#داستان
خر و یخ
روزگاری، خری بود بسیار تنبل که حتی حال و حوصله رفتن به اسطبل خودش هم را نداشت .
هوا سرد بود .و زمستان بود و تمام راه را به خاطر یخبندان به هم شبیه شده بودند .خر روی زمین دراز کشید و با خود گفت:
(دیگر جلوتر نمیروم)
گنجشگ مهربانی روی سر خر نشست و در گوشش گفت:
(خریت نکن،تو روی زمین درست و حسابی نیستی ، روی دریاچه یخ زده ای دراز کشیده ای، مواظب باش،دریاچه خیلی عمیق است )
اما خر تنبل خوابش برده بود ترجیح داده بود خمیازه بکشد و بخوابد گرمای تنش آرام آرام یخ را آب کرد ، تا اینکه یخ نازک و نازکتر شد و شکست .
به محض این که خر تنبل ما توی آب افتاد،از خواب پرید ، اما دیگر دیر شده بود و غرق شد
"وای که چه حمام غم انگیزی!تنبلی چه عاقبت بدی دارد"
سلام دوستان ظهرتون بخیر
تا چهار شنبه در کانال فعالیتی نداریم
انشاالله از روز چهارشنبه در خدمت شما هستم