بچه که بود اسم سارای رو گذاشته بودن و نامزدش کرده بودن به جوانی دل پاک و عاشق به نام < خان چوبان >
اما یه روز آسمون تپید و زمین و زمان حسودی کردن به عشق این دوتا . .
پای یه خانزاده وسط کشیده شد .
میگفتن پسر خان سارای رو دیده و شیفته زیبایی سارای شده .🤝
-روحاء !:)
اما یه روز آسمون تپید و زمین و زمان حسودی کردن به عشق این دوتا . . پای یه خانزاده وسط کشیده شد . می
خان سارای رو برای پسرش خواستگاری کرد
پدر سارای میخواست مخالفت کنه ولی زور خان بیشتر بود .
-روحاء !:)
خان سارای رو برای پسرش خواستگاری کرد پدر سارای میخواست مخالفت کنه ولی زور خان بیشتر بود .
از ترس جون خانواده و از دست دادن همه چیز خودش راضی شد .
شب قبل مراسم سارای از خونه بیرون میزنه و به سمت رودخانه آرپا چای میره .
وقتی اونجا میرسه میبینه نه راه پیش داره نه راه پس
بمونه باید تن بده به زندگی با خان و دوری از معشوق . .
-روحاء !:)
شب قبل مراسم سارای از خونه بیرون میزنه و به سمت رودخانه آرپا چای میره . وقتی اونجا میرسه میبینه نه
سارای خودشو به آب سپرد .
و رود هم سارای رو با خودش برد
وقتی خان چوبان به دنبال سارای رفت چیزی از سارای خودش پیدا نکرد و فقط اسمش رو فریاد زد 🥲
«میگن هر وقت صدای رود آرپا در شب بلندتر از همیشه باشه ، هنوز هم نام "خانچوبان" را صدا میزنه ... شاید چون عشق بعضی آدمها هیچوقت با مرگ تمام نمیشه.»
بعد ها مردم یه ترانه ترکی برای این غم و عشق ساختن به نام . .
< آپاردی سل لر سارانی >.
-روحاء !:)
سارای خودشو به آب سپرد . و رود هم سارای رو با خودش برد
یکی از غمانگیزترین داستانهای عاشقانه، همینه
امیدوارم هیچ عشقی تو دنیا جز به وصال ختم نشه:)
وقتی بچه بودم مامان بزرگم داستان سارای رو شعرگونه برام میخوند:*))))
سیللر آپاردی سارایی:)))
.
.
مامان منم برام میخوند و غم این اهنگ همیشه تو قلبم طنین انداز میشد :))