eitaa logo
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
45 دنبال‌کننده
82 عکس
37 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
این فولدره مربوط به چنلای دانشگاهمه و گروه‌ها و اینا از اسمش مشخصه چقدر بهش علاقه دارم نه؟!
دلم خواست گپ و گفت شبانه داشته باشیم... منتهی اصلا نمی‌دونم چی بگم و اصلا فکر نکنم توی این گرما حس ناشناس باشه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عصبانی بودن توی هوای گرم باعث میشه بیشتر عصبانی بشم
بعضیا چطوری توی هوای سرد بستنی میخورن؟ من پارسال یه‌بار اوایل بهار بستنی خوردم همون روزش سرما خوردم
https://eitaa.com/RubyJ_house/710 سوز برف و سرمای مشهد هم باعث نشد بستنی نخورم😂 - چطوری میشه آخه 😂 من هنوزم دارم تحمل میکنم بستنی نخورم حس و حال سرما خوردن ندارم
آخه اینجا هوا رطوبت داره هم گرمه، هم یهو فرداش سرد میشه مودیه، مثلا شب داره طوفان میاد، رعد و برق و سر و صدا و بارون، یهو فردا صبح آفتاب فرق سرت میتابه
https://eitaa.com/RubyJ_house/711 همونطور که توی گرمای تابستون چای میخورن، توی سرمای زمستون هم میشه بستنی خورد😔😂 - به نکته ی ظریفی اشاره کردی 🤝😂 آره چاییو من موافقم،
https://eitaa.com/98648363/84 منم دوست دارم امتحان کنم :( زمستون بعدی که تو راهه امتحان می‌کنم
بعد مدت ها جی پی تی * کیوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
۰۱: « اسم من دوجینه، هونگ دوجین. توی یه خانواده ی پولدار به دنیا اومدم. همیشه، همه چیز داشتم. اما چی
بی رمغ در اتاق را بست و ایستاد. باور نمیکرد، هیچ کدام اینها را باور نمیکرد. گویا خواب می‌دید. آرام سرش را بلند کرد و به فرد مقابلش نگاه کرد. ناگهان چشمانش درشت شد، گویا روی بدنش آب یخ ریختند. دستش را مشت کرد و کم کم خون در بدنش به جوش آمد. محکم گام برداشت و گفت: تو... هونگ ایل!!! محکم به جلو رفت و به سمتش حمله کرد. محافظان پدرش به سختی جلوی او را گرفتند و نگذاشتند کاری بکند. اما دوجین سرسختانه حرکت میکرد. با چشمانی خشمگین به پدرش چشم دوخت، و بلند فریاد زد: حق نداری بیای اینجا!!! تو باعث شدی جونگ بمیره!! تو یه هیولایی!! و با تمام وجودش فریاد زد، طوری که حنجره‌اش در شرف آسیب بود. پدرش، آرام به پسرش نگاه کرد. خیلی آرام و بی صدا بود. دسته گل تسلیت در دستش را آرام پایین گرفت. دوجین، پسری که از بچگی او را کمتر از سایر فرزندانش می‌دید، پسر کنجکاوی که همیشه بی صدا بود، حالا مقابلش اینگونه خشمگین بود و فریاد میزد. گویا میخواست همین لحظه پدرش را بزند. به شدت تقلا میکرد و کنار نمی‌رفت. کل سالن پر از فریاد های او شده بود. به همسرش نگاه کرد که شتابزده از اتاق خارج شد. با استرس، و چهره ای بی‌حال به جلو دوید و جلوی دوجین را گرفت. اما دوجین هنوز هم فریاد میزد و مستقیما به او نگاه میکرد. او را مقصر اصلی مرگ برادرش میدانست. به خاطر او بود که جونگ، نتوانست یک زندگی عادی داشته باشد. مادرش او را گرفت و به عقب برد و سعی کرد کنترل کند. به سختی صورتش را گرفت و به سمت خودش چرخاند. به او نگاه کرد و گفت: دوجین... آروم باش، نفس عمیق بکش... آروم باش. دوجین که می.لرزید، به مادرش نگاه کرد. با بغض به او نگاه کرد. -مامان، اون باعث شد جونگ بمیره... اون هیولا... -ششش، آروم پسرم. چیزی نیست، آروم باش. همه چی درست میشه. باشه؟ دوجین آرام سرش را پایین انداخت و شانه هایش لرزیدند. آرام اشک هایش روی زمین چکید. « ...هونگ ایل، هیچوقت نمیبخشمت. »