هدایت شده از ژیپسوفیلا
آمدی خیر ِ سرت عشق بورزی تو به ما ؛
به همین زندگی ِ عادیِ ما ، گند زدی(:
تو غلط میکنی اﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺩﻝ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﺒﺮﯼ.
ﺳﺮِ ﺧﻮﺩ ﺁﯾﻨﻪ ﺭﺍ ﻏﺮﻕِ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﺑﺒﺮﯼ.
ﻣُﺮﺩﻩﺷﻮﺭِ ﻣﻦِ ﻋﺎﺷﻖ ك ﺗﻮ ﺭﺍ میخوﺍﻫﻢ.
ﮔﻮﺭِ ﺑﺎﺑﺎﯼِ ﺩﻟﯽ ﺭﺍ ك ﺑﻪ ﺍِﻏﻮﺍ ﺑﺒﺮﯼ.
ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺩﺍد اجازه ك کنی ﻣﺠﻨﻮﻧﻢ ؟
ﺑﻪ ﭼﻪ حقی مثلاً شُهرت ﻟﯿﻼ ﺑﺒﺮﯼ ؟
ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍصلاً ﭼﻪ ك مهتابی ﻭ ﻣﻮﯼِ ﺗﻮ ﺑﻠﻨﺪ ؟
ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﮔﻔﺘﻪ مرا ﺗﺎ ﺷﺐِ ﯾﻠﺪﺍ ﺑﺒﺮﯼ ؟
ﺑِﺨﻮﺭﺩ ﺗﻮﯼ سرم پیك ﺳﻼﻣﺖ ﺑﺎﺩﺕ.
ﺁﻩ ﺍﺯ ﺩﺳﺖِ ﺷﺮﺍﺑﯽ ك ﺗﻮ ﺑﺎﻻ ﺑﺒﺮﯼ.
کبك کوهی ﺧَﺮﺍﻣﺎﻥ، سر ﺟﺎﯾﺖ بتمرگ.
ﻫِﯽ ﻧﺨﻮﺍﻩ ﺍینهمه صیاد ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺑﺒﺮﯼ.
ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎﺭِ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ك میآﯾﯽ ﺩر ﺧﻮﺍﺏ،
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ پلك نبندﻡ ك ﺑﻪ ﺭؤﯾﺎ ﺑﺒﺮﯼ.
ﻟﻌﻨﺘﯽ، ﻋُﻤﺮ مگر ﺍﺯ ﺳﺮِ ﺭﺍﻩ ﺁﻭﺭﺩﻡ ؟
ك همه ﻭﻋﺪﻩﯼ اﻣﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺒﺮﯼ ؟
ﺍﯾﻦ غزل ﻣﺎﻝِ ﺗﻮ، ﻭَﺭﺩﺍﺭ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮔﻢ ﺷﻮ.
ﺑﻪ ﺩﺭك با ﺧﻮﺩﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ نبری یا ببری.
-روحاء !:)
مرا هنگام رفتن در بغل کردی و اینکار، دقیقا مثل بسمالله یک قصاب میماند.
یه قصاب که بغلمون کنه چی؟
نداریم
هدایت شده از مَجمَعُ الروحاء :)
کاش میشد میتونستم بغلش
میکردم ولی خیلی از من دوره
آنقدر دور که حتی نمیتونم
دستشو بگیرم و باهاش
هم قدم بشم تو خیابونا توی
کوچه ها ، پاساژا یا هرجای
دیگه ، سهم من از داشتن
اون شده فقط یه صحفه
کوچیک موبایل که گاهی میاد
و گاهی حرفی میزنه...
اره ؛
من اون رو دارم ولی ندارم .
در کنارم هست ولی نیست
میشنوه حرفامو ولی نمیشنوه
صداش تو گوشمه ولی کنارم نیست.