eitaa logo
رآیحه🤍
166 دنبال‌کننده
450 عکس
45 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
رآیحه🤍
مشکات برایم از تهران می‌گوید. از احوالاتِ خودش، تهران وشهدا. امروز از یک رفاقت می‌گفت. می‌گفت: «دوتاشون باهم رفیق بودن، خیلی رفیق بودن، یه هیئت می‌رفتن.» و باهم شهید شده بودند. نمی‌شناختم‌شان ولی، همین یک جمله کافی بود برای به فکر فرو رفتن. برای اینکه دوباره به معنایِ "رفاقت" فکر کنم. خیلی وقت ها به رفاقت فکر می‌کنم. اما وقتی از این رفاقت ها می‌بینم یا در موردشان می‌شنوم، فکر میکنم هیچ چیز از رفاقت نمی‌دانم. یا حداقل از رفاقت واقعی چیزی نمی‌دانم. رفاقت هایی که آدم‌ها با هم یک هدف دارند، حتی باهم عاقبت بخیر می‌شوند. قبلا با "ف" در مورد این آدم ها حرف زده بودیم، از رفاقت هایی که ختم به شهادت شده بودند. از آدم های مُبتلا به آسمان. آنهایی که می‌روند، و خوشبختی را در آغوش می‌گیرند. انگار با این "باهم رفتنشان" می‌خواهند معنای حقیقی رفاقت را یادمان دهند. فکر می‌کنم جز یاد دادنشان، یک حسرت عمیق هم برای بقیه می‌گذارند. جاماندن حس خیلی بدی است، نه؟ جاماندن از زندگی، از اتفاقات مهم... از.. از رسیدن؛ یک نفر می‌گفت خون شهدا آدم را متحول می‌کند، بیدار می‌کند. و فکر میکنم جز همهٔ اینها، قلب آدم را هم پرحرارت می‌کند، آتش می‌زند، ازخود بی‌خود میکند؛ در مقابل این آدم‌ها، کلماتم کم می‌آورند، محو می‌شوند؛ ناتوان می‌شوند از وصفِ حالِ شان! حالی که آنها را باهم به مقصدشان رساند،حالی که تا ابد میشود به آن غبطه خورد. فکر میکنم به هردوتایشان، به دو رفیقی که مشکات گفت باهم به شهادت رسیده‌اند؛ امشب اولین محرمی است که باهم هیئت نمی‌روند، همان هیئتی که باهم می‌رفته‌اند. اما دچار چه سرنوشتی شده‌اند... بجای هیئت اولین شب جمعهٔ محرم، به آغوش ارباب‌شان می‌رسند، آن‌هم باهم... بیشتر از این نه قلبم یاری میکند که بنویسم، نه کلماتم و نه اشك هایم؛ اما خدایا، آدم.. آدم وقتی سرنوشت این آدم هایِ به آغوشِ آسمان رسیده را می‌شنود، از دلتنگی لبریز می‌شود، قلبش ذوب می‌شود.. پر از حسرت می‌شود و حتی کلماتش هم پر از غبطه می‌شوند... آه.. چقدر راست می‌گفت! میگفت محرم امسال متفاوت تر است برای‌مان، زخم هایمان عمیق تر است، بیشتر از همیشه لازم است در آغوشمان بگیرید.. .. مولایِ آدم های رفیق باز، رفیق بآز ترین...:) با یک دل‌تنگ و لبریز از حسرت نوشتن، از آدم‌های رفاقت بلد، آدم هایِ خوشبخت... پنجم تیرِ1404 پ.ن: شب اولِ محرم، به یاد هم بآشیم؛ منم بشرط لیاقت هستم ان شاءالله...
خوشا در گوشۀ عزلت به آزادی خزیدن ها ... - فؤاد کرمانی -
- تو فکر کردی سال شصت، یه عده جوون از آسمون اومدن زمین و جنگیدن و شهید شدن؟ این جوری نبوده. اونام مثل ما بودن. همه‌چی‌شون مثل ما بوده، زندگی کردناشون، تفریحاتشون، بشین‌وپاشوهاشون. اونام کیف و حال خودشون رو کردن، درست مثل ما. فقط خودشون رو به امام حسین نشون دادن،این قدر آدم بودن که خدا خریدشون. به آسمان نگاه کرد و ادامه داد: «خداکنه ماهم آدم باشیم، تا به چشم امام حسین و خدا بیایم.»
هرجا خدا تو زندگی‌ت کم‌رنگ بشه،زندگی‌ت تلخ می‌شه.
من دوستت دارم، این رو فراموش نکن. با من حرف بزن، حتی اگر نتونستم آرومت کنم، بازم با من حرف بزن. عیبام رو به خودم بگو، همون جوری که من سعی می‌کنم عیبات رو به خودت بگم.
از کتابِ دلتنگ نباش!
ماندند به عهدِ خویش و رفتند رفتند ولی همیشه ماندند :) - قیصر امین پور -
«عشق، جُنونی است الهی.» - امام صادق علیه سلام -
نیازمندی ها : کاش؛ دوباره نوتیف این پیام را دریافت می‌کردم ... دوباره با دوستم دغدغه‌مان این بود که فقط کتاب‌های هفت جلدی را با خودمان ببریم یا کتاب‌های دیگر را هم؟ دوباره با "ض" از عدد 8 روی کارت پرواز ذوق میکردیم :) دوباره قرار می‌شد 25 روز، صبح هایمان با زیارت شروع شود، با دیدن حرم؛ دوباره کار عملی داشتیم و با "ز" تاکید میکردیم که باید آخرش بنویسیم ندای منهاج و یک قلب هم کنارش. دوباره قرار بود سادات برای نماز صبح بیدارمان کند وبگوید: «فاطمه یا بیدار میشی یا چادرت رو میندازم وسط خوابگاه تا همه از روش رد بشن.»(همینقدر خشن و در عین حال تضمینی برای بیداری) دوباره سر سفرهٔ صبحونه با "ف" آشنا میشدم و هربار می‌دیدمش در مورد یک موضوع خاص سوال می‌پرسیدم(!) آنطور که "ز" چند روزه پیش زنگ زد و گفت: «کاش دوباره باهم فرار کنیم و بیشتر حرم بمونیم»، البته شما بخوانید جا ماندیم ◕‿◕. کاش دوباره اتفاقی با "ت" آشنا میشدم و از کتاب و نویسندگی حرف میزدبم یا قرار میشد وقتی شآتوت جدید شروع شد به ف پیام بدهم. کاش میشد دوباره اشتباهی پایان را بزنیم و آزمون را از دست بدیم اما تیز بین بازی کنیم و عمیقا حالمان خوب بشود! کاش دوباره گروهی درس میخواندیم، مباحثه می‌کردیم،وسطش حرف میزدیم(یا حرف میزدیم و وسطش درس هم میخواندیم؟) کاش دوباره "ف" را می‌دیدم و هربار میگفتم: «ینی چی که تو تصحیح نشده هات همیشه کمتره؟» [ هشتگ به مربی های احیایی چه گذشت؟] و یا حتی شنیدن حرف‌هایش در مورد نقاشی و دیدن نقاشیش :) کاش... دوبآره میشد آن حسِ خوشبختی عمیق را کنارِ امام رضا تجربه کرد :)
رآیحه🤍
نیازمندی ها : کاش؛ دوباره نوتیف این پیام را دریافت می‌کردم ... دوباره با دوستم دغدغه‌مان این بود
می‌گفت: «احیا با همهٔ دوره ها، سفر ها فرق داشت» و انگار باید تا همیشه رد دلتنگی آن 25 ماندگار شود توی دلهایمان(: مثل "ض" من هم عمیقا محتاج و دلتنگِ باهم گریه کردن‌ها و باهم خندیدن‌ها هستم؛ محتاج اینکه دوباره توی دفترم بنویسم "دل مرده آمدم که تو احیا کنی مرا..." و چقدر جملاتش از جنسِ "جانآ سخن از زبان ما می‌گویی" بود.. از جنس منم همینطور"ض" ! منم همینطور! فکر میکنم چه تجربهٔ زیستهٔ نآبی داشتم؛ نوزده سالگیِ خوشبخت..