خشایارشاه علیرغم توصیههای هامان مبنی بر قابل اعتماد نبودن این افراد، اونهارو به دربارش راه میده و به مرور زمان چنان در اداره سیستمهای مملکت نفوذ میکنن که حتی خود شاه هم متوجه این میزان سلطه یهودیان روی فرمانروایی نمیشه.😢
درواقع نمیدونه این افرادی که به تازگی در بخشهای مختلف حکومتی استخدام شدن، همشون از یه دسته و یهودی هستن!!!
[تمیزی کار نفوذشون>>>>]
.
.
چندتایی از این افراد و به طور ویژه مُردخای، به شاه نزدیک میشن و به مشاوران اصلیش تبدیل میشن.
طوری که بهمرور حتی در مسائل خانوادگیِ شاه هم دخالت میکنن!!!
-روحاء !:)
میون کلامتان شکر حاج مهدی اینجاس
بهبههههه
به سلامتییی:)))
جای ماهم فیض ببرید🥺✨🤍
یکروز مُردخای به شاه پیشنهاد میده که: بیا یه لشکر بزرگی رو جمع کنیم، به یونان حمله کنیم و به قلمرو ایران اضافهاش کنیم.
_پیشنهاد غیرعقلانیای بود.
در این حین، ملکه وَشتی با شنیدن این پیشنهاد، به شکل قاطعی باهاش مخالفت میکنه و میگه: قلمرو ما در شرایط فعلی هم وسیعه. اونقدری وسیع که اگر بتونیم همه شهرها و مناطقش رو به درستی اداره کنیم، باید کلاهمونو بندازیم بالا.
وقتی انقدر در مدیریتش به مشکل برمیخوریم، تصرفِ قلمروی جدید، فقط مشکلی به مشکلاتمون اضافه میکنه....
[پختگیِ نظرش>>>>>]
.
.
شاه نظر همسرشو تأیید میکنه و مُردخای که با مخالفت جدی روبهرو شده، از ملکه کینه بهدل میگیره و با همکاریِ تیم حیلهگرش ملکه رو به قتل میرسونه🥲💔
و طوری وانمود میکنن که انگار ملکه در اثر بیماری از دنیا رفته...
خشایارشاه در غم بزرگی فرو میره و کل ایران عزادار میشه...🥀
بعد مدتی مشاوران یهودیِ شاه بهش پیشنهاد میدن که مدتهاست در تنهایی و فقدانِ ملکه بسر میبری...
قصد نداری دوباره ازدواج کنی؟
با چربزبونی رضایتش رو جلب میکنن و پیشنهاد میدن:
جشنی بزرگ برگزار کن و تمام دخترانِ جوان و زیباروی ایرانی رو دعوت کن. از میان اونها هر کدومو پسندیدی، به عنوان ملکه بعدی اعلام کن....
شاه با این پیشنهاد موافقت میکنه.
جارچیان و نمایندگانی از جانب شاه رو به سراسر ایران اعزام میکنند و از شرق تا غرب، شمال تا جنوب این سرزمین پهناور، هرجا که دختری زیبا و شایسته میدیدند، با ارابههای حکومتی به قصر شاه میبردند.
به مدت یک ماه برای این دختران، محل اقامت، غذا و لوازم آرایشی و بهداشتی فراهم کردند تا به دختری شایسته برای رفتن به محضرِ پادشاه، تبدیل بشن و مجوز حضور در جشن براشون صادر بشه.💅
روز جشن فرارسید....
مُردخای با حیلهگریِ تمام،
خواهرزادهی خودش، اِستِر رو که دختری جوان و زیبا بود، در میان دخترهای ایرانی جا میده.
صفی بزرگ تشکیل میشه و پادشاه تکتک از تمام دختران بازدید میکنه تا به استر میرسه.
در کمال تعجبِ همگان،
از میان هزاران دختر شایسته و زیباروی ایرانی،
استر رو انتخاب میکنه و به عنوان ملکه ایران اعلام میکنه.😐💔
.
.
(با پیشینه مهارت یهودیان در جادو و سحر، احتمال فریب پادشاه تقریبا ۱۰۰ درصده!)
استر وارد دربار پادشاه میشه و علاوه بر حرمسرا، در تماااام مسائل حکومتی، سیاسی، اقتصادی و نظامی نفوذ و دخالت میکنه.
و این یعنی گامی بزرگ برای احاطهی یهودیان بر تمام بخشهای حکومتی و تعیین تکلیف، حتی برای مسائل خانوادگی پادشاه!!!
و نکته خطرناکش اینجاست که هیچکس خبر نداره که همسرِ پادشاه، یک یهودیه...😱💔
و حالا بریم سراغ هامان که ببینیم در تمام این مدت چیکار میکرده...🤔
.
هامان به عنوان صدراعظم و وزیر اول پادشاه، وظیفه هماهنگی تمام امورات حکومتی و تقسیم مسئولیتها بین مسئولان رو داشته...
مدتها بود که به این گروهِ خاص، مشکوک شده بود و سعی میکرد به پادشاه گوشزد کنه که حواسش بیشتر جمع باشه و به اینا اعتماد نکنه.
یک شب درحال قدمزدن و سرکشیِ شبانه بین اتاقهای دربار بوده که حین رد شدن از مقابلِ اتاقِ یهودیا (مُردخای و دارو دستهاش)،
زمزمهی توطئه میشنوه...🤭👀
_ یعنی چهخبره؟
گوشاشو تیز میکنه و متوجه میشه که یهودیا در حال کشیدن نقشهای برای گرفتنِ اختیارِ پادشاه و قتلعام ایرانیان هستند!!
هراسان و خشمگین خودشو به محضر پادشاه میرسونه و تمام چیزهایی که شنیده بود رو تعریف میکنه و بهش هشدار میده که: گفته بودم نباید به اینا اعتماد کرد و اینا یهودیان....
در حالی که استر کنار پادشاه بوده و همهچی رو میشنوه.
به داییش مُردخای خبر میده که نقشهشون لو رفته و اینجاست که داستانِ ما به یه روایتِ تراژدی تبدیل میشه...🥲🖤