eitaa logo
"جنازه فروشی روبی"
106 دنبال‌کننده
320 عکس
23 ویدیو
9 فایل
اینجا جنازه فروشیه خاله روبیه یا همون و بنده برای شما از ارت‌هام، اوسی هام و... براتون میزارم. راضی نیستی لفت بده با تشکر از شما.🌹 خودم: @RubyxKatsuki ناشناس: https://daigo.ir/secret/61431644756 چنل ارت: @Rubyartss
مشاهده در ایتا
دانلود
تمومشدددد
خیلی بهش میادددد
تموم شد گلدخترممم
"جنازه فروشی روبی"
تموم شد گلدخترممم #Digital #DemonSlayar
اسم: کِزوکی کوروها نژاد: نیمه شیطان(زمان حال سه چهارم انسان و قبل از حادثه کودکی یک چهارم انسان) جنسیت: مونث سن: ۲۰ قد: ۱۷۰cm تاریخ تولد: 6 نوامبر وابسته به: دسته شیطان کش ها پیشه: شیطان کش، هاشیرا سبک مبارزه/تنفس: ماه نفرین شده(5 فرم) بستگان: هارو بوشیدا، مادر کایکو کوروها، پدر (شیطان فوت شده) فرم ها: ۱. صفحه هلالی ۲. توقف قمری ۳. مارپیچ کسوف ۴. شکست زمان ۵. بازگشت نیمه شب اخلاق: اروم، کمی پرخاشگر، با ملاحضه، مهربان و در عین حال سرد. علایق: سکوت، گربه ها، پدر از دست رفته اش، تمرین کردن، شینازوگاوا. تنفرات: چشم چپ‌ش، مادرش و هرچیزی که به گذشته مربوط است، ضعیف جلوه شدن. گذشته: در اعماق روستایی دورافتاده، کزوکی فرزندی از مادری والا‌مقام و پدری شیطان آرام متولد شد. پیوندی که در سکوت و دور از چشم مردم شکل گرفته بود، چرا که عشق میان انسان و شیطان در چشم اهالی روستا و خانواده هارو گناهی غیر قابل بخشش بود. کزوکی در ظاهر همانند دگر کودکان بود، اما درونش متفاوت بود؛ در چشم چپش نشانی مرموز و ناشناخته می‌درخشید. چشم چپ او حامل خط و نقشی شیطانی بود؛ رمزی باستانی که کسی معنای کاملش را نمی‌دانست حتی پدرش. خانواده‌اش سال‌ها این راز را با چشم‌بند مخفی کردند تا کودکی عادی در میان دیگران باشد. اما یک روز، هنگام بازی با بچه‌های روستا، چشم‌بندش از صورتش افتاد. در یک لحظه، چشمان کنجکاو به چشمان نفرین‌شده خیره شدند و خبر در روستا پیچید: «کودک نحسی که زاده شده… باید سوزانده شود» با خشم و ترس، او را در مرکز روستا به چوب بستند. فریادها، شعله‌های آتش و نگاه‌های پر از نفرت همه‌جا را پر کرده بود. هارو التماس میکرد، اما مردم تصمیم‌شان را گرفته بودند. در لحظه‌ای که شعله‌ها بر زیر پاهای کزوکی ریخته شدند، بیشتر مت چپ بدنش تا همان چشم نفرین‌شده سوزانده شد ولی دور از چشم مردم آن چشم هنوز بینا بود، اما پیش از آنکه مرگ در آتش کزوکی را غرق کند، نیرویی ناشناخته درونش بیدار شد. زمان برای لحظه‌ای ایستاد… و کودک، در میان فریادها و دود، از قید آتش رها شد و گریخت. بعد از آن حادثه در خفا زندگی کردند اما سرنوشت رحم نکرد. مردمی از روستا بازگشتند، این‌بار با شمشیر هایی که پدرش برای شهر ساخته بود. کایکو در برابر چشمانشان کشته شد و مادرش، در میان اشک‌ها و خون، با نفرتی که در لحظه به فرزند بی گناهش پیدا کرده بود فریاد کشید: «تو نحسی… نفرین‌شده از لحظه تولدت!» و بعد مدتی کزوکی اواره ای هم از دل مادرش و هم خانه اش شده بود. در دل یکی از شب های بارانی و سرد، از همان روز های اوارگی اش میان جنگلی خاموش و بی‌انتها سرگردان می‌چرخید. صدای رعد در آسمان می‌پیچید و انعکاس برق در چشمان بی امیدش می‌لرزید. او نه دیگر نه خانواده ای داشت نه خانه‌ای. تنها یادگارش، خاطراتی شکسته و محو از آتشی بود که همه‌چیز را در چند لحظه بلعیده بود؛ خانه، خانواده… همه در آن شعله‌ها ناپدید شدند. کزوکی با پاهای زخمی و دستان لرزان، سعی می‌کرد از دل تاریکی عبور کند، اما باران چنان می‌بارید که انگار آسمان می‌خواست او را در همان شب سرد و بی‌پایان دفن کند. تا این‌که از شدت خستگی، کنار ریشه‌های درختی قدیمی افتاد، چشمانش نیمه‌باز شد و صدای نفس‌هایش بریده‌بریده شد. در همان لحظه، صدایی آرام و مهربان در میان طوفان پیچید. نوری از میان باران ظاهر شد؛ زنی با چهره‌ای مهربان و نگاهی پر از اندوه، چتر کوچکی را روی او گرفت. ارام دست کزوکی را گرفت و با خودش به راهی خانه خودش کرد اما آن شب انگار دلش او را به دل جنگل کشانده بود. زمانی که وارد خانه شدند زن با نرمی کزوکی را در آغوش گرفت. دستان کوچک و سردش در میان گرمای دستان زن گم شد. نگاه خسته و بی‌جان کزوکی، برای لحظه‌ای آرام گرفت… گویی بعد از سال‌ها تاریکی، نخستین پرتو نور را دیده بود. همان شب، سرنوشتش تغییر کرد.
احساس میکنم مغز معیوبی دارم که اینجوری در اومده ولیخب دوستش دار_
عای ننه