد کردم و دوباره سوال پارسا رو تکرار کردم، هیراد فقط پاک زد دستم رو نزدیکش بردم و بلندش کردیم، از درد چهره‌اش درهم رفت. صدای نفس‌های بریده‌اش توی گوشم می‌پیچید. به سختی چند قدم جلو رفتیم که صدای زوزه توی کلبه پیچید. متعجب سر جایم میخکوب شدم، برگشتم و به اطراف نگاه کردم، پیرمردی که صورتش خونی بود و لباسش پر دود، با صدای نسبتاً بلندی گفت: اینجا چندتا قفس هست، فکر کنم داخلش یکی دوتا حیوان موندن هنوز... دلشوره‌ام بیشتر شد چکار باید میکردیم؟ - کیان برید شما بیرون، من در قفس‌ها رو باز می‌کنم نگاهم روی سامان نشست، سر تکون دادم. چاره‌ای نبود، نمی‌شد زبون‌بسته‌ها رو توی این آتیش رها کرد. از کلبه بیرون زدیم... کمی جلو‌تر رفتیم تا از کلبه دورتر بشیم. هیراد رو روی زمین گذاشتیم، دستش رو روی پهلویش گذاشت، فشار دندون‌هاشو روی هم حس می‌کردم. سر چرخوندم سمت نمای سوخته‌ی کلبه، با دیدن حجم دود و آتیش نگاهی به اطراف کردم: همه هستید؟ سرچرخوندم سمت بچه‌ها و دوباره پرسیدم: سامان از کلبه اومد بیرون؟ یکی از دخترا با صدای گرفته گفت: فکر نکنم... هراسون از جا بلند شدم تا سمت کلبه برم که دوباره صدای زوزه بلند شد، سر جایم ایستادم. سامان از بین درخت‌ها بیرون اومد، غرق دود بود. با دیدنش خنده ام گرفت، سمتش رفتم و بغلش کردم - واای داشتم سکته میکردم، چقدر دیر اومدی! - تقصیر آلفا و مادر محترمش بود تو آتیش یادشون افتاده بود دلشون برای هم تنگ شده... صدای خنده‌ی بچه‌ها بلند شد و کمی از حال هوای وحشتناک دقایق پیش درامدیم. سامان خندید و گفت: یک سنجاب هم بود اونم آوردم بیرون میتونیم بدیم هیراد ببره برای سحر... با این حرف سکوت بین همه برقرار شد... ادامه دارد... ~~~~~~~~~~~~~ روانا ؛ دنیایِ واقعیِ قصه‌ها 📚🌱 ⤿@Rooana ֶָ֢ 📝 ╮
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
... نظرات قشنگتون رو درمورد بهمون بگید😉 جایزه هم داریم برای افرادی که نظراتشون مفیده پس نظرای قشنگ‌ تون رو برای ما بفرستین 🤩@MSadram7 تازه خبرهایی در راه هست💬 سورپرایز داریم براتون😌 ...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام بر اهالی ایتا ✨ تقدیمی اوردیم اونم از نوع پر جذب فقط کافیه این پیام ُفور کنید چنلتونُ اینجا ؛ اینجا ؛ اینجا ؛ اینجا ؛ اینجا ؛ عضو باشید تا منم یک پروفایل با وایب چنلتون بدم👾 شات عضویت الزامیه! ✅ تگ تون+ شات: ‌@MSadram7
وایب چنل حسینی بای @zarrilife
وایب چنل کتابخونه رویا https://eitaa.com/books_12