داشت میرفت. بیدلیل و بیتوضیح! سر قرار آخر بودیم. نگام کرد. گفت نمیخوای هیچی بگی؟ چیزی نداشتم بگم. تصمیمش قطعی بود. بیاختیار گفتم: امیدوارم یه روز عمیقاً بفهمی با من چیکار کردی...
بعد از شش سال دیروز بهم پیام داد.
نوشته بود: کاش هر نفرینی میکردی جز اون جملهی آخر !
ناراحت شدم براش اما خب چه میشه کرد، دنیا خیلی گِرده. واسه همین میگم مراقبِ خاطراتی که برای آدما میسازی باش! بدترین یادآوری وقتیه که بلایی سرت میاد و ناخودآگاه یاد آدمی میفتی که یه روزی اون بَلا رو سرش آورده بودی...
_علی سلطانی_
رفيق ميخواستم بهت بگم که
این واقعیت رو باید قبول کرد
که ما آدمها
توی احوال همدیگه نقش اساسی داریم
بعضی اوقات میتونیم تنها دلیل حالِ خوب یه نفر باشیم
اما حواسمون باشه بیگدار به آب نزنیم
اگه تكليفمون با خودمون معلوم نیست
به زندگی کسی ورود نکنیم
و اگه دليل حال خوب یه نفر شديم
بیمنطق جا نزنيم و رهاش نکنيم!
نگو جامعه همينه و منم دستپروردهی
این دنیای بیمسئولیتم!
ما مسئولیم
لااقل در برابر احساسات آدمها
که ترمیم نمیشه
_علی سلطانی_
برنامهی خُدا همیشه زیباتر از
ناامیدیهای تو خواهد بود.
صبر کن و خُدا را شکر کن .
_کتاب ۳۶۵روز شکرگزاری از خُدا_
فکر میکنم خدا وقتی میخواست زیبایی خودش رو به رخ بکشه، آسمون رو درست کرد.
بعد دید کافی نیست، جنگل درست شد.
بعد دید نه، هنوز اونی نشده که باید بشه،
دریا درست شد.
بعد کمکم همهی طبیعت ساخته شد،
اما هنوز زیباییِ خدا
درست و حسابی آشکار نشده بود.
اونجا بود که خدا، «دختر» رو آفرید …
_علی سلطانی_