تا حالا داستان عاشقانه ی < سارای و خان چوبان > رو شنیدید؟
یه داستان اصیل از دل آذربایجان
براتون تعریفش کنم ؟💘
-روحاء !:)
تا حالا داستان عاشقانه ی < سارای و خان چوبان > رو شنیدید؟ یه داستان اصیل از دل آذربایجان براتون تعر
توی قدیم ندیما.
جایی که عشق و افسانه ها با هم تداخل داشتن یه داستان عاشقانه بین،دو نفر شکل گرفت .
-روحاء !:)
توی قدیم ندیما. جایی که عشق و افسانه ها با هم تداخل داشتن یه داستان عاشقانه بین،دو نفر شکل گرفت .
سارای یه دختر خیلی زیبا بود ، چشمای درشت ، ابروهای پیوسته ، صورت سرخ و سفید . .
سارای به زیبایی جایی بود که زندگی میکرد یعنی کنار رود < آرپا چای > .🌊
-روحاء !:)
سارای یه دختر خیلی زیبا بود ، چشمای درشت ، ابروهای پیوسته ، صورت سرخ و سفید . . سارای به زیبایی جای
میگفتند سارای موهای به رنگ طلا و چشمایی به رنگ آسمان داره . .
بچه که بود اسم سارای رو گذاشته بودن و نامزدش کرده بودن به جوانی دل پاک و عاشق به نام < خان چوبان >
اما یه روز آسمون تپید و زمین و زمان حسودی کردن به عشق این دوتا . .
پای یه خانزاده وسط کشیده شد .
میگفتن پسر خان سارای رو دیده و شیفته زیبایی سارای شده .🤝
-روحاء !:)
اما یه روز آسمون تپید و زمین و زمان حسودی کردن به عشق این دوتا . . پای یه خانزاده وسط کشیده شد . می
خان سارای رو برای پسرش خواستگاری کرد
پدر سارای میخواست مخالفت کنه ولی زور خان بیشتر بود .
-روحاء !:)
خان سارای رو برای پسرش خواستگاری کرد پدر سارای میخواست مخالفت کنه ولی زور خان بیشتر بود .
از ترس جون خانواده و از دست دادن همه چیز خودش راضی شد .
شب قبل مراسم سارای از خونه بیرون میزنه و به سمت رودخانه آرپا چای میره .
وقتی اونجا میرسه میبینه نه راه پیش داره نه راه پس
بمونه باید تن بده به زندگی با خان و دوری از معشوق . .
-روحاء !:)
شب قبل مراسم سارای از خونه بیرون میزنه و به سمت رودخانه آرپا چای میره . وقتی اونجا میرسه میبینه نه
سارای خودشو به آب سپرد .
و رود هم سارای رو با خودش برد
وقتی خان چوبان به دنبال سارای رفت چیزی از سارای خودش پیدا نکرد و فقط اسمش رو فریاد زد 🥲
«میگن هر وقت صدای رود آرپا در شب بلندتر از همیشه باشه ، هنوز هم نام "خانچوبان" را صدا میزنه ... شاید چون عشق بعضی آدمها هیچوقت با مرگ تمام نمیشه.»