-روحاء !:)
خواستم قلم دست بگیرم و از زیبایی اش بگویم ، قلم گفت از من می خواهی که زیبایی اش را کلمه کنم و به ک
من قهوه هایم را به همه ی
آدم های دنیا ترجیح میدادم
فکر میکنم ریشه در گذشته ام
دارد ، آن زمان ها که «او» بود !
«او» یِ من همیشه که دنبالم
می آمد بوی قهوه ، میداد
و همیشه هم قدم میشد در
سرمای زمستان یا در گرمای
تابستان ، در پیاده رو هایی
که بوی شکوفه های درختان
هوا را پر کرده است ، در
دستانش همیشه دو عدد
قهوه داشت ، و میگفت
«تورو اندازه کل دانه های
قهوه جهان دوست دارم»
حالا که رفته و نیست و حالا
که کوچه به کوچه صدای خنده ها
و عطر قهوه های داغش را
میدهد ، حالا که دستان گرمش
گرما بخش دستانم نیست و حال
که در اغوشش دیگر جای من
نیست :)))
جایگزین تمام دلتنگی هایم برای
«او» قهوه شده همدم و یاد آور
خاطرات «او» :)))))
#دفترنوشت
-روحاء !:)
من قهوه هایم را به همه ی آدم های دنیا ترجیح میدادم فکر میکنم ریشه در گذشته ام دارد ، آن زمان ها ک
احیانا که میدونید اگه کپی کنید برا کانالتون بدجور دعوا میشه .
-روحاء !:)
من قهوه هایم را به همه ی آدم های دنیا ترجیح میدادم فکر میکنم ریشه در گذشته ام دارد ، آن زمان ها ک
این دفتر نوشت ها رو خودم مینویسم محض اطلاع.
-روحاء !:)
_ من نسبت به ادمایی که میخوان بهم نزدیک شن:
اوکی تو بگو ولی باورش با یکی دیگه است..
من این حرفا رو باور ندارم :))))
-روحاء !:)
من قهوه هایم را به همه ی آدم های دنیا ترجیح میدادم فکر میکنم ریشه در گذشته ام دارد ، آن زمان ها ک
تو که آمدی همه چیز تغییر کرد
نمیدانم چگونه بگویم ، آن زمان
که جز آهنگ ها و هندزفری ام
کسی و چیز همدم تنهایی هایم
نبود آمدی و شدی همدم درد ها
و تنهایی های من ، مثل ماه از
پشت ابر بیرون آمدی و قلب
تاریک و زندگی سیاهم را نور
بخشیدی ، آمدی و شدی باران ؛
باران دل انگیز بعد از رعد برق
و طوفان ، شدی شکوفه ی
درخت گیلاس بعد از زمستان
بهتر بگویم شدی زندگی ام :)))
تمام جان و تنم . . .
#مخاطبخاصمن
#دفترنوشت