-روحاء !:)
تورا از او خواستم ؛ قسمت پنجم ⁵ اون شب گذشت ولی انگاری دنیای من تو لحظه ای که با رضا چشم تو چشم شد
تورا از او خواستم؛
قسمت ششم ⁶
اتوبوس به حرکت افتاد ؛ خانوم جون و مامان رضا کنار هم نشستن و من موندم یه صندلی خالی که با ریحانه خواهر رضا پر شد ، با هم حرف زدیم و دوست شده بودیم ، ریحانه برعکس رضا دختر شر و شوری بود این رو میشد از شیطنت داخل چشماش فهمید ولی رضا آروم بود ، آرامش چشماش دل دریا زده من یکی رو که اروم میکرد ؛ ریحانه با شور و شوق ازم سوال میکرد و منم جواب میدادم وقتی فهمید تک فرزندم لب لوچه اش آویزون شد ، فکری به سرم زد و پرسیدم : ریحانه داداش داشتن چطوریه؟ ریحانه چینی به قیافه با نمکش داد و شروع کرد به تعریف کردن از داداش یکی یدونه اش ؛
میگفت رضا خیلی مهربونه ، دست و دلبازه ولی حساسه ، اگه یه وقتی چیزی ناراحتش کنه نمیتونه در موردش حرف بزنه و سکوت میکنه ، ریحانه میگفت : مامان از سکوت رضا میترسه وقتی رضا سکوت میکنه خیلی ترسناک میشه ، مامان میگه رضا سکوت میکنه و دل خودش میشکنه که مبادا دل ما با حرفاش نشکنه . .
حرفای منو ریحانه تموم نمیشد ، گاهی وقتا که رضا به ریحانه لبخند میزد منم دلی از عزا در می آوردم و خیره میشدم به لبخند های قشنگ رضا . .
موقع خوردن خوراکی هامون و بین خنده های یواشکی مون و مسخره کردن مدل خوابیدن همسفرامون یه تیکه ناقابل از بیسکوئیت قصد سفر به جای دیگه ای از معده کرد و سرفه رو به ارمغان آورد، سرفه های پی در پی ام تو اتوبوسی که همه خواب بودن مثل آژیر خطر بود تو اسرائیل . .
ریحانه دستپاچه شده بود و چنان ضربه های محکمی به پشتم میزد که اگه تو بوکس به کسی میزد امتیاز بالا میآورد،
چشمام پر از اشک شده بود که سایه و سنگینی نگاه کسی رو حس کردم سرم رو که بالا اوردم رضا بود ، یه بطری اب دستش بود و لیوان پلاستیکی که پر از اب کرده بود ، چشماش مثل همیشه نبود ، اون حالت اروم چشماش انگاری یکم طوفانی شده بود ، لیوان رو از دستش گرفتم و خوردم ؛ اولین مکالمه منو رضا از اونجا شروع شد . با لحنی سرد که ته رنگی از نگرانی توش بود پرسید: خوبید؟
انقدر هول شده بودم که در جواب گفتم : ممنون شما خوبید؟ یک تک خنده کوتاه زد و گفت : شکر !
رفت و نشست سر جاش ، به خودم که اومدم تازه فهمیدم چی گفتم ، اخه دختره خنگ تو سرفه کردی ، تو تا مرز خفگی رفتی از اون میپرسی خوبی؟؟ ای وای از این خنگ بازیات نرگس خانوم .
تا زمانی که به مشهد رسیدیم هیچ اتفاق خاصی بین منو رضا نیوفتاد ، جز چند باری که به خاطر گل روی خواهر ریحانه خانوم نزدیکم میشد و میتونستم بوی عطرشو بشنوم و صداشو به ذهنم بسپارم . .
{ قسمت پنجم }
-روحاء !:)
تورا از او خواستم؛ قسمت ششم ⁶ اتوبوس به حرکت افتاد ؛ خانوم جون و مامان رضا کنار هم نشستن و من موندم
درحال نوشتن قسمت هفتمم و اینجوری ام که
کاشش نرگس تک فرزند نمیشد رضا میرفت ابجیشو میگرفت 💅
-روحاء !:)
درحال نوشتن قسمت هفتمم و اینجوری ام که کاشش نرگس تک فرزند نمیشد رضا میرفت ابجیشو میگرفت 💅
هممون باهم شکست عشقی بخوریم
-روحاء !:)
تورا از او خواستم؛ قسمت ششم ⁶ اتوبوس به حرکت افتاد ؛ خانوم جون و مامان رضا کنار هم نشستن و من موندم
تورا از او خواستم ؛
قسمت هفتم ⁷
دل تو دلم نبود که بریم حرم ، مثل کبوتری بودم که انگاری از لونه اش دورش کرده بودن ، بال بال میزدم که برسم به حرم ؛ همه چی که حاضر شد با هیئت به سمت حرم حرکت کردیم . از هتل تا حرم خیلی راه نبود . .
وارد حرم شدیم و تا چشمم خورد به ضریح چشمام پر از اشک شد . .
از ذوق بود ، از غم بود یا از چیز دیگه نمیدونم ولی اشک میریختم و دعای اذن ورود رو زمزمه میکردم ، دلم پر بود از عالم و ادم ، موقع زیارت از اقا خواستم که یه نشونه بهم بده تا بفهمم راهی که میرم درسته ..
قرار بود که بعد از زیارت و نماز ساعت ۲ همه جلوی باب الجواد باشن تا حرکت کنیم به سمت هتل ؛ اما من انقدر درگیر دعاها و حاجت خواستنام بودم که ساعت و زمان از دستم در رفته بود ، چشم که باز کردم ساعت ۳ بود و من هم داخل حرم . .
شلوغ بود ؛ با سختی و مشقت از جمعیت خارج شدم به سمت باب الجواد و محل مقرر شده رفتم اما خبری نبود ، انگاری یه سطل آب یخ ریخته باشن رو سرم ، وا رفتم و نشستم یه گوشه ای ؛ از دور یه آشنا رو دیدم ، خودش بود رضا بود که به سمتم میومد دروغ چرا قیافه اش برزخ برزخ بود ، نرگس خانوم خراب کردی بدم خراب کردی تا به من رسید گره ابروهاش بیشتر شد و امواج اعصبانیت تو صورتش بیشتر موج زد ، چشمای آرومش دیگه حالا طوفانی بود ، با صدای دورگه ای که از عصبانیت میلرزید ولی سعی در کنترلش داشت گفت : کجا بودین؟ هیچ میدونید چقدر همه رو نگران کردین؟ چرا انقدر بی مسئولیتید؟ خانوم جون که از استرس فشارش بالا رفت و مجبور شدند ببرنش هتل. .
با شنیدن اینکه خانوم جون حالش بد شده از جام بالا پریدم
یعنی چی؟ حالش بده؟ من ، من اصلا نمیخواستم اینجوری بشه ، حواسم پرت شد . .
قلبم از بی مهریش آزرده و چشمام پر شده بود و اشک هام خودشون رو به لبه پرتگاه رسونده بودن که روی گونه ام جاری بشن . .
با دیدن اشکام یکمی از اخماش باز شد و دست پاچه شد: الان حالشون خوبه ، نگران نباشید از مامانم جویا شدم ، بیاید بریم هتل
بدون هیچ حرفی به سمت خروجی رفتیم و از حرم خارج شدیم ، روزه سکوت گرفته بودم و رضا کنارم با فاصله حرکت میکرد ، انگار میخواست چیزی بگه ولی هی دست دست میکرد و دست کم آخرش تونست حرف بزنه :
ببخشید .
_ چیو؟
+یکم پیش خیلی تند رفتم ، عصبانی شدم نباید اونقدر تند باهاتون صحبت میکردم، فقط ! فقط نگران شده بودم که نکنه اتفاقی افتاده باشه
_ من باید عذرخواهی کنم ، تقصیر من بود که دیر رسیدم و شمارو هم یک ساعت اونجا معطل کردم ، ببخشید
+ از دستم دلخور نیستید نه؟
لبخندی ساختگی زدم و گفتم : نه !
+ ولی چشماتون نمیخنده
از حرفش جا خوردم ، هیچوقت کسی به این دقت نکرده بود ، اینکه وقتی میخندیدم چشمام هم میخندیدن و چین میخوردن از خوشحالی ؛
دست تو جیبش کرد و یه تسبیح سبز رنگ بیرون آورد و به سمت من گرفت و گفت :
این رو تو سفر قبلیم از یکی از خادم ها هدیه گرفتم ، خیلی برام عزیزه ؛ یه نشونه است برام که از طرف امام رضا رسیده ولی الان دلم میخواد هدیه بدمش به شما . .
فقط دیگه دلخور و ناراحت نباشید !
چشمام از ذوق برق میزد و لبخند رو لبم نقش بسته بود چطوری باید بهش میگفتم که این این تسبیح برای من هم نشونه است ، نشونه ای که از امام رضا خواسته بودم و خیلی زود برام فرستادش؟
تو را بیشتر دوستت داشتم ، از دریا از آسمان و هر چیزی . .
رفتنت مرا از همه چیز متنفر کرد .