گاهی نمیخواهیم التیام پیدا کنیم. چون درد، آخرین پیوندمان با چیزی است که از دست دادهایم.[23:22]
دوست داشت زندگی کند، نمیخواست زنده بماند. دلش میخواست قهقهه بزند، نه اینکه به لبخندی کوتاه قناعت کند. میخواست برای چیزی تلاش کند، نه اینکه هدیهاش بگیرد. آدمی نبود که خواستهاش رسیدن باشد. میخواست بخشی از مسیر را بدود، قسمتی از جاده را روی خاک غلت بخورد و هرگاه خسته شد بنشیند و نفسی تازه کند. حتی اگر سالها در همین جادهها بماند یا اگر پاهایش توی راه مجروح شود. حتی اگر هیچگاه نرسد..[*/]
روزهایی گذشت که چیزهای زیادی برای نوشتن داشتم و آدمهایی بودند که میخواستند بشوند. و حالا حسرت میخورم که در چیزهایی که نوشتهام برخی را به یاد نمیآورم و برخی هم حالا خیلی معمولی در نظر میآیند. حسرت میخورم که چرا چیزهای بهتری ننوشتم، چرا بهتر ننوشتم.. من دیگر چیزی پیدا نمیکنم که مکتوب کنم و کسی را نمییابم تا بخواهد بشنود. حالا که یک سال گذشته[یک سال که دوازده ماه است و سیصدوشصتپنج روز و هشتهزاروهفتصدوشصت ساعت که اصلا خیلی بیشتر چیزی است که از اسمش پیداست]، دیگر انتظار نوشتن از خود ندارم و لازم نیست در جستجوی مخاطب خوب و عاقل باشم و به همین چندکلمهای که دیگران نوشتهاند و من ناخوشترین مخاطبش هستم اکتفا میکنم و تلاش میکنم تا زنده بمانم. شاید افرادی باشند که از عوامل بقا به همین کلمه و مخاطب اشاره کنند و من هم روزی [یک سال گذشته] جزوشان بوده باشم ولی حالا یقیناً بدون اینها هم زنده میمانم و همین خوب است و زندگیکردن پیشکش. نمینویسم و هیچگاه ننوشتهام و نخواهم نوشت. کلمات بار دارند و من فقط یک کیفدستی کوچک همراه خود دارم.
متشکرم که اینجا بودید. و در پایان،
[در این کشاکشِ سخت میان موت و حیات،
امید وصلِ تو ما را دلیلِ هر نفس است.]
بچها. من دیگه ایتا نیستم. اگر خواستید اطلاع داشته باشید یروز مردم،
https://t.me/Hannvat👌🏼