زمان:
حجم:
59.8K
🐓 دیگر نیاز نیست از خروس بی محل همسایه تان گله کنید!
کافی است که شما یک برادر بچه ننه ی درس خوان داشته باشید تا کله ی صبح با تکرار کردن نکات بی مزه ی زیست، مغزتان را بخورد😐
.
.
و آن گاه که از سر کلافگی صدا برآورید و بگویید 🤫یواش تر صدایت خانه را برداشته
کلام کند که: مزاحم نشو، تمرکز دارم!
#جهان_برادری
روشنا!
مدت هااا پیش يعنى خیلی قبل از شنبه ای که بخواهم چنین چیزی را اینجا بگذارم، قصد کرده بودم که چند خطی را از جان و دل برآورم
حقیقتا چند وقتی دلم تنگ شده بود برای #رفقای_نیکو برای شماها و در کل برای خودم!
اما غرض از مزاحمت که نه مراحمت شاید درددلی باشد و احوال پرسی :)
اولا آنکه دلدار خبر آورده مدتی است ما سادات مان به همراه آن قلم محشرش را این دور و برها نمی بینیم! تمشیت کنید که ببینیم علت خشک شدن جوهر قلم ایشان که یا چه بوده تا دست و پای عاملش را قلم کنیم؛
راستی! به او برسانید که خواهان حضور مبارکش هستیم :)
ثانياًها را نیز اجازه بدهید که بگذرد تا فرصت دوباره ای پیدا شود و اینجا را دوباره حیات دهم
- فعلا برویم سراغ درس شیرین ریاضی😐!
#جواهر_ناب
هدایت شده از 🇮🇷اَبــوتــراب؛🏴
نماز را به وقت بخوانید، با توجه و با
حضور قلب بخوانید .حضور قلب
یعنی بدانید یک مخاطبی دارید که
با او حرف میزنید ؛این حالت را اگر
تمرین کنید مخصوصا در ایام جوانی
این تمرکز را ایجاد کنید، تا اخر عمر
این برایتان میماند .
#حضرتآقا🌱
:) ♥️
دوستان عيب کنند که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چراااایی؟!
#امیرالمومنین
هدایت شده از - پلـےلیستِمداحیاتون -
سید محمدرضا نوشه ورenc_16885215198736494381448.mp3
زمان:
حجم:
4M
نَفَسَم عَلــےِ ؛ همہ کسم عَلــےِ . .
بیشتر از هر کے بگے دلواپسم عَـلـےِ !(:
#محمدرضانوشهور | #مولودی
روشنا!
یک وقت هایی تو، می نشینی در اوج رویایت، روی گلیم های آبی سفید خاص آنجا و برای تک تک قطره هایی که به
https://eitaa.com/kongekhalvat/14150
.
.
ای خوش منادی های تو در باغ شادی های تو
بر جای نان شادی خورد جانی که شد مهمان تو!
#رفقای_نیکو
حاج قاسم با لبخند معناداری می گوید باید به این بلوغ برسیم که
نباید دیده شویم!
.
.
اما امشب من بغض مسخره را به زور چای تلخ و بی مزگی آب قورت میدهم و می گویم
باید فکر کنم، به اندازه ی تماااام لحظات امشب به اندازه ی بزرگی شبی که به سرعت می گذرد
باید بشینم و حلّاجی کنم فکر آشفته ی حال خراب کنم را
که فرق من در زندگی با دیگرانِ دور و بری چیست؟
که عامل این درد جز شده ی قلبم کیست؟ مگر غیر از خودم؟
الها، من به دردی مبتلا شده م که اگر بخواهم شرح دهم یا حتی اشاره هایی کنم دیگر مقاومت همیشگی می شکند دیگر دوباره جراحت روح نمی گذارد که همان "مجاهد" باشم
دیگر این بغض لعنتی تاب نمیآورد تا به خانه ت و آغوشت برسم تا نشکند شب ولادت
آن وقت ناچار آن همه شکوه و گله ی ته قلبم را میریزم روی دایره همه ی همه ش را
که دگر چیزی نباشد که به زور به خودم بفهمانم برای عبودیت سکوت کنم..
اصلا اینقدر گیج و گنگم که نمیدانم چه شده این قاب کف دستی را محکم چسبیده ام و با سرعت نور تایپ میکنم
خسته شده ام خسته تر از چیزی که بشود حتی بهش فکر کرد
میترسم
می ترسم از فکر درباره ی خستگی و عاملش که خونم به جوش بیاید و به مانند همه ی انسان های عادی دور و برم تصمیم بگیرم که بعد پشیمان باشم
می ترسم از شدت خستگی برگردم سمت رمان شیرین هفتصد صفحه ای امروز و دوباره از نو شروع به خواندن کنم و دوباره
تا شاید تصور جانشینی کسی و چشیدن لذاتش بدون اینکه دور باشد از تو و تو ناراضی باشی از او حالم را جا بیارد مثل نوشیدن یک لیوان شربت خنک میوه ای در زیر گرمای خورشید درست در دل کویر!
چند روز است که چیزهایی به ذهنم می رسد تا. ثانیاً. نوشتنم را پر کنم اما هر روز می گذشت و نمیشد
امروز از نگاه خودم تمام شد هر چه امتحان مسخره ی حال بهم زن بود هر چند که شوهر عمه ی گرام می خندید و می گفت:
آدما همیشه در معرض امتحان الهی هستند، امتحان که تموم نمیشه!
و ذهنم رفت سراغ قرار مان با رفیق یاد آمد که امشب را نه به خوابی میرسم و نه به پهن کردن سفره دلی در محضرت چرا که قرار داشتیم از این فرصت دو سه روز بهره ببریم
و برنامه ی هیئت را ببندیم
و
بستن برنامه هیئت با رفیق يعنی آغاز سر و کله زدن یا بهترش همان امتحان ناب الهی😐
.
.
پ.ن: اگر خشم داشتی پیشنهاد اینکه مداد دستت بگیری و بنویسی آنقدر تایپ کنی و بنویسی تا آروم بگیری
آرررووووم :)