-روحاء !:)
تورا از او خواستم؛ قسمت ششم ⁶ اتوبوس به حرکت افتاد ؛ خانوم جون و مامان رضا کنار هم نشستن و من موندم
درحال نوشتن قسمت هفتمم و اینجوری ام که
کاشش نرگس تک فرزند نمیشد رضا میرفت ابجیشو میگرفت 💅
-روحاء !:)
درحال نوشتن قسمت هفتمم و اینجوری ام که کاشش نرگس تک فرزند نمیشد رضا میرفت ابجیشو میگرفت 💅
هممون باهم شکست عشقی بخوریم
-روحاء !:)
تورا از او خواستم؛ قسمت ششم ⁶ اتوبوس به حرکت افتاد ؛ خانوم جون و مامان رضا کنار هم نشستن و من موندم
تورا از او خواستم ؛
قسمت هفتم ⁷
دل تو دلم نبود که بریم حرم ، مثل کبوتری بودم که انگاری از لونه اش دورش کرده بودن ، بال بال میزدم که برسم به حرم ؛ همه چی که حاضر شد با هیئت به سمت حرم حرکت کردیم . از هتل تا حرم خیلی راه نبود . .
وارد حرم شدیم و تا چشمم خورد به ضریح چشمام پر از اشک شد . .
از ذوق بود ، از غم بود یا از چیز دیگه نمیدونم ولی اشک میریختم و دعای اذن ورود رو زمزمه میکردم ، دلم پر بود از عالم و ادم ، موقع زیارت از اقا خواستم که یه نشونه بهم بده تا بفهمم راهی که میرم درسته ..
قرار بود که بعد از زیارت و نماز ساعت ۲ همه جلوی باب الجواد باشن تا حرکت کنیم به سمت هتل ؛ اما من انقدر درگیر دعاها و حاجت خواستنام بودم که ساعت و زمان از دستم در رفته بود ، چشم که باز کردم ساعت ۳ بود و من هم داخل حرم . .
شلوغ بود ؛ با سختی و مشقت از جمعیت خارج شدم به سمت باب الجواد و محل مقرر شده رفتم اما خبری نبود ، انگاری یه سطل آب یخ ریخته باشن رو سرم ، وا رفتم و نشستم یه گوشه ای ؛ از دور یه آشنا رو دیدم ، خودش بود رضا بود که به سمتم میومد دروغ چرا قیافه اش برزخ برزخ بود ، نرگس خانوم خراب کردی بدم خراب کردی تا به من رسید گره ابروهاش بیشتر شد و امواج اعصبانیت تو صورتش بیشتر موج زد ، چشمای آرومش دیگه حالا طوفانی بود ، با صدای دورگه ای که از عصبانیت میلرزید ولی سعی در کنترلش داشت گفت : کجا بودین؟ هیچ میدونید چقدر همه رو نگران کردین؟ چرا انقدر بی مسئولیتید؟ خانوم جون که از استرس فشارش بالا رفت و مجبور شدند ببرنش هتل. .
با شنیدن اینکه خانوم جون حالش بد شده از جام بالا پریدم
یعنی چی؟ حالش بده؟ من ، من اصلا نمیخواستم اینجوری بشه ، حواسم پرت شد . .
قلبم از بی مهریش آزرده و چشمام پر شده بود و اشک هام خودشون رو به لبه پرتگاه رسونده بودن که روی گونه ام جاری بشن . .
با دیدن اشکام یکمی از اخماش باز شد و دست پاچه شد: الان حالشون خوبه ، نگران نباشید از مامانم جویا شدم ، بیاید بریم هتل
بدون هیچ حرفی به سمت خروجی رفتیم و از حرم خارج شدیم ، روزه سکوت گرفته بودم و رضا کنارم با فاصله حرکت میکرد ، انگار میخواست چیزی بگه ولی هی دست دست میکرد و دست کم آخرش تونست حرف بزنه :
ببخشید .
_ چیو؟
+یکم پیش خیلی تند رفتم ، عصبانی شدم نباید اونقدر تند باهاتون صحبت میکردم، فقط ! فقط نگران شده بودم که نکنه اتفاقی افتاده باشه
_ من باید عذرخواهی کنم ، تقصیر من بود که دیر رسیدم و شمارو هم یک ساعت اونجا معطل کردم ، ببخشید
+ از دستم دلخور نیستید نه؟
لبخندی ساختگی زدم و گفتم : نه !
+ ولی چشماتون نمیخنده
از حرفش جا خوردم ، هیچوقت کسی به این دقت نکرده بود ، اینکه وقتی میخندیدم چشمام هم میخندیدن و چین میخوردن از خوشحالی ؛
دست تو جیبش کرد و یه تسبیح سبز رنگ بیرون آورد و به سمت من گرفت و گفت :
این رو تو سفر قبلیم از یکی از خادم ها هدیه گرفتم ، خیلی برام عزیزه ؛ یه نشونه است برام که از طرف امام رضا رسیده ولی الان دلم میخواد هدیه بدمش به شما . .
فقط دیگه دلخور و ناراحت نباشید !
چشمام از ذوق برق میزد و لبخند رو لبم نقش بسته بود چطوری باید بهش میگفتم که این این تسبیح برای من هم نشونه است ، نشونه ای که از امام رضا خواسته بودم و خیلی زود برام فرستادش؟
تو را بیشتر دوستت داشتم ، از دریا از آسمان و هر چیزی . .
رفتنت مرا از همه چیز متنفر کرد .
-روحاء !:)
تورا از او خواستم ؛ قسمت هفتم ⁷ دل تو دلم نبود که بریم حرم ، مثل کبوتری بودم که انگاری از لونه اش
تورا از او خواستم ؛
قسمت هشتم ⁸ .
از مشهد که برگشتیم، روزها به شکلی دیگه میگذشت. تسبیح سبز رو گذاشته بودم توی جانمازی که خانوم جون وقتی از مکه اومده بود هدیه داده بود به من . هربار که جانمازم رو باز میکردم تا نماز مرو بخونم ، چشمم به تسبیح میافتاد و بعدم حرفای اون روز رضا در یادم تداعی میشد ؛ خندیدن چشمام، ناراحت نبودنم ، دعا و . .
این چند روز زمزمه های یواشکی بین مامان و بابا رد و بدل میشد که اصلا معنیشو نمیفهمیدم .
یه روز که خونه خانوم جون دعوت بودیم قفل زبون خانوم جون باز شد و منشا زمزمه هارو نمایان کرد
خانوم جون نه گذاشت و نه برداشت و یهو پرسید : نرگس میخوای ازدواج کنی مادر؟
قلبم هری ریخت پایین ، لپام گل انداخته بود اروم و با تته پته گفتم : یعنی چی خانوم جون ؟ از دستم خسته شدید؟ میخواید شوهرم بدید؟
خانوم جون نخودی خندید و دستش رو گذاشت رو شونه ام و گفت : نه مادر جون مگه ادم از گل مورد علاقه اش خسته میشه ؟ فقط یکی از اشنا ها میخواست بیاد برای خواستگاری و گفته بود که ما مزه زبونتو بفهمیم البته که مامان بابات همچین موافقم نیستن .
به چهره مامان بابا نگاه کردم راست میگفت خانوم جون برق رضایت رو تو چشماشون نمیدیدم . لب تر کردم و گفتم : اخه من هنوز دارم درس میخونم
بهشون بگید نه من هنوز نمیخوام !
تو دلم به خودم گفتم : زکی ؛ نرگس خانوم بگو دلم جا دیگه گیره درس چیه اخه .
از جام بلند شدم اتاق رو ترک کنم که با جمله خانوم جون خشکم زد
_ باشه پس مادر حالا که بلند شدی اون تلفنو بیار به مادر رضا زنگ بزنم بگم گفتی نه
مثل جغد سرمو چرخوندم و گفتم :
مامان رضا؟ چه ربطی به مامان رضا داره خانوم جون؟ گفتم به خواستگار بگید نه
+ خب داریم به خواستگار میگیم نه
مامان رضا خواسته بود ازت بپرسیم ؛
انگاری یه سطل اب یه بریزن رو سرم وا رفتم .
ای اقبالت نرگس تو دقیقه نمیتونی دهنتو به <نه> باز نکنی؟
لبخند مصنوعی ای زدم و گفتم :
حالا میخواید تماس نگیرید به هرحال اشناس ، غریبه که بود ، غریب بود آشنا که آشناعه آشناس ، آشنا که غریبه نیست .
خودمم نمیدونستم چه چرت و پرتی بهم میبافم ولی انگاری خانوم جون فهمیده بود و تیز شده بود که حرف بکشه از دهنم
+ انگاری همچین دلتم نمیخواد رضا بیاد خواستگاری .
خنده ای کرد و ادامه داد : باشه پس میگم دختر ما راضیه از هول پسر شما افتاده تو دیگ زود بیاید ببریدش خوبه؟
_ نه نه
بازم خندید و من از اینکه انقدر بد خودمو لو داده بودم داشتم اب میشدم
+ خب پس میگم نیاید ببریدش میخوایم نگهش داریم ترشی شه
از حرص اسم خانوم جون رو کش دار گفتم که تیر نهایی رو زد و خنده اش بالاتر رفت
+ بهشون میگیم گل دخترمون رضایت داده به خواستگاری و آشنایی قبوله؟
لبخندی زدم و نوای درون دلم یه ایول الله نثار خانوم جون کرد .
دل تو دلم نبود ، انگاری راهی که رفته بودم درست بود ، نذر هام ، دعاهام .
اون شب از ذوق نتونستم بخوابم همش در حال فکر کردن بودم که اصلا چی باید بپرسم؟ چی باید بگم ؟ ذوقی که تو دلم بود وصف نشدنی بود