eitaa logo
رآیحه🤍
166 دنبال‌کننده
450 عکس
45 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
دلم برای نوشتن تنگ بود. این روزها بیشتر از همیشه غرق در شعر بودم، اینبار غرق خواندن و نوشتن. یک دنیای کاملا مجزا از نویسندگی. شعر یکجور متفاوت آدم را غرق می‌کند. با این حال، برای نوشتن دلتنگ بودم. عمیقا. داشتم فکر می‌کردم چطور میتوانم مختصر از احوالاتم بنویسم. شاید ترکیبی از غم، خستگی، سردرگمی، دلتنگی و اُمید، اُمید،اُمید. مثل همیشه امیدوارم وبقول دوستم، سبز.و واقعا چیست این اُمید؟ که رها نمی‌کند. حتی در اوج غم و نزدیکی به مرز‌های ناامیدی. وسط نوشتن این متن، نوتیف پیام "م" می‌آید و همهٔ معادلاتم را بهم می‌ریزد. برایم نوشته: «حرم به یادت بودم، خیلی حال وهوای خوبی داره این شبا، جات حسابی خالیه.» و چه بگویم؟ قرار بود از خودم بنویسم، از زندگی، غم، سردرگمی، شعر، دلتنگی و اُمید همیشگی. اما پیام م همه چیز را بهم زد. و چه بهم زدنی... م، در کنار امام رضا، درست وقتی که تصمیم گرفتم از خودم بنویسم، یادم افتاده است. و این یعنی نشانه بازی به وسعت یک دلِ تنگ. یعنی درد و دوای این دل، تنها دلتنگی‌ است.حس میکنم غم دلتنگی امشب، در این لحظه، بیشتر از همیشه، نزدیک شده است به قلبم. سعی دارد نزدیک و نزدیک تر شود به مرز‌های آغوشم. آدمی که غم دلتنگی بغلش کند، چطور دوام بیاورد؟ اصلا دلتنگی مگر درمان دارد؟ علم داروسازی با آن همه پیشرفت و خفن بودنش، ایده‌ای در مورد این درد دارد؟ اصلا درد حسابش می‌کند؟ آدم‌ِ داروساز دل‌تنگ دُچار تناقض نمی‌شود با خودش؟ نمی‌دانم و مثل همیشه این قلب پر از دل‌تنگی است. دلتنگی هایی که میرسند به آغوش پنجره فولاد، به آرامش گنبدطلا... دلتنگی‌هایی که هر لحظه هستند و بدون آنها زندگی‌ات معنایی ندارد، حتی اگر همان دلتنگی قلبت را آرام آرام ذوب کنند... نوشتن، فقط. در آخرین نفس‌های شهریور و در انتظارِ فرارسیدنِ پاییزِ عاشق.
«باشگاهِ نویسندگی مدرسه مهارت آموزی مبنا» طولانی و کاملش این است و برای من در: «رسیدن به یک رؤیا» خلاصه می‌شود. رؤیای بیشتر غرق در ادبیات و نوشتن شدن. در کنار آدم‌های اهل ادبیات و دغدغه مند تلاش کردن، برای آرمان های مقدس و علایق مشترک. یکسال میشود که عمیق تر با ادبیات آشنا و رفیق شده‌ام. اولش وارد یک فضای جدی برای یادگیری ادبیات شدن، برایم مثل یک خیال بود، یک رؤیا که معلوم نبود به آن برسم، اصلا بشود؟ یا نه. غرق ترس و اضطرابِ نشدن، بودم. حتی معلوم نبود بشود سطح یک(دورهٔ نویسندگی خلاق) را ثبت نام کنم یا نه. اما قلبم پر از اشتیاق و انگیزه بود برای شروع. آشناییم با مبنا مثل بقیهٔ زندگی، اتفاقی نبود؛ و روزها طوری گذشتند که من توی مسیر نویسندگی بمانم و این روزها در حال زندگی کردن یکی از آرزوهای مهمم باشم. آرزویی که بخاطر رسیدن به آن هم خوش گذشت هم سخت. آرزویی که شاید بنظر خیلی ها اتلاف وقت باشد. یا حداقل یک کار خوب و مهم نباشد! اما در خود همین مسیر نوشتن یاد گرفتم که همین باور نداشتن‌ها، همین سختی‌ها و مشکلات هم باید باشند. اگر نباشند باید به خودت و مسیرت شک کنی. انگار اصلش این است که با وجود سختی‌ها به رؤیاهایت برسی تا طعم شیرین لذتش را احساس کنی، آن هم با تمام وجود. قبول شدن در دورهٔ حرفه‌ای، به پایان رساندن همهٔ سطح‌های نویسندگی مبنا و در انتظار ورود به باشگاه نویسندگی‌اش بودن، یکی از همان رؤیاهاست.توی این یکسال با حقیقت نویسندگی و ادبیات بیشتر آشنا شدم. سختی‌ها و احتمالا بخش‌های غیر رؤیایی‌اش را بدون سانسور تجربه کردم. حتی آن وسط‌ها به خودم هم شک کردم وفکر کردم، نکند واقعا استعداد نوشتن ندارم و اشتباهی آمده‌ام؟ اما همچنان عاشق مسیر نوشتن بودم، ومطمئن و اُمیدوار؛ مثل جایی که شاعر گفته: «عشق از شناخت می‌گذرد، اتفاق نیست...» ادبیات هم برایم همین بود، از قبل یک تصور تقریبا خیالی از آن داشتم، بعدها حقیقت اصلیش را شناختم، بعدتر سختی و مشکلاتش را لمس کردم، اما همچنان بیشتر از هر مسیر دیگر دوستش داشتم؛ درست مثل عشق و زندگی،اصلا ادبیات در متن زندگی جاری است. آنقدر که در یکی از ترم‌ها یکی از همکلاسی‌هایم نوشته بود: «اولش برای نویسنده شدن اومده بودم، اما الان واقعا برای اینکه آدم بهتری باشم...» و همین بود، همهٔ ما از ادبیات یاد گرفتیم، دوستش داشتیم، و این مسیر را با همهٔ خوشی‌ها وسختی‌هایش انتخاب کردیم تا بیشتر از قبل غرق در این رؤیای نوشتن باشیم. مثل همیشه این بخش از زندگی هم گره میخورد به لطافت و رأفت امام رضا. از روز‌های گره خورده به اُمید، شوق و خیال. و از دلیلِ این روز‌هایم، نوشتن. 28 شهریورِ 1404.
پاییز، بهاری است که عاشق شده است :)
رآیحه🤍
پاییز، بهاری است که عاشق شده است :)
می‌بینید؟ حتی از پاییز هم آدم میرسه به بهار و اردیبهشتِ خآص :))) مثل نشونه‌ها... انگار اگر بهار نبود، پاییز هم شاعرانه و خوب وقشنگ نبود، در اصل بهار و بویژه اردیبهشت معنی عشق رو میده و این خیلی قشنگه:) پ.ن: حس و حالم برای شروع پاییز کاملا گره خورده به ادبیات، از اشتیاق خبر رسیدن به باشگاه، تا شعر خوندن و نوشتن، البته که باید در این مورد بگم«شاعر نی ام و شعر ندانم که چه باشد من مرثیه خوان دل دیوانهٔ خویشم»، ولی خب... و شاید شروع یک آرزو و رؤیای جدید گره خورده به ادبیات (: که حس خوب همشون حس میشه؛ اگه بخوام مثل آن‌شرلی براش اسم بذارم، میگم پاییزِ عاشق. عشق به ادبیات و بیشتر غرق شعر و کلمات شدن، چون برام همینطوره و عمیقا بخاطرش خوشحالم... و البته شدیدا محتاجِ دعا برای درست طی کردن این مسیر:) پاییزِ شما اسمش چیه یا چه حسی داره؟ : مصرع بالا از آقای میلاد عرفان پور، که اسم یکی از کتاباشونم هست..، کتاب شعر.
-
رآیحه🤍
-
"پاییز در دلِ ما فصلی شکوفه بار است دل‌ها که سبز باشد پاییز هم بهار است..." - قیصر امین پور - پاییز، برایم یادآور ادبیات است. آنقدر که حس میکنم هویت شعر به پاییز می‌رسد. وقتی می‌آید، هوا را غرقِ عطرِ کلمات می‌کند. همین است که پاییز آدم را خراب می‌کند و از نو می‌سازد. درست مثل خودش! پاییز، بهارِ عاشقِ ویران... و اصلا مگر عشق رابطهٔ مستقیمی با ویرانی ندارد؟ بقول شاعر: «تو عاشق شدی تا که آرام یابی؟ شگفتا به دریا زدی دل که ساحل بجویی؟» خب پاییز هم همین است. بهارِ عاشق بهترین توصیف برای اوست، چرا تعجب کنیم از ویرانی و غمش؟ وقتی این خودِ عشق است.. برای همین است که پاییز عطر بهار دارد و اردیبهشت. البته با این تفاوت که اردیبهشتش عطر دیگری دارد. عطری که غرق غم عشق شده است. همان هم به اندازهٔ خود عشق، زیباست. غمی دلگیر و دلنشین.. انگار که عمیق تر هم باشد؛ در واقع با. تکیه بر مصرعِ "دل عاشق، شکسته تر بهتر..."می‌شود گفت این حالِ پاییز، یعنی اردیبهشت و بهار غم‌گین، درست تر است. و پاییز از این حال خود به بقیه هم می‌بخشد؛ از احوالت شاعرانه و غمگین خودش. غمی که پاییز را پاییز می‌کند و احتمالا دل‌ها را مُبتلا تر. :) پ.ن: و کاش واقعا در این پاییز سبز باشیم و غرقِ عطرِ کلمآت. در پاییز از پاییز، نوشتن. هفتِ هفتِ صفر چهار. حآویِ غم و اشتیاق.
-
رآیحه🤍
-
بی‌گمان نام کوچکش شعر است، که سکوتش ترنم کلمه‌ست و صدایش، غزل که می‌خواند، حسرت دلنشین بلبل هاست... - محمدرضا معلمی. منِ این‌روزها، بیشتر از هروقت دیگر، درگیرِ شعر است. البته شعر به معنای جدیدی که فهمیده و احساس کرده است.شعرِ حقیقی.کلماتی که فقط ظاهرشان شعر است و بخش کمی از احساست را درگیر می‌کنند نه! کلماتی که به عمیق ترین نقاط قلبت هم می‌رسند. حس میکنم این روزها، تازه دارم به معنای حقیقی شعر، نزدیک می‌شوم. شعر بدون اینکه کامل بشناسمش هم زیبا و دوست داشتنی بود، اما حالا با هرقدم شناخت ، خیلی بیشتر به این حقیقتِ ناب و حاوی جنون علاقه‌مند میشوم. این روز‌ها که با بداهه سرایی، رصد صبح، تمرین نوشتن و خواندن شعر می‌گذرد، حالم یکجور دیگر خوب است.یکجور متفاوت. دنیای شعر حتی از دنیای نویسندگی هم جذاب تر بود و این کشف جدید برای منِ Enfp خیلی دیوانه‌وار خوشحال کننده است. :) در نهایت؛ همهٔ اینها را نوشتم که از 1375 بگویم، از حسی که حین رسیدن و خواندنش تجربه کردم. امروز صبح، با رسیدنش یک صبح دلنشین پاییزی با حضور شعر را برایم ساخت. و حقیقتا که چه ساختنی! مصداقِ بارزِ "روزمو ساخت". حالم حین خواندن کلماتش مثل این عکس، سبزِ سبزِ سبز بود. همزمان میشد غرق غم،شور و شعفش شد، و همزمان به این فکر کرد که اصلی ترین مؤلفهٔ اثرگذاری یعنی صداقت، در آن موج می‌زند. هرچیزی که تا اینجای دوره شعر نکته از یک شعر خوب یادگرفته بودم را میتوانستم کنار کلمات 1375 احساس کنم و بار دیگر به خودم یادآوری کنم که شرط اصلیِ اثرگذاری، صداقت است، در شعر، یاد دادن و همهٔ زندگی... امروز شروع و تمامش کردم اما نمی‌شود فقط یکبار خواند و رد شد.نیازمند بارها مرور کردن و بیشتر غرق عمقش شدن است، مثل همهٔ شعرهایِ واقعا خوب! و حالا میتوانم در دفترچه خاطراتم از پاییز صفر چهار بعنوان پاییز مطلوب و غرق شعر، شعرحقیقی و ناب، یاد کنم. الحمدالله برای همهٔ این احساسات مرتبط به شعر. پ.ن: 1375 رایحهٔ نعنا گرفته رو توی عکس مشاهده می‌کنید! کاش میتونستم این عطر نابی که گرفته رو هم به اشتراک بذارم...
وضعیت قلبم دیروز، بعد از دیدن و هم‌صحبت شدن با رفیق دبیرستانم، آ :)
رآیحه🤍
وضعیت قلبم دیروز، بعد از دیدن و هم‌صحبت شدن با رفیق دبیرستانم، آ :)
غم ، واقعا کلمهٔ عجیبی است. عمیقش یکجور حالِ آدم را می‌گیرد و سطحی‌اش هم یکجور دیگر. و من انگار که هیچ وقت حد وسط را یاد نگرفته‌ باشم؛ یا حالم بی‌نهایت خوب است و غرق شور و امیدم یا تا حد مرگ غم‌گین. دیروز قرار بود یکی از روزهای در حد مرگ غصه خوردن باشد، ولی بعد از یک مدت تقریبا طولانی و خیلی اتفاقی، آ را دیدم. با یک "سلاااااااااممممم، چطورری؟" حرف‌هایمان شروع شد و بعدش دیگر نفهمیدم زمان چقدر و اصلا چطور گذشت.حتی یادم رفت که میخواستم غرقِ فاز غم(!) شوم. وقتی آ گفت عضو کانالم هست و نوشته‌هایم را خیلی دوسسست دارد وعمیقا میتواند غرق حس و حالشان شود، قلب من بود که داشت در اعماق اقیانوس اشککک ها غوطه ور می‌شد و پر از پروانه‌های آبی، به رنگ آسمان. همیشه اینکه نظر مخاطب نوشته‌هایم را بشنوم باعث میشود لبخند مهمان چهره‌ام شود، ولی اینکه آ حضوری نظرش را صادقانه و از ته دل گفت >>>>>> می‌توانستم موج شادی را درچشم‌ها و لحن صدایش حس کنم. حسی مثل بغل کردن ابرهای آسمان و محو مآه شدن... تازه ذوق اصلی جایی بود که آ گفت: «یه کتاب شعر معرفی کرده بودی و خیلی خووووب بود، هنوزم دارم میخونمش.» و منظورش، مجنون در تهران بود:) وسط بازار، بین شلوغی رفت وآمدها و صدای فروشنده ها ومشتری‌ها، توی همین شهر کوچک خودمان، داشتم از نزدیک با یک نفر در مورد شعر حرف میزدم و این عمیقا داشت مرا زنده‌تر می‌کرد. و به معنی حقیقی کلمه چشم‌هایم برق زدند: «من اونو خیلی دوست داشتم، خیلی میخونش، الانم که پاییزه، فصل شعر. ولی پیام دیشب رو دیدی؟ اون کتاب1375 رو بخونی، مجنون در تهران یادت میره اصلا.» و قلبم به نهایت هیجان و شادی خودش رسیده بود، در enfp ترین ورژن خودم بودم، خودِ خودم. رها و پر از احساسات همیشگیم. پر از اکلیلی شدن قلب بواسطه شعر و کتاب‌هآ. :) خیلی حس خوبی داشت که آ هم تک تک حرف‌ها و ذوق کلماتم را می‌فهمید.بعدهم گفتم شاعر 1375 استادم است و قرار شد یک عالمه محتوای مربوط به کتاب وشعر را برایش بفرستم. برای بار نمیدانم چندم کتاب و بویژه شعر باعث شده بود با یک نفر خیلی عمیق اشتراک پیدا کنم و حرف‌های زیادی برا گفتن داشته باشم؛ این ذوق‌آور ترین اتفاق دیروز بود، دیروزی که قرار بود با غم بگذرد :) در واقع آ را که دیدم قرار شد بی‌هدف توی شهر بچرخیم ولی حس میکردم تک تک ثانیه‌هایی صحبت‌مان نه تنها بی‌هدف که مفید هم بود.تجربه زیسته عجیب و جالب وعمیقی بود، فکرش را نمی‌کردم وسط تکراری ترین لوکیشنی که خیلی وقتها بی تفاوت از آن عبور می‌کردم، غرق صحبت از کتاب وشعر باشم و محو شنیدن خاطرات راهیان نور آ و در نهایت دلتنگ شدن... اینکه بین شلوغی‌ها، احساس کنی یک نفر تو را می‌فهمد، حتی اگر به اندازه یک دور زدن وسط بازار باشد، خیلی حس متفاوتی دارد. جوری که به معنای حقیقی کلمه نفهمیدم زمان چطور گذشت و اصلا چند ساعت طول کشید؟ فقط فهمیدم که از کتاب و شعر شروع شد و به صحبت در مورد شهید نوید،صدرزاده و قربانی و نهایتا معجزهٔ امام رضا ختم شد...:) حس میکنم باید بحث به اینجا میرسید اصلا. اینکه دلت گرفته باشد و امام رضا از دور هم حواسش به دلت باشد؛ و با فرستادن یک نفر حالت را عوض کند،حتما اسمش رزق است دیگر... رزق لایحتسب. نوری که وسط شلوغی ها، وسط غم ها، دلت را آرام نوازش می‌کند و یادت می‌آورد که چقدر خوشبختی که "امام رضا" را داری، هرچیزی که بشود و هراتفاقی که بیفتد، چه خوب وچه بد وغم‌انگیز. از دیروز و رزق عمیقا لایحتسبش، نوشتن، با حضورِ آ عزیزم. هشتِ هفتِ صفر چهار. :))))) 🕊 با پیوستِ اشک و دل‌تنگیِ عمیق.
«عشق...عشق ما را بِرَهان از خودمان، دیر شده است...» . نسیمِ ملایم پاییزی،می‌خورد به گوشهٔ روسری‌ام. عطر گلاب با عطر پاییز یکی شده است. روحم را پر می‌دهد تا حرم، لحظه‌ای که فاصلهٔ دستم با ضریح کم و کمتر می‌شود. فکر می‌کنم امروز قرار است پر از نشانه ها باشد. روز شهادت خواهر امام رضا، مقبرهٔ شهدای گمنام، عطر حرم امام رضا... بقولِ شاعر: «باد سرمست شده،عطر خراسان با اوست...» و خوشا نسیم‌ دلتنگی و بادهایِ عاشق.! در همین فکر‌ها هستم که چشمم می‌خورد به عددِ ۲۰ حک شده روی مزار. نزدیک تر می‌شوم. مدام توی ذهنم می‌چرخد: بیست، بیست، بیست... "شهید گمنام بیست ساله" ورودی های ذهنم برای یک لحظه محدود می‌شوند به همان یک کلمه، بیست.دست می‌کشم روی آن. فکر می‌کنم. به آدم‌های عاشق. به اینکه یک نفر توی ۲۰ سالگی‌، آنقدر محوِ عشق می‌شود، که حتی نمی‌خواهد اسمی هم از او بماند.کسی همسن وسالِ ما، با یک تفاوت خیلی بزرگ.که با وجود روزمره‌ها، غرقش نشده است. مداح شروع می‌کند به خواندن دعا و روضه. از اضطراب و دغدغه داشتن برای "ظهور" می‌گوید. به دغدغهٔ آن جوانِ بیست ساله فکر می‌کنم،که با مزارش چند قدم فاصله داشتم و با خودش ... بقول یک نفر، چقدر بزرگ ترین آرزوهایم در ۲۰ سالگی، کوچک بودند.نسیم خنکی میخورد به صورتم. یک دختر بچه با سرعت از مقابلم می‌گذرد.مردم مشغول خواندن دعا هستند. و من، هنوزِ غرق افکارم. درگیر مقایسهٔ ۲۰ سالگی خودم، با۲۰ سالگی آن جوانِ عاقبت بخیر. انسان عاشقی که روز شهادت حضرت زهرا، در یکی از روزهای اردیبهشت به آسمان رسیده است.یک نفر که این مصرع را، به معنای حقیقی، زندگی کرده است: «هرکه شد گمنام تر، زهرا خریدارش شود؛» آن‌ هم در دومین مآهِ سال. در ماه بهشت، به بهشت رسیدن، خیلی راست می‌گفت که اردیبهشت آدم‌های متفاوتی هم دارد. متفاوت و خآص. آدم‌هایی که روحشان به وسعت آسمان بزرگ است. در اعماق قلبشان جز "عشق" چیزی پیدا نمی‌شود. دست می‌کشم روی سمت چپ لباسم. کاش عطر حرم، عطر مقبرهٔ شهدای گمنام، به قلب آدم هم می‌رسید، زنده‌اش می‌کرد. گرد و غبارش را می‌تکاند و هر چه جز عشق را از آن بیرون می‌کرد. کاش می‌شد از ۲۰ ساله بودن،از جوانی، خیر دید.مداح روضه می‌خواند، از حضرت معصومه و امام رضا می‌گوید. دلتنگی‌هایم، به اوج خودشان می‌رسند. با خودم تکرار می‌کنم: «راست می‌گفت، هیچ چیز اتفاقی نیست، هیچ چیز.» به امروز پر از نشانه‌ها فکر میکنم. به دغدغه ها، حسرت‌ها. و دلخوشی ها. مداح به آخر دعا می‌رسد. می‌روم سمت مقبرهٔ شهدای گمنام. شهید گمنام بیست ساله.هنوز به اندازهٔ چند تنفس از هوای از اطراف‌شان، وقت داشتم. از امروز، نوشتن؛ یازده هفتِ صفرچهار.