eitaa logo
رآیحه🤍
166 دنبال‌کننده
450 عکس
45 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
-
رآیحه🤍
-
"پاییز در دلِ ما فصلی شکوفه بار است دل‌ها که سبز باشد پاییز هم بهار است..." - قیصر امین پور - پاییز، برایم یادآور ادبیات است. آنقدر که حس میکنم هویت شعر به پاییز می‌رسد. وقتی می‌آید، هوا را غرقِ عطرِ کلمات می‌کند. همین است که پاییز آدم را خراب می‌کند و از نو می‌سازد. درست مثل خودش! پاییز، بهارِ عاشقِ ویران... و اصلا مگر عشق رابطهٔ مستقیمی با ویرانی ندارد؟ بقول شاعر: «تو عاشق شدی تا که آرام یابی؟ شگفتا به دریا زدی دل که ساحل بجویی؟» خب پاییز هم همین است. بهارِ عاشق بهترین توصیف برای اوست، چرا تعجب کنیم از ویرانی و غمش؟ وقتی این خودِ عشق است.. برای همین است که پاییز عطر بهار دارد و اردیبهشت. البته با این تفاوت که اردیبهشتش عطر دیگری دارد. عطری که غرق غم عشق شده است. همان هم به اندازهٔ خود عشق، زیباست. غمی دلگیر و دلنشین.. انگار که عمیق تر هم باشد؛ در واقع با. تکیه بر مصرعِ "دل عاشق، شکسته تر بهتر..."می‌شود گفت این حالِ پاییز، یعنی اردیبهشت و بهار غم‌گین، درست تر است. و پاییز از این حال خود به بقیه هم می‌بخشد؛ از احوالت شاعرانه و غمگین خودش. غمی که پاییز را پاییز می‌کند و احتمالا دل‌ها را مُبتلا تر. :) پ.ن: و کاش واقعا در این پاییز سبز باشیم و غرقِ عطرِ کلمآت. در پاییز از پاییز، نوشتن. هفتِ هفتِ صفر چهار. حآویِ غم و اشتیاق.
-
رآیحه🤍
-
بی‌گمان نام کوچکش شعر است، که سکوتش ترنم کلمه‌ست و صدایش، غزل که می‌خواند، حسرت دلنشین بلبل هاست... - محمدرضا معلمی. منِ این‌روزها، بیشتر از هروقت دیگر، درگیرِ شعر است. البته شعر به معنای جدیدی که فهمیده و احساس کرده است.شعرِ حقیقی.کلماتی که فقط ظاهرشان شعر است و بخش کمی از احساست را درگیر می‌کنند نه! کلماتی که به عمیق ترین نقاط قلبت هم می‌رسند. حس میکنم این روزها، تازه دارم به معنای حقیقی شعر، نزدیک می‌شوم. شعر بدون اینکه کامل بشناسمش هم زیبا و دوست داشتنی بود، اما حالا با هرقدم شناخت ، خیلی بیشتر به این حقیقتِ ناب و حاوی جنون علاقه‌مند میشوم. این روز‌ها که با بداهه سرایی، رصد صبح، تمرین نوشتن و خواندن شعر می‌گذرد، حالم یکجور دیگر خوب است.یکجور متفاوت. دنیای شعر حتی از دنیای نویسندگی هم جذاب تر بود و این کشف جدید برای منِ Enfp خیلی دیوانه‌وار خوشحال کننده است. :) در نهایت؛ همهٔ اینها را نوشتم که از 1375 بگویم، از حسی که حین رسیدن و خواندنش تجربه کردم. امروز صبح، با رسیدنش یک صبح دلنشین پاییزی با حضور شعر را برایم ساخت. و حقیقتا که چه ساختنی! مصداقِ بارزِ "روزمو ساخت". حالم حین خواندن کلماتش مثل این عکس، سبزِ سبزِ سبز بود. همزمان میشد غرق غم،شور و شعفش شد، و همزمان به این فکر کرد که اصلی ترین مؤلفهٔ اثرگذاری یعنی صداقت، در آن موج می‌زند. هرچیزی که تا اینجای دوره شعر نکته از یک شعر خوب یادگرفته بودم را میتوانستم کنار کلمات 1375 احساس کنم و بار دیگر به خودم یادآوری کنم که شرط اصلیِ اثرگذاری، صداقت است، در شعر، یاد دادن و همهٔ زندگی... امروز شروع و تمامش کردم اما نمی‌شود فقط یکبار خواند و رد شد.نیازمند بارها مرور کردن و بیشتر غرق عمقش شدن است، مثل همهٔ شعرهایِ واقعا خوب! و حالا میتوانم در دفترچه خاطراتم از پاییز صفر چهار بعنوان پاییز مطلوب و غرق شعر، شعرحقیقی و ناب، یاد کنم. الحمدالله برای همهٔ این احساسات مرتبط به شعر. پ.ن: 1375 رایحهٔ نعنا گرفته رو توی عکس مشاهده می‌کنید! کاش میتونستم این عطر نابی که گرفته رو هم به اشتراک بذارم...
وضعیت قلبم دیروز، بعد از دیدن و هم‌صحبت شدن با رفیق دبیرستانم، آ :)
رآیحه🤍
وضعیت قلبم دیروز، بعد از دیدن و هم‌صحبت شدن با رفیق دبیرستانم، آ :)
غم ، واقعا کلمهٔ عجیبی است. عمیقش یکجور حالِ آدم را می‌گیرد و سطحی‌اش هم یکجور دیگر. و من انگار که هیچ وقت حد وسط را یاد نگرفته‌ باشم؛ یا حالم بی‌نهایت خوب است و غرق شور و امیدم یا تا حد مرگ غم‌گین. دیروز قرار بود یکی از روزهای در حد مرگ غصه خوردن باشد، ولی بعد از یک مدت تقریبا طولانی و خیلی اتفاقی، آ را دیدم. با یک "سلاااااااااممممم، چطورری؟" حرف‌هایمان شروع شد و بعدش دیگر نفهمیدم زمان چقدر و اصلا چطور گذشت.حتی یادم رفت که میخواستم غرقِ فاز غم(!) شوم. وقتی آ گفت عضو کانالم هست و نوشته‌هایم را خیلی دوسسست دارد وعمیقا میتواند غرق حس و حالشان شود، قلب من بود که داشت در اعماق اقیانوس اشککک ها غوطه ور می‌شد و پر از پروانه‌های آبی، به رنگ آسمان. همیشه اینکه نظر مخاطب نوشته‌هایم را بشنوم باعث میشود لبخند مهمان چهره‌ام شود، ولی اینکه آ حضوری نظرش را صادقانه و از ته دل گفت >>>>>> می‌توانستم موج شادی را درچشم‌ها و لحن صدایش حس کنم. حسی مثل بغل کردن ابرهای آسمان و محو مآه شدن... تازه ذوق اصلی جایی بود که آ گفت: «یه کتاب شعر معرفی کرده بودی و خیلی خووووب بود، هنوزم دارم میخونمش.» و منظورش، مجنون در تهران بود:) وسط بازار، بین شلوغی رفت وآمدها و صدای فروشنده ها ومشتری‌ها، توی همین شهر کوچک خودمان، داشتم از نزدیک با یک نفر در مورد شعر حرف میزدم و این عمیقا داشت مرا زنده‌تر می‌کرد. و به معنی حقیقی کلمه چشم‌هایم برق زدند: «من اونو خیلی دوست داشتم، خیلی میخونش، الانم که پاییزه، فصل شعر. ولی پیام دیشب رو دیدی؟ اون کتاب1375 رو بخونی، مجنون در تهران یادت میره اصلا.» و قلبم به نهایت هیجان و شادی خودش رسیده بود، در enfp ترین ورژن خودم بودم، خودِ خودم. رها و پر از احساسات همیشگیم. پر از اکلیلی شدن قلب بواسطه شعر و کتاب‌هآ. :) خیلی حس خوبی داشت که آ هم تک تک حرف‌ها و ذوق کلماتم را می‌فهمید.بعدهم گفتم شاعر 1375 استادم است و قرار شد یک عالمه محتوای مربوط به کتاب وشعر را برایش بفرستم. برای بار نمیدانم چندم کتاب و بویژه شعر باعث شده بود با یک نفر خیلی عمیق اشتراک پیدا کنم و حرف‌های زیادی برا گفتن داشته باشم؛ این ذوق‌آور ترین اتفاق دیروز بود، دیروزی که قرار بود با غم بگذرد :) در واقع آ را که دیدم قرار شد بی‌هدف توی شهر بچرخیم ولی حس میکردم تک تک ثانیه‌هایی صحبت‌مان نه تنها بی‌هدف که مفید هم بود.تجربه زیسته عجیب و جالب وعمیقی بود، فکرش را نمی‌کردم وسط تکراری ترین لوکیشنی که خیلی وقتها بی تفاوت از آن عبور می‌کردم، غرق صحبت از کتاب وشعر باشم و محو شنیدن خاطرات راهیان نور آ و در نهایت دلتنگ شدن... اینکه بین شلوغی‌ها، احساس کنی یک نفر تو را می‌فهمد، حتی اگر به اندازه یک دور زدن وسط بازار باشد، خیلی حس متفاوتی دارد. جوری که به معنای حقیقی کلمه نفهمیدم زمان چطور گذشت و اصلا چند ساعت طول کشید؟ فقط فهمیدم که از کتاب و شعر شروع شد و به صحبت در مورد شهید نوید،صدرزاده و قربانی و نهایتا معجزهٔ امام رضا ختم شد...:) حس میکنم باید بحث به اینجا میرسید اصلا. اینکه دلت گرفته باشد و امام رضا از دور هم حواسش به دلت باشد؛ و با فرستادن یک نفر حالت را عوض کند،حتما اسمش رزق است دیگر... رزق لایحتسب. نوری که وسط شلوغی ها، وسط غم ها، دلت را آرام نوازش می‌کند و یادت می‌آورد که چقدر خوشبختی که "امام رضا" را داری، هرچیزی که بشود و هراتفاقی که بیفتد، چه خوب وچه بد وغم‌انگیز. از دیروز و رزق عمیقا لایحتسبش، نوشتن، با حضورِ آ عزیزم. هشتِ هفتِ صفر چهار. :))))) 🕊 با پیوستِ اشک و دل‌تنگیِ عمیق.
«عشق...عشق ما را بِرَهان از خودمان، دیر شده است...» . نسیمِ ملایم پاییزی،می‌خورد به گوشهٔ روسری‌ام. عطر گلاب با عطر پاییز یکی شده است. روحم را پر می‌دهد تا حرم، لحظه‌ای که فاصلهٔ دستم با ضریح کم و کمتر می‌شود. فکر می‌کنم امروز قرار است پر از نشانه ها باشد. روز شهادت خواهر امام رضا، مقبرهٔ شهدای گمنام، عطر حرم امام رضا... بقولِ شاعر: «باد سرمست شده،عطر خراسان با اوست...» و خوشا نسیم‌ دلتنگی و بادهایِ عاشق.! در همین فکر‌ها هستم که چشمم می‌خورد به عددِ ۲۰ حک شده روی مزار. نزدیک تر می‌شوم. مدام توی ذهنم می‌چرخد: بیست، بیست، بیست... "شهید گمنام بیست ساله" ورودی های ذهنم برای یک لحظه محدود می‌شوند به همان یک کلمه، بیست.دست می‌کشم روی آن. فکر می‌کنم. به آدم‌های عاشق. به اینکه یک نفر توی ۲۰ سالگی‌، آنقدر محوِ عشق می‌شود، که حتی نمی‌خواهد اسمی هم از او بماند.کسی همسن وسالِ ما، با یک تفاوت خیلی بزرگ.که با وجود روزمره‌ها، غرقش نشده است. مداح شروع می‌کند به خواندن دعا و روضه. از اضطراب و دغدغه داشتن برای "ظهور" می‌گوید. به دغدغهٔ آن جوانِ بیست ساله فکر می‌کنم،که با مزارش چند قدم فاصله داشتم و با خودش ... بقول یک نفر، چقدر بزرگ ترین آرزوهایم در ۲۰ سالگی، کوچک بودند.نسیم خنکی میخورد به صورتم. یک دختر بچه با سرعت از مقابلم می‌گذرد.مردم مشغول خواندن دعا هستند. و من، هنوزِ غرق افکارم. درگیر مقایسهٔ ۲۰ سالگی خودم، با۲۰ سالگی آن جوانِ عاقبت بخیر. انسان عاشقی که روز شهادت حضرت زهرا، در یکی از روزهای اردیبهشت به آسمان رسیده است.یک نفر که این مصرع را، به معنای حقیقی، زندگی کرده است: «هرکه شد گمنام تر، زهرا خریدارش شود؛» آن‌ هم در دومین مآهِ سال. در ماه بهشت، به بهشت رسیدن، خیلی راست می‌گفت که اردیبهشت آدم‌های متفاوتی هم دارد. متفاوت و خآص. آدم‌هایی که روحشان به وسعت آسمان بزرگ است. در اعماق قلبشان جز "عشق" چیزی پیدا نمی‌شود. دست می‌کشم روی سمت چپ لباسم. کاش عطر حرم، عطر مقبرهٔ شهدای گمنام، به قلب آدم هم می‌رسید، زنده‌اش می‌کرد. گرد و غبارش را می‌تکاند و هر چه جز عشق را از آن بیرون می‌کرد. کاش می‌شد از ۲۰ ساله بودن،از جوانی، خیر دید.مداح روضه می‌خواند، از حضرت معصومه و امام رضا می‌گوید. دلتنگی‌هایم، به اوج خودشان می‌رسند. با خودم تکرار می‌کنم: «راست می‌گفت، هیچ چیز اتفاقی نیست، هیچ چیز.» به امروز پر از نشانه‌ها فکر میکنم. به دغدغه ها، حسرت‌ها. و دلخوشی ها. مداح به آخر دعا می‌رسد. می‌روم سمت مقبرهٔ شهدای گمنام. شهید گمنام بیست ساله.هنوز به اندازهٔ چند تنفس از هوای از اطراف‌شان، وقت داشتم. از امروز، نوشتن؛ یازده هفتِ صفرچهار.
-
رآیحه🤍
-
لبخند می‌زنم. اما قلبم چه؟ یعنی او هم؟ نورِ ماه از پشت پنجره چشمم را غرق آرامش می‌کند. و باز فکر می‌کنم قلبم چه؟ آرام است؟ آرامم؟ دست می‌کشم رو برگ پیچک‌ها.لطافتشان تا اعماق قلبم می‌رسند. اما هنوز آرام نیست. تپش‌های بی‌وقفه و سخت.دلم میخواهد بروم سمت پنجره. دلم برای ماه تنگ شده؟ حرفی داشتم؟ نداشتم؟ اصلا، میشد آدم فقط دلتنگ باشد، بدون اینکه حرفی برای گفتن داشته باشد؟ نمی‌دانستم. خسته بودم. خسته از فکر کردن.خودم را می‌کشانم تا پنجره. تا آخر بازش می‌کنم. اتاق پر می‌شود از عطر گل‌های شب‌بوی حیاط. باد موهایم را بهم می‌ریزد.حالا مثل خودم شده‌اند، سخت پریشان. راهم را کج می‌کنم گوشهٔ اتاق. اتاق و من غرق شده‌ایم. در اعماق سکوت. شاید سکوت و دلتنگی. آدمِ دلتنگ، ساکت میشد؟ نمی‌دانستم. چند ثانیه زل می‌زنم به سقف. درست به ترک ریز بالای قفسه. چرا یک ترک ریز آنقدر به چشمم آمده بود؟ باز هم نمی‌دانستم. فقط فکر کردم، مثل قلب آدم. قلبی که از دلتنگی ترک بخورد. حتما به چشم می‌آید دیگر، نمی‌آید؟ چشم از سقف برمی‌دارم. پلک‌هایم را بهم می‌رسانم. صدای تپش‌های قلبم به وضوح شنیده می‌شود.صدای نفس‌هایم هم. آرام، پلک‌هایم را ازهم جدا می‌کنم. فکر میکنم کاش میشد، غم را هم همینطور جدا می‌کردم، از دیواره‌های قلبم. چند نفر از خیابان رد می‌شوند. از صدای ضبطشان متوجه می‌شوم. خواننده سکوت اتاقم را می‌شکند: «درد دلتنگی مگر یک لحظه عادت می‌شود؟» و صدایش غم دارد. انگار واقعا قصهٔ دلتنگی را زندگی کرده باشد.غم صدایش، غم مرا هم بیشتر می‌کند. صدای‌شان قطع می‌شود. سکوتم را پس‌ می‌دهند. اما غم جدیدم را نمی‌گیرند.بی‌هدف دست می‌کشم وسط امواج پریشان موهام. حال هردومان هنوز، مشترک است. پریشان تر از پریشان. سردرگم. غم‌انگیز. چاره چه بود؟ بلافاصله "نمی‌دانم" های زیادی ردیف شدند توی ذهنم. بهشان اهمیت ندادم. از فرش نرم و امن عزیزم جدا شدم. به قصد رسیدن به میز و دفتر محبوبم.برای هزارمین بار محو جلد یاسی رنگش می‌شوم. هربار روحم را نوازش می‌کند. مثل روز اول.یک صفحه را باز می‌کنم.کلماتم هم خسته و دلگیرند. مثل خودم. برگه‌های صدفی رنگش، صورتم را در آغوش می‌گیرند. قلبم عمیقا درد می‌گیرد. و این، به معنای گریه بود. نزدیک بود اشک‌هایم جاری شوند روی صورت و دفترم. نگذاشتم. نه. نه. حداقل این یکبار. از آغوش برگه‌های دفتر، دل کندم. دست‌هایم را سپر کردم روی چشم‌ها. تکیه دادم به قفسهٔ کتابها. نگاهم از روی قفسهٔ تاریخ، فلسفه و رمانها سُر خورد و روی شعر ایستاد.اولین کتاب را برمی‌دارم. اتفاقی یک صفحه را باز می‌کنم: "بی تو آیا چیستم؟ کوه، امّا بی‌شکوه رود، امّا بی‌سرود رعد، امّا بی‌خروش جنگل، امّا بی‌درخت ... هستم، امّا نیستم. " کلماتش، مرا از خود بی‌خود می‌کنند. نمی‌فهمم چندبار دیگر می‌خوانمش. غمش، محکم، قلبم را بغل گرفته است و همزمان شور و شعف عجیبی به من داده. چشم‌هام را می‌بندم. یک صفحهٔ جدید. نفسم را در سینه حبس کرده‌ام. یک... دو... سه... و بالاخره لحظهٔ برخورد مردمك ها با کلمات شعر جدید می‌رسند: "سهم من از تو هیچ تو اما تمامِ من... " قلبم را احساس نمیکنم، انگار ذره ذره آب شده. و تمام. کجا میشد پیدایش کرد؟ بین کلماتِ کتاب شعر؟ نمی‌دانم. اصلا چه اهمیتی داشت؟ مهم حالم بود. تغییرش. به درجهٔ شدید و جدید تری از پریشانی، غم و همزمان شور و شعف رسیده بودم. اسم این حال، دیوانگی بود، نه؟ هرچه بود، دوستش داشتم. بیشتر، خیلی بیشتر از قبل دریای دلتنگی داشت مرا غرق خودش می‌کرد. غمی جدید روحم را در آغوش خود گرفته بود. اما از این حال راضی بودم. سرخوش و دیوانه و حتی شاد! چقدر عجیب. دیوانه وار عجیب بودم/بود. شعر مرا به خودم برگردانده بود، مثل همیشه. توانسته بود طوفان آرام کننده‌ای در جانم راه بی‌اندازد. کتاب شعر را رها می‌کنم. سرم را از پنجره می‌دهم بیرون . مآه، درست مقابل چشم‌هایم است. محو نور و زیبایی‌اش می‌شوم. تا صبح، برایش سکوت دارم. نسیمی سرد می‌کوبد وسط صورتم. لبخند می‌زنم. فکر میکنم قلبم چه، اوهم؟ آرام است؟ آرامم؟ بی‌هوا نویسی، ترکیبی از خیآل و واقعیت. چهاردهم مآهِ مهر، از پاییزِ صفر چهار. :)
انجمن شاعران‌ مرده‌
رآیحه🤍
انجمن شاعران‌ مرده‌
- گوشیم 6 درصده. - ایشالا که شارژش زیاد شه. - عالی. - داشتم شعر میخوندم، یه ایده به ذهنم رسید، اینکه یه لینک بزنم تو میت، با بچه‌ها شعر بخونیم،یدفعه از این ایده‌ها به ذهنم میرسه همش. - واییییی، خیلی جذابببه که، بیا بخونیم، منم میخونم. - جدیی میای الان؟ - منظورت چیه معلومه جدیم، مگه تو جدی نیستی؟ -چرا ولی فکر نمیکردم توهم پایه باشی. -پس بیا. -خب خانوم اردیبهشت چی میخونید برامون؟ دارم شبیه این جلسه‌های رسمی حرف میزنم. - این کتابی که میخوام ازش بخونمو تقریبا 26 بارخوندم، خیلیاشم حفظم. [خوندن شعر، گریه حضار از شدت شوق] - منم دارم کتابه رو میخونم ولی اینو نخوندم هنوز واقعا به وجد اومدم الان، صبر کن منم شعر بخونم. - صدات خیلی قشنگگگ بود. - واقعا لطف داریی، خیلی عادیه وگرنه. [بحث‌های حاشیه‌ای که حتی اونام جذاب بودن+نوشابه باز کردن و اینا] - خب من صدامو قطع میکنم باز شعر بخون. - اینبار از یه شاعر دیگه میخونم. [و اکلیلی شدن فضای جلسه] - منم از استاد میخونم. - کدوم استاد؟ - منظورت چیه، ما چنتا استاد داریم مگه؟ - آها فهمیدم، استادی که شبیه معلم انجمن شاعران مرده است منظورته دیگه؟ - بله بله. [شعر خوندن و حال خوب] - راستی تو سعدیم میخونی؟ ینی بیا هر روز بخونیم. - اره حتما، تازه... [قطع شدن صدا و آزرده کردن روح جناب سعدی:/] - ولی خیلی خوش گذشت. چقد پایه بودی. - منم خیلی خوشحالم. - انجمن شاعران مردهٔ دیگه‌ای ایجاد شد اصلا امروز - پس اسمشو همین میذاریم. - ✨✨✨ از امروزِ خاطره‌انگیز،غرق در شعر و ایجاد انجمن شاعران مردهٔ دیگه:) 18 مهرماه04.