دلتنگِ:
کلاس اخلاقهای احیا
روضهها، غرق اشكهامون شدن
پیچیدن عطر عود وسط راهرو
چهار ساعت خوابیدن
وسط خوابگاه غرقِ خوندن یک عاشقانهٔ آرام شدن
از سرما لرزیدن و نماز خوندن
غرق آرامش و نور شدن
رو تخت طبقه بالا تمرین نویسندگی نوشتن
هندزفری برا کلیپ دیدن
مهربونیهایِ "م"
خاطرات سادات
به هم ریختن موهایِ "ز"
ماکارونی که باعث شد یه نفر نماز شب بخونه (!)
یادگرفتن "منو سایماخ نکن" و "سنی سویرم" از "ف"
"کُت تن کیه؟" ساعت چهار صبح، جلوی در موسسه
موسسه،برترین آرزو، آببازی
دیدن تکتکشون(همه احیاییها، حتی اونایی که یبار فقط از دور دیدمشون..:)
ذوق شنیدن یه خبر خآص.
شیرینی دانشگاهِ "ز"
لذت قدم زدن تو خیابونای مشهد :>>>
تصحیح،نویسندگی،درس.
استاد باقرزاده،ماژیک،تخته.
جلسه با استاد ابراهیمی :)
شب آخر مجتمع.
استقبال خانوم ف و ذوق اون شب؛
فوتبالدستی،جالیز، تیزبین.
کارعملی، مباحثه، مداحی گوش دادن تا حرم.
تجربه تولد گرفتن تو حرم.
پیادهروی تو دل شب،باهم ذکر گفتنا.
فیلم، انیمیشن، لیموناد جهادی ❛ ᴗ ❛.
اون یادگاری خآص.
شیرکاکائو، بغل هایخاص، آدمهایخاص..
و بیشتر از همه
حرم، حرم، حرم...
اشك، امام رضا، پنآه.
:)
#وضعیت
بقولِ حسین منزوی:
دور از تو چنانم که غم غربتم امشب
حتی به غزلهای غریبانه نگنجد...
#حکآیتِ_دلی_تنگ :)
رآیحه🤍
این قلبم را هرجا که گذاشتم آرام نشد همان بهتر که در آغوشِ شما باشد :)
نوشته بود:
«ببین تو الان خوشبختی، خب؟»
وباز قلبم غرق دلتنگی شد. راست میگفت. حضور در این لوکیشن عین خوشبختی است. خودِ خودش. البته... اینکه یک نفر وسط لحظات خوشبختیش یادت باشد، یکی از دخترانِ عزیزِ حضرت(🕊)، خیلی حس متفاوت و نابی است. انگار قلبت را از فاصلههای دور وصل میکند به ضریح، کاشیهای حرم، نخهای فرشها...
و تو را لبریز از عشق میکند و نور. هزار ویک بار این 22 ثانیهٔ ضبط شده از بهشت را میبینی و هربار قلبت فقط یک کلمه را زمزمه میکند:
«دلتنگی.»
هربار بیشتر از همیشه با صدای بال زدن کبوترها همراه میشوی. چشمهات محتاج تر از همیشه میشوند برای پیوند خوردن به ابرهای لطیفِ حرم. دستهات بیشتر از هر زمان دیگر بیتاب غوطه ور شدن در جرعههآی زلال حوض حرم میشوند. و روحت...
روحت بیشتر از هروقت دیگر محتاج تنفس در هوای این مکان نورانی میشود.
و تو اعتراف میکنی که
با تمام اعضا و جوارحت، دلتنگ هستی.
دلتنگ خانهات.
دلتنگ آغوشِ امن حضرت.
و چیست این دلِ همیشه تنگ؟
از غرقشدن در دلتنگیها، نوشتن.
16 شهریورِ 04.
دلم برای نوشتن تنگ بود.
این روزها بیشتر از همیشه غرق در شعر بودم، اینبار غرق خواندن و نوشتن. یک دنیای کاملا مجزا از نویسندگی. شعر یکجور متفاوت آدم را غرق میکند. با این حال، برای نوشتن دلتنگ بودم. عمیقا. داشتم فکر میکردم چطور میتوانم مختصر از احوالاتم بنویسم. شاید ترکیبی از غم، خستگی، سردرگمی، دلتنگی و اُمید، اُمید،اُمید. مثل همیشه امیدوارم وبقول دوستم، سبز.و واقعا چیست این اُمید؟ که رها نمیکند. حتی در اوج غم و نزدیکی به مرزهای ناامیدی.
وسط نوشتن این متن، نوتیف پیام "م" میآید و همهٔ معادلاتم را بهم میریزد. برایم نوشته:
«حرم به یادت بودم، خیلی حال وهوای خوبی داره این شبا، جات حسابی خالیه.»
و چه بگویم؟ قرار بود از خودم بنویسم، از زندگی، غم، سردرگمی، شعر، دلتنگی و اُمید همیشگی. اما پیام م همه چیز را بهم زد. و چه بهم زدنی...
م، در کنار امام رضا، درست وقتی که تصمیم گرفتم از خودم بنویسم، یادم افتاده است. و این یعنی نشانه بازی به وسعت یک دلِ تنگ. یعنی درد و دوای این دل، تنها دلتنگی است.حس میکنم غم دلتنگی امشب، در این لحظه، بیشتر از همیشه، نزدیک شده است به قلبم. سعی دارد نزدیک و نزدیک تر شود به مرزهای آغوشم. آدمی که غم دلتنگی بغلش کند، چطور دوام بیاورد؟ اصلا دلتنگی مگر درمان دارد؟ علم داروسازی با آن همه پیشرفت و خفن بودنش، ایدهای در مورد این درد دارد؟ اصلا درد حسابش میکند؟
آدمِ داروساز دلتنگ دُچار تناقض نمیشود با خودش؟
نمیدانم و مثل همیشه این قلب پر از دلتنگی است.
دلتنگی هایی که میرسند به آغوش پنجره فولاد، به آرامش گنبدطلا...
دلتنگیهایی که هر لحظه هستند و بدون آنها زندگیات معنایی ندارد، حتی اگر همان دلتنگی قلبت را آرام آرام ذوب کنند...
نوشتن، فقط.
در آخرین نفسهای شهریور و در انتظارِ فرارسیدنِ پاییزِ عاشق.
«باشگاهِ نویسندگی مدرسه مهارت آموزی مبنا»
طولانی و کاملش این است و برای من در:
«رسیدن به یک رؤیا»
خلاصه میشود. رؤیای بیشتر غرق در ادبیات و نوشتن شدن. در کنار آدمهای اهل ادبیات و دغدغه مند تلاش کردن، برای آرمان های مقدس و علایق مشترک.
یکسال میشود که عمیق تر با ادبیات آشنا و رفیق شدهام. اولش وارد یک فضای جدی برای یادگیری ادبیات شدن، برایم مثل یک خیال بود، یک رؤیا که معلوم نبود به آن برسم، اصلا بشود؟ یا نه. غرق ترس و اضطرابِ نشدن، بودم. حتی معلوم نبود بشود سطح یک(دورهٔ نویسندگی خلاق) را ثبت نام کنم یا نه. اما قلبم پر از اشتیاق و انگیزه بود برای شروع. آشناییم با مبنا مثل بقیهٔ زندگی، اتفاقی نبود؛ و روزها طوری گذشتند که من توی مسیر نویسندگی بمانم و این روزها در حال زندگی کردن یکی از آرزوهای مهمم باشم. آرزویی که بخاطر رسیدن به آن هم خوش گذشت هم سخت. آرزویی که شاید بنظر خیلی ها اتلاف وقت باشد. یا حداقل یک کار خوب و مهم نباشد! اما در خود همین مسیر نوشتن یاد گرفتم که همین باور نداشتنها، همین سختیها و مشکلات هم باید باشند. اگر نباشند باید به خودت و مسیرت شک کنی. انگار اصلش این است که با وجود سختیها به رؤیاهایت برسی تا طعم شیرین لذتش را احساس کنی، آن هم با تمام وجود.
قبول شدن در دورهٔ حرفهای، به پایان رساندن همهٔ سطحهای نویسندگی مبنا و در انتظار ورود به باشگاه نویسندگیاش بودن، یکی از همان رؤیاهاست.توی این یکسال با حقیقت نویسندگی و ادبیات بیشتر آشنا شدم. سختیها و احتمالا بخشهای غیر رؤیاییاش را بدون سانسور تجربه کردم. حتی آن وسطها به خودم هم شک کردم وفکر کردم، نکند واقعا استعداد نوشتن ندارم و اشتباهی آمدهام؟ اما همچنان عاشق مسیر نوشتن بودم، ومطمئن و اُمیدوار؛ مثل جایی که شاعر گفته:
«عشق از شناخت میگذرد، اتفاق نیست...»
ادبیات هم برایم همین بود، از قبل یک تصور تقریبا خیالی از آن داشتم، بعدها حقیقت اصلیش را شناختم، بعدتر سختی و مشکلاتش را لمس کردم، اما همچنان بیشتر از هر مسیر دیگر دوستش داشتم؛ درست مثل عشق و زندگی،اصلا ادبیات در متن زندگی جاری است. آنقدر که در یکی از ترمها یکی از همکلاسیهایم نوشته بود:
«اولش برای نویسنده شدن اومده بودم، اما الان واقعا برای اینکه آدم بهتری باشم...»
و همین بود، همهٔ ما از ادبیات یاد گرفتیم، دوستش داشتیم، و این مسیر را با همهٔ خوشیها وسختیهایش انتخاب کردیم تا بیشتر از قبل غرق در این رؤیای نوشتن باشیم.
مثل همیشه این بخش از زندگی هم گره میخورد به لطافت و رأفت امام رضا.
از روزهای گره خورده به اُمید، شوق و خیال.
و از دلیلِ #ذوق این روزهایم، نوشتن.
28 شهریورِ 1404.
رآیحه🤍
پاییز، بهاری است که عاشق شده است :)
میبینید؟
حتی از پاییز هم آدم میرسه به بهار و
اردیبهشتِ خآص :)))
مثل نشونهها...
انگار اگر بهار نبود، پاییز هم شاعرانه و خوب وقشنگ نبود، در اصل بهار و بویژه اردیبهشت معنی عشق رو میده
و این خیلی قشنگه:)
پ.ن:
حس و حالم برای شروع پاییز کاملا گره خورده به ادبیات، از اشتیاق خبر رسیدن به باشگاه، تا شعر خوندن و نوشتن، البته که باید در این مورد بگم«شاعر نی ام و شعر ندانم که چه باشد
من مرثیه خوان دل دیوانهٔ خویشم»، ولی خب...
و شاید شروع یک آرزو و رؤیای جدید گره خورده به ادبیات (:
که حس خوب همشون حس میشه؛
اگه بخوام مثل آنشرلی براش اسم بذارم،
میگم پاییزِ عاشق.
عشق به ادبیات و بیشتر غرق شعر و کلمات شدن، چون برام همینطوره و عمیقا بخاطرش خوشحالم...
و البته شدیدا محتاجِ دعا برای درست طی کردن این مسیر:)
پاییزِ شما اسمش چیه یا چه حسی داره؟
#پیوست:
مصرع بالا از آقای میلاد عرفان پور، که اسم یکی از کتاباشونم هست..، کتاب شعر.
رآیحه🤍
-
"پاییز در دلِ ما
فصلی شکوفه بار است
دلها که سبز باشد
پاییز هم بهار است..."
- قیصر امین پور -
پاییز، برایم یادآور ادبیات است. آنقدر که حس میکنم هویت شعر به پاییز میرسد.
وقتی میآید، هوا را غرقِ عطرِ کلمات میکند. همین است که پاییز آدم را خراب میکند و از نو میسازد. درست مثل خودش! پاییز، بهارِ عاشقِ ویران...
و اصلا مگر عشق رابطهٔ مستقیمی با ویرانی ندارد؟
بقول شاعر:
«تو عاشق شدی
تا که آرام یابی؟
شگفتا
به دریا زدی دل
که ساحل بجویی؟»
خب پاییز هم همین است. بهارِ عاشق بهترین توصیف برای اوست، چرا تعجب کنیم از ویرانی و غمش؟ وقتی این خودِ عشق است..
برای همین است که پاییز عطر بهار دارد و اردیبهشت. البته با این تفاوت که اردیبهشتش عطر دیگری دارد. عطری که غرق غم عشق شده است. همان هم به اندازهٔ خود عشق، زیباست. غمی دلگیر و دلنشین..
انگار که عمیق تر هم باشد؛ در واقع با. تکیه بر مصرعِ "دل عاشق، شکسته تر بهتر..."میشود گفت این حالِ پاییز، یعنی اردیبهشت و بهار غمگین، درست تر است.
و پاییز از این حال خود به بقیه هم میبخشد؛ از احوالت شاعرانه و غمگین خودش. غمی که پاییز را پاییز میکند و احتمالا دلها را مُبتلا تر. :)
پ.ن: و کاش واقعا در این پاییز سبز باشیم و غرقِ عطرِ کلمآت.
در پاییز از پاییز، نوشتن. هفتِ هفتِ صفر چهار.
حآویِ غم و اشتیاق.