eitaa logo
روشنا!
26 دنبال‌کننده
326 عکس
118 ویدیو
1 فایل
آنقدر شلوغ شده ایم که درنگ برای نوشتن را لازم نمیدانیم در جستجوی مکثِ بزرگِ من و صرفا دفترچه ای برای ضبط صدای قلم ها ... کپی؟ دوست نمی داریم(:
مشاهده در ایتا
دانلود
سخت ترین درد در دنیا این است که یک عمر نخواهی به چنین نقطه ای برسی اما... حالا در میان آن دست و پا بزنی یک عمر فراااار کنی از عاقبتی شبه سرانجام دیگران یک عمر لحظه لحظه و ذره ذره بدوی که نشود آنچه که هست ولی اکنون با چشمانی خیس، سرخ و ترسان خیره شده ای به آینده ی نزدیک به... این روزها و در میان تلاطم هایم آنقدر حرف مردم، درباره ی همین دیگران که روزی از حرفشان می ترسیدند به گوشم خورده که لرز گرفته ام و جا زده ام! خیره مانده ام و شبیه آن که نمی‌ خواهد مرگ عزیزش را باور کند دست و پا میزنم، به در و دیوار می کوبم تا باور نکنم نمیتوانم! حالا که تمام این چند سال و تمام این ساعت ها به امید متفاوت بودن با دیگران به خود زحمت دادم بشینم و دو دستی بر سر بکوبم که خب نشد دیگر بیخیال! من‌؟ همانم که سر انتخاب رشته ام برای تو تماااااام تردید های دنیا را کنار گذاشتم و با قدرت گفتم: محض لبخند تو.. همو که سر کارنامه و درس و امتحان گفتم که زشت است دوستدار تو رتبه ی علمی نیاورد و دست و پا زدم، گفتم‌: برای شادی شیرینت! من همان چمرانم که عهد ها بست و هیاهو به پا کرد که بشود و یا برسد به نقطه ای در زندگی که شبیه هیچ کس نباشد هیچ کسی که می گویم، هیچ انسانی روی زمین و حتی دور و برم خیلی ها از زندگی شان رضایت دارند و خیلی ها چراغ قوه ی کف دست شان را می گیرند روی یک مسیر و می گویند برای تو بهترین راه همین است خب تهش می توانی...شوی من، اما نمیخوام تهش چیزی شوم هیچکس نمی فهمد که من چه می گویم میدانی چون هیچ کس اینگونه نبوده مگر نه؟ بوده؟! برزخ شده دوباره دقیقه هایم؛ با این قهوه ای چشمان خیسم که به سرخی می رود حالا چطور و با چه حالی کتاب دست بگیرم و بخوانم؟ ... چیزی ته ته ته قلبم می گوید که تو میفهمی راه کدام است نه؟! -همان همیشگی دوست دا‌شتنی! با زیر پتو رفتن و نوشتن و نوشتن هم آرام نمیشوم راه، راه ِ چمران است و چاه؟ +حرف مردم😶. من برای تو بودم و هستم اما گاهی که نگاهم می‌چرخد بین زندگانی دور و بری ها، میترسم از خودشان و حرف هایی که بالاخره روزی درباره ی من میزنند یک چیزی هم این دوران خوب جا افتاده است گوشه ی ذهن ملتهبم که . .. ... دنیا است دیگر، هر جور هم که زندگی کنی و هر مدل که باشی باز هم روزی و جایی می رسد که حسرت چیزی حتی به اندازه ی یک سلام با لبخند، در دلت می ماند آدمیزاد است دیگر خودت را که بکشی و تکه تکه هم کنی نمی‌شود که به برخی چیز های ته دلت برسی و نمی‌شود که برسد روزی برای سپاس گذاری محض و رضایت تمام! این دو بند شده است عصاره ی تمااام این درد و غم ایامم... ايام تغيير و ايام بزرگ شدن! چه بخواهی قبول کنی و چه به خودت بقبولانی بالاخره روزی به این نقطه میرسی که واقعا بعضی لحظه ها نگاهت به هستی و قواعد مزخرف آدم ها زیادی رویایی بوده و آن ثانیه آرامش زجر آمیزی داری به وسعت تماااام نوجوانی :) این شده است حال یک روز ما شب نگاشت؛ 7/11 مصادف با میلاد رسول الله و جعفر آل محمد عليه الصلاة والسلام
نمی‌فهمم چرا اما آشفتگی ها به زور دست به قلمم می کند و الا خوشی های نشاط آور صبح امروز آنقدددددر جای نوشتن داشتند :) ♥️
روشنا!
نمی‌فهمم چرا اما آشفتگی ها به زور دست به قلمم می کند و الا خوشی های نشاط آور صبح امروز آنقدددددر جای
حق دارد قلمم، آشفتگی هایی که به تو ختم می شود بسی دوست داشتنی است مگر نه؟!
درس خواندن تهذیب اخلاق هوشیاری‌سیاسی همراه با تلاش‌های انقلابي ‌؛ وظایفی هستندکه دختران و پسرانِ این نسل‌ باید آن‌ها را هرگز فراموش نکنند . - آقاسید‌علی‌‌خامنه‌ای مدظله العالی♥️
هممون نیاز داریم ؛ وقتی توی روزمرگی هامون غرق شدیم .. و فقط کارمون شده خوردن و خوابیدن یکی بیاد بزنه پس کلمون و بگه : بچه شیعه خودتو جمع و جور کن ! میدون جهاد در راه اسلام نباید خالی بمونه .
روشنا!
هممون نیاز داریم ؛ وقتی توی روزمرگی هامون غرق شدیم .. و فقط کارمون شده خوردن و خوابیدن یکی بیاد بز
کاش همین بشود شروعی برای لبیک! کاش آنقدر جگر داشتم که با همه ی اضطراب ها، دست و پایم را جمع می کردم و دست به کار میشدم محض رضای تو :) ♥️ دریغا از آنکه نشدیم همرنگ تا نقاب قوي بودن را محکم ببندیم و تا روز موعودش از پا ننشینیم مگه نه بسیجی؟!
شوک قشنگی بود کلهٔ صبح :)
بی گُمآن روزِ قَشَنگیٖ بِشَوَد اِمروزَم چون سَر صُبح سَلآمَم بِه تو خِیلیٖ چَسبیٓد..:)
امروز صبح پیش از آنکه به مدرسه برسم، اعصابم خط خطی شده بود و به قولی حالمان گرفته شده بود حوصله ی هیچکس را نداشتم اما، او از راه که رسید از همه ی روزها بشاش تر بود به قول خودش غرور گرفته بودش و همان بالا بالاها می پرید نگاه انداخت و صورت درهمم را که دید گفت: برنامه ت واسه امروز چیه؟ +برای چی؟ چرا؟ چشماش گرد شد و گفت یعنی خبر نداری؟!! نیق باز صورتش را که دیدم یاد خبر سحرگاه افتادم خندیدم و گفتم بزن قدش! از قضا از شدت خوشحالی دستم رفت توی چشمش😐، حالا هر چه فکر میکنم وجدان درد میگیرم اما گذشته از آن، با خنده عکس شما را از کیفش درآورد و گفت بریم پایین اینو بذاریم رو میز؟! نمی‌توانستم نه بگویم، پای شما در میان بود از در که بیرون زدیم دیدمش که یگان را محکم بغل کرده و هر دو می‌خندند انگار که توانسته باشند از غول تاریخ، بیست بگیرند مثل یک پیروزی بززززرگ :) حالا من هم دوست داشتم از شادی یگان را در آغوش بگیرم با اینکه اصلا خوشم نمی‌آید از اینکار اما دست خودم، نبود پای شما در میان بود پ.ن: یگان دختر کوچک کلاسمان است که جهشی خوانده، در وصفش مینویسم نقاش ماهری است که با جلال آل احمد انس دارد و برای من حیرت آور است خلاصه ش آنکه صبح امروز شاید نشاطی برای همه ی آنها که دوست دارند در کنار محبت شما، شبیه شما هم باشند امروز یک بار دیگر به خودم با همان محبت ته ته ته دلی ام به شما افتخار کردم عزیز به آنکه هوای دل های مان را سفت و محکم داری و ما دلمان به همين خوش است :) روز نگاشت یکشنبه 7/16
آقا مصطفی من! امروز که هشتگ ها را زیر نظر گرفته بودم و اینجا چرخ میزدم یک دفعه نگاهم گیر کرد روی یکی شان... نمی‌دانم واقعا چه سری دارید که ما تا اسمتان را می‌شنویم و قاب عکسی می بینیم دلمان هررری می‌ریزد و دیگر فقط می‌توانیم با وعده‌ى خواندن مناجات هایتان و شاید هم روزی دیدارتان دلمان را جمع و جور کنیم آنقدر خواستنی شده اید که اگر اسمتان جایی بیاید آن جا مقدس ترین است و می‌شود خاصِ خاص! به نظرم آدم هر چقدر هم که نخواهد چیزی را بپذیرد باید آنقدر شهامت داشته باشد که یک بار هم بهر جست و جو و فقط جست و جو خیره ی چشمانتان شود، نه فقط شما که حاج قاسم ها و باکری ها، عباس دانشگر ها و راضیه کشاورز، زینب خانم و عمار حلب اصلا با دردانه های خدا؛ به نظرم جرأت می‌خواهد آنکه طرح رفاقت بریزی با کسی که جنسش متفاوت است از آدم های دنیا از همه :) ... روز نگاشت؛ 1402/7/9 ٢ روز پیش از میلاد رسول الله