تو هم شادابیام را دیدی و هرگز نفهمیدی
که چون نیلوفری گل کردهام در برکهای از خون
فاضل نظری:)
-روحاء !:)
قبل از اینکه وارد زندگی ام بشود خیلی چیز هارا دوست نداشتم حالم از آن ها بهم میخورد دوست نداشتم کس
خواستم قلم دست بگیرم و از
زیبایی اش بگویم ، قلم گفت
از من می خواهی که زیبایی اش
را کلمه کنم و به کاغذ بگویم ؟؟
قبول نکرد ، کاغذ به زبان آمد
گفت : میخواهی بر روی من
زیبایی اش را رسم کنی؟ در
من زیبایی اش نمیگنجد ،
خواستم تعریف کنم ، دیدم
کلمات اعتراض کردند که ما
نمیتوانیم بگوییم چقدر زیباست :)))
#مخاطبخاصمن
#دفترنوشت
هدایت شده از حرفِدل ؛
آن قدر در بغل گرم تو ماندم که هنوز
بوی آغوش تو را میدهد این پیرهنم (:
شبتون به قشنگی به آغوش کشیدن ضریحش :))))))
-روحاء !:)
خواستم قلم دست بگیرم و از زیبایی اش بگویم ، قلم گفت از من می خواهی که زیبایی اش را کلمه کنم و به ک
من قهوه هایم را به همه ی
آدم های دنیا ترجیح میدادم
فکر میکنم ریشه در گذشته ام
دارد ، آن زمان ها که «او» بود !
«او» یِ من همیشه که دنبالم
می آمد بوی قهوه ، میداد
و همیشه هم قدم میشد در
سرمای زمستان یا در گرمای
تابستان ، در پیاده رو هایی
که بوی شکوفه های درختان
هوا را پر کرده است ، در
دستانش همیشه دو عدد
قهوه داشت ، و میگفت
«تورو اندازه کل دانه های
قهوه جهان دوست دارم»
حالا که رفته و نیست و حالا
که کوچه به کوچه صدای خنده ها
و عطر قهوه های داغش را
میدهد ، حالا که دستان گرمش
گرما بخش دستانم نیست و حال
که در اغوشش دیگر جای من
نیست :)))
جایگزین تمام دلتنگی هایم برای
«او» قهوه شده همدم و یاد آور
خاطرات «او» :)))))
#دفترنوشت