نیازمندی ها :
کاش؛
دوباره نوتیف این پیام را دریافت میکردم ...
دوباره با دوستم دغدغهمان این بود که فقط کتابهای هفت جلدی را با خودمان ببریم یا کتابهای دیگر را هم؟
دوباره با "ض" از عدد 8 روی کارت پرواز ذوق میکردیم :)
دوباره قرار میشد 25 روز، صبح هایمان با زیارت شروع شود، با دیدن حرم؛
دوباره کار عملی داشتیم و با "ز" تاکید میکردیم که باید آخرش بنویسیم ندای منهاج و یک قلب هم کنارش.
دوباره قرار بود سادات برای نماز صبح بیدارمان کند وبگوید:
«فاطمه یا بیدار میشی یا چادرت رو میندازم وسط خوابگاه تا همه از روش رد بشن.»(همینقدر خشن و در عین حال تضمینی برای بیداری)
دوباره سر سفرهٔ صبحونه با "ف" آشنا میشدم و هربار میدیدمش در مورد یک موضوع خاص سوال میپرسیدم(!)
آنطور که "ز" چند روزه پیش زنگ زد و گفت:
«کاش دوباره باهم فرار کنیم و بیشتر حرم بمونیم»، البته شما بخوانید جا ماندیم ◕‿◕.
کاش دوباره اتفاقی با "ت" آشنا میشدم و از کتاب و نویسندگی حرف میزدبم یا قرار میشد وقتی شآتوت جدید شروع شد به ف پیام بدهم.
کاش میشد دوباره اشتباهی پایان را بزنیم و آزمون را از دست بدیم اما تیز بین بازی کنیم و عمیقا حالمان خوب بشود!
کاش دوباره گروهی درس میخواندیم، مباحثه میکردیم،وسطش حرف میزدیم(یا حرف میزدیم و وسطش درس هم میخواندیم؟)
کاش دوباره "ف" را میدیدم و هربار میگفتم:
«ینی چی که تو تصحیح نشده هات همیشه کمتره؟»
[ هشتگ به مربی های احیایی چه گذشت؟] و یا حتی شنیدن حرفهایش در مورد نقاشی و دیدن نقاشیش :)
کاش... دوبآره میشد آن حسِ خوشبختی عمیق را کنارِ امام رضا تجربه کرد :)
#کاش_نآمه
#دلتنگ
رآیحه🤍
نیازمندی ها : کاش؛ دوباره نوتیف این پیام را دریافت میکردم ... دوباره با دوستم دغدغهمان این بود
میگفت:
«احیا با همهٔ دوره ها، سفر ها فرق داشت»
و انگار باید تا همیشه رد دلتنگی آن 25 ماندگار شود توی دلهایمان(:
مثل "ض" من هم عمیقا محتاج و دلتنگِ باهم گریه کردنها و باهم خندیدنها هستم؛
محتاج اینکه دوباره توی دفترم بنویسم "دل مرده آمدم که تو احیا کنی مرا..."
و چقدر جملاتش از جنسِ "جانآ سخن از زبان ما میگویی" بود..
از جنس منم همینطور"ض" ! منم همینطور!
فکر میکنم چه تجربهٔ زیستهٔ نآبی داشتم؛
نوزده سالگیِ خوشبخت..
#دلتنگیبیپایان
#احیا
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
نامت علی باشد،
فرزند حسین باشی
بیفتی وسط جماعتی که
که بزرگترهایشان چهل نفره به مادرت در کوچه حمله کردهاند،
چه بر سرت میافتد؟
مقتل برایت گفته...هرکس در کوچه بنیهاشم، به زهرا نزد، اینجا
به علی زد!
فَقَطَّعوهُبِسُیوفِهِمْاِرْباًاِرْباً..
- کتاب نور خدا -
پ.ن:
یا علی!
على الدنيا بعدك العفا..
- من عاشِق مآهم؛
- منم همینطور،
البته
من دوتا مآه دارم.
- دوتا ؟!
- آره، صب کن برات میفرستم.
گفت و اینو برام فرستاد:
رآیحه🤍
استاد قبلا گفته بودند شروع خیلی مهم است؛ حالا فکر میکنم بهترین شروع برای دورهٔ جدید نویسندگی همین همزمان شدنش با امشب بود، همزمانیش با یک غم!
غمی که آدم را زنده تر میکند، از روزمرگیها نجات میدهد،
قلب را آتش میزند و با همان آتش، عشق و نور به همراه میآورد.
غمی که اشک ها را جاری میکند و دل ها را تکان میدهد. غمی که راه نشان میدهد، نجات میدهد، در آغوش میگیرد...
یک غمِ مقدس! که همزمان میکشد و زنده میکند؛ همانکه شاعر در وصفش گفته است:
«اصلا حسین جنس غمش فرق میکند..»
امشب برایم از جنسِ نشآنه ها بود، وقتی مداح خواند:
«ای اهل حرم میر وعلمدار نیامد.. » بلافاصله بغضی از جنس همان غم وسط گلویم رسید و اشكها مهمان صورتم شدند؛با خودم فکر میکردم چرا همین یک مصرع آدم را از خود بیخود میکند؟ چرا هیچوقت تکراری نمیشود؟ چرا انگار هر دفعه با شنیدنش غمی تازه روی قلب سنگینی میکند؟ چرا تمام شدنی نیست؟ و بعد وسط هیئت پیام "ف" را دیدم که گفته بود مزار حاج قاسم به یادم است؛ همزمان قلبم لبخند زد،به نشانهها فکر کردم و ذهنم به سرعت رد یک تاریخ را گرفت، 13دی مآهِ 1398؛ وقتی که سید رضا نریمانی برای شهادت حاج قاسم میخواند:
«انگاری باز حسین عمودِ خیمه رو کشید...» با خودم میگفتم ما فقط یک خبر شنیدیم، شنیدیم و رد خون روی قلبهایمان نشست، غم محکم در آغوشمان گرفت؛ شنیدیم و هنوز که هنوز است غمِ از دست دادن حاج قاسم را حس میکنیم؛ شنیدیم و دلتنگی رهایمان نمیکند... اما.. اما.. اینکه از نزدیک ترین زاویه ممکن دلیل نیامدن علمدار را لمس کنی،با چشمان خودت ببینی که علمدار دیگر برنمیگردد،یعنی نمیتواند که برگردد چقدر میتواند غم داشته بآشد؟ چقدر قلب را میسوزاند؟ این حس بیپنآه شدن، یک بخش عمیق از پازلِ آن غمِ عجیب است که در اوجِ حسرت و غبطهاش، پر از حس زندگی و نشاط است. خیلی عجیب است.خیلی. همزمان آدم دلش میخواهد از شدت غمش بمیرد و همزمان میداند تنها همین غم است که دلش را زنده میکند...
از امشب که پر از همان غمِ عجیب و البته ردِ نشانه ها بود، نشانه هایی که مقصد را نشان میدادند، آسمان را... :)
نهمِ محرمِ 1404