https://eitaa.com/Mis0Nyc/2944
اگه بدونم دوستش دارین چرا که نه...
تا دو تا پارت دیگه نوشته بودم
ولی شک دارم...
علاقه ی نوشتنم از بین رفت-
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
🎧 چالش 50 روز نوشتن :: 1. شخصیت خود را توصیف کنید . 2. چه چیز هایی باعث
روز 9
نمیدونم...
شادی برای هر کسی تعریف متفاوتی داره، واسه من شادی یعنی حسی که وجود داشتنش به واسطه ی غم هست.
تا زمانیکه غم هست، میشه شادی رو درک کرد، و برعکس... تا زمانیکه شادی هست، میشه غم رو درک کرد
۰۰:
-هونگ دوجین!!!
با قدرت کتاب را پرت کرد و به سر دوجین برخورد کرد.
دوجین، آرام مکث کرد. بیخیال از راهرو گذشت، و وارد کلاس شد.
-چطوری؟
پسر قد بلند، با پوزخند دستش را دور گردن او گذاشت و خندید. دوجین، بدون هیچ حرفی ساکت ماند و کتابش را ورق زد.
پسر با شیطنت، آرام پاکت شیر را در دستش فشرد و شیر را روی کتابش پاشید.
-جواب منو نمیدی؟
لبخندش کمرنگ شد. ناگهان یقه ی دوجین را گرفت و محکم او را بلند کرد و به کمد ها کوباند. بچه های دیگر با این سر و صدا ترسیدند و به عقب رفتند.
-توی عوضی! به من نگاه کن!
دوجین، آرام به او نگاه کرد.
-آشغال!
و مشتی به صورتش زد.
اما دوجین، هیچ کاری نمیکرد. او پی در پی میزد، اما دوجین، حتی واکنشی به مشت ها نمیداد. بچه ها با استرس در راهرو دویدند تا معاون را خبر کنند.
-تو... خر نفهم!!
به آرامی خون از بینی اش چکید و فکش زخمی شد. اما هنوز هم، هیچ واکنشی نشان نمیداد. همانطور بی حرکت ماند، تا پسرک او را مانند کیسه بوکس، مشت بزند.
« هان سونگمین، همکلاسی من. اون یه قلدر تمام عیاره، اما اهدافش رو خوب میشناسه. برای سال سومی، پارک چونگجین کار میکنه. پارک چونگجین، هیولای بی نقص و خونسردی که مثل زالو، آروم آروم خونت رو تغذیه میکنه. مدرسه ی ما، دبیرستان هاریم در ظاهر کاملا بی نقصه. کمیته ی خشونت همیشه تشکیل میشه، همه چیز سر جاشه؛ اما همزمان، قلدری هم هست.الان، قلدری ها پیش پا افتادهست، در حد دهه های قبل نیست.چون قبلا تحقیقات زیاد نبود، توجه کمتری میشد و کمیته مبارزه با خشونت
زیاد پررنگ نبود، اما همیشه کسایی هستن که قانون رو دور میزنن. کسایی که میتونن با پول، هر کاری بکنن، مثل پارک چونگجین؛ اون مثل رییس یه گنگ هست.
قلدری، اخاذی، خرید و فروش مواد، تقلب، انگار در ازای کمک به بچه ها برای پوشوندن گند هاشون، پول قرض میده. دزدی، شایعه، هر چیزی... این پسر، دستیار و نوچه های زیادی داره. توی هر کلاسی هست. و برای جلب نظرش هر کاری میکنن، تا بتونن توی اکیپش باشن. »
آرام کنار شیر آب حیاط ایستاد. بچه ها مشغول بازی بودند و معلم ورزش به آنها میگفت چه کاری بکنند. خون از دهانش بیرون ریخت و خون را پاک کرد. با دست خیسش موهایش را بالا داد و نفسی تازه کرد. صورتش درد میکرد، اگر معاون نرسیده بود، سونگمین مجبور به تعلیق میشد. البته که دوجین بود که گفت هیچ شکایتی ندارد، تا قضیه فیصله پیدا کند. مدرسه هم خواهان جلب نظر دوجین بود تا کمیته تشکیل نشود.
-هی پسر...
دوجین آرام سرش را پایین برد و به معلم نگاه کرد. همان لباس ورزشی آبی رنگ را بر تن داشت. همسن پدرش بود.
-آقای کیم.
معلم روی جایگاه تماشاچی ها نشست و به دوجین اشاره کرد تا بنشیند. آرام کیسه یخ را از جیبش بیرون آورد و گفت: بذار روی زخمت.
دوجین آرام کیسه را گرفت و تشکر کرد. کیسه را روی صورتش گذاشت و در سکوت، به فکر فرو رفت.
-هونگ دوجین درسته؟
-بله آقا.
-من همیشه میبینمت، همیشه هم زخمی و کبودی. از دفتر سوال کردم که چرا هیچ کاری برات نمیکنن، فهمیدم خودت نمیخوای...
و نفس عمیقی کشید و تکیه داد: حس میکنم خودت داری لجبازی میکنی.
دوجین، با چشمانی بیروح به بچه ها که بازی میکردند نگاه کرد.
-من سالهاست معلمم. و میدونم چه کسی واقعا ضعیفه، و چه کسی وانمود میکنه که ضعیفه...
دوجین آرام کیسه را در دستش فشرد.
-چرا میذاری بزننت؟ وقتی میتونی از خودت دفاع کنی.
دوجین سکوت کرد. آقای کیم به او نگاه کرد. گویا تمایلی به جواب دادن نداشت. آرام لبخندی زد و گفت: به هر حال، ضعیف واقعی بهتر از قوی پنهانه.
و ایستاد. آرام دستش را در جیبش گذاشت و گفت: برات آرزوی موفقیت میکنم.
و با لبخند برگشت، ناگهان داد زد: هی خربزه ها!!! توپو اینطوری شوت نکنین!!!
و به سمتشان دوید.
دوجین آرام کیسه را فشرد و روی صورتش نگه داشت.
« قول... قولی دادم که نمیتونم بشکنم، و بابتش، احساس گناه میکنم. آقای معلم »
۱:
« اسم من دوجینه، هونگ دوجین. توی یه خانواده ی پولدار به دنیا اومدم. همیشه، همه چیز داشتم. اما چیزی که نداشتم، خانواده ی واقعی بود؛ که دیگران داشتن. هر وقت که دوستام رو میدیدم، برام سوال بود، آیا اونها هم مثل منن؟ »
دوجین هفت ساله، آرام مشغول غذا خوردن شد. جو ساکتی در سالن پا بر جا بود، هیچکس چیزی نمیگفت و فقط صدای قاشق و چنگالی که به بشقاب برخورد میکرد، شنیده میشد.
برادرش هونگ جونگ، بی تفاوت غذایش را میخورد و مادرش، با نگاه بی احساسی، بی میل با غذا بازی میکرد. گویا به سختی دارد تحمل میکند. آرام به دوجین نگاه کرد. دوجین متعجب به پدرش نگاه میکرد. پدرش، آرام و کاملا موقر، مشغول برش دادن استیک بود. کت و شلوار مرتبی به تن داشت، و موهایش کاملا مرتب و تمیز بود. مانند اشراف زاده ای اصیل، اما ساکت و کاملا بیروح. کنار میز بلند بالای سفید رنگی نشسته بودند و همه از یکدیگر فاصله داشتند. خصوصا مادر و برادرش، که آنطرف میز، بسیار دورتر از پدرش نشسته بودند. پدرش آرام سرش را بلند کرد و به دوجین نگاه کرد. دوجین، به او خیره ماند گویا میخواست واکنش پدرش را ببیند. اما پدرش بی تفاوت سرش را پایین انداخت.
« یه حقیقت بود، خانواده ی ما هیچوقت کامل نبود. از زمانی که به یاد دارم، ما سه نفر توی خونه ی جدایی بودیم. زن دوم پدرم، و دو تا برادر و خواهر خوندهم، جدا از ما با پدرم زندگی میکردن. پدرم روز های خاصی میومد و وقتی میومد، مادر و برادرم اصلا خوشحال نبودن. انگار پدرم از ما جدا بود، اضافه بود. پدرم کسی بود که این خونه رو خرید، راننده ای استخدام کرد که منو مدرسه میرسوند، هزینه ی مدرسه ی منو میداد، و همیشه برامون پول میفرستاد. با اینحال میخواستم بدونم مگه پدرم چیکار کرده که اینطوری ازش دوری میکردن و حتی مادرم بهش نگاه نمیکرد. »
-بابا؟
دوجین ۱۲ ساله که میله ی بازی پارک را گرفته بود سرش را تکان داد و گفت: آره... میخوام بدونم بین مامان و بابا چی شده؟ چرا انقدر از هم متنفرن!
هونگ جونگ ۲۳ ساله، آرام آب را روی صورتش ریخت و عرقش را پاک کرد و نفس عمیقی کشید. تیشرت سفید و شلوار گرمکن مشکی داشت. به دوجین نگاه کرد و گفت: کنجکاوی؟
-اون همیشه از ما جداست. چرا؟
جونگ آرام روی نیمکت نشست و نفسی تازه کرد. دوجین که آرام روی میله ها حرکت میکرد به او نگاه کرد. جونگ آرام لبخند زد و گفت:مامان و بابا، خیلی همو دوست داشتن.
ناگهان تعادل دوجین به هم خورد و افتاد. با تعجب گفت:غیرممکنه!
آرام بستنی را باز کرد و مشغول خوردن شد. ادامه داد: من یادمه، اونا خیلی همو دوست داشتن، بیشتر از هر زن و شوهری.
دوجین با کنجکاوی کنارش نشست و یک بستنی برداشت.
جونگ با تفکر، بستنی اش را تکان داد و گفت: یه اتفاق باعث شد از هم دور بشن. وقتی مامان اتفاقی شغل واقعی بابا رو فهمید، انگار همه چیز بینشون تموم شد. از اون روز یادمه هر شب دعوا میکردن. مامان باور نمیکرد هونگ ایل، همسری که همیشه بهش افتخار میکرد، وکیلی والا مقام که به موکلینش کمک میکرد و محبوب بود، چنین دروغی بهش گفته باشه؛ و پولی که در میاره، از راه دیگه ای هست. دیگه نتونست تحمل بکنه، مامان خیلی شکسته شد، و فقط به خاطر ما تحمل کرد و موند.
دوجین با کنجکاوی گفت: ولی... مگه شغل اصلی بابا چیه؟
جونگ مکثی کرد، ابرویش را بالا انداخت و گفت: بهت مربوط نیست، تو فقط درس بخون و زندگی عادی داشته باش.
دوجین با پوزخند گفت:اونوقت چرا تو جانشین بابایی و هر روز کنارشی؟
-چی گفتی؟ هی!!
و کفشش را از پایش در آورد، و دوجین سریعا دوید. جونگ با نشانه گیری، کفشش را به هدف که دوجین بود پرت کرد. دوجین با دیدن کفش، سریعا برگشت و آن را با یک دست گرفت. جونگ با تعجب نگاهش کرد.
دوجین مغرورانه گفت: دارم پیشرفت میکنم برادر.
جونگ، پوزخندی زد و گفت: میخوای به من برسی؟
- میخوام ازت جلو بزنم.
-پس سعیتو بکن، تا برسیم خونه باید از دستم فرار کنی.
و سریعا سمتش دوید. دوجین با خنده گفت: بازنده باید غذا بخره!
« اما ما سه نفر، خیلی خوشبخت بودیم، جمع ما کامل بود و همیشه شاد بودیم. وقتی از مدرسه بر میگشتم خونه، مادرم منتظرم بود و برادرم...کمکم میکرد درس هامو بخونم. با اینحال گاهی اوقات مادرم، خیلی از جونگ میرنجید. »
دوجین با صدایی از خواب بیدار شد. آرام در تاریکی اتاق راه رفت و در را باز کرد. نور لامپ را میدید که از اتاق مادرش میتابید.مادرش با جونگ، بحث میکرد. آرام به حرف هایشان گوش داد.
-مامان... بهم گوش کن! من هیچ صدمه ای نمیبینم! قرار نیست مسیر بابا رو برم!
-اما این اشتباهه! تو نباید اونجا بری. هر شب که برمیگردی بدنت کبوده، خسته ای، همش ساکتی. فکر کردی اینو متوجه نمیشم؟؟ جونگ...
با ناراحتی بازوان پسرش را گرفت و گفت: ازت خواهش میکنم. دیگه اونجا نرو، دیگه پدرت رو نبین. تو نباید جانشین هونگ ایل باشی... نباید مثل اون...
- مامان...
آرام لبخند زد و شانه های مادرش را گرفت. با صدای گرمی گفت: از دستم ناراحت نباش. من، فقط میخوام از خانوادهی سه نفره مون محافظت کنم. تا نذارم اون زن، بورا و بچه هاش، جانشین بابا بشن. نگران نباش و بهم اعتماد کن. نمیذارم اتفاق بدی بیوفته، و تمام و کمال، ازتون مراقبت میکنم.
« پدرم... نمیدونم از چه زمانی به بعد، اما کم کم ازش متنفر شدم. حس کردم اون باعث شد برادرم سختی بکشه، و مادرم اینطوری غمگین باشه. بعضی روزا مادرم، اونقدر خسته بود که به سختی از تختش بیرون میاومد. قرص میخورد و دوباره میخوابید. برای همین، بیشتر از همه از پدرم متنفر بودم. هونگ ایل... »
- دوجین..
جونگ آرام به جلو رفت و مچ دست او را نگه داشت، دوجین که در حالت دفاعی بود، با نفس نفس به برادرش نگاه کرد. هر دو زیر آفتاب در پارک بودند.
-بهت یاد دادم چطور بجنگی، تا بتونی از خودت دفاع کنی. تا نذاری کسی اذیتت کنه و از عزیزانت محافظت بکنی...
آرام دستش را عقب برد، به آسمان آبی نگاه کرد و ادامه داد: کاری که من میکنم، حساسه.
از صدایش، ناراحتی و خستگی مشخص بود. دوجین به او نگاه کرد.
- اگه یه روزی نبودم، تو باید مراقب مادر باشی.
« برادرم کسی بود که به من یاد داد چطور بجنگم، چطور زندگی بکنم و از عزیزانم محافظت بکنم. پس منم، هیچوقت برادرم رو ناامید نمیکنم. مثل یک مبارز، از گنج های زندگیم، از برادر و مادرم، محافظت میکنم. »
مادرش هراسان از تاکسی پیاده شد، و وارد مدرسه شد. آرام از پله ها بالا رفت.
« سلام خانم جین هایان. موضوع در مورد پسرتونه... »
با نفس نفس آرام در دفتر را باز کرد. چشمش به دوجین که ۱۵ ساله بود افتاد. مشتش زخمی بود. دوجین آرام سرش را چرخاند و سعی کرد توجهی نکند.
زنی که معترض بود از روی صندلی بلند شد و گفت:ذچرا پسرت رو درست تربیت نمیکنی؟؟ پسر منو ببین؟
هایان آرام به همکلاسی دوجین نگاه کرد. کلافه دستی به موهایش کشید. صورت پسر کبود بود و بینیاش شکسته بود. زن همچنان معترض بود و فریاد میزد. هایان آرام به پسرش نگاه کرد. دوجین با شیطنت سرش را چرخانده بود و به مادرش نگاه نمیکرد.
« پسر من... همیشه شیطونه، اون همیشه دوست داره به دیگران کمک بکنه. اما، از راه اشتباهی... »
هر دو آرام کنار مدرسه قدم میزدند. دوجین سرش را پایین انداخته بود و پشت مادرش حرکت میکرد. هایان که دامن بلند سفید رنگی بر تن داشت، کوله ی خاکی دوجین را در دستش نگه داشته بود.
هردو آرام حرکت میکردند.
- تونستم مادرش رو راضی بکنم. هزینه های درمان و آسیب روحی همکلاسیت رو پدرت پرداخت میکنه.
دوجین پوزخندی زد و زیر لب گفت: آسیب روحی؟
مادرش آرام ایستاد و به دوجین نگاه کرد. دوجین سرش را چرخاند.
- دوجین، من میتونم قلدر ها رو تشخیص بدم و میدونم کسی که زدیش، برای بقیه قلدری میکرده. چون تو هیچوقت، بی دلیل کسی رو نمیزنی. اما دوجین...
با نگرانی به جلو رفت و سر پسرش را چرخاند و گفت: این اولین بار نیست، مدرسه مدام به من زنگ میزنه و هر روز میگه که پسرم، با یکی درگیر شده. تا الان هم با پول و غرامت، نذاشتیم شکایت بکنن. اونا راضی شدن ایندفعه هم یه هفته تعلیق بشی اما اگه بازم ادامه داشته باشه...
آرام زخم کوچک روی صورت پسرش را لمس کرد.
- مدرسه تو رو به کمیته معرفی میکنه.
« پسر عزیز من، میدونم که چقدر دلت پاکه... و متاسفم... »
- برادرت دیگه نباید بهت، چیزی یاد بده.
دوجین حیران به مادرش نگاه کرد.
- هونگ جونگ هم مواخذه میشه، که بهت چنین چیزایی رو یاد داده، جنگیدن؟ کتک کاری؟ پسرای من نباید اینطوری باشن.
و با سردرد برگشت و به راهش ادامه داد. دوجین، همانطور سر جایش مانده بود. آرام دستش را مشت کرد و سرش را پایین انداخت.
« مامان... به خاطر این نیست که من و جونگ، مثل پدرمون هستیم؟ اون هم حتما همینه... اونقدر بزرگ شدم که متوجه بشم.قرار های پنهانی هونگ جونگ، رفتار پدر، بادیگاردهاش، ماشین های مدل بالا، پول، خونه ی لوکس، کت و شلوار مشکی، یعنی چی... خیلی وقته که میدونم پدر
چیکارهست، و برادرم جانشین چه کسیه... و تو میترسی که نکنه من و برادر، تبدیل به پدرمون بشیم. اینطور نیست مامان؟ اما چیزی نیست مامان. من و جونگ، هیچوقت تبدیل به پدرمون نمیشیم، حتی اگه زخمی هم بشیم، سالم میمونیم و ازت محافظت میکنیم. »
دوجین هراسان در بیمارستان را باز کرد. با همان لباس مدرسه، در حالیکه شب شده بود، بی سر و سامان در راهرو دوید. یکی یکی به اتاق ها نگاه کرد، ناگهان ایستاد. با نفس نفس به انتهای راهرو نگاه کرد. اتاقی شیشه ای، و برادرش. گویا بدنش یخ زده بود، می لرزید. مادرش بی حرکت کنار اتاق ایستاده بود و به هونگ جونگ، نگاه میکرد.
دوجین آرام و سپس سراسیمه به جلو دوید. ناباورانه به اتاق نگاه کرد. پرستاران آرام دستگاه ها را از او جدا کردند، و ماسکش را برداشتند.
دوجین ناباورانه سرش را تکان داد.
- خانم جین.
دکتر با صدایی آرام ادامه داد: ضربه ی وارد شده به سر پسرتون خیلی شدید بود. ما تمام تلاشمون رو کردیم.
مادرش هیچ واکنشی نداشت، و بیرمغ به دکتر نگاه میکرد.
افسر پلیس آرام جلو آمد و گفت: مثل اینکه پسرتون با گروهی از خلافکار درگیر شده بود، این یه درگیری دو طرفه بوده و ما باید پرونده تشکیل بدیم. پس لطفاً وقتی حالتون مساعد شد به اداره ی پلیس بیاید، برای توضیحات بیشتر...
پلیس و دکتر احترام گذاشتند و رفتند. مادرش، آرام برگشت و با چشمان محزونی به پسرش نگاه کرد. پرستار به آرامی ملحفه را گرفت و روی صورت جونگ گذاشت.
« برادرم، هونگ جونگ، کسی که تمام خاطراتی که از پدر و مادرمون به یاد داشت رو بهم گفت. بهم یاد داد چطور بجنگم، ازم مراقبت کرد، سعی کرد یه زندگی عادی داشته باشم، امشب... از دنیا رفت. توی یه درگیری با گروهی از خالفکارا، اون از دنیا رفت... »
آرام به تخت نگاه کرد. با غم، به گلدان مشکی روی میز خیره ماند... بغضش را خورد. هنوز یونیفرم مدرسه را بر تن داشت.
-دوجین.
دست بیحال مادرش را گرفت و گفت: مامان...خوبی؟
مادرش، آرام سرش را تکان داد. به آرامی به پسرش خیره شد. مشخص بود امروز هم با کسی درگیر شده و همکلاسیاش را زده.صورتش کبود شده بود.
اشک به آرامی در چشمش جمع شد و چکید. دست پسرش را فشرد و لرزیده گفت: دوجین، ازت خواهش میکنم... لطفا، لطفًا هیچوقت مبارزه نکن. هیچوقت... دیگه اینکارو نکن، توجه پدرت رو جلب نکن و هرگز، راه جونگ رو ادامه نده...
دوجین، با نگاه غمگینی به مادرش نگاه کرد. گویا مادرش با تمام وجودش داشت از او التماس میکرد.
- دوجین پسرم...
نشست و پسرش را محکم در آغوش کشید. با بغض گفت: تو خیلی شبیه جوانی های پدرتی... من نمیخوام تنها پسری که برام مونده رو...
دوجین چشمانش را فشرد.
- نمیخوام تو رو هم از دست بدم. بهم قول میدی؟
دوجین، آرام نفس کشید، و گفت: بهت قول میدم مامان... دیگه هیچوقت، مبارزه نکنم، دیگه هیچوقت با کسی درگیر نشم.
- پسرم.
و با گریه او را در آغوشش نوازش کرد.
« مامان، من بهت قول دادم، و قولم رو نمیشکنم. دیگه از مشت هام استفاده نمیکنم، و دیگه توجه بابا رو جلب نمیکنم. هیچوقت قولم رو فراموش نمیکنم. »
بی رمغ در اتاق را بست و ایستاد. باور نمیکرد، هیچ کدام اینها را باور نمیکرد. گویا خواب میدید.
آرام سرش را بلند کرد و به فرد مقابلش نگاه کرد. ناگهان چشمانش درشت شد، گویا روی بدنش آب یخ ریختند. دستش را مشت کرد و کم کم خون در بدنش به جوش آمد.
محکم گام برداشت و گفت: تو... هونگ ایل!!!
محکم به جلو رفت و به سمتش حمله کرد. محافظان پدرش به سختی جلوی او را گرفتند و نگذاشتند کاری بکند. اما دوجین سرسختانه حرکت میکرد. با چشمانی خشمگین به پدرش چشم دوخت، و بلند فریاد زد: حق نداری بیای اینجا!!! تو باعث شدی جونگ بمیره!! تو یه هیولایی!!
و با تمام وجودش فریاد زد، طوری که حنجرهاش در شرف آسیب بود.
پدرش، آرام به پسرش نگاه کرد. خیلی آرام و بی صدا بود. دسته گل تسلیت در دستش را آرام پایین گرفت. دوجین، پسری که از بچگی او را کمتر از سایر فرزندانش میدید، پسر کنجکاوی که همیشه بی صدا بود، حالا مقابلش اینگونه خشمگین بود و فریاد میزد. گویا میخواست همین لحظه پدرش را بزند. به شدت تقلا میکرد و کنار نمیرفت. کل سالن پر از فریاد های او شده بود.
به همسرش نگاه کرد که شتابزده از اتاق خارج شد. با استرس، و چهره ای بیحال به جلو دوید و جلوی دوجین را گرفت. اما دوجین هنوز هم فریاد میزد و مستقیما به او نگاه میکرد. او را مقصر اصلی مرگ برادرش میدانست. به خاطر او بود که جونگ، نتوانست یک زندگی عادی داشته
باشد.
مادرش او را گرفت و به عقب برد و سعی کرد کنترل کند. به سختی صورتش را گرفت و به سمت خودش چرخاند. به او نگاه کرد و گفت: دوجین... آروم باش، نفس عمیق بکش... آروم باش.
دوجین که می.لرزید، به مادرش نگاه کرد. با بغض به او نگاه کرد.
-مامان، اون باعث شد جونگ بمیره... اون هیولا...
-ششش، آروم پسرم. چیزی نیست، آروم باش. همه چی درست میشه. باشه؟
دوجین آرام سرش را پایین انداخت و شانه هایش لرزیدند. آرام اشک هایش روی زمین چکید.
« ...هونگ ایل، هیچوقت نمیبخشمت. »
به مادرش نگاه کرد، بی روح روی زمین نشسته بود و به عکس جونگ نگاه میکرد. مهمانان یکی یکی احترام میگذاشتند و می رفتند. افراد زیادی به مراسم تشییع او آمده بودند؛ دوستان، همکاران و محافظان جونگ، همه بودند. دوجین آرام به آنها احترام گذاشت و تشکر کرد. بی صدا ایستاده بود. به سمت مادرش رفت و کنارش نشست. اصلا حالش خوب نبود.
-مامان...
آرام دست مادرش را گرفت و فشرد.
مادرش پلک زد و دست پسرش را گرفت.
محافظ جونگ، به مهمانان احترام گذاشت و گفت: ارباب.
دوجین و مادرش برگشتند و به آنها نگاه کردند. مادرش، آرام و به کمک دوجین ایستاد و دوجین، با نگاه سردی به آنها چشم دوخت.
« هان بورا، زن دوم بابام. و دو تا پسرش، هونگ دوون و سویون؛ و دختر کوچیکش، هونگ سوری... »
پشت پدرش ایستاده بودند، آرام به جلو رفتند و به یادبود جونگ، ادای احترام کردند. دست مادرش، در دست دوجین می لرزید. دوجین، به دو برادر نگاه کرد. ۲۲ ساله بودند، پر از غرور و تکبر. حتما در دلشان خوشحال بودند که بالاخره جونگ به کنار رفته، و حالا میتوانند جانشین پدرشان میشوند.
پدرش در اتاق ماند و بقیه به بیرون اتاق رفتند و نشستند. دوجین نیز به بیرون رفت.
آرام احترام گذاشت و گفت: ممنونم که اومدید.
صدای پوزخندی شنید. آرام سرش را بلند کرد و به هونگ دوون نگاه کرد. دوون با پوزخند گفت: داری سعی میکنی آبروی ریختهت رو جمع کنی؟
-چی؟
دوون آرام جلو رفت و به چشمان او نگاه کرد. با سردی گفت: چطور به خودت جرئت دادی توی بیمارستان سر پدر داد بزنی؟ نکنه یادت رفته پدر چه کسیه؟ و داشتی آبروی خاندان مارو میبردی...
دوجین آرام دستش را مشت کرد. با پوزخند به او نگاه کرد و گفت: میخوای برام تعیین تکلیف کنی؟
-چرا؟ نکنه فکر میکنی برادرت هنوز هست تا از زندگی بیارزشت محافظت کنه؟
دوجین مشتش را فشرد. چیزی نمانده بود که به او حملهور شود. نگاهی به بدنش انداخت. میتوانست با یک حرکت غافلگیر کننده، او را به زمین بزند. چشمانش قرمز شده بودند، و نفسش از خشم تند شده بود.
دوون جدی به او نگاه کرد. چشمانش دنبال دعوا بود. درست مانند دوجین...
« فقط به خاطر قولی که دادم، از بی احترامی اون آشغال گذشتم... »
و مشت کبودش را شل کرد و به سمت اتاق رفت.
« زمان به سرعت گذشت. بدون اینکه متوجه بشم، اونقدر غرق درس خوندن شدم که زمان رو از دست دادم... شب ها و روز ها، ساعتها پشت میز نشستم و درس خوندم. تا برای مادر و برادرم، پر از افتخار باشم. میخواستم هونگ جونگ، به من افتخار بکنه... »
همانطور که نکات دفترچه را میخواند در حیاط مدرسه راه رفت. ناگهان صدایی شنید. در حیاط پشتی، چند بچه را دید که یکی را کتک می.زدند. آرام به پسر که زیر کتک گرفته شده بود نگاه کرد. دستش را مشت کرد.
« هرگز مبارزه نکن، هیچوقت... دیگه اینکارو نکن، توجه پدرت رو جلب نکن و هرگز، راه جونگ رو ادامه نده... »
.با نگاه سردی، رویش را برگرداند و برگشت
« زمان امتحانات رسید. به عنوان سال سومی راهنمایی، تمام تلاشم رو کردم و درس خوندم. »
معلم خصوصی دوجین، با لبخند به مادر دوجین نگاه کرد و گفت: دوجین خیلی پیشرفت کرده. نمراتش بالا اومدن و مطمئنا با این نمرات میتونه توی آزمون ورودی دبیرستان هاریم قبول بشه.
مادرش با خوشحالی لبخند زد و گفت: اینطوره؟
-البته! دوجین خیلی سخت تلاش میکنه!
دوجین آرام پشت در اتاقش ایستاده بود. با شنیدن صدای مادرش، لبخند زد. خوشحال بود که مادرش خوشحال و راضی است.
« بیماری مادرم بدتر شده بود، خیلی روز ها توی تخت بود. اون همیشه خواب بود، وقتی بیدار میشد و منو میدید خیلی خوشحال میشد. اما میدونستم، مرگ برادرم اونو در هم شکسته... خیلی بدتر از زمانیکه حقیقت رو در مورد پدرم فهمید... »
دوجین آرام وارد خانه شد. همه جا ساکت و تاریک بود، نور غروب خورشید، از پنجره ی بلند و پرده ی قهوه ای رنگ گذشت و کل خانه را روشن کرد. دوجین آرام در اتاق مادرش را باز کرد. مادرش خواب بود، قرص هایش را خورده بود.
آرام به آشپزخانه رفت، بستهی نودلی که خریده بود را در آب جوش انداخت، سبزیجات را ریز کرد، میز را چید؛ و نودل گرم و گوشت و سبزیجات را روی میز گذاشت.
-دوجین.
آنقدر مشغول آشپزی بود که متوجه حضور مادرش نشده بود. مادرش، با چهره ای رنگ پریده اما با لبخند، به جلو رفت و گفت: فکر کنم اونقدر بزرگ شدی که بتونی ازدواج کنی.
دوجین خندید و سرش را تکان داد.
-من قراره تا آخرین روز پیشت بمونم!
-یعنی قرار نیست عروسم رو ببینم؟!
-مامان!
.هر دو با خنده روی صندلی نشستند. مادرش، آرام قاشق را گرفت و به دوجین نگاه کرد. با چشمان مهربانی گفت: ممنونم دوجین.
دوجین آرام دست مادرش را گرفت و با لبخند گفت: همیشه کنارت میمونم، مامان.
« و بالاخره، وارد دبیرستان هاریم شدم. تا امروز، که دو سال از مرگ جونگ گذشت...
۲:
آرام کیسه ی یخ را در سطل آشغال انداخت. از دور به معلم ورزش احترام گذاشت و وارد سالن شد.
« من خوبم. درس میخونم، و رتبه ی یک کلاسمونم. شاید برای همین، جیسونگ از این فراتر نمیره... »
و وارد کلاس شد. جیسونگ بی حوصله روی صندلی لم داده بود و با دوستانش بازی میکرد.
« این یه قانونه، اگه پولدار نباشی، قربانی میشی و برات قلدری میکنن. برای همین برام قلدری میکنن... چون هیچکس نمیدونه، پدر من کیه و کجا زندگی میکنم... »
پس از پایان کلاس، دانش آموزان از مدرسه خارج شدند. دوجین از میان جمعیت گذشت و نکات دفترچه را مرور کرد. با دیدن ماشین مزدای مشکی، بیحوصله مسیرش را منحرف کرد و از مسیر دیگری رفت.
-آقای دوجین.
کلافه ایستاد. مرد کت و شلواری، شیشه ی مشکی ماشین را پایین کشید و گفت: ارباب میخوان شما رو ببینن.
-برو پی کارت.
-بذارید برسونیمتون!
حرکت کرد. ماشین جلوتر رفت و مرد گفت: پس لطفاً...
-گفتم برو پی کارت!
و سریعا دوید و از کوچه ی باریکی عبور کرد.
مرد، کلافه به کوچه نگاه کرد، به راننده گفت: اون پسر اصلا حرف گوش نمیده... هر بار که میایم، فرار میکنه و به حرفمون محل نمیده. نه پدرش رو میبینه، و نه میذاره راننده ی قدیمیشون اونو برسونه...
و خسته سرش را فشرد.
-بریم، فردا بازم میایم.