⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
صفحات این کتاب فقط نوشتهن
قرار نیست باهاش زندگیمون عوض بشه
اما یقینا وقتی یه شماره صفحه گفتیم، یه جایی توی دلمون میخواست حرفی رو بشنویم که منتظرشیم
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
#challenge ✨اگر نویسنده/آرتیست/خالق(!) هستی، به سوالات زیر با توجه به شخصیتی که دوست داری جواب بده.
واقعا این چالشه رو دوست داشتم
ولی بیاین در مورد شخصیت منفی داستانامون بنویسیم :»
یدونه درست میکنم میفرستم :»
برای ویلن داستانت ~
- اسمش: ریوک
- چرا بعنوان یه شخصیت منفی انتخابش کردی؟
چون خاصه، سایر شخصیتها هیچوقت نمیتونن جایگاه اونو داشته باشن، تمام داستان از همون اول، حول محور ریوک میچرخید. با وجود اینکه توی فصل اول نبود، باز هم سایر ویلن ها، همشون تحت تسلط ریوک تبدیل به هیولا شدن.
- چی اونو نسبت به بقیه متمایز میکنه؟
خونسردیش، منطقی بودنش، هیجانی عمل نمیکنه، به حرفات گوش میده بهت فرصت انتخاب میده، و به قولی که داده عمل میکنه، حتی اگه دشمنش باشه.
- چیشد که تبدیل به شخصیت منفی شد؟
زندگی سختی داشت، اون تحت تعلیم شخص ظالمی بود و تبدیل به کسی شد که اون شخص هم ازش میترسید. چاره ای نداشت، برای زنده موندن نیاز داشت بد باشه، توی دنیایی بود که اگه بد نمیشد کشته میشد.
- قدرتهاش بعنوان یه شخصیت منفی چیه؟
رهبری، تسلط و کنترل دیگران، مسخ کردن، میدونه چطوری به عمیق ترین درد های فرد نفوذ کنه و ازشون برای تبدیل کردن فرد به یک همراه، سواستفاده کنه.
- آیا شخصیت اصلی میتونه شکستش بده؟
نه نمیتونست، چون قبل از اینکه شکستش بده، تحت کنترلش قرار گرفت
- از اول بد بوده، یا چیزی اونو بد کرده؟
از اول بد نبود، اون از شخصیت اصلی هم ساده تر و ضعیف تر بود، اما یه نقطه ای از زندگیش بود که اونو تبدیل به یه ویلن کرد.
- شیطان vs کاراکترت: ریوک
- به نظرت میتونست شخصیت خوبی بشه؟
نه... ریوک عمیقا وارد این باتلاق شده بود، و هیچکس نمیتونست نجاتش بده
- وایب چه کاراکتری از فیلم/سریال/کتاب میده؟
وایب الایژا ومپایر دایریز
- بعنوان نویسنده، اونو دوست داری؟ با وجود اینکه شخصیت منفیه؟ بله، من همشونو دوست دارم
- به چی علاقه داره؟
به قدرت، به اول بودن، نیازی به ثروت و پول نداره، نیازی به کشتن نداره، فقط نیاز داره قدرتمند تر از هر کس دیگه ای باشه
- عاشق شده؟ نه
- هدفش چیه، میخواد با بد بودن به چی برسه؟
هدفش حفظ کردن قدرت و پادشاهیای هست که خودش اونو سر و سامون داد، اون میخواد همه چیز تحت کنترلش باشه و هیچ چیز مخالفش پیش نره. هدفش نابودی نیست، بلکه حفظ کردن قدرتشه
- جانشین هم داره؟ بله، شخصیت اصلی
برای ویلن داستانت ~
- اسمش:
- چرا بعنوان یه شخصیت منفی انتخابش کردی؟
- چی اونو نسبت به بقیه متمایز میکنه؟
- چیشد که تبدیل به شخصیت منفی شد؟
- قدرتهاش بعنوان یه شخصیت منفی چیه؟
- آیا شخصیت اصلی میتونه شکستش بده؟
- از اول بد بوده، یا چیزی اونو بد کرده؟
- شیطان vs کاراکترت:
- به نظرت میتونست شخصیت خوبی بشه؟
- وایب چه کاراکتری از فیلم/سریال/کتاب میده؟
- بعنوان نویسنده، اونو دوست داری؟ با وجود اینکه شخصیت منفیه؟
- به چی علاقه داره؟
- عاشق شده؟
- هدفش چیه، میخواد با بد بودن به چی برسه؟
- جانشین هم داره؟
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
برای ویلن داستانت ~ - اسمش: - چرا بعنوان یه شخصیت منفی انتخابش کردی؟ - چی اونو نسبت به بقیه متمایز م
اگه دوست داشتین ویژگی هاشو به اشتراک بذارین ~
خطاب به ناشناسی که داشتم، محدودیت پیام نمیذاشت کامل جواب بدم پس اینجا میفرستم:
شاید خیلی به خودت سخت گرفتی؟
زیاد پیش میاد نویسنده ها دچار چنین حالتی بشن، گاهی اوقات نیاز به استراحت داری
منم اینطوری شده بودم، و چون نمیتونستم بنویسم بیشتر عصبی میشدم، هزار تا ایده توی ذهنم بود و نمیتونستم بنویسم.
برای همین یه دفترچه گرفتم، همه ی اون داستانا رو خیلی خلاصه با نکاتش توی دفترچه نوشتم و بستمش، اینطوری یادم نمیرفت و هر وقت که حالم بهتر شد میتونستم دوباره بنویسم.
یه مورد دیگه اینه که شاید قبل نوشتن داستانت سعی میکنی همه چیز بی نقص پیش بره، و وقتی شروع میکنی میبینی اونطور که انتظار داشتی نیست. اولین بار که مینویسی اصلا برنگرد به نوشته هات نگاه نکن، فقط بنویس. همونطور که میخوای داستان رو جلو ببر و تا تهش بنویس. نگاه نکن اصلا چی نوشتی، فقط بذار تموم بشه. و وقتی تموم شد، میتونی برگردی و هر جا رو دوست داشتی اصلاح کنی.
یه مورد دیگه هست خیلی کمک کنندهست، حداقل برای من خیلی خوب بود
چون گاهی اوقات نمیدونستم داستانو اصلا چرا مینویسم؟ آخرش چی میشه؟
یه نقشه ی راه داشته باش، این خیلی عالیه.
من هر چپتر، هر موضوع مهم و روند داستان رو مینوشتم، مثل یه پیش زمینه.
بیوگرافی هر کاراکتر رو مینوشتم، مهم ترین نقشی که داره.
و همینطوری چپتر به چپتر موضوعات مهم رو مینوشتم، تا میرسیدم به آخرین چپتر. اینطوری همه چی مشخص بود، میدونستم چی بنویسم دیگه قفل نمیشدم.
این خیلی کمکم کرد و توی دو ماه یکی از داستانامو که خیلی منسجم تر از بقیه بود رو نوشتم. خیلی نسبت به بقیه بهتر و منظم تر شده بود.
یه چنل پرایوت بزن، هر چی دوست داری در موردش بنویس، نقشه رو بنویس.
حتی کاراکترای فرعی، ظاهرشون، علایقشون، سنش، تاریخ تولدش، حتی معنی اسمش، نقش هر کدوم رو که بنویسی انگار کاراکترا به هم متصل میشن، آخرش مثل یه تارعنکبوت میشه که همه چی به هم مرتبطه و وسط نوشتن دیگه میدونی چی به چیه و باگ به وجود نمیاد