داستان از اونجایی شروع میشه که خشایارشاه، شاهِ ایران، با همراهی ملکه، بانو وَشتی و البته هامان، وزیرِ مقتدرِ شاه، بر سرزمین پهناور ایران حکومت میکردند.👑
از سوی دیگه،
یهودیان به ریاست و بزرگیِ شخصی زیرک و حیلهگر به نام مُردخای، یه گروهِ قدرتمندی
(مثل سرویسهایجاسوسیکنونی) تشکیل دادند و سعی کردند که به دربار پادشاه نفوذ کنن🤫
پ.ن: این یهودیان سالها پیش در بابل، اسیر و در بند بودن که کوروش کبیر پس از فتح بابل، از بند آزادشون میکنه. و حتی در کتابِ مقدس یهودیان آمده که: شخصی نیک به نام کوروس یا کوروش از پادشاهان ایرانی، به فرمان خدا، شمارا از بند آزاد خواهد کرد...
خشایارشاه علیرغم توصیههای هامان مبنی بر قابل اعتماد نبودن این افراد، اونهارو به دربارش راه میده و به مرور زمان چنان در اداره سیستمهای مملکت نفوذ میکنن که حتی خود شاه هم متوجه این میزان سلطه یهودیان روی فرمانروایی نمیشه.😢
درواقع نمیدونه این افرادی که به تازگی در بخشهای مختلف حکومتی استخدام شدن، همشون از یه دسته و یهودی هستن!!!
[تمیزی کار نفوذشون>>>>]
.
.
چندتایی از این افراد و به طور ویژه مُردخای، به شاه نزدیک میشن و به مشاوران اصلیش تبدیل میشن.
طوری که بهمرور حتی در مسائل خانوادگیِ شاه هم دخالت میکنن!!!
-روحاء !:)
میون کلامتان شکر حاج مهدی اینجاس
بهبههههه
به سلامتییی:)))
جای ماهم فیض ببرید🥺✨🤍
یکروز مُردخای به شاه پیشنهاد میده که: بیا یه لشکر بزرگی رو جمع کنیم، به یونان حمله کنیم و به قلمرو ایران اضافهاش کنیم.
_پیشنهاد غیرعقلانیای بود.
در این حین، ملکه وَشتی با شنیدن این پیشنهاد، به شکل قاطعی باهاش مخالفت میکنه و میگه: قلمرو ما در شرایط فعلی هم وسیعه. اونقدری وسیع که اگر بتونیم همه شهرها و مناطقش رو به درستی اداره کنیم، باید کلاهمونو بندازیم بالا.
وقتی انقدر در مدیریتش به مشکل برمیخوریم، تصرفِ قلمروی جدید، فقط مشکلی به مشکلاتمون اضافه میکنه....
[پختگیِ نظرش>>>>>]
.
.
شاه نظر همسرشو تأیید میکنه و مُردخای که با مخالفت جدی روبهرو شده، از ملکه کینه بهدل میگیره و با همکاریِ تیم حیلهگرش ملکه رو به قتل میرسونه🥲💔
و طوری وانمود میکنن که انگار ملکه در اثر بیماری از دنیا رفته...
خشایارشاه در غم بزرگی فرو میره و کل ایران عزادار میشه...🥀
بعد مدتی مشاوران یهودیِ شاه بهش پیشنهاد میدن که مدتهاست در تنهایی و فقدانِ ملکه بسر میبری...
قصد نداری دوباره ازدواج کنی؟
با چربزبونی رضایتش رو جلب میکنن و پیشنهاد میدن:
جشنی بزرگ برگزار کن و تمام دخترانِ جوان و زیباروی ایرانی رو دعوت کن. از میان اونها هر کدومو پسندیدی، به عنوان ملکه بعدی اعلام کن....
شاه با این پیشنهاد موافقت میکنه.
جارچیان و نمایندگانی از جانب شاه رو به سراسر ایران اعزام میکنند و از شرق تا غرب، شمال تا جنوب این سرزمین پهناور، هرجا که دختری زیبا و شایسته میدیدند، با ارابههای حکومتی به قصر شاه میبردند.
به مدت یک ماه برای این دختران، محل اقامت، غذا و لوازم آرایشی و بهداشتی فراهم کردند تا به دختری شایسته برای رفتن به محضرِ پادشاه، تبدیل بشن و مجوز حضور در جشن براشون صادر بشه.💅
روز جشن فرارسید....
مُردخای با حیلهگریِ تمام،
خواهرزادهی خودش، اِستِر رو که دختری جوان و زیبا بود، در میان دخترهای ایرانی جا میده.
صفی بزرگ تشکیل میشه و پادشاه تکتک از تمام دختران بازدید میکنه تا به استر میرسه.
در کمال تعجبِ همگان،
از میان هزاران دختر شایسته و زیباروی ایرانی،
استر رو انتخاب میکنه و به عنوان ملکه ایران اعلام میکنه.😐💔
.
.
(با پیشینه مهارت یهودیان در جادو و سحر، احتمال فریب پادشاه تقریبا ۱۰۰ درصده!)
استر وارد دربار پادشاه میشه و علاوه بر حرمسرا، در تماااام مسائل حکومتی، سیاسی، اقتصادی و نظامی نفوذ و دخالت میکنه.
و این یعنی گامی بزرگ برای احاطهی یهودیان بر تمام بخشهای حکومتی و تعیین تکلیف، حتی برای مسائل خانوادگی پادشاه!!!
و نکته خطرناکش اینجاست که هیچکس خبر نداره که همسرِ پادشاه، یک یهودیه...😱💔